ولى بايد دانست- مورد اين آزمايش نسبت به جهان پهناور طبيعت- چنان كوچك و ناچيز است كه- پندار ما از اندازهگيرى آن زبون مىباشد- و از اين روى چنين آزمايش را سر چشمه يك حقيقت فلسفى- از قبيل سير تكاملى جهان نمىشود قرار داد- .(29)گذشته از اين كه قسمت مهم اين كه طبعا در دوره بعد پيدا مىشود تا منتهى به پيرى- و سپس مرگ و انهدام آن مىگردد ذكر مىكند- .
علماء جديد زندگى بشر را از لحاظ نوع معاش- به دورههاى صيادى و كشاورزى و تجارت و صنعت- و از لحاظ نظام اجتماعى به دورههاى اشتراكى اوليه- و بردهدارى و سرمايهدارى و اشتراكيت سوسياليزم- و از لحاظ وسيله و ابزار به عهدهاى- حجر آهن آتم فضا تقسيم كردهاند- و از لحاظ نوع حكومت و غيره تقسيمات ديگرى مىتوان كرد- به هر حال قدر مسلم اينست كه زندگى اجتماعى انسان- بر خلاف زندگى اجتماعى حيوانات اجتماعى- از قبيل زنبور عسل و مورچه و موريانه متطور است- .
هربرت اسپنسر مىگويد- هيئت مدنيت مانند تن يك شخص است كه- براى وظائف مختلف زندگى آلات و اعضاء خاص دارد- و آنها در آغاز ساده و غير متنوعند- و هر چه پيش مىرود طول و تفصيل پيدا مىكنند- و تنوع مىيابند و همبستگى آنها به يكديگر افزون مىشود- و اين حال در مدتى دراز پيش مىآيد- در آغاز خانواده كوچك تشكيل مىيابد- و كارهاى زندگانى ساده و مختصر است- سپس كم كم جمعيت انبساط پيدا مىكند و دهكدهها- و قصبات و شهرها و كشورها و ملتها- و دولتهاى بزرگ صورت مىگيرد و كسبها و پيشههاى جزئى- مبدل به بازرگانى و صنايع بزرگ مىشود سير حكمت در اروپا.
(29)يعنى اگر بخواهيم تكامل را به صورت يك اصل عمومى- براى همه
........... .
جهان بپذيريم راه منحصر اينست كه- از طريق فلسفه كلى و علم وجود وارد شويم- همچنانكه در اين مقاله همين راه طى شد- و اما اگر فلسفه اولى را به بهانه اينكه- يك فن صد در صد تعقلى است- و تنها نظريهاى قابل قبول است كه از علوم- و تجربيات و تجسسات علوم ريشه بگيرد كنار بگذاريم- بايد هميشه از اين اصل به عنوان يك اصل عمومى- و فلسفى چشم بپوشيم زيرا تجربيات و آزمايشهاى بشر- نسبت به مواردى كه بشر مىخواهد تعميم دهد- آنقدر ناچيز است كه قابل تصور نيست- ما در روى كره كوچكى به نام زمين زندگى مىكنيم- كه نسبت به جهان بزرگ ذرهاى است كه در حساب نايد- تجربياتى در مورد مخلوقات اين زمين انجام مىدهيم- كه آن هم محدود است به يك عده افراد معدود- اگر بنا بشود كه الهامات فكرى ما منحصرا از حواس- و آزمايشهاى حسى باشد چگونه ممكن است بتوانيم- دائره معلومات خود را تا بى نهايت زمانى- و مكانى تعميم دهيم- .
برخى از فلاسفه اروپا به كلى از فلسفه اولى- و علم كلى رو گرداندند و از طرف ديگر- چون عطش فلسفى خود را نمىتوانستند- با فرآوردههاى محدود علوم حسى فرو بنشانند- به فكر افتادند كه از فرآوردههاى علوم- فلسفه كلى و عمومى بسازند از آن جمله- هربرت اسپنسر است وى مىگويد- معرفت سه درجه دارد- درجه نخستين معرفتى است كه توحيد نيافته- يعنى معلوماتى پراكنده و جزئى است چنانكه عوام دارند- درجه دوم معرفتى است كه نيمه توحيد يافته است- و آن علوم و فنون است همچون گياه شناسى- و جانور شناسى و زمين شناسى و ستاره شناسى و مانند اينها- درجه سوم كه درجه اعلى است معرفتى است كه- كاملا توحيد يافته و آن فلسفه است- سير حكمت در اروپا. - .
پل فولكيه در كتاب فلسفه عمومى يا ما بعد الطبيعه - ترجمه دكتر يحيى مهدوى مىگويد- به نظر اسپنسر تطور عبارت است از- تغيرى كه بدان مجموعهاى از امور متجانس به نامتجانس- يا امورى كه عدم تجانس آنها كمتر است- به
.......... .
امورى كه عدم تجانس آنها بيشتر است تبدل پيدا كند- حصول و وقوع اين تطور نيز خود تابع دو مرحله است- يكى مرحله فرق و تفصيل- و ديگر مرحله جمع يا اجمال مثلا پرتپلاسم نامتفرق- يعنى متجانس كه اجزاى آن با هم پيوستگى ندارد- به حيوان پستاندار كه از اعضاى متعددى با تعقد- و اندماج زياد فرق و تفصيل تقدم پيدا كرده است- و اين اعضا با هم سخت پيوستگى دارند- جمع و اجمال تطور حاصل مىكند- همچنين يك جامعه را تطور يافته وقتى گوئيم كه- اعضاى اين جامعه بالنسبه به اعضاى يك جامعه ابتدائى- در همان حال كه داراى فرق بيشتر از يكديگر- به واسطه تقسيم كار مثلا هستند- پيوستگى بيشتر هم با يكديگر دارند- بازگشت به نا پيوستگى ابتدائى به نام انحلال- يا اضمحلال يا فسخ جمع و اجمال خوانده شده است- و نيز براى تعيين همين حركت رجعى- به سوى امر متجانس است كه استاد لالاند - تعبير تطور انطوائى را پيشنهاد كرده است - .
به عقيده اسپنسر همينكه چند قانون علمى- تحت يك قاعده كلىتر در آمد- آن قاعده را بايد قاعده فلسفى ناميد- از مقايسه اصول تكامل داروينيسم- كه مستقيما محصول تجربه است و علمى- و زيست شناسى است با اصول تكامل هربرت اسپنسر - كه يك سلسله استنباطات كلىتر است از محصولات علمى- مفهوم مدعاى اسپنسر روشن مىشود حقيقت اينست كه- همان طور كه در پاورقيهاى جلد دوم اصول فلسفه گفتهايم- محدود كردن الهامات فكرى بشر- به آنچه كه از راه حس و تجربه مىرسد- مستلزم اينست كه نه تنها فلسفه نداشته باشيم- بلكه علم يعنى آن چيزى كه اسپنسر - آنرا درجه دوم معرفت ناميده است نيز نداشته باشيم- تفصيل مطلب را از آنجا بايد جستجو كرد- خود هربرت اسپنسر متوجه شده است كه- تعميم دادن تجربيات محدود زمينى به همه جهان- بدون اتكا به يك قاعده غير تجربى گزافى بيش نيست- مىگويد اين 1-تنقص
آزمايش- موضوع پيشرفت اجتماعى است- كه از موضوع بحث فلسفه بسى دور است حكم كه بر جريان امر عالم- و سير تكاملى جهان مىكنيم- البته نظر به تجارب و مشهودات ما است- و تا اندازهاى صادق است كه- مشاهدات و تجربيات ما مىتواند فرا بگيرد- يعنى راجع به جهانى است كه در آن زيست مىكنيم- و به حس و شهود ما در مىآيد و براى مدتى از گذشته و آينده- كه حس و تعقل ما از روى قرائن و امارات مىتواند- بر آن احاطه كند و گرنه حكم مطلق نمىكنيم- سير حكمت در اروپا.
قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت
مقدمه[1]
طرفداران ماترياليسم ديالكتيك - تكامل طبيعت را بر اساس خاصى توجيه كردهاند- و نام آنرا قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت گذاشتهاند- لازم است اندكى در باره تاريخچه ديالكتيك- از آغاز ظهور اين كلمه تا آنجا كه- در اصطلاحات ماديين قرن نوزدهم به كار رفته است- و هم در باره اصول ديالكتيك هگلى- و ماركسيستى بحث كنيم و سپس- قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت را- از نظر توجيه تكامل بررسى نمائيم- .
ديالكتيك يك واژه قديمى يونانى است- پل فولكيه در رساله ديالكتيك مىگويد- كلمه ديالكتيك در اصل- از كلمهاى يونانى مشتق شده است كه دو معنى اصلى آن- كلمه يا گفتار و دليل مىباشد- اين دو معنى
[1]به قلم استاذ شهيد مرتضى مطهرى .در نسخه تايپ شده اين مقدمه استاد شهيد نكاتى را به صورت حاشيه نگاشتهاند اين نكات عينا در پاورقى ذكر شده است .
در كلمه ديالكتيك موجود است- پيشوند ديا معنى مقابله و معاوضه را مىدهد- و به اين ترتيب مفهوم ديالكتيك رد و بدل ساختن كلمات- و دلائل و گفتگو و مباحثه را معنى مىدهد- وقتى كلمه ديالكتيك را به صورت مصدر استعمال نمائيم- معنى آن مذاكره و صحبت و مجادله كردن است- و وقتى آنرا به صورت صفت به كار ببريم- معنى آن چيزى است كه مربوط به مباحثه- و مخصوصا مجادلهاى است كه بين الاثنين باشد- و به صورت اسم كه به كار رود- مفهوم آن فن مباحثه و مجادله مىباشد - .
مىگويند قبل از دوره سقراط و افلاطون - اين كلمه در مورد استدلالاتى به كار مىرفت كه- هدف باطل كردن دليل خصم بوده است مجادله- نه كوشش براى درك حقيقت- سوفسطائيان حتى آنرا به معنى فن بلاغت و مشاجره- كه با حقيقت سر و كار ندارد- و هدف موفقيت نهائى است به كار بردند- ولى در كلمات سقراط و افلاطون - اين كلمه مفهوم اثباتى پيدا كرده- سقراط و افلاطون روشهاى سلوك عقلى و فكرى خود را- كه هدف كشف حقيقت و تحصيل يقين بود- نه صرف مجادله و پيروزى بر خصم ديالكتيك ناميدند- اما ارسطو بار ديگر كلمه ديالكتيك را در مورد فن جدل- كه هدف غلبه بر خصم است به كار برده است- و در مورد برهان كه هدف كشف حقيقت- و وصول به يقين است لغت تحليل را- آناليتيك آنالوطيقا به كار برده است- بعد از ارسطو نيز تا قرن نوزدهم اين كلمه- گاهى در اصطلاح نزديك به اصطلاح ارسطو - و گاهى در اصطلاحى عامتر كه شامل روشهاى اثباتى- و برهانى هم مىشده است به كار رفته- و داستانى دراز پيدا كرده است- و در همه احوال تا دوره هگل 1770 1831- كلمه ديالكتيك مفهوم جمع ضدين- يا نقيضين را
در بر نداشته است- و اصل امتناع اجتماع ضدين و نقيضين مسلم بوده- و مورد گفتگو نبوده است- .
هگل در اصطلاحات خود- تناقض را وارد مفهوم ديالكتيك كرد- از نظر هگل تناقض شرط اساسى فكر و موجودات است- از نظر هگل ديالكتيك جريانى است كه- تمام هستى را در بر مىگيرد هم جريان فكر ديالكتيكى است- و هم جريان طبيعت و تناقض شرط اساسى اين جريان است- و به اين ترتيب ديالكتيك مفهوم جديدى پيدا كرده- از اين رو تاريخچه ديالكتيك منقسم مىشود- به قديم و جديد و مشخص اين دو دوره- قبول يا رد امتناع اجتماع ضدين نقيضين مىباشد- .
پل فولكيه در رساله ديالكتيك مىگويد- فرق ديالكتيك قديم[1]و ديالكتيك جديد- طرز بر خورد آنها با اصل اجتماع ضدين است- بنا بر ديالكتيك قديم اصل عدم اجتماع ضدين- قانون مطلق اشياء و ذهن است- يك شىء واحد نمىتواند- در عين حال هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد- و اگر فكر انسان مجبور شود- متواليا دو عبارت متناقض را تصديق كند- يقينا يكى از آنها اشتباه است- بر عكس ديالكتيك جديد ضديت را- در اشياء مىداند و مىگويد كه- اشياء در عين حال هم هستند و هم نيستند- و اين ضديت را پايه و اساس فعاليت موجودات مىداند- و مىگويد كه بدون وجود اين ضديت- اشياء ساكن و بى حركت مىماندند- به همين دليل وقتى انسان مجبور مىشود- دو عبارت متناقض را تصديق كند- نبايد تصور كرد دچار اشتباه شده است- البته بايد اين ضديت را حل نمود- ولى هيچيك از ضدين را نبايد منكر شد- .
[1]اعم از ديالكتيك اثباتى سقراط و ديالكتيك انكارى ارسطو.
بر حسب ديالكتيك جديد- كه متضمن مفهوم جمع ضدين و نقيضين است- دو نكته را بايد وارد فكر و انديشه خود كنيم- تا طرز تفكر ما ديالكتيكى گردد- اول اينكه بدانيم هر چيزى هم هست و هم نيست- .
ديگر اينكه بدانيم همين تناقض درونى و واقعى اشياء- يعنى همين كه اشياء در عين اينكه هستند نيستند- و همين كه عناصر وجود و عدم خود را تواما دارند- پايه حركت و تكامل آنها است- اگر اين تضاد درونى و واقعى وجود نمىداشت- حركت و تكاملى هم در كار نبود- .
ما درباره اينكه- آيا تناقضى كه ديالكتيك جديد مىپذيرد- همان تناقضى است كه ديالكتيك قديم- و منطق و فلسفه قديم نفى مىكند يا نه- و همچنين در اينكه اين چيزى كه ديالكتيك جديد- نام اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين به آن مىدهد- از نظر حكمت و فلسفه اسلامى چه نامى دارد- و آيا مورد قبول است يا نه بعدا بحث خواهيم كرد- ابتدا لازم است ديالكتيك هگل و ديالكتيك ماركس را- كه زائيده ديالكتيك هگل است- با توجه به آنچه پيروان ماركس گفتهاند شرح دهيم- آنگاه نظر خود را در باره آنها اظهار نمائيم- .
ديالكتيك هگل سه ركن اساسى دارد- 1 همه چيز اعم از فكر و ماده- در تغيير و تحول و حركت است- .
2 تناقض و يا سازگارى- شرط اساسى فكر و موجودات است- و اين ضديت و تناقض و ناسازگارى- پايه و اساس حركت و فعاليت موجودات است- به عبارت ديگر ريشه حركتها و جنبشها- تناقض و تضاد و ناسازگارى است- كه در اشياء مستقر است- .
3 حركت تحولى و تكاملى اشياء- بر اساس عبور از ضدى به ضد ديگر و سپس سازش- و تركيب و وحدت دو ضد در مرحله عاليتر