ولى اگر حرارت را زياد يا كم كنيم- لحظهاى فرا مىرسد كه حالت ذرات آب در يك صورت- به بخار و در صورت ديگر به يخ مبدل مىگردد-[1](اصل جهش و تبدل حركت كمى به حركت كيفى- .) د ديالكتيك معتقد است كه- اشياء و پديدههاى طبيعت در داخل خود تضادهائى دارند- زيرا آنها داراى يك قطب مثبت- و يك قطب منفى يك گذشته و يك آينده مىباشند- همه آنها عناصرى دارند كه يا در حال رشد و نموند- و يا طريق نابودى و زوال را مىپيمايند- مبارزه اين تضادها يعنى مبارزه ميان قديم و جديد- يعنى مبارزه ميان آنكه مىميرد و آنكه به دنيا مىآيد- محتويات داخلى تكامل- و پيچ و خم تغييرات كمى است كه- به تغييرات كيفى تبديل مىشود از اين- رو ديالكتيك بر آن است كه- جريان تكامل پست به عالى نتيجه تكامل- و توسعه هماهنگ پديدهها نبوده بلكه بر عكس- در اثر بروز تضادهاى داخلى اشياء و پديدهها- و در طى يك مبارزه بين تمايلات متضاد- كه بر اساس آن تضادها قرار گرفته است انجام مىگيرد- لنين مىگويد ديالكتيك به معنى واقعى كلمه- عبارت است از آموختن تضادها در داخله ماهيت اشياء- اصل تضاد[2]اكنون ببينيم در ديالكتيك هگل - مجموعا چه اصولى قابل توجه است و بايد بررسى شود- آنچه قابل توجه است مطالب ذيل است- 1-اصل وحدت و پيوستگى اشياء- و رابطه متقابل آنها با يكديگر- .
2-اصل تغيير و حركت اشياء- .
3-اصل تغيير و حركت در فكر به موازات حركت اشياء- .
[1]پس اشياء را به عنوان حركتهاى يكنواخت نمىتوان شناخت .
[2]پس شناسائى واقعى آنگاه ميسر است كه فكر عدم امكان اجتماع ضدين را طرد كنيم .
4-اصل اجتماع ضدين نقيضين- .
5-حركت اشياء از تضاد و تناقض- و ناسازگارى داخلى آنها سرچشمه مىگيرد- .
6-ماهيت حركت اشياء عبارت است از- انتقال يك حالت به حالت ضد خودش- و سپس سازش و تركيب و وحدت دو ضد با يكديگر- مثلث تز آنتىتز سنتز- .
مقدمتا بايد تذكر دهيم كه- هگل نه مبتكر اصل تغيير و حركت در اشياء است- و نه مبتكر فرضيه اصل اجتماع ضدين- و نه مبتكر مثلث تز آنتى تز سنتز- .
اصل حركت در اشياء از قديمترين اصول فلسفه است- و در يونان قديم هراكليت فيلسوف معروف- بدان شهرت دارد و اوست كه اين مطلب را- به صورت اين تمثيل بيان كرده است- در يك رودخانه دو بار نمىتوان آبتنى كرد- همچنانكه اصل اجتماع ضدين يا نقيضين را- و اينكه تكامل نتيجه سازش- و توافق اضداد در مرحله بعد است- كه بعدا در پاورقيهاى متن- عين تعبيرات او را از كتاب پل فولكيه نقل خواهيم كرد- او بيان كرده است و به همين سبب- او را پدر اصلى ديالكتيك جديد مىدانند- .
هراكليت را هم فيلسوف تحول- و هم فيلسوف تناقض ناميدهاند- و هگل ادعا كرده است كه- من تمام نظريات هراكليت را در ديالكتيك خود گنجاندهام- و اما مثلث معروف تز آنتىتز سنتز- چنانكه قبلا اشاره كرديم و مورخان فلسفه نوشتهاند- قبل از هگل به وسيله فيخته و شلينگ اظهار شده است- بلكه طبق اظهار نظر پل فولكيه - ريشه اين مثلث را در افكار افلوطين - از حكماى اسكندريه و سپس در
افكار عرفاى آلمان- در قرن چهاردهم ميلادى مىتوان پيدا كرد- .
اكنون اصول ششگانه فوق را- از نظر حكمت و فلسفه اسلامى مورد بحث قرار مىدهيم-[1]اما اصل اول[2]در گذشته اثبات كرده- و بعد نيز شرح خواهيم داد كه حركت- از طبيعت قابل تفكيك نيست- بنا بر اين اصل حركت ماده و طبيعت عينى- مورد قبول ما است- .[3]
و اما اصل دوم ما در جلد اول اصول فلسفه - در باره اين مطلب مشروحا بحث كرده- و اثبات كردهايم كه علم و ادراك مادى نيست- و بنا بر اين متغير نمىباشد اثبات كرديم كه- حيثيت علم و حضور و ادراك- با حيثيت تغيير ناسازگار است و ثابت كرديم- اينكه طرز تفكر ما در باره اشياء بر اساس تغيير- و تحول اشياء باشد نه بر اساس ثبات و يكنواختى آنها- مستلزم اين نيست كه خود فكر و انديشه ما نيز- عنان به عنان اشياء در حركت باشد- و هم ثابت كردهايم تغييرات و تحولاتى كه در افكار- و انديشهها پيدا مىشود كه منجر به تغيير عقيده مىگردد- و احيانا طرز تفكر و اصول و مبادى انديشه- و معيارهاى فكرى تغيير مىكند- هيچكدام به اين صورت نيست كه- انديشه مانند يك موجودى مادى دچار تغيير گردد- و چون در مقالات گذشته در اين باره بحث
[1]خوب است كه چهار اصل ديالكتيكى استالين را نيز مورد بررسى قرار دهيم .
[2]لازم است پيش از اين اصل اصل وحدت و پيوستگى و رابطه متقابل مورد بحث واقع شود.
[3]در اينجا به اين مسأله كه منطق ارسطو از آن نظر طرفدار تعريف بود و قائل به حد كه اشياء را ثابت مىدانست كه در جلد دوم و اول اصول فلسفه روى آن بحث شد و در جزوه پنجم تاريخ اديان شريعتى همان اشتباه تكرار شده اشاره شود .
كردهايم- در اينجا آن بحث را تكرار نمىكنيم- .
و اما اصل سوم در باره اين اصل نيز- مشروحا در جلد اول و دوم اصول فلسفه - بحث شده است در آنجا اثبات كرديم كه- اين اصل پايه و قاعده اساسى همه علوم- و انديشههاى بشرى است- و به هيچ وجه قابل ترديد و انكار نيست- آنچه به نام اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين- از طرف ديالكتيسينهاى جديد خوانده مىشود- چيز ديگرى است غير آنچه فلسفه و منطق- از قديم الايام به اين نام خوانده- و آن را ممتنع و محال دانستهاند- بلكه چنانكه بعدا خواهيم گفت- آنچه ديالكتيسينهاى جديد به اين نام خواندهاند- نه تنها از نظر منطق و فلسفه ما وراء الطبيعى محال نيست- احيانا مورد قبول هم هست بالاتر اينكه- دقت كافى معلوم مىدارد كه- ديالكتيسينهاى جديد هم واقعا و حقيقتا- اجتماع نقيضين به مفهوم فلسفه- و منطق ما وراء الطبيعى را منكر نيستند- كارى كه ديالكتيسينهاى جديد كردهاند اينست كه- يك تعبير تحريك آميز و هيجان آور- براى ذكر مطالب ساده خود انتخاب كردهاند- كيست كه بشنود فيلسوفانى پيدا شدهاند- و ثابت كردهاند كه اجتماع نقيضين محال نيست- بلكه اساس ماده و طبيعت- و فكر انديشه بر اجتماع نقيضها است- و به هيجان نيايد و نظرش جلب نشود- حقيقت اينست كه عقدههاى روحى- و تمايل شديد به نوپردازى سبب شده است كه گروهى- دعوى انكار اصل امتناع اجتماع نقيضين را بنمايد- و آنگاه مطالبى را به اين نام پيش بكشند كه- با اصل امتناع اجتماع نقيضين- هزارها فرسنگ فاصله دارد- .
آنچه به نام تناقض يا اجتماع ضدين- در اصطلاح ديالكتيسينهاى
جديد خوانده مىشود- يكى از دو مطلب ذيل است- الف در حركت- وجود و عدم با يكديگر جمع مىشوند- يك چيز در حالى كه حركت مىكند هم هست و هم نيست- به عبارت ديگر شدن كه همان واقعيت حركت است- تركيبى است از وجود و عدم- .
پل فولكيه مىگويد در اولين مثلث سيستم فلسفى هگل - كه از همه مشهورتر است اينست كه هستى هست- اين مرحله موضوع يا تصديق مىباشد- ولى وجودى كه كاملا غير مشخص باشد- و نتوانيم بگوئيم اين است يا آن- با عدم برابر است به طورى كه- به دنبال اين تصديق نفى آن لازم مىآيد- پس مىگوئيم هستى نيست- اين نفى هم نفى مىشود و مرحله تركيب فرا مىرسد- پس مىگوئيم هستى صورت پذيرفتن شدن است - .
فعلا در باره هستى هست يا هستى نيست- و در باره اينكه وجودى كه كاملا غير مشخص باشد- و نتوانيم بگوئيم اين است يا آن با عدم برابر است- بحثى نداريم بحث ما در باره خود شدن است- كه گفته مىشود در آن هستى و نيستى جمع است
آيا شدن تركيبى از هستى و نيستى است
فلاسفه اسلامى مكرر در سخنان خويش- اين تعبير را آوردهاند كه در حركت- بلكه در سراسر طبيعت- زيرا طبيعت جز حركت دائم چيزى نيست- وجود و عدم با هم در آميخته است و گاه مىگويند- قوه كه نوعى عدم است با فعل كه وجود است متحد است- از طرفى ديديم
كه ديالكتيسينهاى جديد اروپائى نيز- سخت طرفدار اصل تناقض مىباشند- و مدعى هستند كه شدن نه هستى است و نه نيستى- بلكه تركيبى از هستى و نيستى است- اكنون بايد ببينيم اين دو دسته از فلاسفه- يك مطلب را گفتهاند يا خير[1]و به هر تقدير- آيا اين مطلب مستلزم اجتماع نقيضين به مفهوم معروف- باب تناقض در منطق است يا نه- .
در اينجا لازم است اندكى در باره مفهوم عدم- و اعتباراتى كه اين مفهوم پيدا مىكند بحث كنيم- ذهن بشر در احكام و تصديقهائى كه مىكند- دو نوع حكم دارد حكم اثباتى مانند زيد ايستاده است- و حكم سلبى مانند زيد ايستاده نيست- نوع اول حكم به وجود يك نوع نسبت است در ظرف خارج- و اما نوع دوم رفع آن نسبت است از ظرف خارج و واقع- و به عبارت ديگر حكم به ارتفاع آن نسبت است از خارج- به عبارت ديگر- در قضيه موجبه حكم مىشود به تحقق يك نسبت- و در قضيه سالبه حكم مىشود به عدم تحقق آن نسبت- تفاوت قضيه موجبه و سالبه در اين است كه- قضيه موجبه حكايت مىكند از نسبت ايجابيه در خارج- و قضيه سالبه حكايت مىكند از نابودى- و مطابق نداشتن همان نسبت ايجابيه در خارج- نه اينكه هر دو حكايت مىكنند از نوعى نسبت خارجى- .
بعضى از متاخران منطقيين اسلامى پنداشتهاند كه- قضيه موجبه و
[1]مخصوصا لازم است مقايسه دقيقى ميان اين دو طرز تفكر شود كه يكى از آن جهت هستى و نيستى را مخلوط و توأم مىانگارد كه وجود به آخرين حد ضعف خود رسيده است و ديگرى از آن جهت مىگويد كه تا وجود با عدم توأم نشود تحصل و تحقق نمىپذيرد.
سالبه- هر كدام مشتمل بر نوع خاصى از نسبت مىباشند- يكى نسبت ايجابى و ديگرى نسبت سلبى- و قضيه موجبه حكايت مىكند از نسبت ثبوتى ايجابى خارجى- و قضيه سالبه حكايت مىكند از نسبت سلبى خارجى- .
ولى محققان به ثبوت رسانيدهاند كه اين اشتباه است- در قضيه موجبه و سالبه بيش از يك نوع نسبت در كار نيست- كه همان نسبت ثبوتى ايجابى است- چيزى كه هست قضيه موجبه حكايت مىكند از- مطابق داشتن و مصداق داشتن اين نسبت در خارج- و قضيه سالبه حكايت مىكند از مطابق نداشتن- و مصداق نداشتن آن نسبت ايجابى در ظرف خارج-[1]و اين دو با يكديگر متفاوت است از اين رو مىگويند- مفاد قضيه سالبه سلب الربط است نه السلب الربط- و نه ربط السلب كه مفاد قضيه معدوله است- .
اعتبار اصلى مفهوم عدم همان است كه در قضيه سالبه است- و عدم به همين اعتبار است كه نقيض وجود است- و همين عدم است كه اصطلاحا عدم بديل ناميده مىشود- هر گاه قضيهاى داشته باشيم- و قضيه ديگر مفاد اين را رفع كند- يعنى يك نفى و يك سلب مستقيما مفاد آن قضيه را بر دارد- اين دو قضيه نقيض يكديگر خواهند بود- تنها قضيهاى نقيض قضيه ديگر است كه- مفاد يكى از آن دو قضيه رفع و سلب قضيه ديگر بوده باشد- و نفس سلب و رفع هيچگونه قيدى نداشته باشد- يعنى تمام قيدها تحت سلب واقع شود و قيد مسلوب باشد- اينست معنى اينكه مىگويند«نقيض كل شىء رفعه» عدم به اين اعتبار كه اعتبار اصلى آن است- هيچگونه
[1]رجوع شود به اسفار جلد اول مرحله ثانيه فصل نهم«في أن العدم ليس رابطيا».
خارجيتى ندارد- هيچگونه نفس الامريتى ندارد- مصداقى برايش اعتبار نشده است حتى زمان ندارد- يعنى زمان ظرف اين عدم نيست- بلكه ظرف چيزى است كه عدم به عنوان سلب- بر او وارد شده است مثلا اگر بگوئيم- زيد امروز ايستاده نيست- امروز ظرف زيد ايستاده مىباشد نه ظرف نيست- عدم به اين اعتبار همان نفى و سلب است- اين كه مىگويند اجتماع نقيضين جايز نيست- يعنى اجتماع ايجاب و سلب يا اثبات و نفى جايز نيست- به حسب اين اعتبار ذهن در بيرون هستى- يعنى به صورت ناظر از فوق هستى ايستاده- و نسبتى را از هستى و واقع بيرون مىبرد- و دامن هستى را از آن پاك مىكند- و هيچ مصداقى براى او نمىبيند- .
اما عدم اعتبار ديگرى نيز دارد كه نوعى مجاز است- ذهن پس از آنكه چيزى را از خارج نفى و سلب كرده- و براى آن چيز مصداق و نفس الامريتى نديد- چنين اعتبار مىكند كه نفس نفى و سلب- به جاى ايجاب و اثبات نشسته است- يعنى هنگامى كه وجود يك شىء خاص را در خارج نمىبيند- نقطه مقابل آن وجود را كه در واقع- جز خالى بودن خارج از آن وجود چيزى نيست- به عنوان يك امرى كه جاى وجود را پر كرده است- اعتبار مىكند و فرض مىكند عدم آن شىء در خارج است- و به اين اعتبار است كه خارج- هم هستى را در خود جا مىدهد و هم نيستى را- نيستى نيز مانند هستى خارجيت مىيابد- كه البته اعتبار مىشود به اين اعتبار فرضى و مجازى است- كه عدم نفس الامريت پيدا مىكند- زمان و مكان برايش اعتبار مىشود- احكامى نظير احكام وجود پيدا مىكند-