اشكال-
ممكن است برخى از كنجكاوان- بما خورده گرفته و بگويند به طورى كه- تحقيقات دانشمندان بدست مىدهد- و آثار پيشينيان دلالت مىكند- پرستش خداى يگانه در ميان خدا پرستان- بسيار دير رواج پيدا كرده و روزگاران درازى- پيش از آن بشر در بت پرستى مىزيسته- و يا ارباب انواع مىپرستيده است- .
از يك سوى بشر از براى هر يك از انواع- مانند انسان زمين درياها صحراها خدائى توهم مىكرده- و زمام امور همان نوع را بدست وى مىداده است- گاهى خورشيد و ماه و ستاره را- بمناسبت تاثيرات آنها مىپرستيده است- و از يك سوى خدايان اتفاقى يا اختصاصى تشريفى- مانند خداى فلان شاه خداى فلان قبيله را- پرستش مىنموده است- .
درختهاى پير و كهنسال بناهاى كهنه- كوههاى سر كشيده و رودخانههاى نيرومند- نيز مورد عبادت قرار مىگرفتند- .
و پس از زمانى كه عصر دين پيدا شد- بجاى خدايان پراكنده يك خدا نشانيده شد- .
و پس از آن در عصر فلسفه- اين عقيده دينى صورت استدلال بخود گرفت- .
تا بالاخره عصر علم عصر حاضر- خط بطلان بدور همه اينها كشيد- .
خلاصه اينكه چنانكه در آغاز پيدايش بشر ابتدائى- خبرى از دين نبوده و انسان در حال ماديت مىزيسته- و سپس زمزمه مذهب بلند شده است- همچنين توحيد و يكتا پرستى پس از وثنيت- و ارباب انواع بوده كه گويا سنتز- و تكامل يافته عقيده وثنيت مىباشد-
پاسخ اين نظريه تاريخى و اجتماعى را- كه برخى از دانشمندان ذكر كردهاند- و خلاصهاش با بيان ديگر اينكه- دين توحيد مولود وثنيت و ارباب انواع پرستى بوده- و معلول اقتصاد بشر و نتيجه لازمه- انتقال ملوك الطوائفى به امپراطورى بزرگ است- به گواهى آثار وثنى بسيار باستان- نمىشود قابل اعتماد دانسته- و ناقض نظريه فلسفى ما گرفت زيرا اولا- وثنيين پيوسته آثار صنعتى مربوط- به خدايان متعدد خود مانند بتها و جز آنها داشته- و پس از خود بيادگار گذاشتهاند ولى خدا پرستى- بمعنى يكتا پرستى اثر جسمانى صنعتى ندارد- .
و از اين روى آثار كهنه و باستانى وثنيين- اثبات نمىكند كه در آن اعصار يا پيشتر از آن- كسانى نبودهاند كه خداى منزه از جسميت و جسمانيت- را بپرستند اگر چه شماره كمى هم داشته باشند- بلكه باريك بينى در مفهوم بت صنم وثن- و در نوع قضاوتهاى انسانى اين نظر را تاييد مىكند- زيرا ساختن بت پيوسته براى تمثيل- و تجسم اوصاف و احوال خدائى است كه- بت مثال اوست از قبيل قهر و لطف و مهر و كين- .
انسان باستان رب النوع دريا و آتش و باد را- مىپرستيده براى اينكه از قهر و خشم وى ايمن گردد- رب النوع زمين را ستايش مىكرده-
براى اينكه از لطف و مهر و بركات وى بر خوردار شود- و هم چنين در مورد ستاره پرستى و جانور پرستى- و انسان پرستى و فرشته پرستى و...
تاريخ نقلى از صابئين و غير آنها- اين نظر را تاييد مىنمايد- و از سوى ديگر پيوسته انسان دستگاه آفرينش را- از دستگاه زندگى و بويژه زندگى اجتماعى خود- اندازه گرفته و قياس مىكند- .
انسان خداى جهان را مانند خداوندگار- و شهريار يك آبادى مىپندارد و هم مىپنداشته كه- خدا بهر بخشى از كارهاى مربوط يك تن گماشته كه- خداوندگار و سر رشتهدار همان كار بوده باشد- و خداى جهان خداى همه خدايان و شاه همه شاهان است- .
ارباب انواع و همچنين ستارگان- و جز آنها كه پرستيده مىشدهاند براى اين بوده كه- ميان انسان پست و خداى پاك رابط و ميانجى بوده- و در بهبودى حال زندگى و پس از مرگ انسان بكوشند- اگر چه اين رويه كم كم رنگى ناستوده گرفته- و برب النوع يا ستاره مثلا جامه استقلال پوشانده- بلكه به پاره سنگ يا چوب يا فلزى كه بت ساخته شده- نام خداى آفرينش داده است- .
و از همين نظر مىتوان استنتاج كرد كه- بت پرستى زائيده يكنوع مسامحه- در خدا پرستى توحيد است نه بعكس- چنانچه برخى از دانشمندان مانند ماكس مولر - دانشمند آلمانى تقدم عهد توحيد را- بر عهد وثنيت از راه علم اثبات كرده است- .
ثانيا بحث ما بحث برهانى است- و از نظر برهان طرفداران بسيار داشتن- يا تقدم عهد يا طول زمان دليل صحت- و تماميت يك نظريه نمىتواند باشد- بخلاف فطرى بودن يك قضيه كه لازمه خلقت است- زيرا فكرهاى بسيار ميتواند خطا كند- ولى فكر متكى به آفرينش خطا نمىكند- آنچه فلسفه مىگويد اينست كه- بشر نخست بفكر علت جهان افتاده- و خدا را اثبات كرده و پس از آن در سر تشخيص مصداق آن- اشتباها بكثرت
و تعدد قائل شده است- پس در نتيجه مذهب وثنيت متاخرتر است- .
و اما آنچه كه در ذيل اشكال گفته شده كه- انسان در آغاز پيدايش نوع خود مادى بوده- دروغى است كه هيچگونه دليل منطقى علمى يا فلسفى- بر آن اقامه نشده و تنها پشتيبان آن ادعاى ماديين است
[صفات خدا]
خداى هستى همه كمالات هستى را دارد
چنانكه يك نگاه ساده به برهانهاى گذشته- در اثبات يكتائى و تنهائى- نفى كثرت و نفى شركت خداى هستى كافى بود- همچنين تامل جزئى ثبوت اين نظريه را كه- خداى هستى همه كمالات هستى را دارد مسلم ميسازد- .(1) (1)از اينجا بحث صفات خداوند آغاز مىشود- بحث در اينست كه خداوند را- با چه صفاتى بايد توصيف كنيم- چه صفاتى را بايد از او سلب كنيم- مقياس ما در اثبات و يا نفى پارهاى از صفات چيست- .
اين مسئله نيز به نوبه خود- از مسائل مهم علم الهى است- در مسئله صفات حق مباحث زيادى هست- از قبيل تقسيم صفات به ثبوتى و سلبى و اضافى- و بصفات ذات و صفات فعل و اينكه- آيا صفات حق تعالى عين ذات است يا زائد بر ذات- .
ولى قبل از همه اينها لازم است- يك بحث ديگر كه قبلا هم به آن اشاره شد طرح شود- و آن اينكه آيا عقل و انديشه بشر قادر است- از پيش خود بفهمد كه ذات خداوند- داراى چه صفاتى هست و داراى چه صفاتى نيست- چه صفاتى لايق و شايسته ذات اوست- و چه صفاتى اينطور نيست و يا قادر نيست- و هر چه در اين زمينه بگويد رجم بالغيب است- بشر مكلف نيست وارد اين ميدان
زيرا اگر به خداى جهان از اين سوى برهان نگاه كنيم كه- وجود دهنده و هستى بخش جهان است- و در مقاله 9 روشن ساختيم كه- علت بشود- بلكه عقلا و شرعا ممنوع است- از خوض و بحث در اين مسئله و مانند آن- شاهباز انديشه بشر ناتوان است كه- بر قله صفات و اسماء الهى عروج كند و به پرواز در آيد- .
پس قبل از ورود در بحث لازم است قوه عقل و انديشه را- نقادى و بررسى نمائيم و حدود توانائى آنرا بسنجيم- .
بعضى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه- علو و شموخ و برتر بودن ذات اقدس الهى- از خيال و قياس و گمان و وهم ايجاب مىكند كه- جلو پرواز مرغ انديشه را از اول بگيريم- و راه تنزيه بپوئيم و اگر نه- در ورطه خطرناك تشبيه خواهيم افتاد- .
ذات خداوند را به هيچ مخلوقى- در هيچ جهتى نمىتوان تشبيه كرد-لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌاز طرف ديگر- هر صفتى از صفات كه ما مىشناسيم- صفت مخلوق است نه صفت خالق- زيرا آنرا از مخلوقى گرفتهايم- ما مستقيما فقط با مخلوقات سر و كار داريم- و هر صفتى كه در ذهن ما نقش مىبندد- و آنرا كمال مىپنداريم كمالى است كه- از طريق مشاهده آن كمال در يك مخلوق- در ذهن ما راه يافته است- پس اگر خالق را نيز متصف بان صفت بدانيم- صفت مشترك ميان او و مخلوقات قائل شده- و مخلوقات را با او در آن صفات شبيه- و شريك ساختهايم لهذا در حديث وارد شده است-
:كل ما ميزتموه به اوهامكم فى ادق معانيه- فهو مصنوع لكم مردود اليكم- و لعل النمل الصغار يزعم ان لله زبانيتين- .
يعنى هر چه را شما در باريكترين توهمات خود- آنرا مشخص كنيد و بپنداريد كه او خدا است- او خدا نيست او مخلوق و مصنوع- و ساخته و پرداخته ذهن شما است- شايد مورچههاى ريز تصورشان اين باشد كه- خداوند مانند خود آنها دو شاخك دارد- .
در اين حديث با لطافت و ظرافت خاصى ذهن بشر- از نظر اينكه خود بشر را همواره الگو قرار مىدهد- و ذات منزه خداوند را از خودش قياس مىگيرد- انتقاد شده است- .
پس ما به هيچ وجه صفتى از صفات خداوند راه نداريم- نه مىتوانيم بگوئيم او عليم است- يا قدير است يا حى است يا مريد است- يا سميع است
فاعلى بايد داراى كمالى باشد كه- به معلول خود مىدهد ناچار حكم خواهيم كرد كه- بخشاينده هستى را دارا است- .
و يا بصير- و نه مىتوانيم چيز ديگر در باره او بگوئيم- او واقعا ممكن است برخى صفات داشته باشد- ولى ما به هيچ وجه بمعرفت آن صفات راه نداريم- همين قدر ميدانيم كه آن صفات- بفرض كه صفاتى در كار باشد- صد در صد با صفاتى كه ما مىشناسيم- و همه يا غالب آنها را- از خودمان قياس گرفتهايم مغايرند- پس ذات پروردگار براى بشر ذاتى است- مجهول الصفات از هر جهت- .
افرادى كه چنين نظرى دارند مىگويند- اگر چه در قرآن كريم اسماء و صفاتى- براى خداوند ذكر شده است- از قبيل عليم و قدير و غيره ولى ما بايد- اين نامها را از معانىاى كه به ذهن ما مىآيد مجرد سازيم- معانى اين الفاظ در ذهن ما همانها است كه- از مخلوقات اقتباس شده- و ذات احديت از آنها منزه است- معانى واقعى اينها را خدا مىداند و بس- .
برخى ديگر تنزيه و نفى تشبيه را- باين پايه نمىرسانند آنها مىگويند- ما صفات سلبى خداوند را مىتوانيم درك كنيم- اما صفات ثبوتى او را نمىتوانيم درك كنيم- تشبيه آنگاه واقع مىشود كه- براى خالق يك صفت ثبوتى اثبات كنيم- زيرا آن صفت ثبوتى خواه ناخواه- يك صفت مشترك ميان خالق و مخلوق خواهد بود- اما نفى صفت از خالق مانعى ندارد- خصوصا با توجه باين جهت كه غير خداوند- موجودى نيست كه اين نفىها- بطور مطلق در بارهاش صادق باشد- .
على هذا مىتوانيم به خداوند عليم قدير- حى مريد و امثال اينها اطلاق كنيم- و معانى خاصى از اين الفاظ در نظر بگيريم- ولى بايد توجه داشته باشيم كه- معانى اين الفاظ سلبى است نه ايجابى- عليم يعنى جاهل نيست و قدير يعنى عاجز نيست- و حى يعنى ميت نيست- و مريد يعنى فاعل بالطبع نيست و امثال اينها- .
بنا بر اين تمام اين صفات- جلالى و تنزيهى است نه جمالى و اثباتى- برخى ديگر نظر سومى دارند- اينها مدعى هستند كه از نظر تنزيه- و تشبيه مانعى ندارد كه يك صفت مشترك- و لو آن صفت ثبوتى و جمالى باشد- براى خداوند و مخلوق قائل بشويم- صرف اينكه مثلا خدا را عالم بدانيم- و زيد را هم عالم با اينكه علم زيد حادث و محدود- و آميخته به جهل و ناشى از غير است- و علم خداوند قديم و نامحدود- و عارى از جهل و مقتضاى ذات