بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 40

هر كس تا حدودى مى‌تواند- خطوط و سطور كتاب خلقت را بخواند- و يك سلسله معانى از آنها درك كند- و قصد و فكر مؤلف آن را دريابد- هر كسى مى‌تواند نظامات حكيمانه- و آثار و علائم بكار رفتن تدبير و اراده را- در كار خلقت روشن استنباط كند- هر چند درس ناخوانده و بيابانى باشد- ولى البته اگر كسى با علوم طبيعى- آشنائى داشته باشد به تناسب معرفتش به اين امور- نظامات و آثار و علائم وجود و حكمت و تدبير را- در كار خلقت بيشتر ادراك مى‌كند- .

قرآن كريم با اصرار و ابرام- بى نظيرى افراد بشر را به مطالعه- در خلقت و ساختمان موجودات- به منظور شناختن خداوند سوق مى‌دهد- و همچنين در كلمات پيشوايان دين كه- نمونه‌اش خطبه‌هاى نهج البلاغه - و توحيد مفضل و برخى دعاها- و برخى احتجاجات ائمه اطهار است- عنايت فوق العاده‌اى به اين مطلب شده است- نظر به اينكه ذكر اجمالى چندان مفيد نيست- و تفصيل و تشريح از حدود اين كتاب خارج است- ما از ذكر آيات و خطب و احاديث و دعوات- و احتجاجات مربوطه صرف نظر مى‌كنيم- و به وقت ديگر موكول مى‌نمائيم- .

مسلما براى عامه مردم- بهترين راه شناساندن خداوند همين راه است- اكنون مى‌خواهيم ببينيم كه چگونه است كه- تشكيلات و نظامات ساختمان موجودات- بر وجود خداوند عليم و حكيم دلالت مى‌كند- .

جواب اين پرسش روشن است- همان طورى كه اصل پيدايش يك اثر- بر وجود نيروى مؤثر دلالت مى‌كند- صفات و خصوصيات آن اثر نيز مى‌تواند- تا حدود زيادى آئينه و نشان دهنده- صفات مؤثر بوده باشد مثالى ذكر كنيم- ما افراد انسان مستقيما از محتويات ضمير- و افكار و انديشه‌ها و ملكات اخلاقى- و روحى يكديگر آگاه نيستيم و نمى‌توانيم آگاه باشيم- بديهى است كه نه من مى‌توانم- مستقيما ضمير شما را بخوانم- و بلا واسطه از نيت و صفات اخلاقى شما- آگاه گردم و نه شما مى‌توانيد- مستقيما از ضمير من آگاه شويد- ولى در عين حال تا حد زيادى- به محتويات ضمير يكديگر پى مى‌بريم- بدون آنكه كوچكترين ترديدى به خود راه دهيم- .

ما در باره شخص معينى اعتقاد علمى پيدا مى‌كنيم- و او را به عنوان عالم مى‌شناسيم به چه دليل- به دليل آثار قولى و كتبى كه از او ديده‌ايم- ما يكى را فقيه ديگرى را حكيم- سومى را رياضى‌دان چهارمى را اديب ميدانيم- چرا براى اينكه از اولى سخنان و نوشته‌هاى فقهى- و از دومى سخنان و نوشته‌هاى حكمى- و از سومى رياضى و از چهارمى ادبى شنيده و ديده‌ايم- بحكم سنخيتى كه لازم است ميان اثر و مؤثر بوده باشد- امكان ندارد كه از


صفحه 41

فاقد علم سخنان علمى- و يا از كسى كه فقط فقيه است- سخنان منظم فلسفى و رياضى و ادبى- و يا از كسى كه فقط حكيم است- آثار فقهى يا رياضى صادر شود- مثلا هيچيك از ما كه صاحب جواهر را مى‌شناسيم- شك نداريم كه او فقيه بزرگى بوده است- و حال آنكه او را نديده‌ايم- و اگر هم مى‌ديديم نمى‌توانستيم مستقيما- از ضمير او آگاه شويم- اما كتاب جواهر او دليل قاطعى است- بر اينكه مؤلف آن فقيه بزرگى بوده است- .

ممكن است كسى بگويد قطع و علمى كه- ما در اينگونه مسائل داريم باين معنى نيست كه- هيچگونه احتمال خلافى در كار نيست- بلكه باين معنى است كه احتمال خلاف- در حساب احتمالات آنقدر ضعيف است كه- هيچ عقل سليمى آنرا بحساب نمى‌آورد- احتمال خلافى كه در كار است- احتمال تصادف و اتفاق است- مثلا در مورد كتاب جواهر ما قاطع هستيم كه- مؤلف آن فقيه بزرگى بوده- اما نه به اين معنى كه هيچگونه- احتمال اينكه او فقيه نبوده و اين نوشته‌ها- از روى تصادف و اتفاق تنظيم شده باشد ندهيم- خير احتمال اينكه مؤلف جواهر فقيه نبوده- و نوشته‌ها تصادفا تنظيم شده است وجود دارد- ولى بقدرى آن احتمال ضعيف است كه- قابل به حساب آمدن نيست- و لهذا مى‌گوييم قطع و علم داريم كه- صاحب جواهر فقيه بزرگى بوده نه ظن و گمان- احتمال تصادف در اينگونه موارد- به شكل يك كسر از عددهائى كه ما مى‌شناسيم- از قبيل يك صدم يك هزارم يك ميليونيم- يك مليارديم و غيره نيست- بلكه بصورت كسر از يك عددى است كه- در وهم ما نمى‌گنجد مثل اينكه فرض كنيم- عدد يك را رسم كنيم و در طرف راست- آن آنقدر صفر بگذاريم كه بكره ماه برسد- احتمال تصادف در اينگونه موارد- از قبيل يك احتمال در مقابل- اين عدد غير قابل تصور از احتمالات است- ولى بهر حال همين اندازه احتمال هست- .

ما بعدا در باره اين مطلب بحث خواهيم كرد- در اينجا همين قدر مى‌گوييم اين اندازه احتمال- كه قابل به حساب آمدن نيست مانعى ندارد- ما با اينكه اينگونه احتمالات را كه- فقط با يك نيروى عظيم رياضى مى‌توانيم- وجود آنها را كشف كنيم- نه اينكه در وجدان خود- چنين احتمالاتى را احساس نمائيم- در باره هر مؤلف و نويسنده‌اى مى‌توانيم بدهيم- مثلا مى‌توانيم احتمال بدهيم همين نوع احتمال- كه سعدى با همه اين آثار ذوقى و ادبى- يك ذره ذوق ادبى نداشته- و تصادفا اين نثر و نظم‌ها بر زبانش جارى شده است- يا بو على بوئى از فلسفه و طب نبرده است- و تصادفا و بدون توجه كه قلم را روى كاغذ مى‌كشيده- يك سلسله مسائل منظم و نقل اقوالهاى صحيح- و تحقيقات قابل استفاده از آب در آمده است- و همچنين صاحب جواهر كه جواهر را مى‌نوشته است-


صفحه 42

با اينكه جلو چنين احتمالى را منطقا- نمى‌توانيم سد كنيم شك نداريم كه- سعدى داراى ذوق شعرى و ادبى- و بو على سينا داراى افكار فلسفى و طبى- و صاحب جواهر داراى ملكات فقهى بوده است- كسانى كه بشر را به خدا شناسى- از راه مطالعه كتاب خلقت سوق داده‌اند خواسته‌اند- بشر همان اندازه به علم و حكمت صانع متعال مطمئن شود- كه از روى آثار سعدى و بو على و صاحب جواهر - بمقامات ادبى و فلسفى و فقهى آنها مطمئن مى‌شود- .

كرسى موريسون در كتاب راز آفرينش انسان - ترجمه محمد سعيدى صفحه 9 مى‌گويد- ده عدد سكه يك شاهى را- از شماره يك تا ده علامت بگذاريد- و آنها را در جيب خود بريزيد و بهم بزنيد- پس از آن سعى كنيد آنها را- به ترتيب شمارش از يك تا ده در آوريد- و هر كدام را در آورديد- پيش از اينكه سكه دومى را بيرون بياوريد- دوباره بجيب خود بيندازيد- با اين ترتيب احتمال آنكه شماره يك- بيرون بيايد معادل يك بر ده است- احتمال اينكه شماره يك و دو- به ترتيب بيرون بيايد يك بر صد است- احتمال آنكه شماره يك دو و سه- مرتبا بيرون بيايد يك در هزار است- احتمال آنكه شماره‌هاى يك و دو و سه و چهار- متواليا كشيده شود يك در ده هزار است- .

و بهمين منوال احتمال- در آمدن شماره‌ها به ترتيب كمتر مى‌شود- تا آنكه احتمال بيرون آمدن- شماره‌هاى از يك تا ده به رقم- يك بر ده مليارد مى‌رسد- منظور از ذكر مثلى بدين سادگى آنست كه- نشان داده شود ارقام در مقابل احتمالات- چگونه قوس صعودى مى‌پيمايند- براى بوجود آمدن حيات در روى كره ارض- آن قدر اوضاع و احوال مساعد لازم است كه- از حيث امكانات رياضى محال است- تصور نمود اين اوضاع و احوال- بر سبيل تصادف و اتفاق با يكديگر جور آمده باشند- و بهمين جهت بايد ناگزير معتقد بود كه- در طبيعت قوه مدركه خاصى وجود دارد- و در جريان اين امور نظارت مى‌كند- وقتى باين نكته اذعان آورديم- بايد ناچار معتقد شويم كه مقصد- و منظور خاصى نيز از اين جمع و تفريق‌ها- و از پيدايش حيات در بين بوده است - .

امروز فرضيه‌ها و نظريه‌هاى خاصى- در باره آفرينش جهان زمين حيات انسان وجود دارد- بعضى گمان مى‌كنند با قبول آن فرضيه‌ها- و نظريه‌ها ديگر لزومى ندارد كه- فرض كنيم جهان و حيات و انسان- با اراده‌اى حكيمانه بوجود آمده است- مثلا در باره كرات منظومه شمسى- طبق فرضيه معروف لاپلاس گفته مى‌شود كه- قطعاتى است كه در اثر نزديكى و برخورد خورشيد- با يك ستاره ديگر


صفحه 43

از خورشيد جدا شده‌اند- در باره حيات گفته مى‌شود كه در اثر جمع شدن- يك سلسله شرايط شيميائى پديد آمده است- و سپس طبق ناموس تكامل رشد و تكثير يافته- تا به امروز رسيده است- در باره اندامهاى گياهها و حيوانات و انسان- گفته مى‌شود طبق اصول نشوء و ارتقاء- خود بخود بحكم طبيعت پديد آمده‌اند- و در باره عقل و هوش و روح انسانى- گفته مى‌شود كه جز خاصيت مادى- تركيبات شيميائى چيزى نيست- .

ما فرضيه لاپلاس را در باره اينكه- زمين قطعه‌اى است كه از خورشيد جدا شده است- و فرضيه كسانى كه مى‌گويند آغاز حيات- بصورت پيدايش يك موجود تك سلولى بوده است- و فرضيه كسانى كه انسان و حيوان و گياه را- از يك ريشه مى‌دانند كه- تدريجا تطور يافته است عجالتا مى‌پذيريم- اما مى‌خواهيم ببينيم آيا با تصادف و اتفاق- يعنى عدم دخالت شعور و اراده ممكن است- همين فرضيه‌ها را توجيه كرد يا نه- بهتر است از زبان خود دانشمندان جديد بشنويم- كرسى موريسون در صفحه 10- كتاب راز آفرينش انسان مى‌گويد- برخى ستاره شناسان معتقدند كه- احتمال نزديكى دو ستاره بهم تا حدودى- كه قوه جاذبه آنها در هم فعل و انفعال كند- و آنها را بسوى يكديگر بكشاند- به نسبت يك به چند ميليون مى‌باشد- احتمال آنكه دو ستاره به همديگر تصادم نمايند- و باعث تجزيه و تلاشى يكديگر شوند بقدرى- نادر است كه از حوصله قدرت محاسبه خارج مى‌باشد - .

پس معلوم مى‌شود فرضا اين فرضيه را- بپذيريم كه زمين قطعه‌اى است كه- در اثر يك تصادم و برخورد از خورشيد جدا شده است- بايد فرض كنيم كه عمد و قصدى در كار بوده است- كه آن برخورد و تصادم بوجود آيد- و هدف خاصى از اين كار منظور بوده است- كه همان پيدايش حيات و سپس حيوان و بعد انسان- بعنوان هدف اصلى مخلوقات زمين است- .

و اما پيدايش حيات فرض مى‌كنيم كه- جمع شدن يك سلسله شرائط مادى- و شيميائى براى پيدايش حيات كافى باشد- يعنى فرض مى‌كنيم كه حيات خاصيت خود ماده است- نه فعليتى جوهرى و اضافى بر فعليت ماده- خود اين جمع شدن شرايط- با تصادف و اتفاق قابل توجيه نيست- كرسى موريسون در صفحه 154 كتاب خويش مى‌گويد- ممكن نيست تمام شرائط و لوازمى كه- براى ظهور و ادامه حيات ضرورى است- صرفا بر حسب تصادف و اتفاق- در آن واحد بر روى سياره‌اى فراهم شود- ايضا در همين كتاب پس از آنكه در فصل سوم- تحت عنوان گازهائى كه ما


صفحه 44

استنشاق مى‌كنيم- فصل مشبعى در باره شرائط امكان پيدايش حيات بحث مى‌كند- در خاتمه فصل چنين مى‌گويد- اكسيژن و ئيدروژن و اسيد كربونيك- چه به تنهائى و چه در حال تركيب- و اختلاط با همديگر از اركان اوليه- حيات جانداران بشمار مى‌روند- و اساسا مبناى زندگانى- در زمين بر آنها استوار است- از ميان ميليونها احتمال- حتى يك احتمال هم نمى‌رود كه- همه اين گازها در آن واحد در سياره‌اى جمع شوند- و مقدار و كيفيت آنها هم به طورى متعادل باشد- كه براى حياه كافى باشد- از طريق علمى كه توضيحى- در باره راز طبيعت نمى‌توان داد- اگر هم بخواهيم بگوئيم همه آن نظم- و ترتيبات تصادفى بوده آن وقت- بر خلاف منطق رياضى استدلال كرده‌ايم - .

پس معلوم مى‌شود پيدايش حيات را در روى كره زمين- حمل بر تصادف كردن خلاف عقل سليم است بر حسب نظريات علمى امروز- ريشه نسلى حيوانها و گياهها يك چيز است- يك سلول بوده است كه بدو شعبه مختلف- نباتى و حيوانى منشعب شده است- اكنون ببينيم آيا بنا بر همين نظريات- ممكن است اين انشعاب را- با تصادف و اتفاق توجيه كنيم- خصوصا با توجه به نيازى كه- اين دو شعبه بيكديگر دارند- يا مجبوريم بپذيريم- آن انشعاب نيز از روى عمد و قصد بوده است- .

كرسى موريسون در صفحه 58 كتاب خويش مى‌گويد- در آغاز ظهور حيات در كره ارض- اتفاق عجيبى رخ داده است كه- در زندگى موجودات زمين- اثرات فوق العاده داشته است- يكى از سلولها داراى اين خاصيت عجيب شد- كه بوسيله نور خورشيد پاره‌اى- تركيبات شيميائى را تجزيه كند- و از نتيجه اين عمل مواد غذائى براى خود- و ساير سلولهاى مشابه تدارك نمايد- اخلاف و نوادگان يكى از اين سلولهاى اوليه- از غذائى كه توسط مادرشان تهيه شده بود- تغذيه كردند و نسل حيوانات را بوجود آوردند- در حالى كه اخلاف سلولى ديگر كه- بصورت نبات در آمده بود- رستنى‌هاى عالم را تشكيل داده- و امروز كليه مخلوقات زمينى را تغذيه مى‌نمايند- آيا مى‌توان باور كرد كه فقط بر حسب اتفاق- يك سلول منشا حيات حيوانات- و سلول ديگر ريشه و اصل نباتات گرديده است - .

نكته جالب در اينجا اينست كه- نباتات و حيوانات كه بعدها از اين دو سلول- انشعابى اوليه پديده آمده‌اند- مكمل و نيازمند به يكديگرند- بدون هر يك


صفحه 45

از اينها ديگرى نمى‌تواند- بحيات خود ادامه دهد- راز آفرينش انسان صفحه 31 توضيح مى‌دهد كه- حيوانات در زندگى خود نيازمند به اكسيژن مى‌باشد- و نباتات نيازمند به كربن- حيوانات اكسيژن استنشاق مى‌كنند- و اسيد كربونيك بيرون مى‌دهند- و نباتات بر عكس با اسيد كربونيك تنفس مى‌كنند- برگ نباتات در حكم ريه انسانى است كه- در زير حرارت آفتاب اسيد كربونيك را- به عنصر كربن و اكسيژن تجزيه مى‌كنند- و اكسيژن را دفع و كربن در تنه آنها باقى مى‌ماند- آنگاه در صفحه 32 مى‌گويد- همه نباتات و جنگلها و بوته‌ها- و خزه‌ها و بطور كلى رستنيها- ساختمان اصلى وجودشان تركيبى از آب و كربن است- حيوانات كربن دفع مى‌كنند و نباتات اكسيژن- و از اين رو هر گاه اين دو عمل موجودات- متوقف مى‌ماند آن وقت- يا حيوانات همه اكسيژنها را مصرف مى‌كردند- و يا نباتات كليه كربنها را- و چون موازنه بهم مى‌خورد نسل هر دو طايفه- بسرعت رو به انقراض و زوال مى‌رفت - .

يكى ديگر از عجائب عالم جانداران كه- به هيچ وجه با تصادف قابل توجيه نيست- اينست كه تقريبا از اوايل پيدايش حيات- جنس نر و ماده كه براى ادامه نسل- ضرورت دارد بوجود آمده است- دستگاههاى مربوط به تناسل- چه در عالم حيوانى و چه در عالم نباتى- چه در جنس نر و چه در جنس ماده- آنقدر حيرت انگيز است كه- به هيچ وجه نمى‌توان گفت- هدفى در ايجاد اينها در كار نبوده است- و دستگاه خلقت اينها را- براى ادامه نسل به وجود نياورده است- .

از اينها مى‌گذريم و مى‌آئيم اندامهاى نباتات- و حيوانات را در قسمتهاى مختلف مطالعه مى‌كنيم- آن چنان غرق حيرت و بهت مى‌شويم كه- مطالعه يك كتاب چندين هزار صفحه‌اى- مملو از نكات دقيق و ظريف هرگز نمى‌تواند- ما را اين اندازه دچار بهت و حيرت- و اعتراف بقدرت كامله و حكمت بالغه- بوجود آورنده آن بكندو به قول سعدى -آفرينش همه تنبيه خداوند دل است
دل ندارند كه ندارد به خداوند اقرار
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
.

مدت كوتاهى در اروپا اين فكر پديد آمد- كه نظامات خلقت نباتات و حيوانات- آنگاه دلالت مى‌كند بر حكمت بالغه صانع عالم كه- خلقت اشياء دفعتا و آنا صورت گرفته باشد- اما اگر تدريجا صورت گرفته باشد مانعى ندارد كه- يك سلسله تصادفات تدريجا- متراكم و منجر به آنچه هست شده باشد- بعد از پيدايش


صفحه 46

داروينيسم و ارائه اصول طبيعى تطور- اين عقيده براى بعضى پيدا شد كه اصول داروينيسم - براى توجيه خلقت تصادفى جانداران كافى است- .

آنچه مسلم است اينست كه اصولى كه- علماى زيست‌شناسى براى تكامل ذكر كرده‌اند- به تنهائى به هيچ وجه براى توجيه خلقت كافى نيست- محال است كه با عدم دخالت دادن قصد- و هدفدارى در طبيعت بتوان خلقت را توجيه كرد- .

تكيه‌گاه داروينيسم انتخاب طبيعى و بقاى اصلح است- اين خود حقيقتى است كه در نبرد حيات- يكنوع غربال طبيعى صورت مى‌گيرد- و آن جاندار كه بنوعى- با شرائط حيات منطبقتر است- قابليت بيشترى براى بقاء دارد- .

ولى سخن در اينست كه آيا آن چيزهائى كه- براى حيات موجود زنده مفيد و لازم است- ممكن است ابتدائا بصورت تصادف بوجود آمده باشد- تا بعد در غربال طبيعت باقى بماند يا نه- مطالعه در احوال موجودات نشان مى‌دهد- يك نيروى مرموز و شاعر و هدفدار- وضعى در اندام جانداران بوجود مى‌آورد كه- آنها را متناسب با شرائط محيط نمايد- .

اگر همه تغييراتى كه در بدن موجودات زنده پيدا مى‌شود- از نوع پرده لاى انگشتان بعضى مرغها بود- ممكن بود بگوئيم تصادفا در لاى انگشت- يك مرغ پرده پيدا شده- و اين پرده براى شناورى او در آب مفيد واقع شد- و مورد استفاده حيوان قرار گرفت- و بعد بوراثت به اعقاب او منتقل شد- قطع نظر از اينكه علم وراثت آن را قبول ندارد- ولى بعضى اندامهاى مفيد و لازم جانداران- بصورت يكدستگاه بسيار عظيم- تو در تو و پيچ در پيچ است- تنها هنگامى قابل استفاده و بهره‌بردارى است كه- تمام دستگاه به وجود آمده باشد- نظير دستگاه عظيم باصره- در اينگونه موارد چگونه مى‌توانيم بگوئيم كه- تصادفا تغييرى در بدن موجود زنده پديد آمد- و او را اصلح براى بقاء ساخت- و طبيعت او را در غربال خويش نگهدارى كرد- .

راز آفرينش انسان صفحه 76 پس از اينكه- توضيحى در باره ساختمان عجيب چشم مى‌دهد مى‌گويد- همه اين تشكيلات عجيب- از مردمك ديده گرفته تا شمش‌ها- و مخروطها و اعصاب- بايد با يكديگر و در آن واحد بوجود آمده باشد- زيرا اگر يكى از اين نظامات پيچيده ناقص باشد- بينائى چشم غير مقدور خواهد بود- با اين وصف آيا مى‌شود تصور كرد- همه اين عوامل خود بخود جمع آمده- و هر يك از آنها وضع نور را طورى تنظيم كرده است كه- بكار ديگرى بخورد و حوائج او را رفع كند - .


صفحه 47

باز چيز ديگرى كه توليد شگفتى و حيرت مى‌كند- اينست كه سلولهاى بدن- كه عددشان در بدن يك فرد به ميلياردها مى‌رسد- و از عدد مجموع افراد بشر در عصر حاضر بيشتر است- با اينكه همه از يك اصل و ريشه زاده‌اند- هر دسته‌اى كارى مخصوص بخود انجام ميدهند- و غذاى مخصوص بخود را جذب مى‌كنند- هر سلول از اعضاء مختلف بدن- مثل استخوان گوشت ناخن مو چشم دندان- و امثال آن همان غذائى را جذب مى‌كند كه- بكار پرورش و زندگانى او مى‌خورد- سلولها نيروى انطباق عجيبى دارند- خود را با شرايط و احتياجات هماهنگ مى‌سازند- راز آفرينش انسان صفحه 61 مى‌نويسد- سلولها ناگزيرند شكل و هيئت- و حتى طبيعت اصلى خويش را- بنا به مقتضيات محيط و احتياجاتى كه- با آن زيست مى‌كنند- و خود جزئى از آن هستند تغيير بدهند- و خود را با آن هماهنگ سازند- هر سلولى كه در بدن موجودات جاندار بوجود مى‌آيد- بايد خود را آماده سازد كه- گاهى بصورت گوشت در آيد گاهى بصورت پوست- گاهى ميناى دندان را تشكيل دهد- و گاهى اشك چشم را و گاهى بصورت بينى در آيد- و گاهى بقالب گوش- در اين حال هر سلولى موظف است خود را به همان شكل- و كيفيتى در آورد كه براى انجام آن مساعد است - .

عجائب نظم و همبستگى در آفرينش- قابل احصاء و احاطه نيست- هر گوشه‌اى را بنگريم جز انتظام و انطباق و هماهنگى- و جز آثار دخالت قصد و عمد- و اراده در مخلوقات نمى‌بينيم- راز آفرينش صفحه 4 مى‌نويسد- دلايل بارزى كه نشان مى‌داد انسان- در طول زمان با طبيعت انطباق يافته است- امروزه با اين نظريه تكميل مى‌شود كه- طبيعت هم بنوبه خود را با انسان انطباق داده است- در صفحه 148 مى‌نويسد- وقتى حجم زمين و وضع آن را- در فضا در نظر بگيريم- و انطباقات حيرت‌انگيزى را كه- براى پيدايش آن بكار رفته از نظر بگذرانيم- خواهيم ديد كه اگر قرار بود اين انطباقات- بر حسب تصادف و اتفاق پيش بيايد- برخى از آنها در يك مليون احتمال- به يك احتمال صورت مى‌گرفت- و مجموع آنها ميلياردها احتمال هم بيشتر لازم داشت- بهمين جهت پيدايش زمين و نشاه حيات را در روى آن- هرگز نمى‌توان با قوانين- مربوط به اتفاق و تصادف تطبيق نمود- عجيبتر از انطباق