بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 99

را سياهى گرفته باشد- و قسمتى را سفيدى ولى ممكن نيست- نقطه معين در عين اينكه سياه است سفيد باشد- و در عين اينكه سفيد است سياه باشد- همچنين شكل مخروطى و استوانه‌اى يا كره‌اى اضداد يكديگرند- محال است جسم واحد در آن واحد- دو تا از اين شكلها را داشته باشد- .

به نظر نمى‌رسد در امتناع اجتماع- اين چنين دو ضد بتوان ترديد كرد- زيرا ريشه سخن اين است كه اولا- جنس واحد در آن واحد با دو فصل تعين نمى‌پذيرد- مثلا رنگ كه جنس است- نمى‌تواند در حال واحد هم سفيدى باشد و هم سياهى- و يا شكل در آن واحد هم مثلث باشد و هم مربع- همچنانكه حيوان كه يك جوهر است نيز- ممكن نيست در آن واحد هم انسان باشد و هم گوسفند- ريشه دوم اين مسئله اين است كه- موضوع واحد از نظر وجود ناعت نمى‌تواند- در آن واحد هم متصف باشد- به جنس متفصل به اين فصل- و هم به جنسى متفصل به فصل ديگر- در اين جهت ترديدى نيست- .

اگر ترديدى هست در اينست كه- مثلا سفيدى و سياهى از قبيل دو كيفيت وجودى- كه در جنس مشترك و در فصل مختلف باشند نمى‌باشند- زيرا سياهى مثلا عدمى است نه وجودى- و يا اساسا رنگ به طور كلى خارجيت ندارد- و واضح است كه اينگونه خدشه‌ها و مناقشه‌ها- از نوع مناقشه در مثال است و به قول طلاب- مناقشه در مثال از شان محصلين نيست آنچه ديالكتيك جديد به نام تضاد و تناقض مى‌گويد- از اين قبيل نيست بلكه از اين قبيل است[1]كه- دو نيروئى كه بر ضد يكديگرند و

[1]از اين نوع هم نيست .تضاد ديالكتيكى به معنى نتيجه شدن ضد هر شيء از خود شيء است كه حالت تك شاخه‌اى دارد .به بحثهاى قم در باره ماركس و ماركسيسم[كه به صورت كتاب نقدى بر ماركسيسم به چاپ رسيده]مراجعه شود.


صفحه 100

يكديگر را خنثى مى‌كنند- به واسطه تركيب در يك شىء واحد جمع مى‌شوند- اين مطلب قابل قبول است بلكه اساسا- تركيب جز از امورى كه نوعى مخالفت و به اصطلاح ديگرى- تضاد ميان آنها نباشند صورت پذير نيست- .

ساده‌ترين تركيبات تركيبى است كه- از عناصر اوليه صورت مى‌گيرد- عناصر طبعا با يكديگر اختلاف دارند- نوعى تضاد ميان آنها حكم فرما است- از نظر فلسفه ما وراء الطبيعى به طور كلى- صورتها با يكديگر تضاد دارند و يكديگر را خنثى مى‌كنند- .

به طور كلى اصل تضاد غير از- اصل اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين است- اجتماع نقيضين عبارت است از- اجتماع سلب و ايجاب به مفهومى كه قبلا توضيح داده شد-[1]و اجتماع ضدين عبارت است از- قبول كردن موضوع واحد دو عرض متضاد را در آن واحد- اما تضاد عبارت است از- اصل تنازع و خنثى كردن اشياء اثر يكديگر را- و به عبارت ديگر اصل تنازع و جنگ در طبيعت- اين اصل از قديمترين اصولى است كه- بشر آنرا كشف كرده است بهتر است در اينجا- به يكى از گفته‌هاى عارف معروف اسلامى- ملاى رومى قناعت كنيم-مولوى مى‌گويد-اين جهان جنگ است چون كل بنگرىذره ذره همچو دين با كافرى
آن يكى ذره همى پرد به چپ و آن دگر سوى يمين اندر طلب

[1]به تعبيرى ديگر باب امتناع اجتماع نقيضين مربوط است به باب شناخت.


صفحه 101

جنگ فعلى جنگ طبعى جنگ قولدر ميان جزءها حربى است هول
اين جهان زين جنگ قائم مى‌بود در عناصر در نگر تا حل شود
هر ستونى اشكننده آن دگر استن آب اشكننده هر شرر
پس بناى خلق بر اضداد بود لا جرم جنگى شدند از ضر و سود
هست احوالت خلاف يكديگر هر يكى با هم مخالف در اثر
فوج لشكرهاى احوالت ببين هر يكى با ديگرى در جنگ و كين
آن جهان جز باقى و آباد نيست زانكه تركيب وى از اضداد نيست
اين تفانى از ضد آيد ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا
- .

اصل تضاد نه تنها مورد انكار نيست بلكه از اصول- و اركان طبيعت و از شرائط پيدايش اشياء است- حكماء الهى مى‌گويند- لو لا التضاد ما صح الفيض عن المبدا الجواد- اگر تضاد نبود فيض ادامه نمى‌يافت- يعنى براى ماده امكانات جديد رخ نمى‌داد- و بالنتيجه صورتهاى جديد يافت نمى‌شد- .

در باره تاثير اصل تضاد از نظر حكمت الهى- آنقدر مطلب زياد است- كه امكان بحث در باره آنها در اينجا نيست- موكول به جاى ديگر است- .[1]

اما اصل چهارم حركت از تضاد- و تناقض داخلى اشياء ناشى مى‌شود- .

اين بحث مربوط مى‌شود به علت فاعلى حركت- كه خود مشتمل بر مسائل متعددى است- و ما بعدا در باره آنها بحث خواهيم كرد- و در اينجا فقط در باره نقش تضاد در توليد- و ايجاد حركت و

[1]علاقمندان مى‌توانند به مقاله«اصل تضاد در فلسفه اسلامى»در كتاب «مقالات فلسفى»اثر استاد شهيد مراجعه نمايند.


صفحه 102

تغيير بحث خواهيم كرد- .

به عقيده حكماء الهى- تضاد نقش مؤثرى در تغييرات و تحولات جهان دارد- ولى نقش تضاد از نظر حكماء تنها به اين شكل است كه- تضاد و تاثير مخالف صورتها عليه يكديگر- سبب مى‌گردد كه ماده از انحصار يك حالت- و صورت بالخصوص بيرون آيد- و زمينه براى حالت و صورت جديد پيدا شود- يعنى رفع مانع بشود- و زمينه براى افاضه از مبادى فعاله جهان صورت گيرد- اگر تضاد نباشد ماده در انحصار حالت- و صورت معين باقى مى‌ماند-[1]اين تضاد بر دو قسم است خارجى و داخلى- در بسائط و مركبات اوليه تضادهاى خارجى است- كه اين نقش مؤثر را ايفا مى‌نمايند- يعنى عاملهاى متضاد و مخالف خارجى است كه- حالتها و صورتهاى موجود در ماده را زايل- و آنرا آماده حالت جديد و صورت جديد مى‌نمايند- ولى در مركبات عاليه يعنى مركباتى كه- از تركيب يك سلسله مركبات ساده‌تر به وجود آمده‌اند- نظير نباتات و حيوانات و انسانها- علاوه بر تضادهاى خارجى- يك سلسله تضادهاى داخلى نيز در تغيير- و زوال حالتهاى موجود مؤثر است- يعنى اينگونه مركبات از ناحيه داخل خود نيز- منهدم مى‌گردند ولى به هر حال- نقش اضداد رفع مانع است و اعداد ماده است- نه پيش بردن و جلو بردن- .

[1]تضاد نه تنها عامل حركت است و نه نقش مثبت و اصلى را دارد .از نظر حكماى الهى نقش اصلى حركت مربوط است به ميل متوافق ميان اشياء(از قبيل توافق مذكر و مؤنث)و يك توجه عميق به غايت و كمال و انتخاب هدف است كه عامل اصلى پيشبرنده است .


صفحه 103

در جلد دوم اسفار فن چهارم فصل يازدهم- بيان زيبائى در باره اين مطلب دارد كه- شايسته است مراجعه و نقل شود- .[1]

نقش تضاد در تغيير و تحول نقش غير مستقيم است- يعنى اثر تضاد فقط تخريب و افساد- و از ميان بردن حالت قبلى و آزاد كردن ماده

[1][اسفار چاپ جديد جلد پنجم صفحه 192(ترجمه از ناشر است):] «اشاره به صور اوليه و صور بعد از آن و نيز اشاره به چگونگى بقاء اشياء فساد پذير» از جمله اين صور عبارتند از عناصر بسيط يا اسطقس . و نيز آنچه كه از تركيب عناصر پديد آمده و از اين دسته است آنچه كه حد اكثر تركيب را دارا است و نيز آنچه كه حد اقل تركيب را دارا است . و اما در مورد عناصر آن ضدى كه از بين برنده هر يك از اين عناصر است چيزى است كه فقط مى‌تواند يك عامل خارجى باشد .زيرا در درون عنصر ضدى وجودى ندارد. و اما در مورد كائن و پديده‌اى كه حد اقل تركيب را دارا است اضدادى كه در آن قرار دارند بسيار ظريف و شكننده و ضعيف هستند و ضد نابود كننده آن فى نفسه ضعيف و كم تأثير است .چنين پديده‌اى جز از خارج نابود و فاسد نمى‌گردد .ضد اين قبيل اشياء و پديده‌هائى نيز مانند عناصر ضد خارجى است و ليكن آن پديده مركبى كه امتزاجى بعد از امتزاج ديگر پذيرفته و حد اكثر تركيب را دارا است به دليل اضداد بسيارى كه در درونش نهفته است و نيز تركيبهاى اين اضداد داراى آشكارتر و قويتر . و همچنين از آنجائى كه چنين پديده‌اى از اجزاء و ابعاض و قسمتهاى غير متشابهى تشكيل شده است محال نيست كه از ناحيه تضاد و فساد در هر يك از اجزاء نيز شيء مركب در معرض نابودى قرار گيرد .بنا بر اين چنين پديده‌اى داراى تضاد و تخالفى هم از بيرون و هم از درون مى باشد كه نابود كننده آن است .اشياء و عناصر بسيط كه عامل متضاد خارجى آنها را از بين مى‌برد مثل آب و سنگ از درون نابود نمى‌شوند و تحليل نمى‌روند زيرا اين دو و امثال اين دو تنها از طريق تضاد خارجى نابود مى شوند ولى ساير اجسام(مركبات)مانند گياه و حيوان هم به واسطه عوامل و اضداد داخلى تحليل مى‌روند و هم اشيائى از خارج با آنها در تضادند.


صفحه 104

است- اما اينكه ماده براى اينكه پس از آزاد شدن- حالت جديد به خود بگيرد- خواه ناخواه نيازمند به عامل ديگرى است- پس تضاد را نمى‌توان عامل اصلى و اساسى- و منحصر حركت و تحول دانست و معرفى كرد- بعدا در خود متن نيز در باره اين مطلب بحث خواهد شد- .

اما اصل پنجم[1]ماهيت حركت- يا مثلث تز آنتى‌تز سنتز- اين همان مطلبى است كه- در متن در باره آن بحث شده است- و ما در پاورقيها توضيح خواهيم داد

[1]در باره اصل پنجم كه نتيجه تضادهاى داخلى سازش اضداد و وحدت آنها است كه شايد اساسى‌ترين سخن ديالكتيك است بايد بيشتر بحث شود .


صفحه 105

قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت

طرفداران ماترياليسم ديالكتيك - قانون تحول و تكامل طبيعت را- از راه ديگر توضيح داده‌اند و مى‌گويند- واقعيت خارجى كه مساوى است با ماده و مكان زمان- چون زمان بعد رابع را در بر دارد- ناچار تغيير يافته و نفى خواهد شد- (30)و البته اين نفى نسبى بوده- و موضوع را معدوم مطلق نمى‌كند- و گر نه رشته (30)بطلان اين بيان در توجيه علت تغيير روشن است- اين مطلب صحيح نيست كه- واقعيت خارجى چون زمان را در بر دارد تغيير يافته- و نفى خواهد شد بلكه بر عكس است- واقعيت خارجى چون متغير است زمان را در بر دارد- در باره زمان بعدا بحث خواهد شد- و بطلان ادعاى فوق روشنتر مى‌شود- .

دكتر آرانى در جزوه ماترياليسم ديالكتيك - صفحه 56 مى‌گويد واقعيت ماده زمان مكان- چون زمان را در بر دارد- قهرا شامل مفهوم تغيير نيز مى‌باشد - در اين بيان نوعى تقدم براى زمان- نسبت به تغيير فرض شده است- و زمان به شكل يك عنصر- از سه عنصر تشكيل دهنده واقعيت فرض شده است- ما بعدا در باره همه اينها بحث- و بطلان آنها را روشن خواهيم كرد


صفحه 106

حادثه كه با حركت پيش مى‌رود قطع مى‌شود- و همين نفى نيز نفى خواهد شد و همچنين...- .

پس اگر پديده‌اى را مبدا قرار دهيم- پديده نامبرده در لحظه اول اثبات است- و در لحظه دوم نفى خواهد شد- و در لحظه سوم اين نفى نيز نفى مى‌شود نفى نفى- و با منفى شدن نفى اثبات بر مى‌گردد- ولى چون نفى چنانكه گفته شد نسبى است- (31)اثبات را به كلى بر نمى‌دارد (31)مقصود از نسبى بودن نفى در اينجا اينست كه- موضوع پيشين به كلى معدوم نشده است- بلكه چيزى از آن منتفى شده و چيزى باقى است- اگر فرض شود تمام آنچه در پيش بود معدوم شده- و آنچه بعدا موجود است صد در صد جديد است- پس تغيير و تحول و دگرگونى صورت نگرفته است- يعنى چيزى دگرگون نشده است بلكه چيزى معدوم شده- و چيز ديگرى از نو به وجود آمده- و ميان آنچه معدوم شده و آنچه به وجود آمده- هيچ رابطه‌اى بر قرار نيست و نمى‌توان گفت- آن متبدل به اين شده است يعنى نمى‌توان گفت- اين همان است كه فعلا به اين صورت است- همچنانكه اگر گذشته صد در صد با جميع جنبه‌ها- و حدود و تعينات در آينده باقى باشد- باز هم تغيير و انقلاب و دگرگونى صورت نمى‌گيرد- يعنى نمى‌توان گفت چيزى چيز ديگر شد- چيزى كه بود همانطور است كه بود- تغيير و حركت و دگرگونى تنها در موردى صادق است كه- از طرفى قسمتى از جنبه‌هاى شىء پيشين معدوم شده باشد- و قسمتى ديگر باقى باشد البته اينجا يك مطلب هست- و آن اينكه آيا الزاما بايد شىء متغير به واسطه تغيير- برخى از جنبه‌هاى وجودى خود را از دست بدهد- يا اينكه ممكن است فقط- حدود و تعينات خود را از دست بدهد- و در حقيقت چيزى از دست ندهد- بلكه فقط چيزى به دست آورد البته فرض دوم صحيح است- و ما در باره اين مطلب مجددا بحث خواهيم كرد[1]

[1]مى‌توان به اين بيان ايراد گرفت كه در اينجا نظريه ديالكتيسينها بر اساس منطق ارسطوئى و امتناع تناقض توجيه شده است .آنها نفى شيء را مستلزم نابودى آن شيء نمى دانند كه در باره اين جهت بحث شود كه آيا همه جنبه‌ها نابود شده يا برخى جنبها . آنها نفى را به معنى انكار و تضاد مى‌دانند كه در آن واحد با اثبات جمع شده پس در مرحله نفى اثبات از بين نرفته و در مرحله نفى نفى نه اثبات از بين رفته و نه نفى بلكه تركيب آن دو صورت گرفته است . اين مطلب اگر چه مخدوش است ولى بايد به اين صورت طرح شود.