بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 67

........... .

نظير حركات مكانى و وضعى اشتدادى نيستند- مثلا هنگامى كه جسمى از نقطه‌اى به نقطه ديگر- انتقال مى‌يابد و يا به هنگامى كه به دور خود مى‌گردد- به هيچ نحو در مكان و يا وضع او افزايشى پيدا نشده است- پس صحيح نيست كه بگوئيم حركت مساوى با تكامل است- .

جواب اينست كه حركت مساوى با تكامل است- چيزى كه هست در حركات مكانى و وضعى- همواره دو جريان در كنار هم و همراه هم رخ مى‌دهد- و در نتيجه اشتداد رخ نمى‌دهد- آن دو جريان يكى تكامل است و ديگرى تنقص- توضيح اينكه جسم به واسطه بعد داشتن- هر گاه مى‌خواهد مكان يا وضع تازه‌اى را اشغال كند- و از حالت بالقوه يك مكان يا يك وضع- به حالت بالفعل آن مكان يا وضع در آيد- چاره‌اى نيست از اينكه مكان و وضع اول را رها كند- تا وضع و مكان جديد را حيازت نمايد- .

از نظر تحصيل و اكتساب- مكان جديد و وضع جديد تكامل است- ولى چون مكان سابق و وضع سابق را- مقارن با حيازت مكان و وضع جديد رها مى‌كند- خود بخود اشتداد صورت نمى‌گيرد- اشتداد هنگامى صورت مى‌گيرد كه- شىء ضمن حيازت حالت جديد حالت سابق را حفظ كند- اما اگر حالت سابق را در همان حال رها كند- در عين اينكه از لحاظ حالت جديد از قوه به فعل- و از نقص به كمال سير كرده است اشتداد نمى‌يابد- مجموعا مثل اينست كه در جا مى‌زند درست مثل اينست كه- صاحب سرمايه‌اى ضمن اينكه در روز- از يك معامله بخصوصى سود ويژه‌اى مى‌برد- از معامله‌اى ديگر همان مبلغ زيان كند- نتيجه اينست كه در ميزان سرمايه تغييرى پيدا نمى‌شود- يا مثل اينست كه- در ظرفى مقدار معينى آب متواليا بريزيم- و از يك مجراى خاص همان مقدار آب از آن طرف خارج شود- نتيجه اينست كه مقدار آب همواره ثابت خواهد بود- .

به هر حال هر جا حركت هست تكامل هست- ولى اگر حركت و تكامل در جوهر اشياء واقع شود- احيانا آثار خاصى از قبيل باز شدن گستردگى- تنوع انتظام توسعه و غيره پيدا مى‌شود


صفحه 68

هر گونه فعاليت استقلالى بزرگان- محروم بوده و در مهد سر پرستى ديگران به سر مى‌برد- هنگامى كه راه رفت و سخن گفت و فكر منظم كرد- و زندگى مرتب آغاز نمود آدمى كامل شده است- يعنى فعليتهائى كه نداشت- در محيط هستى به وى منضم گرديده است- كه مجموعا يك واحد است كه همان واحد اولى مى‌باشد- و از اينجا پيدا است كه مفهوم حركت- به نحوى كه توضيح داديم- قابل انطباق بر معنى تكامل مى‌باشد- زيرا هر جزء از اجزاى حركت را كه فرض كنيم- جزء مفروض امكان جزء بعد را داشته- و فعليت آن را كه كمال همان جزء مفروض مى‌باشد مى‌پذيرد- اگر چه جزء مفروض ما در عين حال داراى فعليتى نيز مى‌باشد- كه حافظ و نگهبان همان امكان است- و چنانكه در گذشته روشن ساختيم- مجموع يك حركت يك واحد مى‌باشد- و اجزاء مفروضه تنها در ذهن وجود داشته- و خارجيت ندارند بنا بر اين در يك واحد از حركت- امكان يك فعليتى كه بيرون از عرصه خود حركت است- موجود است كه با فرا رسيدن وجود آن فعليت- ديگر حركت خاتمه يافته- و فعليت نامبرده جاى قوه را خواهد گرفت- و اين فعليت همان غايت و مقصد و آرمان حركت است- .(27) (27)يكى از مسائل مربوط به تكامل اينست كه- آيا تكامل هدف دارد يا نه البته اصل هدفدارى طبيعت- كه آنرا اصل عليت غائيه مى‌نامند تابع اصل تكامل نيست- و خود بحث جداگانه‌اى مى‌تواند باشد- ولى از آن نظر كه جهان را مساوى حركت- و حركت را مساوى تكامل دانستيم- بحث در هدفدارى تكامل همان بحث در هدفدارى جهان- يعنى اصل عليت غائيه- و به اصطلاح جديد فيناليسم خواهد بود- .


صفحه 69

........... .

چنانكه مى‌دانيم ارسطو به علل چهارگانه قائل است- مدعى است هر موجود طبيعى ناشى از چهار عامل است- فاعل غايت ماده صورت- در باره علل چهارگانه ارسطوئى سخنان زياد هست- مخصوصا در باره غائى- و در اينجا راه الهيون از ماديون جدا مى‌شود- بوعلى مى‌گويد- بحث در غايات عاليترين بخش فلسفه است - .

از طرف ديگر حكما براى حركت شش ركن قائل مى‌باشند- 1-ما منه مبدا- 2-ما اليه غايت 3-ما عنه فاعل 4-ما به موضوع- 5-ما فيه مقوله 6-ما عليه زمان مى‌گويند- هر حركتى خواه ناخواه نيازمند به اين شش چيز است- در باره اين شش چيز بعد به تفصيل بحث خواهد شد- يكى از اين شش چيز غايت است- .

پس از يك طرف به عقيده ارسطوئيها- هر موجود طبيعى علت غائى دارد- خواه از طريق حركت به وجود آمده باشد و خواه از طريق ديگر- و از طرف ديگر خصوص حركت نيازمند به غايت است- .

و از آن رو كه ما در بحثهاى گذشته خود ثابت كرديم كه- حركت مساوى با تكامل است پس از نظر ما- بحث در غايت داشتن حركت- ضمنا بحث از هدفدارى تكامل نيز هست- و چون از نظر ما جهان طبيعت مساوى حركت است- پس بحث در هدف داشتن حركت و تكامل- عينا بحث از هدفدارى جهان است- .

البته اين نكته بايد روشن شود كه- در باره هدفدارى تكامل دو گونه بحث مى‌توان انجام داد- 1-علمى


صفحه 70

........ .

2-فلسفى اگر از جنبه علمى بخواهيم بحث كنيم- بايد در احوال موجودات- مخصوصا موجودات زنده تجسس كنيم- تطورات و عواملى را كه منجر به آن تطورات شده است- تحت نظر قرار دهيم تا عملا كشف كنيم- كه آيا طبيعت يك جريان هدفدارى را طى مى‌كند يا نه- .

چنانكه مى‌دانيم از قديم الايام نظام متقن خلقت- همواره دليل قاطعى براى اثبات اصل عليت غائيه- به شمار مى‌آمده است- ولى از زمانى كه نظريه تبدل و تطور انواع پديد آمد- و دانشمندان يك سلسله اصول و نواميس طبيعى- براى تطور موجود زنده كشف كردند اين نظر پيدا شد كه- لزومى ندارد براى توجيه نظام شگفت انگيز- ساختمان موجودات زنده اصل علت غائى را دخالت دهيم- اما كسانى كه بيشتر دقيق شده‌اند ثابت كرده‌اند- بدون دخالت اصل عليت غائيه- تكامل موجود زنده به هيچ وجه قابل توجيه نيست- و باصطلاح طرفدار اصل تكامل هدفدار شده‌اند- اين مبحث مبحث دلكشى است- بحث علمى و زيستى در باره هدفدارى طبيعت- بحثى است جالب و دامنه‌دار- ورود در آن از حدود اين مقاله خارج است- ما شما را به كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده است- ارجاع مى‌كنيم از قبيل كتاب سرنوشت بشر - تاليف لكنت دونوئى ترجمه عبد الله انتظام - و كتاب حيات و هدفدارى تاليف ه رووير - استاد كالبد شناسى دانشكده پزشكى- و عضو فرهنگستان پزشكى پاريس- ترجمه دكتر عباس شيبانى - .

اما راه فلسفى مطلب همان است كه در اين مقاله طى شده- اگر از اين راه بخواهيم وارد عمل شويم- تحليل عقلانى ماهيت حركت ما را به اين نتيجه مى‌رساند- بدون اينكه نيازمند تجسس احوال موجودات زنده باشيم- .

اثبات فلسفى غايت از طريق حركت از اين راه است كه- اولا چنانكه قبلا ثابت شد- حركت در ذات خود بسيط و واحد است- و اجزاء آن همه فرضى و اعتبارى است- اگر حركت را تقسيم كنيم به اجزاء و قسمتهائى- به حسب مسافت يا به حسب زمان- آن اجزاء و اقسام واقعا از هم


صفحه 71

از بيان فوق نتيجه مى‌گيريم كه 1-حركت بى غايت نمى‌شود- .

2-حركت بالذات خود بخود و براى خود مطلوب نخواهد شد- .

3-اگر براى حركتى موضوعى متحرك فرض شود- موضوع مجزا نيستند- پس هر حركتى يك واقعيت است- .

ثانيا حركت هر چند خود نوعى فعليت است- زيرا اگر آنرا در مقابل سكون قرار دهيم- فعليتى است از فعليتها- اما اين تفاوت را با همه فعليتها دارد كه- آميخته است با قوه- شىء مادام كه در حركت است بالقوه است- و فعليتى پشت سر دارد- لهذا حركت را كمال اول ناميده‌اند نه كمال ثانى- و گفته‌اند كمال اول است براى شىء بالقوه- يعنى تا شىء حالت بالقوه نسبت به شىء ديگر- كه كمال ثانى ناميده مى‌شود نداشته باشد- نمى‌تواند حركت داشته باشد- از اين رو حركت طلب است نه مطلوب- به عبارت ديگر حركت انتقال از حالتى به حالت ديگر است- اما خود حالتى از حالات نيست- فرضا آنرا حالت بدانيم- با ساير حالات اين تفاوت را دارد كه- وسيله رسيدن به يك حالت ديگر است- پس هر گاه حركت را به عنوان يك واحد در نظر بگيريم- فعليتى بيرون از خود را ايجاب مى‌كند- پس محال است كه خود حركت- ملاك فعليت يافتن قوه‌هاى موجود باشد- همچنين است هر چيزى خواه عرض و خواه جوهر- كه وجودش مساوى با حركت باشد- پس همواره آن فعليتى كه شىء بالقوه خواهان آن فعليت است- واقعيتى است ما وراء حركت- كه وصول به آن پايان حركت است- و شىء متحرك حركت را وسيله وصول به آن قرار مى‌دهد- و او است غايت و مقصد متحرك- و هم او است كمال واقعى كمال ثانى شىء متحرك- پس هر حركت و تكامل جوياى غايتى است بيرون از حركت.


صفحه 72

مفروض با حركت خود متكامل مى‌شود- .

4-اگر براى مجموع جهان طبيعت حركت اثبات كنيم- چنانكه در گذشته اشاره رفت- نظريه زيرين به ثبوت خواهد رسيد- قانون عمومى جهان طبيعت تحول و تكامل است

آزمايش در تكامل جهان

قانون نامبرده چنانكه در فلسفه مسلم و مورد قبول است- دانشمندان علوم امروزه نيز او را پذيرفته‌اند- زيرا آزمايشهائى كه در مورد انسان و حيوان- و نبات در فنون مربوطه به آنها انجام گرفته- نشان مى‌دهد كه اين انواع در يك حال قرار نگرفته- پيوسته بسوى تكامل تكاپو مى‌نمايند- و احتياجات و نواقص طبيعى خود را- روز بروز بهتر تامين مى‌كنند- و همواره با طبيعت مبارزه دارند- و مخصوصا كنجكاوى در زندگانى ممتد و تاريخى نوع انسان- و مقايسه انسان امروزه با انسان اولى- اين حقيقت را روشنتر مى‌سازد- .(28) (28)يكى از مسائلى كه در قرون اخير- فوق العاده مورد توجه واقع شده است- تكامل اجتماع انسانى است- همان طورى كه فرد رشد مى‌كند و تكامل مى‌يابد- اجتماع نيز رشد مى‌كند و تكامل مى‌يابد- .

رشد و تكامل اجتماع و اينكه زندگى تكامل يافته بشرى- از اول به اين حالت كه هست نبوده مطلبى است كه- از قديم مورد توجه بوده است- ابن خلدون در فصلهاى مختلف مقدمه تاريخ خويش- با اصرار زياد ادعا مى‌كند كه- زندگى شهرى و مدنى زائيده زندگى بدوى و وحشيانه است- وى طبق اصول خاص خود قوانين انتقال- از زندگى بدوى به زندگى شهرى- و تطوراتى


صفحه 73

ولى بايد دانست- مورد اين آزمايش نسبت به جهان پهناور طبيعت- چنان كوچك و ناچيز است كه- پندار ما از اندازه‌گيرى آن زبون مى‌باشد- و از اين روى چنين آزمايش را سر چشمه يك حقيقت فلسفى- از قبيل سير تكاملى جهان نمى‌شود قرار داد- .(29)گذشته از اين كه قسمت مهم اين كه طبعا در دوره بعد پيدا مى‌شود تا منتهى به پيرى- و سپس مرگ و انهدام آن مى‌گردد ذكر مى‌كند- .

علماء جديد زندگى بشر را از لحاظ نوع معاش- به دوره‌هاى صيادى و كشاورزى و تجارت و صنعت- و از لحاظ نظام اجتماعى به دوره‌هاى اشتراكى اوليه- و برده‌دارى و سرمايه‌دارى و اشتراكيت سوسياليزم- و از لحاظ وسيله و ابزار به عهدهاى- حجر آهن آتم فضا تقسيم كرده‌اند- و از لحاظ نوع حكومت و غيره تقسيمات ديگرى مى‌توان كرد- به هر حال قدر مسلم اينست كه زندگى اجتماعى انسان- بر خلاف زندگى اجتماعى حيوانات اجتماعى- از قبيل زنبور عسل و مورچه و موريانه متطور است- .

هربرت اسپنسر مى‌گويد- هيئت مدنيت مانند تن يك شخص است كه- براى وظائف مختلف زندگى آلات و اعضاء خاص دارد- و آنها در آغاز ساده و غير متنوعند- و هر چه پيش مى‌رود طول و تفصيل پيدا مى‌كنند- و تنوع مى‌يابند و همبستگى آنها به يكديگر افزون مى‌شود- و اين حال در مدتى دراز پيش مى‌آيد- در آغاز خانواده كوچك تشكيل مى‌يابد- و كارهاى زندگانى ساده و مختصر است- سپس كم كم جمعيت انبساط پيدا مى‌كند و دهكده‌ها- و قصبات و شهرها و كشورها و ملتها- و دولتهاى بزرگ صورت مى‌گيرد و كسبها و پيشه‌هاى جزئى- مبدل به بازرگانى و صنايع بزرگ مى‌شود سير حكمت در اروپا.

(29)يعنى اگر بخواهيم تكامل را به صورت يك اصل عمومى- براى همه


صفحه 74

........... .

جهان بپذيريم راه منحصر اينست كه- از طريق فلسفه كلى و علم وجود وارد شويم- همچنانكه در اين مقاله همين راه طى شد- و اما اگر فلسفه اولى را به بهانه اينكه- يك فن صد در صد تعقلى است- و تنها نظريه‌اى قابل قبول است كه از علوم- و تجربيات و تجسسات علوم ريشه بگيرد كنار بگذاريم- بايد هميشه از اين اصل به عنوان يك اصل عمومى- و فلسفى چشم بپوشيم زيرا تجربيات و آزمايشهاى بشر- نسبت به مواردى كه بشر مى‌خواهد تعميم دهد- آنقدر ناچيز است كه قابل تصور نيست- ما در روى كره كوچكى به نام زمين زندگى مى‌كنيم- كه نسبت به جهان بزرگ ذره‌اى است كه در حساب نايد- تجربياتى در مورد مخلوقات اين زمين انجام مى‌دهيم- كه آن هم محدود است به يك عده افراد معدود- اگر بنا بشود كه الهامات فكرى ما منحصرا از حواس- و آزمايشهاى حسى باشد چگونه ممكن است بتوانيم- دائره معلومات خود را تا بى نهايت زمانى- و مكانى تعميم دهيم- .

برخى از فلاسفه اروپا به كلى از فلسفه اولى- و علم كلى رو گرداندند و از طرف ديگر- چون عطش فلسفى خود را نمى‌توانستند- با فرآورده‌هاى محدود علوم حسى فرو بنشانند- به فكر افتادند كه از فرآورده‌هاى علوم- فلسفه كلى و عمومى بسازند از آن جمله- هربرت اسپنسر است وى مى‌گويد- معرفت سه درجه دارد- درجه نخستين معرفتى است كه توحيد نيافته- يعنى معلوماتى پراكنده و جزئى است چنانكه عوام دارند- درجه دوم معرفتى است كه نيمه توحيد يافته است- و آن علوم و فنون است همچون گياه شناسى- و جانور شناسى و زمين شناسى و ستاره شناسى و مانند اينها- درجه سوم كه درجه اعلى است معرفتى است كه- كاملا توحيد يافته و آن فلسفه است- سير حكمت در اروپا. - .

پل فولكيه در كتاب فلسفه عمومى يا ما بعد الطبيعه - ترجمه دكتر يحيى مهدوى مى‌گويد- به نظر اسپنسر تطور عبارت است از- تغيرى كه بدان مجموعه‌اى از امور متجانس به نامتجانس- يا امورى كه عدم تجانس آنها كمتر است- به