اين حيوانات همينكه به مرحله رشد رسيدند- در هر رودخانه و بركه در هر گوشه عالم باشند- به طرف نقطهاى در جنوب جزاير برمودا حركت مىكنند- و در آنجا در اعماق ژرف اقيانوس تخم مىگذارند- و در همان جا مىميرند- آن عده از مارماهيها كه از اروپا مىآيند- هزاران ميل مسافت را در دريا مىپيمايند- تا به اين نقطه مىرسند- بچههاى مارماهى كه هنگام تولد- از هيچ كجاى عالم خبرى ندارند- و فقط خود را در صحرائى بى پايان از آب ديدهاند- شروع مىكنند بمراجعت به موطن اصلى خويش- و پس از عبور از درياهاى بى پايان- و غلبه بر طوفانها و امواج و جزر و مدها- دوباره به همان رودخانه يا بركهاى- كه والدين آنها از آنجا آمدهاند بر مىگردند- به طورى كه همه انهار- و درياچههاى جهان هميشه پر از مارماهى است- اين مارماهيهاى جوان پس از آنكه با زحمات- و مشقات فراوان خود را به موطن اصلى رساندند- در آنجا نشو و نما مىكنند- و چون به سن رشد رسيدند- بر طبق همان قوانين مرموز و لا ينحل- به نزديكى جزاير برمودا بر مىگردند- و اين دور و تسلسل را از سر مىگيرند- اين حس جهتيابى و بازگشت به موطن اصلى- از كجا سرچشمه گرفته است- هرگز تا كنون هيچ مارماهى- از سواحل امريكا در آبهاى اروپا ديده نشده- و هيچ مارماهى اروپائى هم- در سواحل امريكا شكار نشده است- براى اينكه مارماهى اروپائى- وقت كافى براى رسيدن به جزاير برمودا- و پيمودن عرصه درياها را داشته باشد- دوره رشد آنرا بيك سال- و گاهى هم بيشتر بالا برده است - .
در باره زنبور عسل مورچه موريانه- كتابها نوشته شده و بايد مطالعه شود- تا عجايب و شگفتيها در مورد هدايت- و راهيابى عجيب اين حشرات روشن شود- ما براى پرهيز از اطاله بيشتر از ذكر نمونههائى- از زندگى اين جانداران خوددارى مىكنيم
3-حدوث و پيدايش عالم
راه سوم از طرق مطالعه در خلقت و آفرينش موجودات- راه حدوث موجودات اين جهان است- اين بحث نيز دامنه درازى دارد- و چون بعدا در متن مقاله در اين باره بحث خواهد شد- فعلا از بحث و توضيح در باره آن خوددارى مىكنيم
راه عقل يا راه استدلال و فلسفه
اين راه هر چند دشوارترين راهها است- اما از يك نظر كاملترين آنها است- هر يك از راههاى سهگانه قلبى علمى عقلى- از يك نظر رجحان دارد- راه دل و فطرت از نظر شخصى كاملترين راهها است- يعنى براى هر فرد بهتر و لذتبخشتر- و مؤثرتر اينست كه از راه دل به خداوند راه بيابد- همچنانكه قبلا اشاره شد آن نقطه اصلى كه- راه اهل عرفان را از راه فلاسفه جدا مىكند- همين نقطه است- عرفا معتقدند كه دل و احساسات فطرى قلب را- بايد تقويت كرد و پرورش داد- و موانع آنرا از ميان برد تا معرفت شهودى حاصل شود- اما فلاسفه و متكلمين مىخواهند- از طريق عقل و استدلال به خدا راه يابند- بديهى است كه اين دو راه مانعه الجمع نيستند- بعضى از اكابر هم سلوك عقلى كردهاند و هم سلوك قلبى- به عقيده صدر المتالهين لزوما بايد سلوك عقلى- و سلوك قلبى با يكديگر توام گردند- .
بهر حال از جنبه فردى و شخصى- قطعا راه اهل دل كاملتر است ولى شخصى است- يعنى نمىتوان آنرا بصورت يك علم- قابل تعليم و تعلم براى عموم در آورد- هر كس از آن راه ميرود خود باخبر مىشود- اما نمىتواند ديگران را- آن طور كه خود خبردار شده باخبر كند- بر خلاف علم و فلسفه كه از طريق تعليم و تعلم- تمام دريافتهاى افراد به يكديگر منتقل مىگردد- .
راه مطالعه حسى و علمى خلقت- از نظر سادگى و روشنى و عمومى بهترين راهها است- استفاده از اين راه نه نيازمند است- به قلبى صاف و احساساتى عالى- و نه به عقلى مجرد و استدلالى- و پخته و آشنا به اصول برهانى- اما اين راه فقط ما را به منزل اول مىرساند و بس- يعنى همين قدر به ما مىفهماند كه- طبيعت مسخر نيروئى ماوراء طبيعى است- و البته براى شناخت خدا اين اندازه كافى نيست- .
توضيح اينكه مطالعه در آثار خلقت- حد اكثر اينست كه ما را معتقد مىكند- به وجود قوه شاعر و عليم و حكيم و مدبرى كه- طبيعت را مىگرداند و اداره مىكند- اما آيا آن قوه خدا است يعنى واجب الوجود است- و خود مولود و مصنوع صانع ديگرى نيست- علوم حسى و تجربههاى طبيعى بشر- از نفى و اثبات اين مطلب عاجز است- وقتى كه اين احتمال آمد ناچار بايد اثبات كنيم- فرضا قوه مدبر عالم خود مصنوع صانعى باشد- در نهايت امر بايد منتهى گردد به صانعى كه- قائم بالذات و غير مصنوع است- و اين خود استدلال فلسفى است و بر عهده فلسفه است كه- آنرا اثبات نمايد يا نفى كند- مطالعه طبيعت قادر به جوابگوئى به اين پرسش نيست- .
بعلاوه آنچه از نظر معارف الهى ضرورت دارد- تنها اين نيست كه جهان- تحت اداره واجب الوجود مدبر حكيم است- بايد يگانگى او را و اينكه بيش از يكى نيست- نيز ثابت گردد- .
علاوه بر يگانگى خير محض بودن- وجود صرف و كمال مطلق بودن- و له المثل الاعلى- به همه چيز بلا استثناء عالم بودن- و بر همه چيز بلا استثناء قادر بودن- صفات عين ذات بودن- و صدها مطلب ديگر كه علم الهى را تشكيل مىدهد- و بشر از دانستن آنها بى نياز نيست- از راه علوم حسى و مطالعه در مخلوقات ميسر نيست- اگر اينها همه را از وجوب وجود گرفته- تا يگانگى علم قدرت كامله- حكمت بالغه فيض قديم- از محيط بحث و فكر خود خارج كنيم- خدا را بصورت يك فرضيه مجهول كه- هزارها مشكلات لا ينحل و غير قابل جواب- در خود آن فرضيه هست در آوردهايم- .
خدا شناسى و مسائل مربوط بان- تنها از طريق عقل و فلسفه است كه- بصورت يك علم مثبت- نظير روانشناسى و گياه شناسى و غيره در مىآيد- چه قدر اشتباه است كه مىگويند- راه مطالعه در خلقت ما را از پيمودن راههاى دشوار- و پر پيچ و خم فلسفى بى نياز مىكند- و براى اينكه سخن خود را معقول جلوه دهند- مىگويند قرآن كريم هم فقط- از راه تشويق به مطالعه مخلوقات مردم را- به خدا شناسى دعوت كرده است- غافل از اينكه قرآن كريم مطالعه در آثار خلقت را- بعنوان يكى از راهها معرفى كرده است- و آنرا براى عامه مردم بهترين وسيله- براى اينكه بفهمند و بدانند قوه شاعر و مدبرى- بر عالم حكومت مىكند دانسته است- از نظر عامه مردم به واسطه قصور فهم- تشكيك در اينكه خود آن قوه مدبر- چه حالتى دارد آيا خود مصنوع است يا نيست- اگر نيست او چه نوع موجودى است كه- با همه موجودات ديگر چنين تفاوتى پيدا كرده است- مطرح نيست- ولى اينكه فهم عامه مردم به مسئلهاى نرسد- دليل نيست كه چنين مسئلهاى وجود ندارد- هنگامى كه اين مسئله مطرح شود- جز فلسفه جوابگوى آن نخواهد بود- .
به علاوه در گذشته ديديم كه دلالت دو دليل- نظم و هدايت هر چند قطع و جزم ايجاد مىكند- اما منطقا احتمال تصادف و اتفاق را- نمىتواند نفى كند- و لو آنكه احتمال آن به صورت يك واحد- از عددى باشد كه در وهم ما هرگز نگنجد- .
از نظر فلاسفه براى برهان مقدماتى لازم است- كه ضرورى و دائم و كلى باشد- براهين فلسفى و رياضى مبنى بر مقدماتى است كه- بحساب رياضى احتمالات نيز- هيچگونه واحدى در جهت خلاف نمىتوان يافت- .
نكته قابل توجه اينست كه قرآن كريم - آثار و مخلوقات را به نام آيات مىخواند- و توجهى كه از اين راه پيدا مىشود- تذكر و يادآورى مىنامد- قرآن كريم مىخواهد مطالعه در مخلوقات را- وسيلهاى براى تنبه و بيدارى فطرت قرار دهد- يعنى قرآن مطالعه در مخلوقات را تاييدى- براى راه فطرت و دل قرار داده است- هدف از سوق دادن به مطالعه در مخلوقات- تنبه و تذكر است نه استدلال و استنتاج- .
پس مسئله مهم اينست كه آيا واقعا- علم و فنى مجهز به همه شرايطى كه- در يك علم و فن لازم است وجود دارد كه- پاسخگوى مسائل مورد نياز بشر- در مورد خدا و ماوراء طبيعت باشد يا نه- .
بگذريم از راه عرفان و سلوك كه آن چنان- با عمل و ساختن و تكميل نفس بستگى دارد- كه بايد گفت عمل است نه علم- به علاوه چنانكه گفته شد با طريق عادى- قابل تعليم و تعلم نيست- و به اصطلاح چشيدنى است نه شنيدنى- آرى بگذريم از اين راه- مطالعه خلقت يعنى راه علوم حسى و تجربى- چنانكه گفته شد به هيچ وجه قادر نيست- جوابگوى مسائل مورد نياز بشر در الهيات باشد- زيرا اين راه همين قدر اثبات مىكند كه- جهان با نيروى مدبر قادر مريد اداره مىشود- اما خود آن قوه چه وضعى دارد- آيا واجب الوجود و قائم بالذات است- يا او نيز به نوبه خود مخلوق يك نيروى ديگريست- آن نيروى ديگر چطور آيا در نهايت- امر به نيروى قائم بالذات منتهى مىشود يا نه- آيا آن نيرو واحد است يا متعدد- بسيط است يا مركب از كجا آمده است ازلى و ابديست- به همه چيز بلا استثنا عليم و قدير است- يا براى علم و قدرت او حدى هست- به مخلوقات خود نزديك است يا از آنها دور است- مخلوقات در برابر او مختارند يا مجبور- صفاتش مغاير با ذات است يا عين ذات- ازلا و ابدا در كار خلقت است- يا خلقتش محدود است به زمان محدود- مستقيما در كارها دخالت مىكند يا به وسائل و اسباب- پس آيا در اداره جهان اعوان و انصار دارد- .
اينها و يك عده مسائل ديگر است كه- خواه ناخواه براى بشر مطرح است- و تا اينها راه حل صحيح نداشته باشد- مسئله خدا و ماوراء الطبيعه مجهولى بيش نخواهد بود- .
از طرف ديگر مىبينيم قرآن - در اينگونه مسائل سكوت نكرده است- اين مسائل و يك سلسله مسائل ديگر را طرح مىكند چرا- آيا جز براى درك و فهم و حل است- قرآن در باره خدا و ماوراء الطبيعه- چنين مسائلى طرح مىكند-لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌشورى 11-
وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلىٰنحل 60-لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰاعراف 180-اَلْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ- الْعَزِيزُ الْجَبّٰارُ الْمُتَكَبِّرُحشر 23-فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِبقره 115-اَلْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُرعد 11اَلْحَيُّ الْقَيُّومُبقره 255-اَللّٰهُ أَحَدٌتوحيد 2اَللّٰهُ الصَّمَدُتوحيد 3-لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْتوحيد 4وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌتوحيد 5-هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُحديد 4وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُحديد 4-وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌحديد 4وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌبقره 284- ومٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ- إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰاحديد 22-وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ- وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍحجر 21-يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ- وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِرعد 39-وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ...وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍانعام 59-فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراًذاريات 4فَالْمُدَبِّرٰاتِ أَمْراًنازعات 5-قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِنحل 102-قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّياسراء 85-نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ الْأَمِينُ عَلىٰ قَلْبِكَشعراء 193-هُوَ اللّٰهُ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ فِي الْأَرْضِانعام 3-وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِاسراء 111-وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّاسراء 111- و آياتى ديگر از اين قبيل- اينها مطالب و مسائلى است كه از راه مطالعه- در مخلوقات و آثار قابل درك نيست- يا بايد اينها را بصورت مجهولات لا ينحل
بپذيريم- و فرض كنيم قرآن هم كه اينها را ذكر كرده- هدفى نداشته و فقط خواسته يك سلسله مطالب قلمبه- و نفهميدنى براى گيج كردن بشر بگويد- و مردم هم موظفاند- كوركورانه تعبدا و تقليدا بپذيرند- آنچنانكه مسيحيان تثليث را پذيرفتهاند- و يا بايد بپذيريم كه علم و فنى هست كه- كارش رسيدگى و درك و حل اين مسائل است- .
قرآن بطور قطع اينها را- بعنوان يك سلسله درسها القاء كرده است- و هدف قرآن پى بردن به عمق اين درسها است- لهذا از يك طرف اين گونه مطالب را ذكر كرده- و از طرف ديگر امر به تدبر- در آيات قرآنى فرموده است-أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰامحمد 24-كِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَيْكَ مُبٰارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آيٰاتِهِ- وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِص 29- براى بعضى از مسائل در خود قرآن رسما- دست به استدلال تعقلى محض زده شده است- از قبيللَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰاانبياء 22- كلمات ائمه دين و پيشوايان اسلام- پر است از اين نوع استدلالها- در جهان اسلام و مخصوصا در شيعه- يك الهيات بسيار غنى و پر مغز بوجود آمد- علت اصلى آن درسهائى است كه قرآن القا كرد- و امر بتدبر در آنها نمود- اين درسها به وسيله ائمه اطهار- مخصوصا شخص امير المؤمنين على ع - در خطابهها مجالس درس دعاها- احتجاجها توضيح داده شده است- و اكنون گنجينهاى بى نظير- و بسيار گرانبها در اختيار ما است- هر چند خودمان قدر آنها را نمىدانيم
براهين فلسفى در شكلها مختلف
از نظر فلسفه اول بايد اثبات واجب الوجود بشود- سپس وحدت و بساطت و علم و قدرت- و ساير صفاتش اثبات گردد- ما فعلا در مقام اشاره به- براهين اثبات ذات واجب هستيم- مسئله صفات در ضمن خود مقاله خواهد آمد- .
فلاسفه براهين زيادى- براى اثبات واجب اقامه كردهاند- بعضى از آن براهين بر بطلان- دور و تسلسل مبتنى است و بعضى مبتنى نيست- اگر بخواهيم براهين فلاسفه را- در اين موضوع تقسيمبندى كنيم- از نظر كلى داراى سه شكل و سه فورم مىباشند كه- ما آنها را با نامهاى ارسطى- سينوى صدرائى مشخص مىكنيم- .
برهان ارسطى يا ارسطوئى- همان برهان معروف محرك اول است- ارسطو در اين برهان از وجهه يك عالم طبيعى- بحث كرده است نه از وجهه يك فيلسوف الهى- برهان محرك اول بر پنج اصل مبتنى است- الف حركت نيازمند به محرك است- ب محرك و حركت زمانا تواماند- يعنى انفكاك زمانى آنها محال است- .
ج هر محرك يا متحرك است يا ثابت- د هر موجود جسمانى متغير و متحرك است- ه تسلسل امور مترتبه غير متناهيه محال است- .
نتيجه سلسله حركات منتهى مىشود- به محركى كه متحرك نيست- البته مقصود اين نيست كه حركات- در زمان گذشته منتهى مىشوند- به محركى كه متحرك نيست- بلكه مقصود اينست هر حركتى در زمان حركت خود- محركى همراه دارد كه آن محرك- يا ثابت است يعنى ماوراء الطبيعى است- و يا متغير است يعنى طبيعى است- ولى در نهايت امر توام است- به محركى ماوراء الطبيعى در زمان حركت- .
در برخى مقدمات اين برهان- خدشههائى ممكن است تصور شود- خصوصا با توجه به نظريه فيزيك جديد- در باره قانون جبر در حركت- ما در جلد سوم اصول فلسفه - اندكى در اين باره بحث كردهايم- نظر به اينكه اين برهان به فرض تماميت- واجب الوجود را اثبات نمىكند- بلكه تنها ماوراء طبيعت را اثبات مىكند- از توضيح بيشتر در باره آن خوددارى مىكنيم- اين برهان از براهينى است كه- بر امتناع تسلسل علل مبتنى است- .
برهان سينوى برهان معروف ابن سينا است كه- خود ابن سينا آنرا عاليترين برهان مىخواند- و ما بعدا آنرا توضيح خواهيم داد- .
برهان صدرائى برهان معروف صديقين است كه- مبتنى بر اصالت وجود و وحدت حقيقت وجود است- آن برهان در متن خواهد آمد و ما نيز توضيح خواهيم داد- اين برهان بر امتناع تسلسل علل مبتنى نمىباشد- .
در مباحث علت و معلول براهين زيادى- بر امتناع دور و تسلسل علل اقامه كردهاند- و مخصوصا در دوره اسلامى از راههاى مختلف- براهينى بر اين مطلب اقامه شده است- براهين امتناع تسلسل علل قهرا- در براهين اثبات واجب- به عنوان دليل دليل به كار برده مىشود- يعنى دليلى كه يكى از- مقدمات دليل ديگر را اثبات مىنمايد- .
يكى از براهينى كه هم ميتواند- برهان بر امتناع تسلسل باشد- هم ميتواند مستقيما بدون آنكه- قبلا امتناع تسلسل ثابت شده باشد- وجود واجب را اثبات كند- برهانى است كه از طريق وجوب يعنى از- طريق قاعده الشىء ما لم يجب لم يوجد اقامه شده است- خواجه نصير الدين طوسى در تجريد اين راه را- براى امتناع تسلسل علل طى كرده است- و ما در جلد دوم اصول فلسفه آن را- با بيان خاصى تشريح و توضيح دادهايم- ولى صدر المتالهين در جلد سوم اسفار اين راه را- مستقيما براى اثبات واجب طى كرده است- بدون اينكه نيازى باشد كه- قبلا امتناع تسلسل علل اثبات شده باشد- جملهاى از فارابى نقل مىكند و مدعى مىشود- فارابى نيز در آن جمله كوتاه خواسته است- همين راه را به همين شكل طى كند- .
خلاصه بيان اين است- اگر فرض كنيم سلسلهاى از علل و معلولات را- خواه متناهى و خواه غير متناهى- كه در ميان آنها واجب الوجود بالذات نباشد- آن سلسله بطور مجموع و هيچيك از آحاد آن جدا جدا- وجوب پيدا نخواهد كرد- و چون وجوب و ضرورت پيدا نمىكند- وجود پيدا نخواهد كرد- زيرا هر معلولى آنگاه وجوب- و سپس بحسب مرتبه نه زمان وجود پيدا مىكند كه- امكان عدم به هيچ وجه در وى نباشد- و به اصطلاح سد باب جميع اعدام از وى شده باشد- اگر فرض كنيم وجود آن شىء هزار و يك شرط دارد- و با نبودن هر يك از آن شروط- آن شىء موجود نمىشود- لازم است تمام آن شرائط بلا استثناء موجود باشد- اكنون هر يك از آحاد سلسله- و يا مجموع سلسله را اگر در نظر بگيريم- مىبينيم وجوب وجود ندارد- زيرا بديهى است كه خود آن واحد- بدليل آنكه ممكن بالذات است- نمىتواند ايجاب كننده خود- و سد كننده ابواب عدم بر خود باشد- علتش نيز چنين است زيرا درست است كه- اگر فرض كنيم علت آن واحد- يا علت مجموع كه جميع آحاد است موجود باشد- معلول وجوب و وجود پيدا مىكند- ولى فرض اينست كه خود آن علت نيز امكان عدم دارد- و راه عدم بر معلول- از طريق عدم آن علت باز است- همچنانكه راه عدم آن علت- از طريق عدم علتش نيز باز است- و همچنين الى غير النهايه- يعنى هر يك از معاليل را كه در نظر بگيريم- راه عدم بر او از طريق عدم جميع علل قبلى باز است- يعنى براى اين معلول امكان عدم- از راه امكان عدم بر جميع آحاد مقدم بر وى باز است- پس تمام سلسله در مرحله امكان است- نه در مرحله وجوب- و حال آنكه تا به مرحله وجوب نرسد وجود پيدا نمىكند- تنها با وجود واجب الوجود- در سلسله است كه تمام امكانات عدم سد مىشود- اما چون نظام هستى موجود است- پس واجب است و چون واجب است- پس واجب الوجود در راس اين نظام قرار