بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 14

كهنه جاى خود را- به فرضيه‌اى تازه و بهتر و وسعيتر از خود مى‌دهد- (1) (1)اين اشكال مشتمل بر دو ادعا است- يكى اينكه مبدء فكر اعتقاد به خدا كوششى است كه- بشر براى توجيه و تفسير پديده‌هاى جزئى طبيعت- يعنى توجيه علت خاص هر پديده- بطور جداگانه بخرج مى‌داده است- دوم اينكه بفكر خدا افتادن- معلول انحطاطهاى اجتماعى و اقتصادى است- و همواره افراد و ملتهاى محروم و رنج ديده- تمايلى باين گونه اعتقادات پيدا مى‌كنند- تا خاطر رنجديده و مرارت كشيده خود را- با اين سرگرمى‌هاى روانى تسكين دهند و تسلى بخشند- طبقه استثمارگر اجتماع نيز- براى اينكه طبقه استثمار شده را- بيشتر سرگرم كند- و از توجه بواقعيت زندگى- و حقوق پامال شده خود او را منصرف نمايد- با انواع وسائلى كه در اختيار دارد- بازار اين افكار و عقايد را گرم‌تر مى‌كند- .

در ضمن اين اشكال يك مطلب ديگر نيز ادعا شده- و آن اينكه هيچ قاعده علمى ثابتى وجود ندارد- تمام قواعد علمى فرضيه‌هائى است كه- جبرا كهنه و نو مى‌شود- و هر فرضيه جديدتر فرضيه قديمتر را منسوخ مى‌نمايد- .

همچنان كه ملاحظه مى‌كنيد- هر يك از آن دو ادعا در باره- مبدا پيدايش اعتقاد به خدا سخن جداگانه‌اى است- ادعاى اول را كسانى ابراز مى‌نمايند- كه مبدا پيدايش اعتقاد به خدا را- جهل و نادانى مى‌شمارند- اگوست كنت چنين نظريه‌اى دارد- و لهذا معتقد است كه پيشرفت علوم- سبب منسوخ شدن انديشه خدا است- .

اگوست كنت به نقل فلاماريون - در كتاب خدا در طبيعت مى‌گويد- علم پدر طبيعت كائنات را از شغل خود منفصل- و او را به محل انزوا سوق داده- و در حالتى كه از خدمات موقتى وى اظهار قدردانى كرد- او را تا سرحد عظمتش و قدرتش هدايت نمود - .

ولى ادعاى دوم از طرف كسانى ابراز مى‌شود- كه ناهمواريهاى اجتماعى را- منشا پيدايش اين فكر معرفى مى‌كنند- ماركسيستها اين گونه اظهار عقيده مى‌نمايند- .

ادعاى اول مبتنى بر اصل كلى‌ترى است و آن اينكه- احكام و قضاوتهاى كلى و فلسفى از نوع فرضيه‌ها است- يعنى از نوع حدس‌هاى ابتدائى است كه- بشر براى توجيه حوادث اعمال مى‌كند- و سپس تجارب عملى آنها را تاييد يا رد مى‌كند- در اين ادعا چنين گفته شده است كه- اعتقاد به موجود غيبى مجهول خدا يك فرضيه است كه- بشر در دوران بى خبرى- و بى اطلاعى خود از تاثيرات طبيعت- براى توجيه پديده‌هاى طبيعت بوجود آورده است- .


صفحه 15

انسان اولى كه علل ماديه- بسيارى از حوادث را نمى‌دانست- حس علت طلبى خود را- با فرض يك يا چند علت مجهول و بيرون از طبيعت- خدا يا خدايان ارضاء و اقناع مى‌كرد- ولى امروزه كه به علل و اسباب بيشتر حوادث پى برده- و به توانائى خود در كشف بقيه علل اميدوار است- از اين فرضيه كهنه وجود خدا ديگر بى نياز است- .

بشر اوليه خواص اشياء- و تاثيرات آنها بى اطلاع بود است- و چون با پديده‌اى از قبيل بيمارى مرگ- طوفان زلزله خسوف و كسوف- فقر و گرسنگى جنگ قحطى برف باران- پيدايش گياهها و حيوانها و انسانها مواجه مى‌شد- با فكر كودكانه خود چنين فرض مى‌كرد كه- موجودى بنام خدا هست- و او است كه اين پديده‌ها را بوجود مى‌آورد- اما بعد كه از روى تجارب علمى كه- يگانه معيار سنجش صحت و سقم افكار و انديشه‌ها است- تاثيرات طبيعت را شناخت و دانست كه- هر يكى از آنها علتى در خود طبيعت دارد- قهرا جائى براى اين انديشه باقى نمى‌ماند- .

ولى حقيقت اينست كه نه تمام احكام- و قضاوتهاى بشر از اين نوع است- كه احتياج به تاييد تجربه داشته باشد- بلكه ممكن است انسان مستقيما- از روى دلائل عقلى فلسفى يا رياضى به نتيجه‌اى برسد- بدون آنكه قبلا آن را حدس زده باشد- و يا آنكه اثبات آن احتياج به تجربه داشته باشد- و نه چيزى كه بشر را بسوى اعتقاد به خدا كشانده است- توجيه و تفسير حوادث جزئى طبيعت است- .

در آغاز مقاله گفته شد- آن چيزى كه مبدا و منشا اعتقاد به خدا است- توجيه مجموعه نظام هستى است نه فلان پديده خاص- اعتقاد به خدا در زمينه- توجيه كل نظام هستى به وجود آمده است- نه در زمينه توجيه فلان پديده طبيعت و تعليل آن- بشر بحكم غريزه ذاتى خود از يك طرف فكر مى‌كند كه- مبدا تمام كائنات- كه يك واحد بهم وابسته‌اى است چيست- چطور شد كه اين همه موجودات- با نظام معين لباس هستى پوشيده- ريشه و اساس همه اينها چيست- و از طرف ديگر نظم بديع خلقت- كه بطور وضوح دخالت علم و ادراك را- در ساختمان عالم نشان مى‌دهد- و هر چه بيشتر با تجارب علمى در زمينه شناخت طبيعت- پيش ميرود بيشتر به واقعيت آن پى مى‌برد- او را متوجه مبدا حكيم عليم شاعر مى‌كند- .


صفحه 16

چنانكه هر چه علوم پيش رفته- و پرده از روى اسرار ماده بالاتر زده- انسان در مبارزه حياتى خود به ماده چيره‌تر مى‌گردد- و عقيده بماوراء طبيعت- و خاصه خدا و معاد سست‌تر مى‌شود- اساسا بفكر خدا افتادن معلول- انحطاط اجتماعى و اقتصادى يك ملت است- يك فرد يا ملت بيچاره و محروميت كشيده- مى‌خواهد خود را با فكر خدا خشنود سازد- و محروميت اجتماعى و اقتصادى خود را- با خوشيهاى پندارى پس از مرگ جبران نمايد- از اين روى يك دسته افراد استعمارگر و استثمارگر- از استعداد افهام طبقه محروم سوء استفاده كرده- يك رشته افكارى را بنام عقائد مذهبى- در مغز آنها كوشش براى بدست آوردن علت براى يك معلول جزئى- از قبيل اينكه علت فلان بيمارى چيست- يا چطور مى‌شود كه زلزله بوجود مى‌آيد- منشا اعتقاد به خدا نمى‌شود- اگر فرضا فكر و اعتقاد به خدا را يك فرضيه بناميم- بايد نام آنرا فرضيه عله العلل بگذاريم- يعنى علتى كه همه علتها و سببها از او مايه مى‌گيرند- اما فرض علت براى يك معلول خاص- ربطى بوجود خدا ندارد- اصولا موجودى كه كارش دخالت در يك معلول خاص باشد- از نظر الهيون خدا نيست- بلكه مخلوقى است از مخلوقات خدا- .

اما ادعاى دوم- پوچى اين ادعا واضحتر از اينست كه- نياز به توضيح زياد داشته باشد- اگر اين سخن درست باشد لازم است كه- هيج فرد مرفه و متنعمى- تمايلى نسبت به خدا در خود احساس نكند- و هر چه بشر از لحاظ آسايش پيش برود- از رغبت او به امور معنوى كاسته بشود تا به صفر برسد- .

واقعيت مشهود خلاف اينست- چه قدر افراد زيادى پيدا مى‌شوند كه- اموال و ثروت‌هاى خود را- فداى امور معنوى و الهى مى‌كنند- و چقدر افراد زيادى پيدا مى‌شوند كه- پس از احراز همه مواهب مادى زندگى- احساس خلا در روح خود مى‌نمايند- و به جهان معنى رو مى‌كند- .

و اما راجع به مطلبى كه در ضمن تقرير اشكال آمده بود- يعنى اينكه هيچ قاعده علمى ثابت- و دائم و صادق در همه زمانها وجود ندارد- و هر قاعده علمى چند روزى موقتا حقيقت شناخته مى‌شود- و دير يا زود بايد جاى خود را- به قانون علمى ديگر بدهد- در جلد اول اصول فلسفه مقاله ارزش معلومات- بحث كافى در باره‌اش شده است- و در متن اين مقاله نيز بعدا خواهد آمد


صفحه 17

گنجانيده و به اميدوار ساختن آنها- باينده خوش و پاداش نيك در جهان ديگر- حس انتقامشان را كشته براى هميشه بخاك مى‌سپارند- فكر مذهبى است كه عده‌اى را بنام زاهد- و راهب در غارها و ديرهاى تاريك- و عده بيچاره ديگر را در خاكستر محروميت- و عده ديگر را در سر خوان نعمت- و محصول زحمت ديگران مى‌نشاند

[مناط احتياج اشياء به علت]

5-مى‌گويند در هيچ گوشه‌اى از ميدان آزمايشهاى علمى- كه عرصه هستى و زندگى انسان مى‌باشد- اثرى و نشانى از ماوراء طبيعت نيست- هر پديده و حادثه‌اى كه انسان سابقا- بواسطه بى خبرى از علت طبيعى- او را بماوراء طبيعت خدا نسبت مى‌داد- امروز علم علت او را يافته است- پس خدائى در كار نيست- و اگر هم باشد بود و نبود وى براى ما يكسان است- و از همين روى سودى درين بحث نيست- جز اينكه وقت محدود ما را تلف كرده- ما را از كنجكاوى از ماده- در راه مبارزه حياتى باز مى‌دارد- .(1) 6-مى‌گويند اين بحث بجائى نمى‌رسد- زيرا اگر بنا شود خدا را- باين دليل اثبات كنيم كه علت ساير اشياء است- از براى خدا نيز بايد علت جست- زيرا هر موجودى خواه ناخواه بايد علتى داشته باشد- .(2) (1)اين اشكال از نظر عدم درك مفهوم خدا- و اينكه معتقدين به خدا به چه حقيقتى ايمان دارند- در رديف اشكال پيشين است و چون در خود متن مشروحا- جواب اين اشكال خواهد آمد- ما از هر گونه توضيح ديگرى خوددارى مى‌كنيم (2)در مقاله 9 اصول فلسفه در باره اين مطلب- بحث كافى شده و در متن مقاله نيز خواهد آمد- .

حكماء و فلاسفه اسلامى در اثر برخورد- با عقائد و آراء متكلمين توفيق يافته‌اند كه- يك مبحث فلسفى با ارزش- در باب علت و معلول باز كنند- و آن اينكه مناط احتياج شىء به علت چيست- آيا يك شىء از آن جهت كه شىء است- و موجود است نيازمند بعلت است- و يا از آن جهت كه نبوده است و بود شده است- و يا از آن جهت كه در ذات و ماهيت خود- امكان هستى و نيستى را تواما دارد- و يا جهت ديگرى در كار است- ما در پاورقى‌هاى آن مقاله مشروحا- در اين باره


صفحه 18

[پديده‌هاى بى‌فايده و پديده‌هاى زيانبار]

7-مى‌گويند اگر خدائى در كار بود- اين همه پديده‌هاى بيفايده و از كار افتاده كه- در نتيجه تحول و تكامل ماده پيدا مى‌شود موجود نمى‌شد- بحث كرده‌ايم تكرار نمى‌كنيم- .

مبناى اشكال بالا اينست كه پنداشته شده است- هر موجودى از آن جهت كه موجود است- نيازمند بعلت است و از اين رو گفته شده است- خدا نيز موجود است پس علت وجود خدا چيست- اين يك اشتباه فاحش است- .

مسئله مناط احتياج به علت كه- در بالا اشاره شد از بركت تصادم- و برخورد آراء و عقائد متكلمين اسلامى- با آراء و عقائد فلاسفه اسلامى- در مسئله حدوث عالم در فلسفه پيدا شد- و يكى از با ارزشترين مسائل فلسفى است- .

ما در مطالعات خود به اين نكته قاطع برخورده‌ايم كه- در فلسفه اروپا اصلا توجهى- به اين اصل اساسى فلسفى نشده است- و بسيارى از بن‌بستها از اين عدم توجه پيدا شده است- بر عكس در فلسفه اسلامى بسيارى از مسائل- و لا اقل بسيارى از براهين مسائل- ناشى از كشف و توجه به اين اصل اساسى است- برهان سينوى در اثبات عله العلل- متكى به اين اصل است- و با توجه به اين اصل بيان شده است- بعدا در باره آن برهان بحث خواهيم كرد- .

اكنون براى اينكه معلوم شود تا چه اندازه- اين اصل در فلسفه اروپا مجهول بوده است- سخن راسل فيلسوف معاصر را در اين زمينه نقل مى‌كنيم- و بحث بيشتر را به جاى ديگر و وقت ديگر موكول مى‌كنيم- .

برتراند راسل در كتاب كوچكى- به نام چرا مسيحى نيستم كه از او به جاى مانده- براهين اثبات وجود خدا را انتقاد مى‌كند- از جمله برهان عله العلل را- در باره اين برهان مى‌گويد- اساس اين برهان عبارت از اينست كه- تمام آنچه را كه ما در اين جهان مى‌بينيم- داراى علتى است- و اگر زنجير علتها را دنبال كنيم- سر انجام به نخستين علت مى‌رسيم- و اين نخستين علت را عله العلل يا خدا مى‌ناميم- .

آنگاه اين برهان را چنين انتقاد مى‌كند- به هنگام جوانى در باره اين مسائل- ژرفا نمى‌انديشيدم و برهان عله العلل را- تا مدتى مديد پذيرفتم- تا آنكه روزى به سن هيجده سالگى- به خواندن اتو بيوگرافى جان استوارت ميل - بدين جمله برخوردم- پدرم به من مى‌گفت كه اين پرسش- چه كسى


صفحه 19

و همچنين اين همه بدبختى و ستم- و ناروائيهاى گوناگون كه- جهان پر از آنها است پيدا نمى‌شد- .(1) مرا آفريده جواب ندارد- زيرا بلا فاصله اين سؤال مطرح مى‌شود- كه چه كسى خدا را آفريد- .

جمله‌اى بدين سادگى- دروغ برهان عله العلل را برايم آشكار ساخت- و هنوز هم آن را دروغ مى‌دانم- اگر هر چيز بايد علتى داشته باشد- پس خداى را نيز علتى بايد- اگر چيزى بدون علت وجود تواند داشت- اين چيز مى‌تواند هم خدا باشد و هم جهان- پوچى اين برهان به همين جهت است - .[1]

فعلا نيازى به گفتگو در اطراف سخن پوچ راسل نمى‌بينيم- به موقع كه در اطراف خود برهان بحث مى‌شود- پوچى اين سخنان روشن‌تر خواهد شد (1)اين اشكال نيز متضمن دو اشكال است- اول اينكه اگر خدائى در عالم باشد- هر موجودى براى يك غرض حكيمانه بوجود مى‌آيد- و هيچ چيز لغو و بدون فايده وجود پيدا نمى‌كند- و حال آنكه ما مى‌بينيم پاره‌اى از پديده‌ها- در طبيعت رخ مى‌دهد كه هيچگونه فايده- و اثرى براى آنها مترتب نيست- مانند پستان مرد و زائده اعور- يعنى لوله آپانديس در منتهاى روده بزرگ در همه افراد- و انگشت ششم در افراد شش انگشتى- و دست و پاى زائد در بعضى نوزادان و غير اينها- .

پس معلوم مى‌شود پيدايش اين امور- معلول ناموس طبيعت غير شاعر است- و لا عن شعور بوجود آمده است- جهان بر خلاف ادعاى الهيون يك جريان غائى- و حكيمانه را طى نمى‌كند پس خدايى در كار نيست- .

فلاسفه معمولا اين اشكال را- در مباحث علت و معلول در بحث مخصوص- علت غائى ذكر مى‌كنند- و به نقض و ابرام در باره آن مى‌پردازند- .

دوم اينكه اگر خدائى حكيم و عليم- آنچنانكه الهيون ادعا مى‌كنند وجود داشته باشد- شرور و بديها در عالم وجود پيدا نمى‌كند- زيرا بديهى است كه عقل و حكمت- خير و نيكى را بر شر و بدى ترجيح مى‌دهد- و چون مى‌بينيم در جهان انواع حوادث نامطلوب- از قبيل زلزله‌ها و طوفان‌ها ستمها- و

[1]چرا مسيحى نيستم صفحه 8و9.


صفحه 20

اينها و جز اينها سخنانى است كه ماديين- و پيروان آنها مى‌گويند- و ما در ابحاث متفرقه‌اى كه- در مقاله‌هاى گذشته نموده‌ايم- پاسخ برخى از اين سخنان بى فائده را داديم- و پاسخ برخى ديگر نيز خواهد آمد- .

[ارزش روش استدلالى و قياسى]

در اينجا بعنوان يادآورى از گذشته- و نمونه گوئى از آينده مى‌گوييم- 1-كسانى كه مى‌گويند راه بحث در ماوراء طبيعت- بواسطه كثرت خطا و لغزش هموار نبوده- اطمينان بخش نيست پس اين راه را نبايد پيمود- بخلاف بحث در علوم ماديه- كه توام با حس و تجربه مى‌باشد- اگر كمى بخود بيايند خواهند فهميد كه- سخنى گفته‌اند نسنجيده- زيرا همين سخن اينها گفتگوئى است- در يك نظريه غير مادى- هرگز اين سخن و نظائر آن را- از آزمايشهاى فيزيك و شيمى- و مانند آنها استخراج نكرده‌اند- .

همان راهنمائى كه آنان را- بسوى اطمينان بخش بودن- بحثهاى حسى و تجربى هدايت كرده- و آنان نيز اضطرارا در حال جبر پذيرفته‌اند- در مورد ديگر نيز اگر هدايت كند بايد بپذيرند- كارى كه حس و تجربه ناروائى‌ها محروميتها و ناكاميها- درد و رنجها بيمارى‌ها مرگ و ميرها وجود دارد- پس معلوم مى‌شود خدائى حكيم و عليم- آنچنانكه الهيون ادعا مى‌كنند وجود ندارد- .

برتراند راسل در كتاب چرا مسيحى نيستم مى‌گويد- براستى تعجب آور است كه انسانها به اور كنند- جهان حاضر با همه محتويات و نواقص خود- بهترين جهانى باشد كه خالقى قدر قدرت- و جامع كليه علوم طى ميليونها سال به وجود آورده باشد- جدا چنين چيزى براى من غير قابل قبول است- آيا تصور نمى‌كنيد اگر همه قدرتها- و جميع علوم را در اختيار داشتيد- و ميليونها سال هم وقت داشتيد مى‌توانستيد- چيزى بهتر از كوكلوكلان[1]و فاشيسم بيافرينيد- .

در متن بعدا به اين دو اشكال پاسخ داده خواهد شد- و ما نيز در همانجا توضيحاتى خواهيم داد

[1]. Kukluxklan


صفحه 21

مى‌كند اينست كه- حوادث و پديده‌هائى بوجود آورده- و يا نشان داده و در معرض قضاوت مى‌گذارند- ولى قضاوت از آن چيز ديگرى است- و انسان قضاوت آن قاضى را در مورد حس و تجربه- با يك حس و تجربه ديگرى نپذيرفته- بلكه اضطرارا و جبرا قبول نموده- و قضاوت او در همه جا يكسان و بايستى است- .

گذشته از اين اگر راه اين بحث راه غلطى بود- هرگز انسان با غريزه فطرى خود- متوجه آن سامان نمى‌شد- چگونه متصور است كه يك موجود خارجى- با حركت خارجى خود بسوى هدف و آرمانى متوجه شود- در حالى كه نه سوى و نه هدف در خارج- هيچگونه وجودى نداشته باشد- .

2-كسانى كه مى‌گويند- معلومات ما تنها ارزش عملى دارند- زيرا ما تنها آثار حسى را- آن هم از طرق حواس خود مى‌يابيم- و دليلى بر مطابقت آنها با خارج نداريم- .

اگر كمى روشن‌تر شوند خواهند ديد كه- اولا نسبت بخارج از خود- و محسوسات خود مطلقا شكاك هستند- و از اين روى ارزشى- براى سخنى كه بديگران مى‌گويند نيست- .

و ثانيا براى معلومات بسيارى- ارزش واقعى قائل شده‌اند- مانند علمشان بخودشان- و معلومات حسى خودشان- و آنچه در دنبال معلومات حسى مى‌آيد- .

و درين صورت چه مانع دارد كه سخن از ماوراء طبيعت- نيز از اين قبيل بوده باشد- .

و ثالثا از براى همين بحث ارزش علمى قائل شده‌اند- .

3-و كسانى كه مى‌گويند- قانون عليت و معلوليت ساخته تداعى معانى است- اصولا شكاك مى‌باشند و ما پاسخ اين روش را در مقاله 3- و مقاله 9 داده و بى پايه بودنش را روشن ساختيم- .