بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 70

اكنون در اثر اين پيش آمد مفروض- حال شما چگونه خواهد بود- البته همه آنها كه مى‌ديديد- و به دل م‌ى‌سپرديد عوض خواهد شد- .

عبور كنند- در حالى كه چيزهائى با خود دارند- و سايه آنها در ديوار روبرو بيفتد- در اين حال آن اسيران آن سايه‌ها را مى‌بينند- و آنها را حقيقت مى‌پندارند- بلكه شك نمى‌كنند در حقيقت بودن آنها- اما اگر از همين اسيرها زنجير برگيرند- و آنها را رها كنند تا آتش و بيرون غار را به بينند- و با قانون سايه و صاحب سايه آشنا شوند- مى‌فهمند كه حقيقت چيز ديگرى است- آنچه آنها مى‌ديده‌اند- سايه حقيقت بوده نه خود حقيقت - .

اگر بخواهيم تمثيلى- با ابزارهاى تمدن امروز ذكر كنيم كه روشنتر باشد- بايد انسانهائى را فرض كنيم- از اول عمر در محلى آنها را بزرگ كرده‌اند كه- در آنجا نه انسان مى‌ديده‌اند نه حيوان- نه كوه نه صحرا نه دريا نه خورشيد و نه ستاره- همه لوازم زندگى آنها را- بوسيله يك دستگاه خودكار بانها مى‌رسانيده‌اند- اما هميشه فيلمهائى از جنگلها و حيوانات- و صحراها و كوه‌ها و شهرها و مردمى كه- در آن شهرها زندگى مى‌كنند بانها ارائه مى‌داده‌اند- و آنها آن فيلمها را مى‌ديده‌اند- بدون آنكه بفهمند آنچه مى‌بينند فيلم است- پس از چندى آنها را آزاد كنند- و واقعيت آنچه در فيلم مى‌ديده‌اند بانها ارائه دهند- در اينجا عقائد آنها نسبت به آنچه- قبلا مى‌ديده‌اند چه صورتى پيدا مى‌كند- آيا هيچ تغييرى نمى‌كند- و هيچ تحول فكرى در آنها پيدا نمى‌شود- يا بر عكس تمام افكار و انديشه‌هاى‌شان باطل مى‌گردد- و مى‌فهمند كه هر چه ديده‌اند دروغ محض بوده است- مانند كسى كه افسانه‌اى بشنود- و خيال كند تاريخ است و واقعيت دارد- و بعد بفهمد سراسر افسانه و پوچ و دروغ بوده است- يا شق سومى در كار است و آن اينكه- آنچه مى‌ديده‌اند نمايش حقيقت بوده است- پس دروغ و پوچ نبوده است- اما خود حقيقت هم نبوده است- پس در حقيقت آنچه مى‌ديده‌اند درست مى‌ديده‌اند- و اما آنچه مى‌پنداشته‌اند درست نمى‌پنداشته‌اند- براى آنها تغيير نظر پيدا مى‌شود- اما نه به اين شكل كه مى‌فهمند- آنچه قبلا مى‌ديده‌اند واقعيت نداشته- و از قبيل خواب و خيال بوده است- بلكه آنها خود مى‌فهمند- آنچه ديده‌اند واقعيت داشته- و در بيرون از وجود آنها بوده است- و آنچه مى‌ديده‌اند درست مى‌ديده‌اند- و چشم آنها هرگز خطا نكرده است- بلكه تصور آنها يعنى تعقل و استنباط و قضاوت آنها- در باره نوع واقعيت آنچه مى‌ديده‌اند


صفحه 71

ولى نه اينكه همه معلومات و مشهودات شما- و حتى يك واحد از آنها تبديل به دروغ يا اشتباه شود- يا معدوم گردد نه هرگز- .

عوض مى‌شود- از اين پس تصور و تعقل و استنباط آنها- در باره آنچه قبلا مى‌ديده‌اند- اينست كه آنچه مى‌ديده‌اند نمايش- و نمود و ظهور چيز ديگرى بوده است- از اين پس اصالت و استقلالى كه- تا آن وقت مى‌دادند- از آنها گرفته به غير مى‌دهند- .

قرآن كريم كلمه عجيبى در باره خداوند بكار مى‌برد- كه بيش از سه حرف نيست اما عمقى عجيب دارد- قرآن خداوند را حق- و ما سوا را نسبت به او باطل مى‌داند- كلمه حق در قرآن موارد استعمال زيادى دارد- و بهر چيزى كه بهره‌اى از حقيقت دارد اطلاق مى‌شود- اما در بعضى از آيات كريمه قرآن - حق منحصرا به خداوند اطلاق شده است- يعنى حق بودن حق واقعى و حق من جميع الجهات- در انحصار خداوند قرار داده شده است- .[1]

قرآن مخلوقات را بنام آيات مى‌خواند- در اين تعبير نكته‌اى هست و آن اينكه- اگر كسى مخلوقات را آنچنانكه هست ادراك كند- خداوند را آن چنان در آنها ادراك مى‌كند- كه در آئينه اشياء را مى‌بيند- يعنى حقيقت آنها عين ظهور و تجلى ذات حق است- راغب در مفردات القرآن مى‌گويد- و الايه هى العلامه الظاهره و حقيقته لكل شىء ظاهر- هو ملازم لشىء لا يظهر ظهوره- فمتى ادرك مدرك الظاهر منهما علم- انه ادرك الاخر الذى لم يدركه بذاته- يعنى آيه نشانه پيدا است- و حقيقتش براى هر چيز نمايانى است- كه همراه چيز ديگر است كه آن اندازه ظهور ندارد- و هر گاه ادراك كننده‌اى آن چيز نمايان را- ادراك كند دانسته مى‌شود كه خود بخود- آن چيز ديگر را نيز ادراك كرده است- .

فرق است ميان دلالتى كه- يك مصنوع معمولى بر صانع خود مى‌كند- مثل يك ساختمان كه بر سازنده دلالت مى‌كند- و ميان دلالتى كه مثلا عكس و صورت- بر صاحب عكس مى‌نمايد- در مورد اول دلالت كننده سبب انتقال فكر- از

[1]رجوع شود به سوره يونس آيه‌هاى 30 32 سوره كهف آيه 44 و مخصوصا سوره حج آيه 6 و 62 و سوره نور آيه 25 و سوره لقمان آيه 30 .


صفحه 72

بلكه با حفظ همه ذوات و فعاليت‌هاى مشهود آنها- انتقال دومى مفروض تنها استقلال وجودى را- از دست مشهودات نخستين شما مى‌گيرد- مصنوع بصانع مى‌شود يعنى نوعى تفكر و استدلال- ذهن را از موجودى به موجود ديگر منتقل مى‌نمايد- ولى در مورد دوم ذهن مستقيما- از دليل به مدلول عبور مى‌كند- و احيانا خود دليل مغفول عنه واقع مى‌شود- از اين جهت شبيه آئينه است كه صورت را نشان مى‌دهد- و هيچگونه تفكر و استدلالى وساطت ندارد- مانند لفظ و عبارت است- در دلالت بر معنى كه آن چنان فانى در معنى مى‌گردد- كه گوينده و شنونده يكسره توجهش از لفظ- سلب و متوجه معنى مى‌گردد- گوئى گوينده معنى را بدون وساطت لفظ به شنونده- القاء مى‌كند و شنونده بدون لفظ آنرا تلقى مى‌نمايد- .

الكل عباره و انت المعنىيا من هو للقلوب مغناطيس
- .

اهل ذوق و عرفان اسلامى به استناد همين معانى- در بيانات خود جهان را- به منزله آيينه ذات حق خوانده‌اند- و رابطه دلالت جهان را بر ذات حق برتر و بالاتر- از رابطه دلالت مصنوع معمولى- بر صانع معمولى دانسته‌اند جامى مى‌گويد-جهان مرآت حسن شاهد ماستفشاهد وجهه فى كل مرآت
- .

البته از نظر عامه مردم حتى اهل فكر و فلسفه معمولى- دلالت جهان بر ذات حق- از نوع دلالت مصنوع‌هاى معمولى بر صانع آنها است- يعنى اين دسته فقط در اين حدود- ارتباط را ادراك مى‌كنند- اما از نظر اهل عرفان و همچنين فيلسوفانى كه- حكمت متعاليه را شناخته‌اند- و مخصوصا مسائل وجود را- آنچنانكه بايد ادراك كرده‌اند- دلالت مخلوقات بالاتر از اينست- طبق اين مشرب فلسفى مخلوقات- عين ظهور و نمايش ذات خداوندند- نه چيزهائى كه ظاهر كننده خداوندند- يعنى ظهور و نمايش و آيينه بودن عين ذات آنها است- هر گاه چنين توفيقى دست دهد- و انسان مخلوقات را آنچنانكه هستند ادراك كند- در آن وقت ادراك مى‌كند كه حق مطلق- و حق واقعى منحصرا ذات پاك احديت است-سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي الْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ- حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ- .

على ع بهمين دلالت اشاره مى‌كند آنجا كه مى‌فرمايد-

:ما رايت شيئا الا و رايت الله قبله و بعده و معه- ابن فارض مى‌گويد


صفحه 73

هر يك از مشهودات شما پيش از انتقال نامبرده- استقلال وجودى داشت كه- در سايه وى در ميدان عمل خود به فعاليت مى‌پرداخت- و پس از انتقال نامبرده همه استقلالهاى پراكنده- در يكجا آيينه انباشته شده وجلت فى تجليها الوجود لناظرىففى كل مرئى اراها برؤيته
- .

اما هدف دوم از تمثيلى كه در متن آمده اينست كه- بدانيم آيا اعتقاد بوجود خداوند- در محاسبات علمى ما در مورد شناخت علل طبيعى كه- تحت مطالعه علوم است تغييرى مى‌دهد يا نه- و بالعكس آيا شناخت علل طبيعى و مادى اشياء- در اين محاسبه فلسفى كه ما را- بسوى خداوند رهبرى مى‌كند تاثيرى دارد يا ندارد- توضيح مطلب اينست كه كار علوم چنانكه مى‌دانيم- شناختن آثار و تركيبات و علل پيدايش اشياء است- علم كوشش دارد كه به علل و آثار يك پديده خاص- مثلا باران يا بيمارى سرطان پى ببرد- علت مستقيم باران را دست مى‌آورد- و بعد علت آن علت و علت علت سوم را و همينطور...- .

اكنون ببينم آيا اعتقاد بوجود خداوند- در اين محاسبه‌هاى علمى تاثيرى دارد يا ندارد- يعنى آيا لازمه اعتقاد به خداوند اينست كه- مثلا براى باران يك علت مادى طبيعى قائل نشويم- يا اگر فرضا قائل شديم براى علت باران- يك علت طبيعى قائل نشويم- اگر براى او نيز علت طبيعى قائل شديم- بايد بالاخره در يك نقطه علتهاى طبيعى را متوقف كنيم- و خداوند را در راس عاملها قرار دهيم- و اگر سلسله عاملهاى مادى و طبيعى را- در جائى متوقف نكنيم خدا را انكار كرده‌ايم- پس علوم در يك حد معينى حق دارند- عاملهاى طبيعى را بما معرفى كنند- و اما اگر بخواهند هر عامل طبيعى را- مستند بيك عامل طبيعى ديگر معرفى كنند- بر ضد فلسفه و علم الهى قيام كرده‌اند يا چنين نيست- اعتقاد به خداوند كوچكترين تغييرى در محاسبات علمى- از نظر ايمان و اعتقاد به علل طبيعى نمى‌دهد- .

پاسخ منفى است چنانكه قبلا گفته شد- اثر اعتقاد بوجود خداوند فقط- اينست كه اصالت و استقلال- و قائم بالذات بودن را از جهان مى‌گيرد- معلوم مى‌شود قدرتى وجود دارد كه قيوم جهان است- و جهان با تمام طول و عرض و عمقش- و با تمام ابعاد زمانى و مكانى‌اش- و با سراسر علل و اسباب طبيعى‌اش- بيك نسبت ناشى از ذات او است- قرار دادن ذات واجب الوجود- در رديف يكى از علل و عوامل جهان- و او را بصورت يك عامل در آوردن- مساوى است با قرار دادن او- در ضمن مجموعه جهان و مخلوقات خود او- يعنى او ديگر خدا نيست-


صفحه 74

تمركز مى‌يابد- بى‌آنكه يكى از آن استقلالها گم شود- يا سر سوزنى از فعاليت مشهوده‌اش كم شود بلكه مخلوقى از مخلوقات خدا است- .

موجب تاسف است كه پاسخ اروپاى قرون وسطى- و حتى اروپاى قرون جديد به پرسش بالا مثبت بوده است- در الهيات مسيحى خداوند- در رديف علل طبيعى قرار مى‌گرفته است- و بهمين جهت اعتقاد به خدا و محاسبات علمى- با يكديگر ناسازگار مى‌افتاده‌اند- و طبعا موفقيتهاى علوم مساوى با شكست- الهيات مسيحى بوده است- .

همچنانكه در آغاز مقاله آنجا كه- ايرادها و اشكالها را متعرض شديم نقل كرديم- فلاماريون در مقدمه خدا در طبيعت- از اگوست كنت فيلسوف شهير فرانسوى- چنين نقل مى‌كند علم- پدر طبيعت كائنات را از شغل خود منفصل- و او را به محل انزوا سوق داد- و در حالتى كه از خدمات موقتى وى اظهار قدر دانى كرد- او را تا سر حد عظمت و قدرتش هدايت نمود - .

دوره‌هاى سه‌گانه معروف اگوست كنت كه- ادوار تفكر را به سه دوره- اساطيرى فلسفى علمى تقسيم كرده است- و مورد قبول عامه اروپائيان قرار گرفته است- و طبعا مقلدين شرقى آنها نيز- آنرا بسمع قبول تلقى كرده‌اند- مبنى بر همين طرز تفكر است- اگوست كنت اگر با حكمت و معرفت اسلامى- آشنا مى‌بود مى‌دانست- پيش از آنكه طرز تفكر علمى- در اروپا بوجود آيد- در ميان مسلمين آن طرز تفكر وجود داشته است- بعلاوه طرز تفكر چهارمى در حكمت- و معرفت اسلامى موجود است كه- دنياى اروپا هنوز هم به آن واصل نشده است- .

پدر طبيعت كه اگوست كنت بان اشاره مى‌كند- همان پدر آسمانى الهيات مسيحى است- و آنگونه طرز تفكر كه او را- موقتا جانشين علل طبيعى بنمايند- شايسته همان پدر آسمانى است- نه ذات خداوند كه محيط بر همه اشياء است- و همه چيز بيك نسبت به او تعلق دارد- .

اين جهت كه اعتقاد به خداوند- تاثيرى در محاسبات علوم ندارد- منحصر بطرز تفكرى كه از حكمت متعاليه- دريافت مى‌نمائيم نمى‌باشد- حكمت رسمى و معرفت معمولى فلسفى اسلامى نيز- همين گونه ما را تعليم مى‌دهد- در جهان اسلام فقط بعضى از متكلمان بودند كه- چنان طرز تفكرى داشتند- ما در جلد سوم اصول فلسفه - انتقاد عالى و لطيف صدرالمتالهين را- بر فخر الدين رازى در همين زمينه- از جلد چهارم اسفار نقل كرديم


صفحه 75

تطبيق و توضيح-

اكنون بايد ديد كدام بيان منطقى يا برهان- اطمينان بخشى است كه بثبوت رساند كه- استقلال هستى اجزاء جهان كه در برابر ديدگان ما هستند- حال محتويات آيينه تمثيل سابق را ندارند- و با پشت گرمى كدام دليل مى‌توان- اين احتمال را نفى كرد و گفت استقلال هستى‌هائى كه- در جهان مشهود هستند نه اصل هستى‌ها- از آن چيزى ديگرى كه ما نمى‌بينيم نيست- بلكه هر واحد موجود يك استقلال جداگانه دارد- .

در حالى كه اينگونه اشتباهات- حتى در زندگى روزانه بسيار دامنگير مى‌شود- مگر ما افراد بشر نبوديم كه- هزارها سال با اين گمان بسر مى‌برديم كه- در زمينى آرام و بى‌حركت آرميده و خزيده لانه داريم- و گنبدهاى نيلگون افلاك- با قنديلهاى فروزان خود بدور سرما گردش مى‌كنند- .

چگونه يكباره بخود آمده و فهميديم كه- بر خلاف انتظار حتى يك لحظه نيز آرام نداشته- و در هر شبانه روز هزارها فرسنگ- در نقاط استوائى زمين معادل چهل هزار كيلو متر- تقريبا راه پيمائى مى‌كنيم- .

و باين نيز قناعت نكرده و با حركت انتقالى در هر سال- صدها


صفحه 76

ميليون كيلومتر مساحت تكاپو مى‌نمائيم- .

و در عين حال آنچه اكنون از جهان بيرون از خود مى‌بينيم- همان است كه هزار سال پيش- زمانى كه با گمان سكون زمين بسر مى‌برديم مى‌ديديم- و كمترين تغييرى در قيافه- و جلوه حسى عالم محسوس پيدا نشده است- .

همان زمينى است كه حس حركت او را نمى‌فهميد- و باز هم نمى‌فهمد همان است كه مى‌پنداشتيم- و باز هم مى‌پنداريم كه مى‌چرخد و همان ستارگانند كه- طلوع و غروب داشتند و اكنون نيز دارند- .

البته به ذهن هر شنونده‌اى خطور خواهد كرد كه- اين دو مورد فرق دارند- زيرا اشتباه سكون زمين از راه استدلال رياضى كه- بحس منتهى است مرتفع شده- ولى اشتباه نفى صانع اين نحو نيست- .

ولى بايد متذكر شد كه- تمثيل و مقايسه نامبرده مربوط به تحقق- يا احتمال اشتباهى است كه دليلى بر نفى او نداريم- نه به اينكه هر دو اشتباه عقلى هستند يا حسى يا مختلف- انسان در برابر احتمالى كه دليل بر نفى آن ندارد- نبايد با نفى يا استبعاد به ستيزه جاهلانه بپردازد- .

پس در زمينه آغاز و انجام بيان گذشته- اين پرسش كاملا درست و منطقى است كه- آيا واقعيت اين جهان گذران و هر يك از اجزاى وى- با اينكه اصل واقعيت هرگز نابود نمى‌شود- از آن خود اوست يا واقعيت همه از آن يك واقعيت ديگر پا بر جا و استقلال بوده- و همه از آن سرچشمه مى‌گيرند- .

الهيون باين پرسش پاسخ مثبت داده- و چنين سر چشمه هستى را از براى جهان اثبات مى‌كنند- و چنانكه هر متتبعى مى‌داند بيانات و ادله بى‌شمارى- در اين مقام ذكر كرده‌اند ولى ما نظر بزمينه‌اى كه- با سخنان گذشته ما آماده شده- به دو بيان زيرين اكتفا مى‌نماييم-


صفحه 77

بيان اول- [برهان صديقين]

واقعيت هستى كه در ثبوت وى هيچ شك نداريم- هرگز نفى نمى‌پذيرد و نابودى برنمى‌دارد- بعبارت ديگر واقعيت هستى- بى‌هيچ قيد و شرط واقعيت هستى است- و با هيچ قيد و شرطى لا واقعيت نمى‌شود- و چون جهان گذران و هر جزء- از اجزاء جهان نفى را مى‌پذيرد- پس عين همان واقعيت نفى ناپذير نيست- .(1) (1)اكنون مى‌خواهيم برهان معروف به برهان صديقين را- طبق مشرب فلسفى صدرائى توضيح دهيم- اين برهان با ساير براهين- اين تفاوت را دارد كه در اين برهان- چيزى براى اثبات ذات حق واسطه قرار نگرفته است- طبق قاعده در هر برهانى بايد يك چيزى رابط- و حد وسط براى اثبات مطلوب قرار گيرد- .

متكلمان معمولا از طريق حدوث عالم استدلال مى‌كنند- و حدوث عالم را واسطه براى اثبات وجود خداوند- بعنوان پديد آورنده اشياء قرار ميدهند- ارسطو و ارسطوئين از طريق حركت وارد و- باتكاء به اينكه هر حركتى مستلزم