بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 126

[صفات خدا]

خداى هستى همه كمالات هستى را دارد

چنانكه يك نگاه ساده به برهان‌هاى گذشته- در اثبات يكتائى و تنهائى- نفى كثرت و نفى شركت خداى هستى كافى بود- همچنين تامل جزئى ثبوت اين نظريه را كه- خداى هستى همه كمالات هستى را دارد مسلم ميسازد- .(1) (1)از اينجا بحث صفات خداوند آغاز مى‌شود- بحث در اينست كه خداوند را- با چه صفاتى بايد توصيف كنيم- چه صفاتى را بايد از او سلب كنيم- مقياس ما در اثبات و يا نفى پاره‌اى از صفات چيست- .

اين مسئله نيز به نوبه خود- از مسائل مهم علم الهى است- در مسئله صفات حق مباحث زيادى هست- از قبيل تقسيم صفات به ثبوتى و سلبى و اضافى- و بصفات ذات و صفات فعل و اينكه- آيا صفات حق تعالى عين ذات است يا زائد بر ذات- .

ولى قبل از همه اينها لازم است- يك بحث ديگر كه قبلا هم به آن اشاره شد طرح شود- و آن اينكه آيا عقل و انديشه بشر قادر است- از پيش خود بفهمد كه ذات خداوند- داراى چه صفاتى هست و داراى چه صفاتى نيست- چه صفاتى لايق و شايسته ذات اوست- و چه صفاتى اينطور نيست و يا قادر نيست- و هر چه در اين زمينه بگويد رجم بالغيب است- بشر مكلف نيست وارد اين ميدان


صفحه 127

زيرا اگر به خداى جهان از اين سوى برهان نگاه كنيم كه- وجود دهنده و هستى بخش جهان است- و در مقاله 9 روشن ساختيم كه- علت بشود- بلكه عقلا و شرعا ممنوع است- از خوض و بحث در اين مسئله و مانند آن- شاهباز انديشه بشر ناتوان است كه- بر قله صفات و اسماء الهى عروج كند و به پرواز در آيد- .

پس قبل از ورود در بحث لازم است قوه عقل و انديشه را- نقادى و بررسى نمائيم و حدود توانائى آنرا بسنجيم- .

بعضى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه- علو و شموخ و برتر بودن ذات اقدس الهى- از خيال و قياس و گمان و وهم ايجاب مى‌كند كه- جلو پرواز مرغ انديشه را از اول بگيريم- و راه تنزيه بپوئيم و اگر نه- در ورطه خطرناك تشبيه خواهيم افتاد- .

ذات خداوند را به هيچ مخلوقى- در هيچ جهتى نمى‌توان تشبيه كرد-لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌاز طرف ديگر- هر صفتى از صفات كه ما مى‌شناسيم- صفت مخلوق است نه صفت خالق- زيرا آنرا از مخلوقى گرفته‌ايم- ما مستقيما فقط با مخلوقات سر و كار داريم- و هر صفتى كه در ذهن ما نقش مى‌بندد- و آنرا كمال مى‌پنداريم كمالى است كه- از طريق مشاهده آن كمال در يك مخلوق- در ذهن ما راه يافته است- پس اگر خالق را نيز متصف بان صفت بدانيم- صفت مشترك ميان او و مخلوقات قائل شده- و مخلوقات را با او در آن صفات شبيه- و شريك ساخته‌ايم لهذا در حديث وارد شده است-

:كل ما ميزتموه به اوهامكم فى ادق معانيه- فهو مصنوع لكم مردود اليكم- و لعل النمل الصغار يزعم ان لله زبانيتين- .

يعنى هر چه را شما در باريكترين توهمات خود- آنرا مشخص كنيد و بپنداريد كه او خدا است- او خدا نيست او مخلوق و مصنوع- و ساخته و پرداخته ذهن شما است- شايد مورچه‌هاى ريز تصورشان اين باشد كه- خداوند مانند خود آنها دو شاخك دارد- .

در اين حديث با لطافت و ظرافت خاصى ذهن بشر- از نظر اينكه خود بشر را همواره الگو قرار مى‌دهد- و ذات منزه خداوند را از خودش قياس مى‌گيرد- انتقاد شده است- .

پس ما به هيچ وجه صفتى از صفات خداوند راه نداريم- نه مى‌توانيم بگوئيم او عليم است- يا قدير است يا حى است يا مريد است- يا سميع است


صفحه 128

فاعلى بايد داراى كمالى باشد كه- به معلول خود مى‌دهد ناچار حكم خواهيم كرد كه- بخشاينده هستى را دارا است- .

و يا بصير- و نه مى‌توانيم چيز ديگر در باره او بگوئيم- او واقعا ممكن است برخى صفات داشته باشد- ولى ما به هيچ وجه بمعرفت آن صفات راه نداريم- همين قدر ميدانيم كه آن صفات- بفرض كه صفاتى در كار باشد- صد در صد با صفاتى كه ما مى‌شناسيم- و همه يا غالب آنها را- از خودمان قياس گرفته‌ايم مغايرند- پس ذات پروردگار براى بشر ذاتى است- مجهول الصفات از هر جهت- .

افرادى كه چنين نظرى دارند مى‌گويند- اگر چه در قرآن كريم اسماء و صفاتى- براى خداوند ذكر شده است- از قبيل عليم و قدير و غيره ولى ما بايد- اين نامها را از معانى‌اى كه به ذهن ما مى‌آيد مجرد سازيم- معانى اين الفاظ در ذهن ما همانها است كه- از مخلوقات اقتباس شده- و ذات احديت از آنها منزه است- معانى واقعى اينها را خدا مى‌داند و بس- .

برخى ديگر تنزيه و نفى تشبيه را- باين پايه نمى‌رسانند آنها مى‌گويند- ما صفات سلبى خداوند را مى‌توانيم درك كنيم- اما صفات ثبوتى او را نمى‌توانيم درك كنيم- تشبيه آنگاه واقع مى‌شود كه- براى خالق يك صفت ثبوتى اثبات كنيم- زيرا آن صفت ثبوتى خواه ناخواه- يك صفت مشترك ميان خالق و مخلوق خواهد بود- اما نفى صفت از خالق مانعى ندارد- خصوصا با توجه باين جهت كه غير خداوند- موجودى نيست كه اين نفى‌ها- بطور مطلق در باره‌اش صادق باشد- .

على هذا مى‌توانيم به خداوند عليم قدير- حى مريد و امثال اينها اطلاق كنيم- و معانى خاصى از اين الفاظ در نظر بگيريم- ولى بايد توجه داشته باشيم كه- معانى اين الفاظ سلبى است نه ايجابى- عليم يعنى جاهل نيست و قدير يعنى عاجز نيست- و حى يعنى ميت نيست- و مريد يعنى فاعل بالطبع نيست و امثال اينها- .

بنا بر اين تمام اين صفات- جلالى و تنزيهى است نه جمالى و اثباتى- برخى ديگر نظر سومى دارند- اينها مدعى هستند كه از نظر تنزيه- و تشبيه مانعى ندارد كه يك صفت مشترك- و لو آن صفت ثبوتى و جمالى باشد- براى خداوند و مخلوق قائل بشويم- صرف اينكه مثلا خدا را عالم بدانيم- و زيد را هم عالم با اينكه علم زيد حادث و محدود- و آميخته به جهل و ناشى از غير است- و علم خداوند قديم و نامحدود- و عارى از جهل و مقتضاى ذات


صفحه 129

و اگر به خداى جهان از اين سوى برهان نگاه كنيم كه- واقعيت مطلق از آن او است- ناچار هر كمال و فعليت واقعى نيز از آن او خواهد بود- .

پروردگار است- مستلزم تشبيه نيست- .

اينها مى‌گويند اشكال بحث در صفات حق تعالى- از جنبه تنزيه و تشبيه نيست- اشكال از جنبه ديگر است- اشكال اينست كه ما با عقل خود نمى‌توانيم- تشخيص دهيم كه كدام صفت- صفت كمال است و ذات حق متصف به آن صفت است- و كدام صفت صفت نقص است- و ذات حق منزه از آن است- .

حد اكثر فهم ما اينست كه بگوئيم- او مستجمع جميع صفات كماليه است- و از هر نقص منزه است- اما از كجا مى‌توانيم بفهميم كه- كدام صفت لايق ذات مقدس پروردگار است- و كدام صفت اين چنين نيست- تشخيص صفت كمال از صفت غير كمال- براى بشر ميسر نيست- .

از اينرو وظيفه ما اينست كه- در اينگونه مسائل تابع شرع مقدس باشيم- هر صفتى كه در كتاب خدا- و يا گفته پيامبر خدا و اوصياء پيامبر- براى خدا اثبات شده ما نيز اثبات مى‌كنيم- و هر صفتى كه در قرآن و سنت اثباتا يا نفيا- در باره‌اش بحثى نشده است- ما ناچار بايد سكوت كنيم- .

در ميان آيات قرآن آياتى هست كه- خداوند را از توصيف بشر تنزيه مى‌كند از قبيل-سُبْحٰانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا يَصِفُونَ-تَعٰالىٰ عَمّٰا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً- .

بطور كلى همه آياتى كه كلمه سبحان و يا تعالى- در آنجا بكار رفته همين مفهوم را دارد از قبيل- تعالى الله رب العالمين .

در اخبار و احاديث نيز زياد وارد شده است كه- جايز نيست خداوند را توصيف كنيم- مگر به آنچه خود خداوند خودش را توصيف كرده است- در كافى مبحث توحيد بابى دارد تحت عنوان- باب النهى عن الصفه بغير ما وصف به نفسه جل و تعالى- و از همين رو علماء اسلام ادعا كرده‌اند كه- اسماء الله توفيقى است- يعنى ما فقط آن اسماء را مى‌توانيم اسم خدا بدانيم- و بر خداوند اطلاق كنيم كه از طرف شارع رسيده است- و اما غير آن اسماء هر چند از نظر عقل ما صحيح بنظر برسد- جايز نيست بر خداوند اطلاق شود- .


صفحه 130

مثلا در هر يك از موجودات جهان فعاليتى- بحسب حال خودش تا حدى كه- شرايط زمانى و مكانى آزادش گذاشته باشد مشهود است- و البته از آنچه گفته شد معلوم شد كه- مجموعا سه اشكال در ميان است- .

يكى اينكه تنزيه ايجاب مى‌كند كه- خداوند هيچ صفت مشترك با مخلوقات نداشته باشد- و چون هر صفتى كه ما بر خداوند اطلاق كنيم- از نوع صفات مشترك است- پس هر توصيف ما تشبيه است- پس بايد از توصيف خوددارى كنيم و حتى اگر از ناحيه شرع هم توصيف رسيده است- ما بايد آنها را از معانى‌شان تجريد كنيم- و يا تاويل بصفات سلبيه نمائيم- .

اشكال دوم اينست كه اشتراك صفت- ميان خالق و مخلوق فى حد ذاته مانعى ندارد- عمده اينست كه عقل ما قادر نيست- صفات حق تعالى را كشف كند- پس ما بايد در توصيف خداوند- صد در صد مقلد شرع باشيم- اگر از ناحيه شرع وصف خاصى رسيده است- هر چند مشترك باشد ميان مخلوق و خالق- ما خداوند را به آن صفت توصيف مى‌كنيم- و اگر از طرف شرع نرسيده است بايد خوددارى كنيم- و به عقل خود اعتماد نكنيم- .

اشكال سوم حرمت شرعى خوض در اين مسائل است- برخى از اهل حديث از روايات و اخبارى كه- در اين زمينه وارد شده است- اين چنين استنباط كرده‌اند- .

اكنون ما هر سه اشكال را مورد بررسى قرار مى‌دهيم- اما اشكال اول اين مطلب عقلا و شرعا صحيح است كه- خداوند را مانندى نيستلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ- او را بهيچ چيز و هيچ چيز را به او نمى‌توان تشبيه كرد- خاك را با عالم پاك نسبتى نيست- و هم اين مطلب ديگر صحيح است كه- بشر قادر نيست بكنه ذات و صفات حق پى ببرد- .

عنقا شكار كس نشود دام باز گيركانجا هميشه باد بدست است دام را
- .

ولى اين جهت ايجاب نمى‌كند كه امتياز- و تفاوت مخلوق و خالق در اين جهت باشد كه- هر معنى و صفت كه در باره مخلوق صدق مى‌كند- در باره خالق صدق نكند و بالعكس- تفاوت خالق و مخلوق در وجوب و امكان- و در قدم و حدوث ذاتى و در تناهى و لا يتناهى- و در بالذات و بالغير بودن است- فى المثل خداوند عالم است و انسان هم عالم است- علم هم جز بمعنى آگاهى و احاطه و كشف نيست- تفاوت در اينست كه خداوند عالم بالوجوب است- و انسان عالم بالامكان او قديم العلم است- و انسان حادث العلم او عالم است بكلى و جزئى- و گذشته و حاضر و به


صفحه 131

فعاليت نامبرده از قدرتى كه- موجود نامبرده دارد سر چشمه مى‌گيرد- .

و چون اين قدرت كمالى است واقعيت‌دار- پس از واقعيت مطلق غيب و شهادت- و لا يعزب عن علمه مثقال ذره- و انسان عالم است بقسمت بسيار محدودى- علم او بالذات و علم انسان بالغير- تفاوت آن علم و اين علم- تفاوت نامتناهى با متناهى است- بلكه حكما اثبات كرده‌اند كه- خداوند فوق لا يتناهى است بما لا يتناهى- .

پس صحيح است كه خداوند مانند مخلوقات- و مخلوقات مانند خالق نيستند- و بايد نفى مثليت و نديت كرد- ولى نفى مثليت مستلزم اثبات ضديت نيست- اينگونه تنزيه كه بگوئيم هر چه در مخلوق است- مغاير و مخالف و مباين است با آنچه در خالق است- اثبات نوعى ضديت است ميان خالق و مخلوق- و حال آنكه همچنانكه خداوند را مثل نيست- ضد نيز نيست مخلوق ضد خالق نيست- مخلوق پرتو خالق و آيت خالق و مظهر خالق است- .

اينگونه تنزيه و نفى تشبيه كه- سر از تضاد مخلوق و خالق بيرون مى‌آورد- از آنجا ناشى مى‌شود كه- مفهوم و مصداق با يكديگر خلط شده‌اند- يعنى وجود خارجى مخلوق مانند خالق نيست- نه اينكه هر مفهومى كه بر مخلوق صدق مى‌كند- بر خالق نبايد صدق كند- .

از اين گذشته اگر مقتضاى تنزيه- و نفى تشبيه اين باشد كه هر معنى كه- بر مخلوق صدق مى‌كند بر خالق صدق نكند- پس بايد در مورد موجود بودن- و واحد بودن خداوند نيز همين مطلب گفته شود- يعنى اگر مى‌گوييم خداوند موجود است- و واحد است طبق اين اصل تنزيهى- بايد آن دو لفظ را از معنى خودشان تجريد كنيم- و لا اقل بگوئيم معنى خدا موجود است- اينست كه خداوند معدوم نيست- اما نمى‌توانيم بگوئيم خداوند واقعا موجود است- و معنى خداوند واحد است اينست كه- خداوند متكثر و متعدد نيست- ولى نمى‌توانيم بگوئيم كه خداوند واقعا يگانه است- زيرا مستلزم تشبيه است- .

بديهى است كه چنين نظرى- نه تنها مستلزم تعطيل حق از صفات- و مستلزم تعطيل عقل از معرفت- و مستلزم ارتفاع نقيضين است- نوعى انكار خدا- و يگانگى او است اما اشكال دوم- اين اشكال مربوط است به حدود توانائى عقل- ما در مقالات گذشته اصول فلسفه - مكرر در باره حدود توانائى عقل بحث كرده‌ايم-


صفحه 132

وجود خدا سلب نمى‌شود- و نيز قدرت نامبرده پديده‌اى است كه- از علت پيدا شده پس ناچار- علت فاعلى‌اش داراى آن مى‌باشد- .

نظريات دانشمندانى را كه مدعى شده‌اند- توانائى عقل محدود است- به تجريد و تعميم و تجزيه و تركيب و تصرف و عمل- در آنچه از طريق حواس بدست مى‌آيد و بس انتقاد كرده- ناشى از عدم بررسى صحيح- و عدم نقادى كامل دستگاه انديشه دانسته‌ايم- از نظر ما علم وجود شناسى- يا فلسفه اولى علمى است- صد در صد صحيح و در دسترسى عقل است- عقل معانى عامه را بخوبى مى‌شناسد- و بخوبى مى‌تواند در باره آنها قضاوت كند- تفكر در همين معانى كافى است- براى اينكه زمينه يك علم برهانى قطعى فراهم شود- .

آشنائى ذهن با مفاهيم عامه و احكام وجود عام- براى درك مسائل خاص رياضى يا طبيعى كافى نيست- ولى براى درك مسائل خاص الهى كافى است- و اين خود رازى دارد كه در جاى ديگر بايد گفته شود- .

اينكه چه صفت از صفات كماليه است- و لايق ذات پروردگار است- و چه صفت اين چنين نيست- با مقياس وجود شناسى كاملا قابل تحقيق است- و عقل تمرين يافته فلسفى قادر است- در حدود خاصى تحقيق كند- .

و البته اين بان معنى نيست كه- عقل قادر است بكنه صفات پروردگار پى‌ببرد- جز علوم رياضى كه وضع خاصى دارند- هيچ علمى مدعى نيست كه- به كنه موضوعات خود پى‌مى‌برد- ما بعدا به تبع متن در باره اين جهت بحث خواهيم كرد- اما اشكال سوم البته در آيات و روايات- از تنزيه زياد سخن رفته است اما آيات از قبيل-سُبْحٰانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا يَصِفُونَ-لاٰ تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصٰارَ- آيه اخير در روايات كافى باب ابطال الرؤيه- به اعم از ابصار عيون و اوهام قلوب تفسير شده است- .

اما روايات در كتب حديث- مخصوصا كافى تحت عنوان باب النسبه- و باب النهى عن الكيفيه و باب ابطال الرؤيه- و باب النهى عن الصفه بغير ما وصف به نفسه جل و تعالى- روايات زيادى آمده است كه ممكن است- اشكال فوق استنباط شود مخصوصا باب اخير- روايات زيادى دارد كه مربوط به اين مطلب است- .


صفحه 133

و مثلا در بسيارى از موجودات- صفت كمالى بنام علم داريم- چنانكه در انسان و ساير جانوران زنده پيدا است- و همچنانكه در قدرت گفته شد- براى اينكه مطلب كاملا روشن شود- مقدمه دو نكته بايد گفته شود- يكى اينكه سخن در اين نيست كه- آيا بشر قادر است پا از تعليمات قرآن - و اولياء وحى و الهام فراتر بگذارد يا نگذارد- .

معاذ الله فراترى وجود ندارد- تعليمات قرآن و توضيحاتى كه در زمينه- اين تعليمات از طرف اولياء دين رسيده است- آخرين حد صعود و كمال معارف الهى است- كه دست بشر ميتواند بانها برسد- .

و همچنين سخن در اين نيست كه- آيا بايد از تعليمات قرآن و شاگردان مستقيم قرآن - در اين زمينه الهام گرفت- و يا بايد آنها را كنار گذاشت- .

بدون شك همانطور كه قبلا اشاره شد- بزرگترين و الهام بخشترين اين حقايق- قرآن مجيد و سخنان شاگردان- و دست پروردگان قرآن است- سخن در چيز ديگرى است- سخن در استقلال قوه فكر و انديشه بشر- در مسائل الهى است سخن در اينست كه- آيا بشر حق دارد روى اصول و موازين علمى- و عقلى در اين مسائل بينديشد- و اجتهاد و استنباط نمايد- و از قرآن و حديث الهام بگيرد- و يا بايد الزاما در اين زمينه‌ها مقلد و متعبد باشد- و حتى حق الهام گرفتن هم ندارد- زيرا الهام گرفتن فرع بر استقلال فكر است- فرع بر اين است كه انسان بخواهد معرفت حاصل نمايد- و چنانكه قبلا اشاره كرديم تقليد و معرفت- دو پديده متضاد مى‌باشند- .

نكته ديگر اينكه در محيط و عصرى كه- اين روايات صادر شده است- افرادى در جامعه اسلامى پيدا شده بودند كه- بدون اينكه صلاحيت علمى داشته باشند- و بدون آنكه توجهى به تعليمات قرآن داشته باشند- سخنانى در باره خداوند مى‌گفتند كه- هم ضد موازين عقلى و علمى بود و هم ضد قرآن - .

معنى استقلال عقل و انديشه اين نيست كه- هر فردى بدون آنكه موازين صحيح و حساب شده- و متكى به بديهيات اوليه را در دست داشته باشد- و بدون آنكه قدرت استفاده- و استنباط از آنها را داشته باشد- و بدون آنكه مقدمات لازم را طى كرده باشد- حق دارد در اين مسائل غور و تعمق كند- همه افراد فرضا بخواهند موازين علمى را تحصيل كنند- و بر طبق اصول صحيح اين مطالب را بياموزند- آن قريحه و استعداد لازم را ندارند- .

تنها افراد بسيار معدودى هستند كه قريحه- و استعداد مناسبى براى مسائل