بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 102

و از همينجا است كه اگر مطلق را بشنويم- بواسطه انس ذهنى خود براى وى- از قيود مانوسه خود تصورى مى‌سازيم- چنانكه يك دهاتى بى‌خبر از جهان بيرون اگر بشنود كه- در نيم كره غربى شهر بزرگى است بنام نيويورك- در ذهن وى شكل يك آبادى بزرگى مجسم مى‌شود- حد اكثر صد برابر آبادى خودش كما و كيفا- .

در اين ورطه كشتى فرو شد هزاركه پيدا نشد تخته‌اى بر كنار
توان در بلاغت به سبحان رسيد نه در كنه بيچون سبحان رسيد
كه خاصان در اين ره فرس رانده‌اند به لا احصى از تك فرو مانده‌اند
- .

آنچه از راهنمائيهاى پيشوايان دين استفاده مى‌شود- محدوديت قدرت سير عقلانى بشر است- نه ناتوانى و ممنوعيت كامل عقل بشر- آنچنانكه معطله ادعا مى‌كنند- .

:در خطبه 49 نهج البلاغه مى‌فرمايد- لم يطلع العقول على تحديد صفته- و لم يحجبها عن واجب معرفته- يعنى عقلها را اجازت نداده كه- حدود صفات او را مشخص كنند- اما در عين حال آنها را- از مقدار لازم معرفت ممنوع نساخته است- و پرده‌اى ميان عقول و آن مقدار واجب قرار نداده است- .

پس معلوم مى‌شود در عين ناتوانى عقول- از وصول به كنه معرفت بارى تعالى- يك مقدار واجب در كار است كه- در آن مقدار نه تنها ممنوعيت نيست- بلكه وجوب و لزوم تحقيق در كار است- .

خود على ع مباحث بسيار عميقى- با روش استدلالى و عقلى و فلسفى- در الهيات طرح كرده كه- هرگز در جهان سابقه نداشته است- تعليمات او خود عامل بسيار مهمى براى توجه- به الهيات عقلى و پيشرفت الهيات عقلى- در جهان اسلام و بالاخص در جهان شيعه بشمار ميرود- .

بهر حال اين مطلب كه- حق عقل در اين مسائل چه اندازه است- آيا بايد در اين مسائل يكسره- قائل به تعطيل و تعبد باشيم- خصوصا با توجه اينكه مى‌گويند- اسماء الله توقيفى است- يا آنكه در حدود معينى امكان معرفت براى عقل هست- فعلا محل بحث نيست- بعدا در همين مقاله مورد بحث واقع خواهد شد- آنچه فعلا مطرح است اينست كه- ما خدا را چگونه تصور مى‌كنيم- بديهى است كه تصور خدا مستقيما- از راه حواس وارد ذهن نمى‌شود- زيرا


صفحه 103

ولى ما براى اصلاح تصور وى مى‌گوييم- نيويورك آبادى است ليكن نه از اين آبادى‌ها- چنانكه بيك خوار بار فروشى ساده لوح مى‌گوييم- اكنون تا نه رقم اعشارى توزين مى‌كنند- ولى با ترازوئى نه از اين ترازوها- .

گذشته از اينكه ميدانيم- ادراكات حسى ما از چه نوع و چه مقوله است- و تصور خدا در ميان آنها يافت نمى‌شود- مدركات حسى ما محدود و مقيد است- و خداوند حقيقتى مطلق است- و محدوديت با ذات او ناسازگار است- پس از چه راه ما ذات حق را تصور مى‌كنيم- .

در مقاله پنجم تحت عنوان- پيدايش كثرت در ادراكات يك سلسله بحثهاى كلى- در باره كيفيت پيدايش مفاهيم انجام شد- با توجه به آنچه در آنجا گفته شد بايد بدانيم كه- تصور خداوند از نوع تصور ماهيات نيست- تا لازم آيد ذهن قبلا به فرد و مصداق آن- از راه حواس ظاهره يا باطنه رسيده باشد- تا بتواند آن را تخيل و سپس تعقل نمايد- بلكه اين تصور از نوع تصور آن سلسله معانى- و مفاهيم است كه معقولات ثانيه فلسفى ناميده مى‌شود- از قبيل مفهوم وجود وجوب- قدم عليت و امثال اينها- اينگونه تصورات كه انتزاعى مى‌باشند- نه مسبوقند به صورت حسى و نه به صورت خيالى- بلكه عقل مستقيما آنها را از صور حسى- و خيالى انتزاع مى‌كند اينگونه تصورات- همواره بصورت كلى در ذهن وجود دارند- آرى تصور ذات بارى از قبيل تصور مفهوم وجود- و مفهوم وجوب و امثال اينها است- با اين تفاوت كه تصور خداوند- از ناحيه تركيب چند مفهوم از اين مفاهيم- يا يكى از اين مفاهيم با مفهومى- از نوع ماهيات صورت مى‌گيرد- از قبيل مفهوم واجب الوجود علت نخستين خالق كل- ذات ازلى كمال مطلق و امثال اينها- .

اختصاص به خداوند ندارد- تصور ما در باره ماده اولى جهان نيز از همين قبيل است- ما تصورى از ماهيت و ذات- و كنه ماده اولى جهان نداريم- ولى او را به عنوان ماده اولى كه- يك عنوان انتزاعى و ثانوى است تصور مى‌كنيم- و احيانا برهان بر وجودش اقامه- و وجودش را تصديق مى‌كنيم- .

اساسا اگر ذات حق به هيچ وجه قابل تصور نبود- همانطور كه امكان معرفت- و شناسائى و تصديق نداشت- امكان انكار و بلكه شك هم نداشت- ما تا چيزى را به نحوى از انحاء تصور نكنيم- نه مى‌توانيم وجودش را انكار كنيم- و نه مى‌توانيم در


صفحه 104

نتيجه- از اين بيان دستگير مى‌شود كه- ما اطلاق مفهومى را پيوسته با نفى نگهدارى مى‌نماييم- و نياز ما باين نفى در مورد علت جهان هستى- خدا از هر مورد ديگر بيشتر است- .

وجودش شك كنيم- و حتى نمى‌توانيم مدعى شويم كه- نمى‌توانيم او را تصور كنيم- زيرا تا چيز را تصور نكنيم- نمى‌توانيم منكر وجودش يا تصورش بشويم- پس ما خدا را هم تصور مى‌كنيم و هم تصور نمى‌كنيم- ما او را تحت يك عنوان عام انتزاعى- از قبيل خالق كل تصور مى‌كنيم- اما كنه ذاتش را تصور نمى‌كنيم- .

اشكال بيشتر در تصور ذات واجب از اين ناحيه است- كه ذات واجب مطلق و لا يتناهى است- و ذهن او را به عنوان ذات مطلق و لا يتناهى تصور مى‌كند- در صورتى كه ذهن قادر به تصور مطلق و غير متناهى نيست- .

در پاسخ اين اشكال اول بايد مطلق را معنى كنيم- اطلاق بمعنى اسم مفعولى يعنى رهائى- مثلا مفهوم انسان بخودى خود- يك مفهوم رها و آزاد است- و دائره وسيعى را فرا مى‌گيرد- اما همينكه مفهوم سفيد پوست- بان اضافه شد مقيد مى‌گردد- مفهوم انسان سفيد پوست فقط- قسمتى از سطح دائره اول را شامل مى‌شود- و دائره‌اى در داخل دائره اول تشكيل مى‌دهد- همينكه مفهوم دانشمند را براى بار دوم اضافه كرديم- و گفتيم انسان سفيد پوست دانشمند- محدودتر مى‌شود و دائره كوچكترى- در داخل دائره دوم تشكيل مى‌شود و همينطور- .

از اينجا معلوم مى‌شود كه- ما تا مطلق را تصور نكنيم- نمى‌توانيم مقيد را تصور كنيم- هر مقيدى از اجتماع چند مطلق تشكيل مى‌شود- و حقيقت هر مطلق عبارت است از- مقيد منهاى قيد يعنى نبودن قيد كافى است- براى اطلاق و ارسال مفهوم- .

البته محققين در اينجا تحقيق خاصى دارند- و مدعى هستند كه آنچه در ضمن مقيد- وجود دارد خود مطلق نيست- بلكه جامع مشترك ميان مطلق و مقيد است- و آنرا طبيعت لا بشرط مقسمى مى‌نامند- و خود مطلق را لا بشرط قسمى مى‌خوانند- اين بحث از حدود اين مقاله خارج است- و با مدعاى قبلى ما هم منافاتى ندارد- .

پس اين ايراد ذهن قادر به تصور مطلق نيست- ايراد درستى نيست-


صفحه 105

زيرا هر چه در مورد خدا اثبات كنيم- از ذات گرفته تا صفات مطلق خواهد بود- زيرا تقيد و اشتراط چنانكه روشن شد- معلوليت را در بردارد- و اطلاق را با نفى بايد نگهدارى كرد- مى‌گوييم خدا موجود است ولى نه مانند اين موجودات- .

در اينجا اين اشكال باقى مى‌ماند كه- اولا اطلاق مفهومهائى از قبيل مفهوم انسان- و سفيد پوست و غيره اطلاق نسبى است- اين معانى و مفاهيم يك محدوديت ذاتى دارند- كه از آن تجاوز نمى‌كنند- .

مثلا مفهوم انسان يك مفهومى است كه- بالذات شامل درخت و گوسفند نمى‌شود- ولى نسبت به افراد خود مطلق و رها است- پس اين مفهوم از جهتى مطلق است- و از جهتى محدود و مقيد- اما اطلاق ذات حق نسبى نيست- و به همين جهت نبايد با اين چيزها قياس شود- .

ثانيا اين معانى اطلاق مفهومى است- يعنى همه اينها يك سلسله مفاهيم ذهنى مى‌باشند كه- نسبت به گروهى بى‌شمار از قيود مفهومى- مطلق و رها مى‌باشند- ولى ذات حق از سنخ مفاهيم نيست- آنجا كه مى‌گوئيم ذات حق مطلق است- منظور اين نيست كه ذات حق كلى‌ترين مفاهيم است- و اين مفهوم هيچ محدوديتى ندارد- نظير مفهوم شىء - بلكه منظور اطلاق وجودى است- يعنى ذات حق در متن واقع- و ظرف خارج مطلق و لا حد است- هيچ نوع محدوديت مكانى- زمانى امكانى ماهيتى ندارد- پس تصور مطلقات مفهومى- دليل بر امكان تصور مطلق وجودى نيست- .

جواب اينست كه سخن در اين نيست كه- اطلاق ذات حق اطلاق مفهومى است- سخن در اينست كه ما اطلاق وجودى ذات حق را- در ذهن خود چگونه تصور مى‌كنيم- تصور اين اطلاق مستلزم اين نيست كه- واقعيت اين اطلاق در ذهن منعكس شود- يا ذهن ما خارجا با آن متحد شود- بلكه ما اين اطلاق را با كمك نفى تصور مى‌كنيم- به اين طرز كه مفهوم وجود مشترك را- تصور مى‌كنيم و سپس شباهت و مماثلت وجود حق را- با ساير وجودات در محدوديت- و بعضى جهات ديگر از ذات حق سلب مى‌كنيم- و باين ترتيب از ذات حق كه وجود مطلق است- تصورى در ذهن خود مى‌آوريم- .

تصور لا يتناهى نيز همينطور است- مثلا در اين باره مى‌انديشيم كه- فضا


صفحه 106

مى‌گوييم خدا وجود دارد علم دارد- قدرت دارد حيات دارد ولى نه ازين وجودها- نه ازين علمها نه ازين قدرتها نه ازين حياتها- متناهى است يا غير متناهى- خود اين سؤال كه براى ذهن مطرح است- دليل است كه ذهن همچنانكه تصورى از متناهى دارد- تصورى هم از غير متناهى دارد- در صورتى كه اگر ذهن بخواهد- مصداق فضاى لا يتناهى را تصور كند- يعنى بخواهد غير متناهى را نزد خود مجسم كند- در حالى كه آن فضاى مجسم ذهنى- واقعا غير متناهى باشد امكان پذير نيست- ولى اگر ذهن فضاى محدود را در خود مجسم كند- آنگاه مفهوم كلى فضا و هم مفهوم محدوديت را تعقل كند- آنگاه مفهوم نفى و عدم را بر فضاى محدود اضافه كند- امرى ممكن و معقول است- و واقعا مفهوم فضاى نامحدود را تصور كرده است- .

پس ذهن بطور مستقيم قادر نيست- غير متناهى را تصور كند- ولى بطور غير مستقيم قادر است- و به تعبير ديگر ذهن قادر نيست- غير متناهى را تخيل كند- يعنى در قوه خيال كه قوه‌اى نيمه مجرد است- و خود و مدركاتش ذى بعد مى‌باشند آنرا بگنجاند- زيرا مستلزم اينست كه ذهن در آن واحد- بعدى غير متناهى در خود جاى دهد- و اين غير ممكن است- و لا اقل براى نفوس عادى غير ممكن است- اما مانعى نيست كه ذهن غير متناهى را تعقل كند- يعنى با تركيب يك سلسله مفاهيم كلى- تصورى كه البته از نوع ماهيت نخواهد بود- بلكه از نوع مفاهيم انتزاعى خواهد بود براى خود بسازد- .

ذهن هميشه براى درك و تصور حقايقى كه- از درك مستقيم آنها ناتوان است- به اين وسائل متشبث مى‌شود يعنى- از طريق غير مستقيم تصور معقول و صحيحى بدست مى‌آورد- .

پس معلوم شد تصور خداوند- در آن حدود كه براى فلسفه تحقيق در باره وجود- يا عدم آن را ميسر سازد براى ذهن ممكن است- .

و همچنين معلوم شد بهمين نحو- براى ذهن ادراك صفات بارى تعالى كه- همه نامحدود و غير متناهى مى‌باشند نيز ميسر است- بارى تعالى علم نامحدود و حيات نامحدود- و كمال و جمال نامحدود و اراده و مشيت نامحدود- و خير و رحمت نامحدود است- هيچ مانعى نيست كه ذهن نامحدودى صفات او را بشناسد- .

اما اينكه حدود برد و پيشروى عقل- در درك ذات و صفات ذات حق چه اندازه است- مطلبى است كه از حدود اين بحث خارج است- و در آينده اندكى در باره آن بحث خواهد شد


صفحه 107

روى هم رفته صفات خدا اطلاق دارند- و با نفى نگهدارى مى‌شوند چنانكه ذات نيز چنين بود- اكنون بايد ديد كه اين صفات را- چگونه و از چه راه مى‌توان اثبات كرد


صفحه 108

خدا يكى است

از براى اثبات اين نظريه تنها- يك نگاه بدو برهان گذشته كه- براى اثبات صانع ذكر نموديم كافى است- زيرا از راه برهان دويم نياز جهان هستى- به خدا براى اين بود كه يك واحد معلول بود- و يك واحد معلول يك علت بيشتر برنمى‌دارد- رجوع شود به مقاله علت و معلول...- و همچنين تامل در مضمون برهان اولى- اين مطلوب را بنحو روشنترى مى‌رساند- زيرا واقعيت مطلق بى‌قيد و شرطى كه- برهان نامبرده اثبات كرده و نام واجب الوجود- بوى مى‌دهد با فرض اطلاق محض- ديگر هيچگونه كثرت و تعددى را نمى‌پذيرد- براى اينكه چيزى كه هيچ قيد و شرطى- بوى ضميمه نشده باشد بديهى است كه- تصور تعدد و كثرت در وى امكان پذير نيست- بلكه طبق اين برهان اثبات وجود خدا- واقعيت مطلق در اثبات وحدت كافى است- .(1) (1)مسائل الهى آنگاه كه به شكل فلسفى طرح مى‌شود- ترتيب و نظم خاصى دارد كه بايد پيروى شود- بر خلاف هنگامى كه از طريق سائقه عشق فطرى- و يا از طريق علمى و مطالعه در آثار و مخلوقات- در جستجوى اين مسائل هستيم- .


صفحه 109

و از همين جا مى‌توان گفت بشر از روزى كه- بفكر خدا افتاده وحدتش را نيز- طبعا اثبات مى‌كرده است- .

اگر بشر با سائقه عشق فطرى- در جستجوى خداوند بر آيد- از همان اول در جستجوى الله است- يعنى بالفطره ذاتى را جستجو مى‌كند كه موجود است- و واحد است و مستجمع جميع كمالات است- .

و اگر از طريق علمى يعنى از طريق مطالعه- در آيات بر آيد قبل از هر چيزى- متوجه علم و حكمت و حيات پديد آورنده جهان مى‌شود- و از طريق شناختن صفات پديد آورنده پديده‌ها- حكم مى‌كند كه طبيعت و ماده مستقل نيست- بلكه مسخر قوه‌اى است شاعر و مدرك- على هذا بشر اگر از راه علمى بخواهد- خدا را بشناسد صفات خدا را قبل از ذاتش درك مى‌كند- .

همانطور كه قبلا اشاره كرده‌ايم- پيمودن راه علمى تنها ما را متوجه- جهانى در ما وراء طبيعت مى‌كند كه از روى حكمت- و تدبير اداره اين جهان را در اختيار دارد- بيش از اين هيچ حقيقتى از آن جهان بما معرفى نمى‌كند- ما از طريق باصطلاح علمى- يعنى از طريق مطالعه مستقيم مخلوقات و آثار- بدون اينكه استعداد فلسفى خود را بكار اندازيم- نمى‌توانيم هيچ اطلاعى جز اين مقدار كه- طبيعت مسخر اراده يا اراده‌هائى است كه- آنرا مى‌چرخاند از ما وراء ماده و طبيعت بدست آوريم- در اساسى‌ترين مفهوم مربوط به خدا- يعنى وجوب وجود و استقلال ذاتى- و بى‌نيازى او از غير خود در مى‌مانيم- لهذا سير و مطالعه در آفاق و انفس قادر نيست- همه مسائل مورد نياز ما را- در باره خداوند تامين نمايد- از آن جمله وحدت ذات واجب الوجود است- .

اما سلوك فلسفى بنحو ديگر است- در سلوك فلسفى ابتداء وجود واجب الوجود- يعنى وجود موجود يا موجوداتى مستقل- و قائم بذات و بى‌نياز از علت اثبات مى‌شود- بدون آنكه وحدت و ساير صفات ثبوتيه- يا سلبيه مورد بحث باشد- يعنى همين قدر اثبات مى‌شود كه جهان هستى از موجود- يا موجوداتى قائم بذات خالى نيست- همه هستى‌ها هستى‌هاى ممكن و نامستقل نمى‌باشد- هستى ممكن متكى به هستى واجب- و هستى نامستقل متكى به هستى مستقل است- اما اينكه هستى واجب يكى است يا بيشتر- آيا از نوع جسم و جرم و ماده است يا نه- آيا جوهر است يا عرض آيا بسيط است يا مركب- آيا خود آگاه است يا ناخود آگاه- آيا به ساير اشياء احاطه علمى دارد يا ندارد- آيا قدرت دارد يا ندارد- حدود قدرتش چيست آيا مختار است يا موجب- و امثال