خواهد بود- و ما تنها متوجه يك حركت نسبه عمومى مىباشيم- و آن حركت شبانه روزى است و الفاظ زمانى ما از قبيل- گذشته آينده اكنون هميشه گاهى و نظاير آنها- ممثل حالاتى هستند كه ما با وضع حاضر- از زمان عمومى خودمان ديده يا انديشيدهايم- .
4-در ميان اجزاء عالم موجوداتى مجرد- و خارج از حكم ماده و 3-قضا و قدر و نحوه استناد شرور و بديها به قضاء الهى- .
البته برخى مسائل ديگر هم هست كه شايسته است- در بحث فعل بارى مورد توجه قرار گيرد- از قبيل مباحث مربوط به وحى و كلام و كتاب- .
ولى حكماء الهى به مناسبت خاصى كه- بيشتر ريشه كلامى دارد آن مباحث را- در ضمن مباحث صفات متعرض شدهاند- .
اما مسئله حدوث و قدم عالم- يكى از مسائلى كه از قديم الايام- مورد اختلاف فلاسفه و متكلمين بوده است- حدوث و يا قدم زمانى عالم است- معمولا از طرف متكلمين بر حدوث زمانى- و از طرف فلاسفه بر قدم زمانى استدلال مىشود- متكلمين مدعى هستند كه قديم منحصر است بذات واجب- غير ذات واجب هر چه هست حادث زمانى است- بلكه مدعى هستند كه قدم مساوى وجوب است- و حدوث مساوى امكان- يعنى يك موجود بدان جهت نيازمند بعلت- و فاعل است كه حادث است- و اگر حادث نباشد بىنياز از علت است- يعنى واجب الوجود است- .
متكلمين علاوه بر اين ادعاى اجماع و اتفاق مىكنند- از همه اديان و مذاهب بر حدوث زمانى عالم- و مدعى هستند كه عقيده به قدم زمانى عالم- بر خلاف متفق عليه همه اديان است- .
از طرف ديگر طرفداران فلاسفه مدعى هستند كه- حدوث زمانى عالم بمعنى اينكه- رشته زمان كه از گذشته به آينده كشيده شده است- از نظر گذشته محدود و متناهى باشد- و نقطه شروع داشته باشد و ما قبل آن نقطه- عدم محض باشد نامعقول است- زيرا مستلزم انفكاك معلول از علت تامه است- لازمه قدم ذات بارى قدم عالم است كه فعل بارى است- البته از نظر فلاسفه اصول و كليات عالم قديم است- و افراد و جزئيات حادثند- .
فلاسفه مدعى هستند كه آنچه منحصر است- به ذات واجب الوجود قدم ذاتى است نه قدم زمانى- و اجماع اهل اديان جز بر حدوث ذاتى عالم نيست-
زمان و مكان هستند كه- قابل انطباق به زمان و مكان نيستند- .
تذكر اصول نامبرده و لوازم آنها- انديشه نامبرده را از سر ما بيرون كرده- و در تصور گذشته و آينده جهان و مجموع تفصيلى آنها- در برابر يك تاريكى قرار مىگريم كه بىترديد- خرد دورانديش و ريز بين ما سر از پاى نمىشناسد- .
زيرا آن چيزى كه اديان تعليم ميدهند- مخلوقيت عالم و خالقيت ذات بارى است- آن چه را مخلوقيت عالم ايجاب مىكند- حدوث ذاتى است نه حدوث زمانى- آنچه در تعليمات اديان آمده اينست كه- جهان بواسطه ذات بارى- از كتم عدم به عرصه ظهور رسيده است- و البته چنين است يعنى جهان بواسطه ذات بارى- از مرتبه نيستى ذاتى به هستى رسيده است- جهان از ناحيه ذات خود نيست است- و از ناحيه ذات حق هست- .
فلاسفه مىگويند موجود بر دو قسم است- واجب و ممكن واجب قديم ذاتى است- ممكن نيز به نوبه خود بر دو قسم است- قديم زمانى و حادث زمانى- و آن چيزى كه مناط احتياج شىء به علت است- امكان ذاتى است نه حدوث زمانى- يعنى شىء از آن جهت كه در مرتبه ذات خود- اقتضاى وجود ندارد نيازمند به علت است- نه از آن جهت كه در زمانى نبوده و بعد پيدا شده است- فلاسفه براهين زيادى اقامه مىكنند- بر اينكه حدوث مناط احتياج به علت نيست صدرالمتالهين بر مبناى اصالت وجود- مبناى خاصى دارد كه نظر حكما را دقيقتر مىكند- او مىگويد مناط احتياج معلول به علت- از نحوه وجود معلول خارج نيست- توضيح اينكه حكما عموما بنا بر طرز تفكر- و اصالت ماهيتى چنين مىانديشند كه- اشياء ماهيات در ذات خود نه اقتضاء وجود دارند- و نه اقتضاء عدم- اين لا اقتضائى كه همان معنى امكان است- از لوازم ذات اشياء يعنى ماهيات است- و بواسطه همين لا اقتضائى نيازمند- و محتاج بعلتى مىباشند كه بانها وجود بدهد- ماهيت محتاج است و امكان مناط احتياج ماهيت است- و جعل و تاثير و ايجاد ما به الاحتياج است- ولى بنا بر نظر صدرالمتالهين كه- مبتنى بر اصالت وجود است- و ماهيت را از حريم جعل و انجعال- و تاثير و تاثر و ايجاد و موجوديت بر كنار مىداند- و همه اينها را از آن وجود مىداند- و براى هر مرتبه از وجود حكمى قائل است- آنچه محتاج به جعل و ايجاد است- خود وجود است و مناط احتياج نيز خود
آن وقت مىفهميم كه در اين انديشه- مانند كسى هستيم كه از حس سامعه محروم بوده- و بخواهد با حساسه چشم حقيقت صورت را بدست آورد- زيرا خيال صوت را كه در دل مىپرورد- در حقيقت نور و رنگ است- و هم مقياسى را كه بكار مىبرد- چشم مقياس نور و رنگ مىباشد- .
آرى وى از مشاهده حال ديگران- كه گوش شنوا دراند ميتواند وجود است- به اعتبار اين كه هويت وجود معلول- اينست كه فعل يا كار است- و ما به الاحتياج نيز از خود وجود خارج نيست- ما تفصيل بيشتر اين مطلب را- در مقاله علت و معلول ذكر كردهايم- .
خلاصه سخن در اينجا اينكه- طبق نظر صدرالمتالهين كه- بيان اين مقاله نيز با آن منطبق است- معلول از آن جهت نيازمند بعلت است كه- تمام هويتش اينست كه كار است- كار بودن كار به اين نيست كه حادث باشد يا قديم- بلكه بنفس كار بودن است- كار اگر حادث باشد كار حادث است- و اگر قديم باشد كار قديم است و بهر حال كار است- .
جهان يك واحد كار است خواه حادث باشد يا قديم- .
اما در اين مقاله بيان خاصى در متن آمده است كه- طبق اين بيان بحث در باره جهان- تحت عنوان حدوث يا قدم زمانى اساسا بىمعنى است- و برخى ادله كه براى اثبات حدوث- يا قدم جهان آورده مىشود بىاساس است- .
توضيح اينكه حدوث زمانى عبارت است از- مسبوقيت وجود يك شىء به عدم زمانى- يعنى اينكه زمانى بوده است كه اين شىء نبوده است- و قدم زمانى عبارت است- از عدم مسبوقيت وجود شىء به عدم زمانى- يعنى زمانى نبوده است كه اين شىء نبوده است- بلكه در همه زمانها بوده است- و به تعبير رساتر همواره زمان بوده است- و شىء مورد نظر همواره در همه زمانها بوده است- .
حدوث زمانى و قدم زمانى هر دو- در باره موجودى صادق است كه- در ظرف زمان واقع باشد- اما موجودى كه خارج از ظرف زمان است- نه حادث زمانى است و نه قديم زمانى مانند مجردات- كل جهان نيز كه شامل همه زمانها و مكانها است- نيز از اين قبيل است يعنى از ظرف زمان خارج است- خود زمان عبارت است از مقدار حركت ذاتى يك شىء- و ظرف زمانى يك شىء عبارت است- از مطابقه آن حركت با حركت ديگر كه- بحسب قرار داد مقياس قرار داده
بطور كلى بفهمد كه- چيزى غير از نور و رنگ هست كه با گوش درك مىشود- .
اگر چه باز در مورد تطبيق- همان كلى را به نور و رنگ تطبيق خواهد كرد- زيرا وى بكلى نامبرده از راه چشم رسيده است- در اين هنگام است كه انديشه ديرين ما- روزى بود كه جز خدا چيزى نبود شده است- مثلا حركت شبانه روزى- .
على هذا كل جهان ظرف زمانى ندارد- تا بحث مسبوقيت وجودش به عدم خودش- در زمان پيشين و يا عدم مسبوقيت- وجودش به عدم خودش در آن زمان به ميان آيد- جهان در كل خود زمان ندارد همچنانكه مكان ندارد- .
به عبارت ديگر مجموع جهان- كه شامل زمان هم هست پيش و پس زمانى ندارد- تا گفته شود در آن زمان بوده است يا نبوده است- همچنان كه صحيح نيست گفته شود- كه عالم در كجا آفريده شد- صحيح نيست گفته شود كى آفريده شد- چونكه كى و كجا متاخر از عالم است و فرع بر عالم است- كى و كجا و وقت و جا فقط در باره اجزاء عالم صادق است- زيرا مكان از نسبت احاطه اجزاء جهان- بر جزء ديگر انتزاع مىشود- و زمان از حركت ذاتى اشياء- و تطبيق آن با حركت عمومى شبانه روزى- .
از اينجا معلوم مىشود كه برهان معروفى كه- بر قدم عالم اقامه مىشود بىاساس است- .
برهان اينست كه حدوث زمانى عالم- مستلزم انفكاك معلول از علت تامه است- .
جواب اينست كه انفكاك فرع بر اينست كه- قبل از حدوث عالم يك امتداد و بعدى را فرض كنيم- و آن گاه بگوئيم در اين امتداد كه- عالم وجود نداشته است- از علت تامه خود منفك بوده است- ما چنين امتدادى جز در وهم بشر وجود ندارد- همانطورى كه صحيح نيست گفته شود- در ما وراء ابعاد مكانى عالم بفرض تناهى ابعاد- چه چيز وجود دارد صحيح نيست- گفته شود پيش از عالم چه چيز بود- زيرا كلمه در فرع بر وجود مكان است- و كلمه پيش فرع بر وجود زمان- .
مسئلهاى كه قابل طرح است اينست كه- آيا حركت لا يتناهى و جود دارد يا ندارد- و هم اينكه آيا سلسله حوادث- متناهى مىباشند لا يتناهى
صفت تمثيل بخود گرفته- و ممثل يك تفسيرى مناسب افق فهم عادى ما مىگردد- و گر نه درين فرض روز نيز نبوده- و اگر راستى روز بود كارهاى روزانه نيز بود- .
ما نمىتوانيم مفهوم قبل و بعد پيش و پس را- كه حركت و زمان ما ميسازد- به بيرون از شكم حركت و زمان خودمان ببريم- مگر اينكه خود حركت و زمان را همراه وى ببريم- .
چنانكه نمىتوانيم از همين مقدمه حكم كنيم كه- زمان و توالى روز و شب غير متناهى است- زيرا اگر در هستى تنها يك حركت كوتاه نيز- فرض شود و زمانى بسازد باز- پس و پيشى بيرون از وى وجود نخواهد داشت- .
پس آنچه مىتوان گفت اينست كه- جهان ماده كه يك واحد حركت است- و زمانى ميسازد قبل و بعد بيرون از خود ندارد- .
و بعبارت ديگر- آيا جهان آغاز و ابتداء و نقطه شروع دارد يا ندارد- همان طورى كه بحث صحيح در باره مكان اينست كه- آيا ابعاد عالم نهايت دارد يا ندارد- حكماء در باره مكان مدعى تناهى- و در باره زمان مدعى لا يتناهى مىباشد- تفاوتى كه ميان اين دو هست در اينست كه- مراتب ابعاد مكانى متشابه- و مراتب بعد زمانى غير متشابه است- در بعد زمانى هر مرتبهاى- نسبت به مرتبه بعدى قوه است- و نسبت به مرتبه بعدى فعليت- و بهمين جهت است كه- در مراتب زمان- پيش و پس فرض مىشود و بهمين سبب است كه- اين پرسش پيش مىآيد كه- آيا زمان ابتداء و آغاز دارد يا ندارد- تقدم و تاخر در مكان اعتبارى و در زمان حقيقى است- .
البته چون هر حركتى منشا يك زمان است- و حركاتى كه ما مىشناسيم همه ابتدا دارند- پس زمانهائى كه ما مىشناسيم همه ابتدا دارند- پس بحث در زمانى كه آغاز نداشته باشد- بحث در اينست كه آيا حركتى كه ابتدا نداشته باشد- وجود دارد يا ندارد- بعقيده قدما حركت فلك چنين است- ولى قطع نظر از حركت فلك چه بايد گفت- آيا يك حركت يك نواخت دائم وجود دارد يا ندارد- .
اين مطلبى است كه در مقاله قوه و فعل- در باره آن بحث شده است
اشكال-
دانشمندان علوم طبيعى- بثبوت رسانيدهاند كه ماده هرگز معدوم نمىشود- لازم اين سخن غير متناهى بودن زمان- و جهان زمانى مادى است- .
و همچنين فلاسفه نيز گفتهاند- هر حادث زمانى قبل از حدوث امكان وجود دارد- نتيجه اين سخن نيز همان است كه زمان و جهان زمانى- داراى حوادث مترتبه غير متناهى بوده باشد- .
پاسخ- ما نيز در مقالههاى گذشته- مضمون فرضيه لاوازيه را همچنين نظريه فلاسفه را- پذيرفتيم ولى اين سخنان اثبات نمىكند كه- هر روز روزى پيش از خود دارد- و هر قطعه از حركتى قطعهاى پيش از خود دارد- اگر چه اثبات مىكند كه پيش از هر روز روزى است- و ما ذهن اشكال كننده را دعوت مىكنيم كه- باريك شده و فرق اين دو قضيه را درك نموده- پيش از ماده زمان اثبات نكند- و همچنين بى پس و پيش بودن پيكره زمان را- بغير متناهى بودن امتداد وى خلط نكند- .
خلاصه- چنانكه از سخن گذشته روشن شد- ما مىتوانيم در خصوص آفرينش- بطور كلى بحث كرده و اتخاذ نظر نمائيم- .
جهان آفرينش هر چه باشد- و هر سر نوشتى در ذات و صفات و افعال خود داشته باشد- يك واحد است زيرا از يك واحد است- چنانكه در مقاله 9 ذكر شد
كثرت و ترتيب قياسى اجزاى جهان
[عوالم كلى هستى]
همين جهان آفرينش كه نسبت به آفريننده خود- يك واحد مىباشد در متن خود اختلافاتى دارد- .
چنانكه در مقاله 3 بثبوت رسيد- ما دو قسم ادراكات داشتيم كه از ماده مجرد بوده- و احكام ماده بر آنها انطباق نمىپذيرفت- يعنى ادراكات خيالى و ادراكات عقلى- .(1) (1)يكى از مسائلى كه در مباحث فعل بارى- مطرح است كليات عوالم وجود است- مقصود ما از عالم عبارت است از موجود- يا موجوداتى كه در مجموع هستى- مرتبهاى خاص را اشغال كرده است- به طورى كه محيط به ما دون خود و محاط ما فوق خود است- .
از نظر لغت مانعى نيست كه ما- كلمه عالم را بنوعى خاص و يا انواعى كه- تحت جنسى خاص قرار گفتهاند- باعتبار اينكه وضع و حالت و زندگى آنها- نظامات خاصى دارد اطلاق كنيم- مثلا بگوييم عالم مورچهگان و يا عالم زنبور عسل- يا عالم حشرات يا عالم حيوان- عالم نبات يا عالم زمين عالم آسمانها و امثال اينها- و شايد همانطور كه بعضى از مفسران گفتهاند- تعبير به رب العالمين در قرآن كريم - ناظر به چنين مطلبى باشد- .
ولى در اصطلاحات فلسفى كلمه عالم- بان موجود يا موجوداتى اطلاق
اين ادراكات در عين اينكه مجرد از ماده هستند- دو سنخ مختلفند- زيرا ادراكات خيالى كثرت اشخاص مىپذيرد- مانند صورت خيالى زيد عمرو فريدون جمشيد- ولى ادراك عقلى كثرت اشخاص نمىپذيرد- مانند مفهوم كلى انسان زيرا هر فرد از افراد انسان را نزديك آورده- با وى بسنجيم همان خودش خواهد بود و خودش يكى است- .
مىشود كه- از نظر مراتب كلى وجود- درجه خاصى را اشغال كرده است به طورى كه- محيط و مسلط تمام ما دون خود و محاط ما فوق خود است- طبق اين اصطلاح تمام اجسام و جسمانيات- با اينكه اجناس و انواع متعددى هستند- يك عالم بشمار مىروند- زيرا هيچ نوع از اين انواع- و هيچ جنس از اين اجناس- احاطه وجودى بر انواع و اجناس ديگر ندارد- و لهذا از نظر فلسفه تمام موجودات طبيعت- در عرض يكديگر بشمار مىروند نه در طول يكديگر- .
البته نوعى طوليت در كار هست- همان طوليتى كه ميان جماد و نبات- و حيوان و انسان است- ولى چون اين طوليت باصطلاح در قوس صعود است- نه در قوس نزول- و بعلاوه لازمه اين طوليت احاطه وجودى نيست- از بحث ما خارج است- .
اكنون مىگوييم آنچه براى ما- بالحس و العيان ثابت است عالم طبيعت است- حكماء در اصطلاحات خود آنگاه كه- اين عالم را در مقابل ساير عوالم هستى- نام مىبرند كلمه ناسوت را بكار مىبرند- .
عالم ديگر كه بحكم دليل و برهان- بر ما ثابت است عالم الوهيت است- يعنى ذات مقدس واجب الوجود كه- مستجمع جميع صفات كماليه است- البته در آن مرتبه از وجود- آنچه هست يك وجود اطلاقى است و بس- ذات پروردگار به تنهائى خود عالمى است- و عظيمترين عوالم است زيرا ذات حق محيط است- بر همه عوالم ما دون و ذرهاى از وجود- از احاطه قيومى او خارج نمىباشد- و بقول بوعلى در الهيات شفا - العالم الربوبى عظيم جدا - اين عالم اصطلاحا عالم لاهوت ناميده مىشود- آنچه براى ما قطعى و ثابت است همين دو عالم است- ولى در اينجا از نظر فلسفه دو پرسش باقى است- 1-آيا ميان عالم الوهيت و عالم طبيعت- عوالم ديگرى وجود دارد يا وجود ندارد- يعنى آيا آن عالمى كه بلا واسطه- بر عالم طبيعت احاطه دارد