.............. .
برهان پنجم اين برهان- از طريق معرفى شدن خدا است- در اين برهان نبوت پايه برهان قرار گرفته است- .
ابتدا عجيب بنظر مىرسد كه نبوت كه- در مرتبه بعد از توحيد است- پايه اثبات توحيد قرار گيرد بنظر مىرسد- اين دليل كه در كلمات امير المؤمنين على ع - خطاب به فرزند عزيزش امام حسن ع آمده است- يك دليل اقناعى است نه برهانى- ولى حقيقت اينست كه اين دليل برهانى است نه اقناعى- .
مسئله اينكه نبوت نمىتواند- مبنا و پايه توحيد قرار گيرد مطلب درستى است- ولى باين معنى كه بخواهيم وجود خداوند- يا يگانگى خداوند را باستناد سخن نبى اثبات كنيم- ولى اين دو وجود خدا و يگانگى او- در اين جهت يكسان نيستند- هر يك از اين دو ملاك جداگانه دارد- اينكه وجود خداوند را نمىشود با استناد- به سخن نبى اثبات كرد به موجب يك ملاك است- و اما اينكه يگانگى خداوند را نمىتوانيم- باستناد سخنى نبى اثبات كنيم بموجب ملاك ديگر است- .
اثبات وجود خداوند باستناد سخن نبى دور است- زيرا سخن نبى آنگاه براى ما سند و حجت است كه- او را نبى و از جانب خداوند بدانيم- پس قبلا بايد به خداوند ايمان داشته باشيم- تا به سخن پيامبرش مؤمن و مذعن باشيم- بنا بر اين چگونه مىتوانيم وجود خداوند را- تعبدا و باستناد سخن او بپذيريم- اما اثبات توحيد و يگانگى خدا- باستناد سخن نبى دور نيست- زيرا در اين فرض كه قبلا- بحكم برهان اثبات واجب الوجود شده است- هر چند هنوز وحدت واجب الوجود اثبات نشده است- مانعى نيست كه كسى معتقد شود كه- شخص معينى بموجب آيات و معجزاتى كه دارد- مبعوث از ما وراء الطبيعه است- و نبى است و صادق القول است- و چون او مىگويد واجب الوجود يكى است- پس سخن او براى شخص معتقد حجت است- .
ولى چنين اعتقاد بتوحيد- معرفت و شناسائى شمرده نمىشود- تقليد و تعبد است- يعنى مبنا و پايه برهان قرار نمىگيرد- و طبعا ذهن را به مقصود عبور نمىدهد- و از نزديك عارف و شناسا نمىنمايد- .
بسيار فرق است ميان كسى كه- خود از روى تحقيق درك مىكند كه- مثلا مساحت فلان زمين كه- داراى فلان قدر طول و فلان مقدار عرض است- چه قدر است و محال است كه كمتر يا بيشتر باشد- با كسى كه باستناد بگفته- چنين شخص بان مساحت معتقد مىشود- .
بهر حال استناد به سخن نبى- براى اثبات وجود خداوند دور است- و براى اثبات توحيد تقليد و تعبد است- نه معرفت و شناسائى و ادراك-
............ .
و البته اين به آن معنى نيست كه انبياء و اولياء- نقشى در بالا بردن سطح معرفت پيروان خود ندارند- انبياء و اولياء و مخصوصا رهبران اسلام- نقش بسيار مؤثرى در اين جهت دارند- و مىتوانند داشته باشند- .
تعليمات اسلامى بزرگترين- منبع الهام بخش معارف الهى است- ولى فرق است ميان كسى كه بخواهد- از اين تعليمات الهام بگيرد- و نيروى فكر و انديشه خود را- به راهنمائى اين الهامات بكار اندازد- يعنى مسائل را به صورت علمى- و عبور از مقدمه به نتيجه- و استنتاج نظريات از بديهيات هضم كند- و ميان كسى كه يك مدعا را صرفا- از روى تعبد و اعتماد به گوينده تلقى به قبول نمايد- .
بسيارى و بلكه عمده معارف الهى در فلسفه اسلامى- خصوصا در حكمت متعاليه- كه اكنون مبرهن و مسلم و قطعى است- و در قله معارف الهى قرار گرفته است- آغازش الهاماتى است كه روشندلان- از مضامين آيات و روايات و ادعيه اسلامى گرفتهاند- .
از مقصود اصلى دور افتاديم مقصود اينست كه- در اين برهان كه نبوت پايه و مبنا قرار گرفته است- به اين شكل نيست كه به سخن نبى استناد شده- و با اعتماد به گفته او مطلب تلقى به قبول شده است- مقصود اينست كه خود نبوت- به عنوان يك پديده از پديدههاى جهان- دليل بر يگانگى خداوند است- اول عين جمله على ع را در اين زمنيه- نقل مىكنيم و سپس به توضيح و تشريح آن مىپردازيم- .
على ع خطاب به فرزندش حسن ع مىفرمايد:
و اعلم يا بنى انه لو كان لربك شريك لاتتك رسله- و لرايت آثار ملكه و سلطانه- و لعرفت افعاله و صفاته- و لكنه اله واحد كما وصف نفسه لا يضاده فى ملكه احد- .
يعنى اگر براى پروردگارت شريكى مىبود- پيامبرانى از طرف او آمده بودند- و بعلاوه آثار ملك و تسلط او را مىديدى- و افعال و صفات او را مىشناختى- لكن او خداى يگانه است آنچنانكه خود- خود را بيگانگى توصيف كرده است- ملك ملك او است و معارضى در ملك او نيست- شاهد بحث ما جمله اول است- اين دليل از نوع قياس استثنائى است- ملازمهاى ميان مقدم و تالى برقرار شده- و از نفى تالى نفى مقدم استنتاج شده است- .
............ .
ملازمه اينست اگر خداى ديگرى مىبود- رسولانى هم مىداشت و از جانب او نيز- بانبياء و رسل وحى مىشد- يا باين شكل كه از جانب او هم بانبياء- و رسلى كه آمدهاند وحى مىشد- و اولياء وحى حس مىكردند كه- از دو منبع مختلف به آنها الهام و القا مىشود- و يا به اين شكل كه آن خدا يا خدايان ديگر- به افراد ديگرى وحى نازل مىكردند- .
يعنى وحى و ارسال پيامبران- و مبعوث ساختن افرادى براى هدايت بشر- لازمه خدائى و وجوب وجود است- .
اما نفى تالى بديهى است كه- هيچيك از پيامبرانى كه با آيات و بينات آمدهاند- جز از خداى واحد سخن نگفتهاند- و افراد ديگرى هم غير اينها نيامدهاند- كه از طرف خداى ديگرى بانها وحى شده باشد- همه از خداى واحد كه شريكى براى او نيست دم زدهاند- .
اين برهان از طرفى مبتنى بر اصالت وحى است- يعنى كسى ميتواند چنين برهانى اقامه كند كه- صداقت و حقانيت وحىهاى موجود را- صد در صد ادراك مىكند و از طرف ديگر- مبتنى بر آن اصل كلى است كه قبلا اشاره كرديم- و آن اينكه واجب الوجود بالذات- واجب من جميع الجهات و الحيثيات است- يعنى امكان ندارد كه موجودى- قابليت خاصى پيدا كند- و از طرف ذات واجب افاضه فيض نشود- پس ممكن نيست كه بشرى آماده تلقى وحى بشود- و از طرف واجب الوجود به او وحى نشود- .
على هذا بسيار عاميانه است كه كسى بگويد- غرض از ارسال رسل هدايت مردم است- وقتى كه از طرف يكى از خدايان بعثت صورت گرفت- ديگران لزومى نمىبينند كه دخالت كنند- واجب كفائى است و با پيشقدمى يك فرد وظيفه- از ساير خدايان ساقط مىشود- .
بديهى است كه در اين برهان- بقول پيامبران استناد نشده است- يعنى نمىگوييم چون پيامبران مىگويند- خدا يكى است ما هم تعبدا مىگوئيم خدا يكى است- بلكه مىگوييم نبوتها بعنوان پديدههاى خاص كه- نشانههائى از ما وراء الطبيعى بودن دارند- از ما وراء افق طبيعت تحريك و بر انگيخته شدهاند- و همه تحت تاثير يك عامل ما وراء الطبيعى هستند- و اگر عامل ديگرى هم در كار مىبود- آثارى از او ظهور مىكرد
اشكال-
ممكن است برخى از كنجكاوان- بما خورده گرفته و بگويند به طورى كه- تحقيقات دانشمندان بدست مىدهد- و آثار پيشينيان دلالت مىكند- پرستش خداى يگانه در ميان خدا پرستان- بسيار دير رواج پيدا كرده و روزگاران درازى- پيش از آن بشر در بت پرستى مىزيسته- و يا ارباب انواع مىپرستيده است- .
از يك سوى بشر از براى هر يك از انواع- مانند انسان زمين درياها صحراها خدائى توهم مىكرده- و زمام امور همان نوع را بدست وى مىداده است- گاهى خورشيد و ماه و ستاره را- بمناسبت تاثيرات آنها مىپرستيده است- و از يك سوى خدايان اتفاقى يا اختصاصى تشريفى- مانند خداى فلان شاه خداى فلان قبيله را- پرستش مىنموده است- .
درختهاى پير و كهنسال بناهاى كهنه- كوههاى سر كشيده و رودخانههاى نيرومند- نيز مورد عبادت قرار مىگرفتند- .
و پس از زمانى كه عصر دين پيدا شد- بجاى خدايان پراكنده يك خدا نشانيده شد- .
و پس از آن در عصر فلسفه- اين عقيده دينى صورت استدلال بخود گرفت- .
تا بالاخره عصر علم عصر حاضر- خط بطلان بدور همه اينها كشيد- .
خلاصه اينكه چنانكه در آغاز پيدايش بشر ابتدائى- خبرى از دين نبوده و انسان در حال ماديت مىزيسته- و سپس زمزمه مذهب بلند شده است- همچنين توحيد و يكتا پرستى پس از وثنيت- و ارباب انواع بوده كه گويا سنتز- و تكامل يافته عقيده وثنيت مىباشد-
پاسخ اين نظريه تاريخى و اجتماعى را- كه برخى از دانشمندان ذكر كردهاند- و خلاصهاش با بيان ديگر اينكه- دين توحيد مولود وثنيت و ارباب انواع پرستى بوده- و معلول اقتصاد بشر و نتيجه لازمه- انتقال ملوك الطوائفى به امپراطورى بزرگ است- به گواهى آثار وثنى بسيار باستان- نمىشود قابل اعتماد دانسته- و ناقض نظريه فلسفى ما گرفت زيرا اولا- وثنيين پيوسته آثار صنعتى مربوط- به خدايان متعدد خود مانند بتها و جز آنها داشته- و پس از خود بيادگار گذاشتهاند ولى خدا پرستى- بمعنى يكتا پرستى اثر جسمانى صنعتى ندارد- .
و از اين روى آثار كهنه و باستانى وثنيين- اثبات نمىكند كه در آن اعصار يا پيشتر از آن- كسانى نبودهاند كه خداى منزه از جسميت و جسمانيت- را بپرستند اگر چه شماره كمى هم داشته باشند- بلكه باريك بينى در مفهوم بت صنم وثن- و در نوع قضاوتهاى انسانى اين نظر را تاييد مىكند- زيرا ساختن بت پيوسته براى تمثيل- و تجسم اوصاف و احوال خدائى است كه- بت مثال اوست از قبيل قهر و لطف و مهر و كين- .
انسان باستان رب النوع دريا و آتش و باد را- مىپرستيده براى اينكه از قهر و خشم وى ايمن گردد- رب النوع زمين را ستايش مىكرده-
براى اينكه از لطف و مهر و بركات وى بر خوردار شود- و هم چنين در مورد ستاره پرستى و جانور پرستى- و انسان پرستى و فرشته پرستى و...
تاريخ نقلى از صابئين و غير آنها- اين نظر را تاييد مىنمايد- و از سوى ديگر پيوسته انسان دستگاه آفرينش را- از دستگاه زندگى و بويژه زندگى اجتماعى خود- اندازه گرفته و قياس مىكند- .
انسان خداى جهان را مانند خداوندگار- و شهريار يك آبادى مىپندارد و هم مىپنداشته كه- خدا بهر بخشى از كارهاى مربوط يك تن گماشته كه- خداوندگار و سر رشتهدار همان كار بوده باشد- و خداى جهان خداى همه خدايان و شاه همه شاهان است- .
ارباب انواع و همچنين ستارگان- و جز آنها كه پرستيده مىشدهاند براى اين بوده كه- ميان انسان پست و خداى پاك رابط و ميانجى بوده- و در بهبودى حال زندگى و پس از مرگ انسان بكوشند- اگر چه اين رويه كم كم رنگى ناستوده گرفته- و برب النوع يا ستاره مثلا جامه استقلال پوشانده- بلكه به پاره سنگ يا چوب يا فلزى كه بت ساخته شده- نام خداى آفرينش داده است- .
و از همين نظر مىتوان استنتاج كرد كه- بت پرستى زائيده يكنوع مسامحه- در خدا پرستى توحيد است نه بعكس- چنانچه برخى از دانشمندان مانند ماكس مولر - دانشمند آلمانى تقدم عهد توحيد را- بر عهد وثنيت از راه علم اثبات كرده است- .
ثانيا بحث ما بحث برهانى است- و از نظر برهان طرفداران بسيار داشتن- يا تقدم عهد يا طول زمان دليل صحت- و تماميت يك نظريه نمىتواند باشد- بخلاف فطرى بودن يك قضيه كه لازمه خلقت است- زيرا فكرهاى بسيار ميتواند خطا كند- ولى فكر متكى به آفرينش خطا نمىكند- آنچه فلسفه مىگويد اينست كه- بشر نخست بفكر علت جهان افتاده- و خدا را اثبات كرده و پس از آن در سر تشخيص مصداق آن- اشتباها بكثرت
و تعدد قائل شده است- پس در نتيجه مذهب وثنيت متاخرتر است- .
و اما آنچه كه در ذيل اشكال گفته شده كه- انسان در آغاز پيدايش نوع خود مادى بوده- دروغى است كه هيچگونه دليل منطقى علمى يا فلسفى- بر آن اقامه نشده و تنها پشتيبان آن ادعاى ماديين است