گرفته- و از ذات او است كه وجوب و وجود- بر همه ممكنات فائض شده است- .
همانطور كه در جلد دوم اصول فلسفه گفتيم- اگر در سلسلهاى از علل كه فقط- از ممكنات تشكيل شده است- يكى از معلولات را مثلا الف در نظر بگيريم- و بپرسيم چرا وجود پيدا كرده و معدوم نيست- جواب خواهيم شنيد چون علتش مثلا ب موجود بوده است- بديهى است كه با فرض وجود ب- وجود الف ضرورى و حتمى است- و اگر بپرسيم چرا الف معدوم نيست- به اينكه ب نيز معدوم باشد- جواب خواهيم شنيد- زيرا ج كه علت ب است موجود بوده است- و اگر در باره ج پرسش خود را تكرار كنيم- جوابى مشابه خواهيم شنيد- .
ولى اگر سودا را يكجا انجام دهيم- و بگوئيم چرا الف معدوم نيست- به اينكه ب و ج و همه علل قبلى- الى غير النهايه معدوم نيست- يعنى چرا جهان هيچ در هيچ نيست- چه ضرورتى در مقابل عدم مطلق جهان وجود دارد- اين جا است كه اگر سلسله را منحصرا- از ممكنات بدانيم جوابى نخواهيم شنيد- يعنى چيزى در كار نيست كه بموجب آن- راه عدم بر جميع سلسله بسته شده باشد- و امكان هيچ در هيچ بودن جهان وجود نداشته باشد- .
بعبارت ديگر آنگاه كه اول فرض مىكنيم- كه فلان علت موجود است- و بموجب وجود آن علت- وجود معلولش را ضرورى مىبينيم- از اين جهت است كه چشم بسته و غلط- براى آن علت وجوب و وجود قائل شدهايم- اما وقتى كه چشم خود را باز مىكنيم- و مىخواهيم ببينيم خود آن علت- و علت آن علت تا هر جا كه بالا برود- وجوب خود را از كجا- و بچه وسيله كسب كرده است- مىبينيم بجائى نمىرسيم- يعنى اساسا چنين وجوبى هرگز پيدا نخواهد شد- و امكان عدم بر همه آنها هميشه هست- پس مىبينيم هر يك از واحدهاى الف و ب و ج و غيرها- امكان عدم از راه عدم جميع علل خود دارند- و هيچيك از آنها با فرض جلو سلسله- از واجب ضرورت وجود ندارد- پس نمىبايست موجود باشند- و چون موجود هستند پس واجب الوجود موجود است- .
اين برهان چنانكه واضح است- از طريق وجوب و ضرورت- كه يكى از احكام وجود بما هو موجود و به اعتبارى- از احكام عليت و معلوليت است آورده شده است- يعنى آنچه در ماده اين برهان اخذ شده- وجوب و ضرورت است- .
برهان ديگرى مىتوان اقامه كرد كه- در آن از يك معنى و مفهوم و حكم ديگر از احكام- وجود كه آن نيز مربوط به عليت است استفاده مىشود- آن معنى و مفهوم تقدم است- اين برهان را فارابى براى- امتناع تسلسل علل اقامه كرده است- و قهرا براى اثبات واجب مفيد است- .
خلاصه برهان اينست كه- علت تقدم وجودى دارد بر معلول- نه تقدم زمانى معلول- با اينكه هم زمان با علت است- و از اين نظر تقدم و تاخرى در كار نيست- در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته- و مشروط به وجود علت است- بر خلاف علت كه مشروط به وجود معلول نيست- يعنى در باره معلول صادق است كه- تا علت وجود پيدا نكند او وجود پيدا نمىكند- اما در باره علت صادق نيست كه- تا معلول وجود پيدا نكند او وجود پيدا نمىكند- كلمه تا مفيد همان مفهوم شرطيت و مشروطيت است- .
مثالى ذكر مىكنيم- فرض مىكنيم گروهى مىخواهند در يك امرى- مثلا حمله به دشمن اقدام كنند- اما هيچيك از آنها حاضر نيست پيشقدم شود- و حتى حاضر نيست همقدم باشد- بسراغ هر كدام كه مىرويم مىگويد- تا فلان شخص حمله نكند من حمله نخواهم كرد- شخص دوم نيز همين را نسبت بشخص سوم مىگويد- و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همينطور... يك نفر پيدا نمىشود كه بلا شرط حمله كند- آيا ممكن است در چنين وضعى حمله صورت گيرد البته نه- زيرا حملهها مشروط است به حمله ديگر- حمله غير مشروط وجود ندارد- و حملههاى مشروط كه سلسله را تشكيل ميدهند- بدون شرط وجود پيدا نمىكنند- نتيجه اينست كه هيچ اقدامى صورت نمىگيرد- .
اگر سلسلهاى غير متناهى از علل و معلولات فرض كنيم- چون همه ممكن الوجود مىباشند- وجود هر كدام مشروط بوجود ديگرى است- كه آن ديگرى نيز به نوبه خود- مشروط بديگرى است- تمام آنها بزبان حال مىگويند- تا آن يكى ديگر وجود پيدا نكند- ما وجود پيدا نخواهيم كرد- و چون اين زبان حال زبان همه است بلا استثناء- پس همه يكجا مشروطهائى هستند كه- شرطشان وجود ندارد- پس هيچيك وجود پيدا نخواهد كرد- .
از طرف ديگر چون مىبينيم- موجوداتى در عالم هستى وجود دارد- پس ناچار واجب بالذات و علت غير معلول- و شرط غير مشروطى در نظام هستى هست- كه اينها وجود پيدا كردهاند- .
برهان خاص ابن سينا - و همچنين برهان صدر المتالهين را- ضمن توضيح مطالب متن در پاورقى ذكر خواهيم كرد
جهان آفرينش آفريدگارى دارد
البته اين همان نظريه است كه در فصل گذشته گفتيم كه- بحث و كنجكاوى در اثبات و نفى وى جزء فطريات انسان- بلكه هر موجود ذىشعور- كه به قانون علت و معلول ايمان داشته- و جهان را در حال اجتماع ببيند مىباشد- و نيز گفتيم كه بسيارى از ماديين- نتوانستهاند يا نخواستهاند معناى اين نظريه را- چنانكه شايد و بايد بفهمند- .(1) (1)بزرگان گفتهاند- خوب سؤال كردن نيمى از درك حقيقت است- براى درك هر حقيقتى شرط اول اينست كه- صورت مساله بنحو صحيحى- در انديشه جوينده حقيقت طرح شود- پس از آنكه بصورت صحيحى- در انديشهاش طرح شد- امكان تحقيق و كاوش و استدلال برايش پيدا مىشود- اما تا وقتى كه بصورت غلطى مطرح است- امكان درك و تحقيق و استدلال نيست- همچنانكه براى نشانه زدن- شرط اول نشانهگيرى صحيح است- يك نفر تير زن اگر بجاى هدف- نقطه ديگرى را غير از هدف اصلى نشانهگيرى كند- هرگز موفق نخواهد شد- هر چند تير زن ماهرى باشد- و عمل خويش را صدها بار تكرار كند- .
فاصله و شكافى كه در فهم اين نظريه- ميان مثبتين و نافين موجود است- در هيچ مطلب نظرى ديگر يافت نمىشود- .
و شگفتآورتر اينكه اختلاف نظر- در تفسير اين مسئله- در زمينهاى است كه براى هميشه- و پيش همه روشن است علت پيدايش جهان هستى
[طرح صحيح مسأله خدا]
تفسير ساده اين مسئله اينست كه- اين جهان هستى با فرض اينكه- هر جزء معلول از آن علتى در ميان اجزاى ديگر دارد- آيا از حيث مجموع- حال يك معلول جزء را داشته- و علت بيرون از خود مىخواهد يا نه- .
در مساله خدا شناسى از اول بايد- متوجه كيفيت طرح مساله باشيم- اينست كه كار را آسان مىكند- از اول بايد بدانيم كه بحث در باره خدا- از نوع بحث در باره يك پديده- و يك جزء از اجزاء عالم- و يا يك عامل از عوامل مؤثر در عالم نيست- بلكه از نوع بحث در باره كل عالم است- و بهمين دليل در قلمرو فلسفه است نه در قلمرو علوم- آنگاه كه در باره خدا بحث مىكنيم- در حقيقت در باره روح جهان و حقيقت جهان- و ريشه و اساس و مبدء و منشا جهان بحث مىكنيم- در باره موجودى در زمان يا مكان بحث نمىكنيم- در باره پديد آرنده زمان و مكان بحث مىكنيم- در باره عاملى از عوامل بحث نمىكنيم- بلكه در باره عامل عاملها و ريشه فاعلها- يعنى آن چيزى كه هر عاملى و هر فاعلى- عامل بودن و فاعل بودن خود را- از او كسب كرده است بحث مىكنيم- ما صفحهاى از جهان را بالحس و العيان- مشاهده مىكنيم كه صفحهاى ممتد زمان و مكان است- مىخواهيم ببينيم آيا براى جهان صفحه ديگرى- غير از صفحه زمان و مكان وجود دارد يا ندارد- .
بحث در باره خدا از اين جهت- نظير بحث در باره خود زمان- و در باره ماده اصلى باصطلاح فلاسفه هيولاى اولى است- يكوقت هست تصور ما در باره زمان- نظير تصور ما در باره يكى از پديدههاى زمانى- و يكى از عناصر يا مركبات جهان است- و آن چنان از او جستجو مىكنيم- كه از يك عنصر زمانى و مادى- بديهى است كه اگر تا ابد اينگونه- در جستجوى زمان باشيم هرگز آنرا نخواهيم يافت- هرگز زمان را بصورت يك پديده- و به صورت يك امر مكانى و زمانى- در رديف ساير پديدهها نخواهيم يافت- همچنانكه اگر بخواهيم ماده
پىبردن به راز اين بحث براى كسى كه- در كنجكاوى در مباحث وجود مقاله هفتم- باريك مىشود آسانتر است- زيرا اين متفكر كنجكاو خواهد ديد كه- واقعيت هر يك از اجزاء جهان- پاى بند يك هستى است كه از خودش نمىباشد- هستى و واقعيت هرگز- بىاستقلال و پا بر جائى امكان پذير نيست- آنگاه طبعا اين پرسش پيش مىآيد كه- آيا واقعيت ثابت و پا بر جائى كه همه واقعيتهاى گذران جهان- با وى استوار و قائم باشند در ميان نيست- .(1) اصلى جهان- هيولاى اولى را كه حسب الفرض قوه محض است- و در ذات خود هيچ صورت و فعليتى ندارد- و فعليتش عين استعداد است در يابيم- و آنرا بصورت يك عنصر مادى جستجو كنيم- هرگز او را نخواهيم يافت- .
زمان وجود دارد- اما نه بصورت يك پديده از پديدههاى جهان- بلكه بصورت يك بعد از ابعاد موجودات مادى كه- در همه چيز هست و هيچ موجود مادى از او خالى نيست- ماده اولى نيز به عقيده گروهى از فلاسفه وجود دارد- ولى نه بصورت يك پديده مشخص و قابل لمس و اشاره- بلكه بصورت يك حقيقتى كه چهره خود را- در زير پرده همه فعليتها پنهان نموده است- همراه هر فعليتى هست- اما خود هيچ فعليتى از فعليتها نيست- فعليتش عين فعليت استعداد و قوه است- .
علت شك بسيارى از دانشمندان در وجود خدا- اين نيست كه ادله وجود خدا- آنها را قانع نكرده است- بلكه علت آن اينست كه تصور مساله از اول- بصورت غلطى در اذهان آنها رسم شده است- آنچه آنها آنرا بنام خدا تصور مىكنند- نه تنها دليلى بر وجود او نمىتوان اقامه كرد- بلكه قطعا چنان چيزى وجود ندارد- و گر نه وجود خداوند آنقدر روشن است كه- قابل تشكيك نمىباشد-أَ فِي اللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ- .
البته علت شك در خدا و گرايش به ماديگرى- منحصر بعلت مزبور نيست- علل ديگر روانى و اجتماعى و تاريخى- در گرايشهاى به ماديگرى- در طول تاريخ دخالت داشته است- كه اكنون جاى بحث در آنها نيست (1)پس وقتى كه به نظام علت و معلول اعتراف داريم- و هر علتى را به نوبه خود معلول علت ديگر ميدانيم- تمامى هستىهائى كه از اين معلولها سراغ داريم- هستيهائى هستند متكى بغير- آنگاه اين پرسش براى ذهن ما مطرح مىشود-
........... .
كه آيا جهان مجموع هستىهائى كه- همه معلول و متكى بغير خود مىباشند- بيك يا چند هستى كه قائم بذات- و متكى بخود و ثابت و پا بر جا باشد متكى است يا خير- بعبارت ديگر اين چيزها كه ما حسا و عملا- با آنها روبرو هستيم- به حكم وابستگى آنها به غير خودشان- و به حكم اينكه در معرض تغيير- و تحول و حدوث و زوال مىباشند- و به حكم محدوديت وجودشان- و اينكه در چهار چوب يك تعين بالخصوص قرار دارند- نشانههاى قطعى از امكان دارند- و همه ممكن الوجود مىباشند- و هستى آنها از ناحيه غير است نه از ناحيه ذات- آيا اين ممكنات متكى و منتهى به موجودى كه- آن موجود واجب بالذات باشد مىباشند يا خير- دو نكته لازم است كه در آغاز مساله طرح و يادآورى شود- 1 فعلا در باره ماهيت يا وحدت واجب بحثى نداريم- بحث ما فقط در باره اينست كه- آيا همه امكانها از وجوب ذاتى سر چشمه مىگيرد يا خير- اما اينكه آن وجوب ذاتى مادى است يا غير مادى- آيا واحد است يا كثير- در مباحث بعدى و با ادله ديگرى- در باره آنها بحث خواهد شد- .
2 اينكه مىگوئيم همه ممكنات- منتهى بواجب الوجود مىشود- نه به اين معنى است كه جهان- از لحاظ ابعاد مكانى متناهى است- و واجب الوجود در ماوراى مكان است و آخرين حد مكان- مرز وجود واجب الوجود است- و نه باين معنى كه زمان متناهى است- و اگر بعقب بر گرديم و دفتر زمان را ورق بزنيم- به اولين برگ اين دفتر مىرسيم- و ما قبل اولين برگ خداوند- واجب الوجود قرار گرفته است- .
اينها يك سلسله تصورات عاميانه است- در باره خداوند و همينها سبب مىشود- مسئله بصورت غلطى براى ما طرح شود- و براى هميشه گمراه و در اشتباه بمانيم- متاسفانه وقتى كه به فلسفههاى اروپائى نگاه مىكنيم- غالبا چه الهى و چه مادى- تصورشان در باره خدا از اين قبيل بوده است- خدا را يا در آسمانها و بالاتر از آنها جستجو مىكنند- و يا در لحظه آغاز عالم- .
خواننده محترم از هم اكنون بايد بداند- كه خداى حقيقى خدائى كه- پيامبران واقعى او را معرفى كردهاند- خدائى كه حكمت الهى اسلامى آنرا مىشناسد- نه در آسمان است و نه در زمين- و نه در مافوق آسمانها و نه در ظلمات و نه در آغاز عالم- در همه زمانها و همه مكانها است- و به همه چيز محيط است-فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ-وَ هُوَ اللّٰهُ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ فِي الْأَرْضِ-وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مٰا كُنْتُمْ-وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ- اينماتُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ-بس كه هست از همه سو و ز همه رو راه به توبه تو بر گردد اگر راهروى گردد
[نسبت هستى اشياء با هستى خداوند]
تمثيل-
فرض كنيد با دلى آسوده- و حواسى جمع در فضائى آرام نشسته- و اين جهان پر جنب و جوش را در برابر خود گذاشته- و به تماشاى هر پستى و بلندى دور و نزديك گوشه و كنار- بيرون و درون ريز و درشت وى پرداخته- چشم چرانى مىكنيد- فضائى است بيكران كهكشانهاى دهشت انگيز- انبوه منظومهها خورشيدهاى متلالىء و درخشان- ستارگان و اقمار فروزان- .
نزديكتر بيائيم زمين و افقهاى نيلگون وى- جنگلهاى انبوه و درياهاى خروشان- بيابانهاى پهناور جانوران زنده- و سازمانهاى درونى آنها- روابط زندگى و افكار و انديشههاى دامنهدار آنها- عناصر و تركيبات آتمهاى متراكم- و ملكولهاى بىشمار- فعاليتهاى فردى و دسته جمعى- و تكاپوى حيرت انگيز تحولى و تكاملى آنها- و بالجمله اين نظام بديع را با همه بند و بارش كه- از مشاهده آن پاى خرد در گل حيرت فرو ميرود- تماشا مىكنيد و هر چه مىيابيد به دل مىسپاريد
در اين بين يكباره بخود آمده و منتقل مىشويد كه- اين همه را كه مىبينيد داريد در آيينه مىبينيد- نه به نحوى كه مىپنداشتيد مستقيما مىبينيد- .(1) (1)هدف از اين تمثيل دو مطلب است- 1-گذشته از اين كه ذات حق را- بصورت پديدهاى از پديدههاى جهان- و يا به صورت موجودى در منتهى اليه مكان- و يا بصورت موجودى كه نقشش اين بوده كه- جهان را در لحظهاى آغاز كرده است نبايد تصور نمود- اساسا وجود اشياء با مقايسه بوجود خداوند- وجود حقيقى نمىباشند- بلكه از قبيل نمود و ظهور است كه- پيش از آنكه خود را نشان بدهد او را نشان مىدهد- از نظر غير اصيل بودن نسبت اشياء به ذات حق- نظير نسبت سايه به جسم است- .
معمولا در مشرب فلسفى معمولى همانطور كه- براى ساير اشياء وجود اثبات مىكنيم- براى او نيز وجودى اثبات مىكنيم- با اين تفاوت كه وجود او قائم بذات- و لا يتناهى و ازلى و ابدى است و وجود ساير اشياء- قائم به او و ناشى از او و محدود و حادث- اما در حقيقت وجود تفاوتى- ميان ذات واجب و ساير اشياء نيست- .
اما در مشرب ذوقى اهل عرفان- و مشرب حكمت متعاليه صدرائى كه- با برهان قويم تاييد شده است- وجود اشياء نسبت به عدم وجود است- ولى نسبت بذات بارى لا وجود است- نسبت بذات بارى از قبيل سايه و صاحب سايه- و يا عكس و عاكس است-مولوى مثل خوبى مىآورد مىگويد-مرغ بر بالا پران و سايهاشمىدود بر خاك و پران بر مرغ وش
ابلهى صياد آن سايه شود مىدود چندانكه بى مايه شود
بىخبر كان عكس آن مرغ هواست بىخبر كه اصل آن سايه كجا است
تير اندازد بسوى سايه او تركشش خالى شود در جستجو
- .
افلاطن تمثيل عالى و معروفى- در مقايسه ماديات طبيعى و افراد جزئى- با حقايق كلى و مثالهاى ملكوتى- مثل افلاطونى كه خود قائل است مىآورد- مىگويد فرض كنيد گروهى افراد را كه- آنها را از اول عمر در درون غارى اسير كرده- و بزنجير كشيده باشند- و روى آنها به طرف ديوارى در درون غار بوده باشد- پشت سر آنها ديوارى باشد- و پشت ديوار آتشى روشن كنند- و پرتو آن آتش به ديوار روبروى آن افراد بيفتد- آنگاه كسانى از پشت آن ديوار