.......... .
اقتباس شده است ولى ما در جاى ديگر ثابت كردهايم- كه اين نظريهها ربطى به افلاطون ندارد- اتفاقا در باره خصوص اين نظريه بوعلى در الهيات شفا - مبحث مربوط به مثل تصريح مىكند كه- افلاطون منكر فضاى مجرد است حال طبق نظريه بعد مجرد- هنگامى كه جسم حركت مىكند و نقل مكان مىدهد- واقعا قسمتى از فضا را رها مىسازد- و قسمتى ديگر را اشغال مىنمايد ولى طبق نظريه دوم- هنگام حركت آنچه حركت مىكند عين فضا است- و آنچه حركت در او واقع مىشود- همان نسبتها است كه گفته شد طبق اين نظريه- اگر همه اجسام معدوم شوند و فقط يك جسم باقى بماند- از براى آن جسم از نظر جا امكان حركت نيست- يعنى ديگر جا وجود ندارد- تا آن جسم بتواند در جا حركت كند- .
ما خواه آنكه قائل به فضاى مجرد از جسم باشيم- و چه نباشيم هنگامى كه جسم حركت مىكند- نسبتهاى نامبرده تغيير مىكند يعنى در اينكه- نسبتهاى نامبرده تغيير مىكند به هر حال بحثى نيست- اينست كه در متن همين جهت مفروض و مسلم گرفته شده است به هر حال مكان را هر گونه تفسير كنيم- جسم هنگام حركت مكانى را رها و در لحظه ديگر- مكان ديگرى كه قبلا نداشت اشغال مىكند- و در لحظه بعدتر اين مكان را نيز رها- و مكان تازهترى اشغال مىكند- اشغال هر يك از اين مكانها پديدهاى است كه- در لحظه قبل از اشغال نبوده و در لحظه اشغال پديد آمده است- در لحظه قبل از اشغال امكان آن وجود داشته- و در لحظه اشغال آن امكان به فعليت رسيده است- و همچنين است در تمام لحظاتى كه جسم حركت مىكند- و مسافتى را طى مىنمايد- .
قبلا ثابت كرديم كه- هر امكان با فعليتى كه حامل آن امكان است متحد است- حامل و محمول دو امر جدا از يكديگر نيستند- و همچنين قبلا ثابت كرديم كه هر امكان قبلى- با فعليت بعدى مجموعا يك واحد متصل را تشكيل مىدهند- يعنى امكان قبلى و فعليت بعدى نيز- دو امر جدا از يكديگر نمىباشند- نتيجه اين دو نظر اين مىشود كه- مجموع مكانهائى كه جسم در
واحد يك امتداد و انقسامى دارد كه- به واسطه آن جزء اول و پيشين- امكان جزء دوم و پسين را دارد نه فعليت آن را- يعنى جزء پسين اين واحد به همراه جزء پيشين آن نيست- يعنى در عين وحدت عدم جزء لاحق را- از جزء سابق انتزاع مىكنيم- .
حال حركت اشغال مىكند- يك واحد متصل متدرج الوجود است- پس ما در مورد مكان دو نوع مكان داريم- يك نوع مكان ثابت الوجود و غير متدرج- و يك نوع ديگر مكان متدرج الوجود- مكان متدرج الوجود يك نوع امتداد و قابليت انقسامى دارد- به طورى كه ذهن قادر است آنرا تجزيه كند به اجزائى كه- بعضى از آن اجزاء بر بعض ديگر تقدم دارد- و نسبت به متاخرتر از خود بالقوه است و فاقد آن است- يعنى جزء پسين همراه جزء پيشين نيست- مكان متدرج الوجود در عين وحدت واقعى نوعى كثرت دارد- و در عين اينكه موجود است معدوم است- يعنى هر مرتبهاى در مرتبه ديگر معدوم است- و به عبارت ديگر از لحاظ وحدت موجود است- و از لحاظ كثرت معدوم است- زيرا هر مرتبهاى در مرتبه ديگر معدوم است- .
بديهى است كه اين قاعده اختصاص به مكان ندارد- در هر جا كه امكان و فعليت- و خروج از قوه به فعليت حركت هست اين قاعده جارى است- .
يعنى چون هميشه امكانها با حامل خود متحدند- و حامل و محمول دو امر جداگانه و مختلف الوجود نيستند- بلكه متحد الوجودند آنچنانكه هر مبهم با متعين- و هر مطلق با مقيد متحد است- و چون هر امكان با فعليت بعدى نيز متحد است- و مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مىدهند- پس مجموع كيفيتها يا كميتها- و حتى مراتب جوهرى كه شىء در حال حركت طى مىكنند- يك واحد كيفيت و يا يك واحد كميت- و يا يك واحد جوهر است- ولى واحدى متصل و ممتد و كششدار به امتداد زمان- و واحدى متدرج الوجود
اين نظر و لحاظ را وقتى كه نسبت به همه مكانهائى كه- فرض نموده بوديم انجام دهيم خواهيم ديد- وحدت و تغير نامبرده به همه سرايت نموده- و يك واحد روان و سيال پيدا مىشود- (15)و هر قطعه آنرا كه بگيريم با اينكه يك واحد بيشتر نيست- به همراه قطعه پيشين و يا قطعه پسين خود نيست- يعنى به حسب فعليت ولى امكان وى در قطعه پيشين- و امكان قطعه پسين در آن موجود است- و با تعبير سادهتر مجموع مكانهاى مفروض- يك واحد ممتدى را تشكيل مىدهند كه- امكان و فعليت در آن به هم آميخته- و وجود و عدم در آن با هم سرشته است- (16)زيرا هر جزء مفروض امكان جزئى را كه پس (15)اينكه گفتيم هر مرتبهاى از مراتب مكان متدرج الوجود- همراه مرتبه ديگر نيست- در باره مراتب هر يك از مرتبهها نيز صادق است- و باز هر يك از اين مراتب نيز- قابل تجزيه به مراتبى ديگر هستند- و در باره آنها نيز صادق است و بالاخره- قطعهاى از مكان متدرج الوجود نمىتوان پيدا كرد- كه قابل تجزيه به مراتبى نباشد- و يا مرتبه سابق فاقد مرتبه لاحق نباشد- تا بىنهايت هر چه پيش برويم اين قاعده بر قرار است- اين اندازه نفوذ عدم لاحق در وجود سابق- و اين اندازه عدم معيت اجزاء يك شىء- به ضميمه اينكه نسبت هر سابق با لاحق- نسبت امكان و فعليت است- مفهوم سيلان را به وجود مىآورد- يعنى مىتوانيم بگوئيم مكان متدرج الوجود- با اينكه يك واحد ممتد است- يك واحد روان و سيال است (16)اينكه امكان و فعليت به هم آميخته است- و لزوما آميخته است- يعنى دو وجود جداگانه نمىتوانند داشته باشند- هم در باره فعليتى صادق است كه حامل امكان است- و هم در مورد فعليتى كه امكان متوجه به آن است- و در اينجا منظور اصلى شق دوم است- و به همين دليل است كه ما مدعى هستيم كه- تبديل امكان به فعليت بر خلاف نظر ارسطو و ابن سينا - و پيروانشان
از آنست دارد- و جزء پسين نيز با فعليت خود عدم آنرا دارد- پس مجموع و پيكره اين امتداد- هم وجود خود و هم عدم خود را مشتمل است- و چون يك واحد بيش نيست بايد گفت- وجود و عدم در وى با هم آميخته هستند- .
و از نقطه نظر ديگر اين پيكره متغير- نسبت به جسم كه با اين وسيله مكان آخرى را مىخواهد- فعليتى است كه پيش از حركت نداشت- و نسبت به مكان آخرى قوه و امكان است- .(17) به دو گونه نيست دفعى و تدريجى- بلكه منحصرا تدريجى و به صورت حركت است- و اين خود دليل مستقلى است بر حركت جوهريه- و اينكه تغيرات و تبدلات جوهرى به شكل كون و فساد نيست- بلكه به شكل حركت است- صدر المتالهين كه قهرمان حركت جوهريه است- براهين زيادى بر حركت جوهريه آورده است- و از راههاى مختلف رفته است- اما از اين راه استفاده نكرده است- ولى از مطاوى برخى كلماتش در جاهاى ديگر فهميده مىشود- كه تا اندازهاى اين نكته را در يافته بوده است- ما بعدا در باره اين مطلب بحث خواهيم كرد- .
آميختگى امكان با فعليت- و عدم با وجود به اين جهت است كه- هر اندازه ذهن يك شىء متدرج الوجود را- به اجزائى تجزيه كند امكان تجزيهاى ديگر وجود دارد- و حد يقف ندارد- و هر يك از اجزاء فرضى امكان است نسبت به جزء بعدى- و فعليت است نسبت به جزء قبلى- عدم است نسبت به جزء بعدى و وجود است نسبت به خود- و البته خاصيت آميخته بودن وجود و عدم- از امتداد ناشى مىشود- خواه آن شىء ممتد متدرج الوجود باشد و يا نباشد- ولى آميخته بودن امكان و فعليت- از حركت و تدرج وجود ناشى مىشود لا غير (17)بعدا گفته خواهد شد كه- هيچ حركتى بدون غايت نيست- يعنى هر جسمى هر نوع حركتى را كه انجام مىدهد- نهايت و مقصدى را جستجو
اين بيان يا نزديك به اين بيان را مىتوانيم- در مورد هر فعليتى تازه كه جسم فعليت كهنه خود را- تبديل به آن مىكند اجرا كنيم و در نتيجه- امكان را اثبات نموده- و دو فعليت را به يك فعليت تحويل دهيم- و معناى تبدل فعليتى به فعليت ديگر را روشن سازيم- .(18) مىكند- و مىخواهد با حركت به آن مقصد برسد و به عبارت ديگر- حركت براى شىء متحرك همواره وسيله است نه هدف- بنا بر اين اگر حركت يك جسم را يك جا در نظر بگيريم- و آنرا در مقابل هدف و مقصد حركت قرار دهيم- خود فعليتى است كه قبل از آغاز حركت نبود- و فقط امكان آن وجود داشت- و همان فعليت نسبت به هدف اصلى نهائى قوه و امكان است- .
اينست كه مىگويند- حركت يك شىء كمال آن شىء است- اما نه كمالى كه خود آن كمال مطلوب باشد- بلكه كمالى كه در عين اينكه كمال است و فعليت است- ماهيتش ماهيت طلب است نه مطلوب- طلب از آن جهت كه طلب است- مىتواند بالقوه باشد و مىتواند بالفعل باشد- بديهى است كه طلب بالفعل نسبت به طلب بالقوه- نوعى كمال و فعليت است در عين حال- طبيعت اين كمال و اين فعليت اينست كه خود- مطلوب شىء طالب نيست مطلوب چيز ديگر است- اينست كه مىگويند حركت كمال اول است نه كمال ثانى- فلاسفه اسلامى معتقدند كه- در ميان تعاريف متعددى كه از حركت شده است- دقيقترين تعريفات همان است كه از ارسطو رسيده است- .
از ارسطو در تعريف حركت جملهاى رسيده است- كه مفادش اينست- الحركه كمال اول لما بالقوه من حيث انه بالقوه- يعنى حركت كمال است اما كمال اول- يعنى كمالى كه وسيله است نه هدف- براى امر بالقوه از آن جهت كه بالقوه است (18)پس از آنكه معلوم شد- هر فعليتى نسبت به فعليت بعدى امكان است- و نسبت به امكان قبلى فعليت است دو چيز روشن مىشود- يكى اينكه وقتى
و با بررسى و كنجكاوى در موارد تغييراتى كه- در جهان طبيعت پديد مىشود و اتصالى كه به واسطه امكان- و فعليت به همديگر پيدا مىكنند- مىتوان به نظريه زيرين حدس زد- همه گونه تحولات جهان طبيعت- از راه حركت انجام مىگيرد- (19)و از اين روى ما از بررسى و كنجكاوى در حقيقت كه مىگوئيم امكان تبديل به فعليت شد- در واقع فعليتى تبديل به فعليت ديگر شده است- ديگر اينكه مجموع فعليت متبدل شده- و فعليت به وجود آمده فعليت واحد را تشكيل مىدهند- كه دو سرش با يكديگر متفاوت است- يعنى نسبتهاى تقدم و تاخر- و امكان و فعليت ميان آنها حكم فرما است- وحدت دو فعليت از آنجا دانسته مىشود كه قبلا گفتيم- ميان امكان و فعليت عدم فاصله نمىشود (19)راجع به تحولات طبيعت- مخصوصا تحولات جوهرى دو نظريه است- الف كون و فساد- ب حركت جوهرى- .
طبق نظريه كون و فساد هنگامى كه يك شىء- از حالت بالقوه به حالت بالفعل در مىآيد- ماده صورت اولى را رها مىكند- پس صورت اولى فاسد و تباه مىشود- سپس صورت بعدى پديد مىآيد مانند اينكه- كسى پيراهن خود را بكند و پيراهن ديگرى بپوشد- همچنانكه امكان قبلى نيز معدوم مىگردد- و فعليتى جانشين آن مىشود پس در حقيقت- در هر تبدل جوهرى تبادل صورت مىگيرد- صورتى جا خالى مىكند و صورتى ديگر جاى آنرا پر مىكند- امكانى معدوم مىشود و فعليتى جانشين آن مىگردد- از اينرو قهرا نوعى گسستگى ميان صورت پيشين- و صورت پسين وجود دارد- همچنانكه ميان امكان پيشين و فعليت جانشين او- اين گسستگى وجود دارد- .
اما طبق نظريه حركت جوهريه تبادل نيست- بلكه تبدل است به
حركت- و مفهوم آن گريزى نداريم
حركت چيست هنگام حركت چه چيز انجام يافته و
پيدا مىشود
حركت و به ويژه حركت مكانى از چيزهائى است كه- هر يك از ما از آغاز زندگى با آن سر و كار داشته- و هرگز از پيش چشم ما و شايد از انديشه- و فكر ما ناپديد نمىشود از اين روى با آن كاملا آشنا بوده- و آنرا مىشناسيم- .
جسمى فرض مىكنيم كه از نقطه معينى- به سوى نقطه ديگرى كه صد متر از نقطه اولى فاصله دارد- حركت مىكند جسم مفروض در نقطه اولى مبدا ساكن بود- چنانكه در نقطه آخرى مقصد ساكن مىباشد- و البته اين سكون كه عدم حركت جسم است نسبى است- زيرا چنانكه گفته خواهد شد در جهان طبيعت- ساكن مطلق كه از هر جهت ساكن باشد نداريم- .
حركتى كه جسم در مسافت ميان دو نقطه مبدا و منتهى- انجام معنى واقعى كلمه كه ملازم است- با پيوستگى و اتصال و وحدت صورت پيشين و صورت پسين- و همچنين اتصال و وحدت امكان قبلى و فعليت بعدى- .
اگر اين مدعا ثابت بشود كه- ميان امكان و فعليت فاصله نمىتواند وجود داشته باشد- و فعليتها مجموعا يك فعليت را تشكيل مىدهند- ثابت مىشود كه- هر چه در جهان رخ مىدهد از طريق حركت است
مىدهد امتدادى يا طولى به امتداد مسافت دارد- و امتداد ديگرى(20) (20)براى اينكه حركت را تعريف كنيم- يك نوع خاص از آن را كه بهتر و بيشتر مىشناسيم- يعنى حركت مكانى را مورد توجه قرار مىدهيم- و با يك تجزيه و تحليل عقلى مجموع عناصرى كه- در ساختمان آن تشخيص مىدهيم به دست آورده- آنگاه به تعريف حركت مكانى- و سپس به تعريف حركت به طور كلى مىپردازيم- .
جسمى را در نظر مىگيريم كه از نقطهاى به نقطهاى ديگر- كه صد متر با آن فاصله دارد منتقل مىشود- و اين مسافت را در مدت ده دقيقه طى مىكند- در اينجا دو كشش امتداد تشخيص مىدهيم- يكى اينكه اين حركت يك حركت صد مترى است- و البته ممكن بود همين حركت پنجاه مترى بوده باشد- به اينكه كندتر از اين باشد كه بود- و قهرا از اينكه حالا هست كوتاهتر بود- و ممكن بود همين حركت دويست مترى باشد- به اينكه سريعتر از اينكه بود باشد- و قهرا طويلتر از اين حركت بود- .
ديگر اينكه ده دقيقهاى است- و البته ممكن بود همين حركت پنج دقيقهاى باشد- يعنى همين مسافت را در پنج دقيقه طى كند- به اينكه سريعتر باشد و قهرا كوته مدت تر بود- و ممكن است همان را در مدت 20 دقيقه طى كند- به اينكه كندتر و بطىءتر باشد- و در اين صورت دراز مدت تر بود- .
پس چنين مىفهميم كه حركت داراى دو كشش و امتداد است- كه يكى از آن دو كشش با مسافت منطبق مىشود- و ديگرى با زمان- از آن جهت كشش و امتداد ناميده مىشوند كه كميتند- و قابل انقسام به اجزاء مىباشند- .
ما معمولا از اين دو كشش به عنوان دو ظرف تعبير مىكنيم- ظرف مكان و ظرف زمان مثلا مىگوئيم- فلان حركت در فلان مسافت و در فلان مدت انجام مىشود- و چون تصور ما در باره حركت و مكان و زمان- از نوع تصور مظروف و ظرف است- در تصور ابتدائى خود مىپنداريم كه- همان طور كه ساير مظروفها و ظرفها- نسبت به يكديگر استقلال دارند- يعنى ظرف