بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 153

اشكال-

دانشمندان علوم طبيعى- بثبوت رسانيده‌اند كه ماده هرگز معدوم نمى‌شود- لازم اين سخن غير متناهى بودن زمان- و جهان زمانى مادى است- .

و همچنين فلاسفه نيز گفته‌اند- هر حادث زمانى قبل از حدوث امكان وجود دارد- نتيجه اين سخن نيز همان است كه زمان و جهان زمانى- داراى حوادث مترتبه غير متناهى بوده باشد- .

پاسخ- ما نيز در مقاله‌هاى گذشته- مضمون فرضيه لاوازيه را همچنين نظريه فلاسفه را- پذيرفتيم ولى اين سخنان اثبات نمى‌كند كه- هر روز روزى پيش از خود دارد- و هر قطعه از حركتى قطعه‌اى پيش از خود دارد- اگر چه اثبات مى‌كند كه پيش از هر روز روزى است- و ما ذهن اشكال كننده را دعوت مى‌كنيم كه- باريك شده و فرق اين دو قضيه را درك نموده- پيش از ماده زمان اثبات نكند- و همچنين بى پس و پيش بودن پيكره زمان را- بغير متناهى بودن امتداد وى خلط نكند- .

خلاصه- چنانكه از سخن گذشته روشن شد- ما مى‌توانيم در خصوص آفرينش- بطور كلى بحث كرده و اتخاذ نظر نمائيم- .

جهان آفرينش هر چه باشد- و هر سر نوشتى در ذات و صفات و افعال خود داشته باشد- يك واحد است زيرا از يك واحد است- چنانكه در مقاله 9 ذكر شد


صفحه 154

كثرت و ترتيب قياسى اجزاى جهان

[عوالم كلى هستى]

همين جهان آفرينش كه نسبت به آفريننده خود- يك واحد مى‌باشد در متن خود اختلافاتى دارد- .

چنانكه در مقاله 3 بثبوت رسيد- ما دو قسم ادراكات داشتيم كه از ماده مجرد بوده- و احكام ماده بر آنها انطباق نمى‌پذيرفت- يعنى ادراكات خيالى و ادراكات عقلى- .(1) (1)يكى از مسائلى كه در مباحث فعل بارى- مطرح است كليات عوالم وجود است- مقصود ما از عالم عبارت است از موجود- يا موجوداتى كه در مجموع هستى- مرتبه‌اى خاص را اشغال كرده است- به طورى كه محيط به ما دون خود و محاط ما فوق خود است- .

از نظر لغت مانعى نيست كه ما- كلمه عالم را بنوعى خاص و يا انواعى كه- تحت جنسى خاص قرار گفته‌اند- باعتبار اينكه وضع و حالت و زندگى آنها- نظامات خاصى دارد اطلاق كنيم- مثلا بگوييم عالم مورچه‌گان و يا عالم زنبور عسل- يا عالم حشرات يا عالم حيوان- عالم نبات يا عالم زمين عالم آسمانها و امثال اينها- و شايد همانطور كه بعضى از مفسران گفته‌اند- تعبير به رب العالمين در قرآن كريم - ناظر به چنين مطلبى باشد- .

ولى در اصطلاحات فلسفى كلمه عالم- بان موجود يا موجوداتى اطلاق


صفحه 155

اين ادراكات در عين اينكه مجرد از ماده هستند- دو سنخ مختلفند- زيرا ادراكات خيالى كثرت اشخاص مى‌پذيرد- مانند صورت خيالى زيد عمرو فريدون جمشيد- ولى ادراك عقلى كثرت اشخاص نمى‌پذيرد- مانند مفهوم كلى انسان زيرا هر فرد از افراد انسان را نزديك آورده- با وى بسنجيم همان خودش خواهد بود و خودش يكى است- .

مى‌شود كه- از نظر مراتب كلى وجود- درجه خاصى را اشغال كرده است به طورى كه- محيط و مسلط تمام ما دون خود و محاط ما فوق خود است- طبق اين اصطلاح تمام اجسام و جسمانيات- با اينكه اجناس و انواع متعددى هستند- يك عالم بشمار مى‌روند- زيرا هيچ نوع از اين انواع- و هيچ جنس از اين اجناس- احاطه وجودى بر انواع و اجناس ديگر ندارد- و لهذا از نظر فلسفه تمام موجودات طبيعت- در عرض يكديگر بشمار مى‌روند نه در طول يكديگر- .

البته نوعى طوليت در كار هست- همان طوليتى كه ميان جماد و نبات- و حيوان و انسان است- ولى چون اين طوليت باصطلاح در قوس صعود است- نه در قوس نزول- و بعلاوه لازمه اين طوليت احاطه وجودى نيست- از بحث ما خارج است- .

اكنون مى‌گوييم آنچه براى ما- بالحس و العيان ثابت است عالم طبيعت است- حكماء در اصطلاحات خود آنگاه كه- اين عالم را در مقابل ساير عوالم هستى- نام مى‌برند كلمه ناسوت را بكار مى‌برند- .

عالم ديگر كه بحكم دليل و برهان- بر ما ثابت است عالم الوهيت است- يعنى ذات مقدس واجب الوجود كه- مستجمع جميع صفات كماليه است- البته در آن مرتبه از وجود- آنچه هست يك وجود اطلاقى است و بس- ذات پروردگار به تنهائى خود عالمى است- و عظيم‌ترين عوالم است زيرا ذات حق محيط است- بر همه عوالم ما دون و ذره‌اى از وجود- از احاطه قيومى او خارج نمى‌باشد- و بقول بوعلى در الهيات شفا - العالم الربوبى عظيم جدا - اين عالم اصطلاحا عالم لاهوت ناميده مى‌شود- آنچه براى ما قطعى و ثابت است همين دو عالم است- ولى در اينجا از نظر فلسفه دو پرسش باقى است- 1-آيا ميان عالم الوهيت و عالم طبيعت- عوالم ديگرى وجود دارد يا وجود ندارد- يعنى آيا آن عالمى كه بلا واسطه- بر عالم طبيعت احاطه دارد


صفحه 156

و در نتيجه همه اوصاف و احكام نوع كه- در افراد پراكنده است در صورت عقلى نوع جمع است- ولى در صورت خيالى اين نحو نبوده- و پراكنده است درست تامل شود- .

در نتيجه اين بحث عالم را- به سه قسمت مى‌توان تقسيم كرده و طبقه‌بندى نمود- و مباشرتا موجد- و مدبر و محيط بر اين عالم است عالم الوهيت است- و يا عالم و يا عوالمى متوسط ميان اين دو عالم هست- و البته چنين عالم يا عوالمى بفرض وجود- محاط عالم بالاتر از خود- يعنى عالم الوهيت خواهد بود- همچنانكه محيط عالم پائين‌تر از خود- يعنى عالم طبيعت خواهد بود- .

2-آيا عالمى پائين‌تر از عالم طبيعت- وجود دارد يا وجود ندارد- يعنى آيا مرتبه‌اى از موجودات وجود دارد كه- عالم طبيعت محيط و موجد و مدبر- آن عالم باشد يا وجود ندارد- .

بديهى است كه فرض عالمى- بالاتر از عالم الوهيت معنى ندارد- زيرا عالم الوهيت عالم اطلاق- و لا حدى و وجوب ذاتى است- براى ذات واجب الوجود مثل متصور نيست- تا چه رسد بما فوق و محيط- پس پرسش‌ها يكى در باره اينست كه- آيا عوالمى متوسط ميان عالم الوهيت- و عالم طبيعت وجود دارد يا ندارد- ديگر در باره اينكه آيا عالمى- پائين‌تر از طبيعت وجود دارد يا ندارد- .

جوابى كه فلاسفه به پرسش دوم ميدهند- ساده و قاطع است مى‌گويند- عالمى پائين‌تر از طبيعت نمى‌تواند وجود داشته باشد- زيرا اولا وجود عالمى پائين‌تر از طبيعت- مستلزم اينست كه ماده طبيعى قادر- بر ايجاد يك شيئى از كتم عدم باشد- و به دلائلى ثابت مى‌كنند كه تاثير جسم- و طبيعت از نوع تحريك است نه از نوع ايجاد- و ثانيا عالم طبيعت عالم قوه و فعل و ماده- و صورت و حركت و زمان و مكان است- موجودى ضعيف الوجودتر از قوه و ماده- و زمان و مكان كه وجود و عدم در آن- بهم آميخته است قابل تصور نيست- .

اما جواب به پرسش اول قدرى دشوار است- حكما جوابهائى به پرسش اول داده‌اند- در اكثر اين جوابها از ذات واجب الوجود- و بساطت او و اينكه چه نوع موجودى ميتواند- صادر بلا واسطه باشد استدلال كرده‌اند- مدعى شده‌اند كه صادر اول بايد كاملترين- و بسيطترين ممكنات باشد- و چنين موجودى


صفحه 157

1-وجود مادى 2-وجود مثالى 3-وجود عقلى- و البته وجود مادى كه مساوق با حركت بوده- و امكان و فعليت در وى آغشته بهم مى‌باشد- پست‌تر از وجود مجرد مى‌باشد كه- ثبات داشته و فعليت جز اينكه مجرد از ماده- و زمان و مكان باشد نمى‌تواند باشد- چنين موجودى طبعا داراى ماهيت هست- زيرا ماهيت داشتن لازمه معلوليت است- .

اين چنين موجودى را بحسب اصطلاح عقل مى‌نامند- در بعضى استدلالهاى ديگر از قاعده‌اى- بنام قاعده امكان اشرف استفاده شده است كه- مجال سخن در آن بسيار است- .

در بعضى استدلالهاى ديگر- وجود انسان بعنوان نمونه از كل عالم وجود- مورد استفاده قرار گرفته است در اين مقاله- همين راه كه ساده‌ترين راهها است طى شده است- .

عالم عقل يا عقول بحسب اصطلاح جبروت ناميده مى‌شود- اگر استدلال حكما را بر وجود عقل بپذيريم- تازه با سؤال ديگرى رو برو مى‌شويم- و آن اينكه آيا موجود مجردى كه- بنام عقل ناميده مى‌شود فقط يكى است- و يا موجودات بسيارى كه همه عقولند وجود دارد- و بنا بر اينكه عقول مجرده‌اى وجود دارند- آيا اين عقول در طول يكديگرند- و در حقيقت هر كدام عالمى را تشكيل ميدهند- و يا در عرض يكديگرند و يا بعضى از عقول- عقول طوليه‌اند و بعضى از آنها عقول عرضيه‌اند- .

حكما براى اثبات عقول طوليه و يا عرضيه- راههائى كه هرگز مورد اتفاق نبوده و نيست طى كرده‌اند- .

مبنا قرار گرفتن هيئت قديم سبب شد كه- حكماء يك سلسله عقول طوليه كه- عددشان به ده‌تا مى‌رسد قائل شوند- فرضيه معروف عقول عشره كه- مورد قبول اكثريت مشائين قرار گرفت- و برخى از مشائين مانند خواجه نصير الدين طوسى - و قاطبه اشراقيين آنرا انكار كردند- و امروز اصل مبنا يعنى فلكيات قديم موهوم- شناخته مى‌شود مبتنى بر همين اصول و نظريات است- .

اشراقيون طرفدار عقول عرضيه‌اند- هر نوعى از انواع عالم طبيعت را- تحت تاثير و تدبير يكى از آن- موجودات مجرده مى‌دانند- فرضيه معروف


صفحه 158

بى‌امكان مى‌باشد- و همچنين وجود مثالى كه- كمالات در اشخاص وى پخش است- پست‌تر از وجود عقلى است كه- همه كمالات در وى اجتماع دارند- و ازين روى وجود صورت خيالى را- نمى‌توان معلول تاثير مادى دانست- بلكه وجود وى چنانكه در مقاله 9 گذشت- معلول موجودى مثالى هم سنخ خودش مى‌باشد- و همچنين در صورت عقلى- .

ارباب انواع و يا مثل افلاطونى- در شكل اسلامى و اشراقى آن در همين زمينه است- .

حقيقت اينست كه در زمينه عوالم متوسط- ميان عالم الوهيت و عالم طبيعت- ميدان براى فلسفه چندان باز نيست- مخصوصا براى فلسفه مشاء بحث در اين عوالم را- فلاسفه اشراق بهتر از فلاسفه مشاء- و عرفا بهتر از هر دو دسته انجام داده‌اند- .

و باز حقيقت اينست كه در اين زمينه- بايد ميدان را منحصرا در اختيار مكاشفه- و اشراق و وحى و الهام گذاشت- .

از نظر وحى اسلامى قدر مسلم اينست كه- موجوداتى به نام ملائكه و فرشته‌گان وجود دارند كه- آنها اقرب به ذات پروردگارند- از موجودات عالم طبيعت- و قاهر و مسيطر بر عالم طبيعت‌اند- البته سخن در اين نيست كه- ذات واجب الوجود به آنها- از سائر موجودات اقرب است- زيرا او به همه چيز احاطه ذاتى و قيومى دارد-وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مٰا كُنْتُمْسخن در قرب- و بعد سائر موجودات به ذات حق است- .

از نظر اسلامى ايمان به وجود ملائكه واجب و لازم است- ملائكه هم واسطه وحيند و هم واسطه علم- و هم واسطه رزق و هم واسطه خلق- و هم واسطه احياء و هم واسطه اماته- .

از نظر حكماء اشراق و هم از نظر عرفا كه- مورد تاييد نصوص اسلامى نيز هست- عالم ديگرى غير از عالم عقول مجرده كه- متوسط ميان عالم عقول و عالم طبيعت است- وجود دارد كه عالم مثال مقدارى است- اين عالم اصطلاحا عالم ملكوت ناميده مى‌شود- اين عالم متوسط است- ميان عالم عقول مجرده و عالم طبيعت- .

اين عالم از قوه و حركت و زمان و مكان مجرد است- اما از ابعاد مجرد نيست- اين عالم جسمانى هست ولى مادى نيست- .


صفحه 159

نتيجه اين بيان- 1-جهان آفرينش مركب از سه مرتبه است كه- به ترتيب از بالا به پائين روى هم چيده شده- جهان عقل جهان مثال جهان ماده- .

2-پديده‌هاى هر يك از اين سه جهان- معلول عللى هستند كه از سنخ خودشان مى‌باشند- حادث مادى معلول علل ماديه- و موجود مثالى معلول موجود مثالى- و موجود عقلى معلول موجودى از سنخ خود- .

3-مجموع هر عالمى معلول ما فوق خودش مى‌باشد- 4-مجموع جهان آفرينش- معلول خداى آفريدگار بوده- و نسبت هر علت جزء بوى- نسبت دست را دارد به نويسنده نامه- و نسبت زبان را دارد به گوينده سخن- .

در اطراف مجردات پرسش‌هاى بسيار- و بحثهاى زيادى هست كه برخى از آنها- مربوط به علم نفس و ادراكات نفسانى مى‌باشد- و برخى نيز بحثهاى فلسفى است- و در كتب مبسوطه فلسفه مورد تعرض است- و ما بهمين اندازه كه ذكر نموديم قناعت مى‌ورزيم استدلالى كه در اين مقاله- بر وجود عالم عقل و عالم مثال آورده شده است- از ناحيه وجود انسان است- يعنى بدليل اينكه مرتبه‌اى از انسان طبيعت است- و مرتبه از او مثال است و مرتبه‌اى از او عقل- و از طرف ديگر طبيعت قادر نيست- كه موجد مرتبه‌اى عاليتر از خود- يعنى مثال و عقل بوده باشد- پس هر مرتبه‌اى از وجود انسان وابسته به عالمى- از سنخ خود او است اينست مفاد استدلال متن- همانطور كه گفتيم بهتر است- در شناسائى اين عوالم به آنچه از ناحيه وحى- و نبوت رسيده است استناد گردد- و يا همچون مردان راه از ضمير و باطن- و مكاشفه شهودى استمداد شود


صفحه 160

قضا و قدر

اصولى چند- 1-در مقاله‌هاى 8 و 9 مبرهن ساختيم كه- چيزهائى كه داراى واقعيت بوده- و در خارج هستند از ضرورت و وجوب وجود خالى نيستند- .(1) (1)اين مسئله سومين مسئله- از مباحث مربوط به افعال الهى است- در اين مسئله قضا و قدر يعنى نوع رابطه و پيوند اشياء- و مخلوقات از نظر حتميت و قطعيت- و از نظر حدود و اندازه‌ها و از نظر- ميزان دخالت ساير عوامل در پديد آوردن اشياء- و مخصوصا ميزان استقلال و اختيار- و آزادى انسان مورد بحث قرار مى‌گيرد- .

در اين مبحث يك مساله بالخصوص مورد توجه- واقع مى‌شود و آن مساله وقوع شرور در نظام عالم- و كيفيت استناد آنها بذات واجب الوجود است- .

البته مباحث زيادى در باره قضا و قدر الهى هست- مخصوصا از جنبه معارف اسلامى- در معارف اسلامى يعنى در آيات و روايات اسلامى- حقائق زيادى در اين زمينه گفته شده- و همانها الهام بخش حكما و فلاسفه الهى شده است- بطور كلى در الهيات بالمعنى الاخص- فلسفه اسلامى فوق العاده تحت تاثير ماثر اسلامى است- و اين تاثر بر خلاف ادعاى مستشرقان- باين صورت نيست كه عقائد مذهبى اسلامى- چيزى را بر حكمت اسلامى تحميل كرده باشد-