در اين بين يكباره بخود آمده و منتقل مىشويد كه- اين همه را كه مىبينيد داريد در آيينه مىبينيد- نه به نحوى كه مىپنداشتيد مستقيما مىبينيد- .(1) (1)هدف از اين تمثيل دو مطلب است- 1-گذشته از اين كه ذات حق را- بصورت پديدهاى از پديدههاى جهان- و يا به صورت موجودى در منتهى اليه مكان- و يا بصورت موجودى كه نقشش اين بوده كه- جهان را در لحظهاى آغاز كرده است نبايد تصور نمود- اساسا وجود اشياء با مقايسه بوجود خداوند- وجود حقيقى نمىباشند- بلكه از قبيل نمود و ظهور است كه- پيش از آنكه خود را نشان بدهد او را نشان مىدهد- از نظر غير اصيل بودن نسبت اشياء به ذات حق- نظير نسبت سايه به جسم است- .
معمولا در مشرب فلسفى معمولى همانطور كه- براى ساير اشياء وجود اثبات مىكنيم- براى او نيز وجودى اثبات مىكنيم- با اين تفاوت كه وجود او قائم بذات- و لا يتناهى و ازلى و ابدى است و وجود ساير اشياء- قائم به او و ناشى از او و محدود و حادث- اما در حقيقت وجود تفاوتى- ميان ذات واجب و ساير اشياء نيست- .
اما در مشرب ذوقى اهل عرفان- و مشرب حكمت متعاليه صدرائى كه- با برهان قويم تاييد شده است- وجود اشياء نسبت به عدم وجود است- ولى نسبت بذات بارى لا وجود است- نسبت بذات بارى از قبيل سايه و صاحب سايه- و يا عكس و عاكس است-مولوى مثل خوبى مىآورد مىگويد-مرغ بر بالا پران و سايهاشمىدود بر خاك و پران بر مرغ وش
ابلهى صياد آن سايه شود مىدود چندانكه بى مايه شود
بىخبر كان عكس آن مرغ هواست بىخبر كه اصل آن سايه كجا است
تير اندازد بسوى سايه او تركشش خالى شود در جستجو
- .
افلاطن تمثيل عالى و معروفى- در مقايسه ماديات طبيعى و افراد جزئى- با حقايق كلى و مثالهاى ملكوتى- مثل افلاطونى كه خود قائل است مىآورد- مىگويد فرض كنيد گروهى افراد را كه- آنها را از اول عمر در درون غارى اسير كرده- و بزنجير كشيده باشند- و روى آنها به طرف ديوارى در درون غار بوده باشد- پشت سر آنها ديوارى باشد- و پشت ديوار آتشى روشن كنند- و پرتو آن آتش به ديوار روبروى آن افراد بيفتد- آنگاه كسانى از پشت آن ديوار
اكنون در اثر اين پيش آمد مفروض- حال شما چگونه خواهد بود- البته همه آنها كه مىديديد- و به دل مىسپرديد عوض خواهد شد- .
عبور كنند- در حالى كه چيزهائى با خود دارند- و سايه آنها در ديوار روبرو بيفتد- در اين حال آن اسيران آن سايهها را مىبينند- و آنها را حقيقت مىپندارند- بلكه شك نمىكنند در حقيقت بودن آنها- اما اگر از همين اسيرها زنجير برگيرند- و آنها را رها كنند تا آتش و بيرون غار را به بينند- و با قانون سايه و صاحب سايه آشنا شوند- مىفهمند كه حقيقت چيز ديگرى است- آنچه آنها مىديدهاند- سايه حقيقت بوده نه خود حقيقت - .
اگر بخواهيم تمثيلى- با ابزارهاى تمدن امروز ذكر كنيم كه روشنتر باشد- بايد انسانهائى را فرض كنيم- از اول عمر در محلى آنها را بزرگ كردهاند كه- در آنجا نه انسان مىديدهاند نه حيوان- نه كوه نه صحرا نه دريا نه خورشيد و نه ستاره- همه لوازم زندگى آنها را- بوسيله يك دستگاه خودكار بانها مىرسانيدهاند- اما هميشه فيلمهائى از جنگلها و حيوانات- و صحراها و كوهها و شهرها و مردمى كه- در آن شهرها زندگى مىكنند بانها ارائه مىدادهاند- و آنها آن فيلمها را مىديدهاند- بدون آنكه بفهمند آنچه مىبينند فيلم است- پس از چندى آنها را آزاد كنند- و واقعيت آنچه در فيلم مىديدهاند بانها ارائه دهند- در اينجا عقائد آنها نسبت به آنچه- قبلا مىديدهاند چه صورتى پيدا مىكند- آيا هيچ تغييرى نمىكند- و هيچ تحول فكرى در آنها پيدا نمىشود- يا بر عكس تمام افكار و انديشههاىشان باطل مىگردد- و مىفهمند كه هر چه ديدهاند دروغ محض بوده است- مانند كسى كه افسانهاى بشنود- و خيال كند تاريخ است و واقعيت دارد- و بعد بفهمد سراسر افسانه و پوچ و دروغ بوده است- يا شق سومى در كار است و آن اينكه- آنچه مىديدهاند نمايش حقيقت بوده است- پس دروغ و پوچ نبوده است- اما خود حقيقت هم نبوده است- پس در حقيقت آنچه مىديدهاند درست مىديدهاند- و اما آنچه مىپنداشتهاند درست نمىپنداشتهاند- براى آنها تغيير نظر پيدا مىشود- اما نه به اين شكل كه مىفهمند- آنچه قبلا مىديدهاند واقعيت نداشته- و از قبيل خواب و خيال بوده است- بلكه آنها خود مىفهمند- آنچه ديدهاند واقعيت داشته- و در بيرون از وجود آنها بوده است- و آنچه مىديدهاند درست مىديدهاند- و چشم آنها هرگز خطا نكرده است- بلكه تصور آنها يعنى تعقل و استنباط و قضاوت آنها- در باره نوع واقعيت آنچه مىديدهاند
ولى نه اينكه همه معلومات و مشهودات شما- و حتى يك واحد از آنها تبديل به دروغ يا اشتباه شود- يا معدوم گردد نه هرگز- .
عوض مىشود- از اين پس تصور و تعقل و استنباط آنها- در باره آنچه قبلا مىديدهاند- اينست كه آنچه مىديدهاند نمايش- و نمود و ظهور چيز ديگرى بوده است- از اين پس اصالت و استقلالى كه- تا آن وقت مىدادند- از آنها گرفته به غير مىدهند- .
قرآن كريم كلمه عجيبى در باره خداوند بكار مىبرد- كه بيش از سه حرف نيست اما عمقى عجيب دارد- قرآن خداوند را حق- و ما سوا را نسبت به او باطل مىداند- كلمه حق در قرآن موارد استعمال زيادى دارد- و بهر چيزى كه بهرهاى از حقيقت دارد اطلاق مىشود- اما در بعضى از آيات كريمه قرآن - حق منحصرا به خداوند اطلاق شده است- يعنى حق بودن حق واقعى و حق من جميع الجهات- در انحصار خداوند قرار داده شده است- .[1]
قرآن مخلوقات را بنام آيات مىخواند- در اين تعبير نكتهاى هست و آن اينكه- اگر كسى مخلوقات را آنچنانكه هست ادراك كند- خداوند را آن چنان در آنها ادراك مىكند- كه در آئينه اشياء را مىبيند- يعنى حقيقت آنها عين ظهور و تجلى ذات حق است- راغب در مفردات القرآن مىگويد- و الايه هى العلامه الظاهره و حقيقته لكل شىء ظاهر- هو ملازم لشىء لا يظهر ظهوره- فمتى ادرك مدرك الظاهر منهما علم- انه ادرك الاخر الذى لم يدركه بذاته- يعنى آيه نشانه پيدا است- و حقيقتش براى هر چيز نمايانى است- كه همراه چيز ديگر است كه آن اندازه ظهور ندارد- و هر گاه ادراك كنندهاى آن چيز نمايان را- ادراك كند دانسته مىشود كه خود بخود- آن چيز ديگر را نيز ادراك كرده است- .
فرق است ميان دلالتى كه- يك مصنوع معمولى بر صانع خود مىكند- مثل يك ساختمان كه بر سازنده دلالت مىكند- و ميان دلالتى كه مثلا عكس و صورت- بر صاحب عكس مىنمايد- در مورد اول دلالت كننده سبب انتقال فكر- از
[1]رجوع شود به سوره يونس آيههاى 30 32 سوره كهف آيه 44 و مخصوصا سوره حج آيه 6 و 62 و سوره نور آيه 25 و سوره لقمان آيه 30 .
بلكه با حفظ همه ذوات و فعاليتهاى مشهود آنها- انتقال دومى مفروض تنها استقلال وجودى را- از دست مشهودات نخستين شما مىگيرد- مصنوع بصانع مىشود يعنى نوعى تفكر و استدلال- ذهن را از موجودى به موجود ديگر منتقل مىنمايد- ولى در مورد دوم ذهن مستقيما- از دليل به مدلول عبور مىكند- و احيانا خود دليل مغفول عنه واقع مىشود- از اين جهت شبيه آئينه است كه صورت را نشان مىدهد- و هيچگونه تفكر و استدلالى وساطت ندارد- مانند لفظ و عبارت است- در دلالت بر معنى كه آن چنان فانى در معنى مىگردد- كه گوينده و شنونده يكسره توجهش از لفظ- سلب و متوجه معنى مىگردد- گوئى گوينده معنى را بدون وساطت لفظ به شنونده- القاء مىكند و شنونده بدون لفظ آنرا تلقى مىنمايد- .
الكل عباره و انت المعنىيا من هو للقلوب مغناطيس
- .
اهل ذوق و عرفان اسلامى به استناد همين معانى- در بيانات خود جهان را- به منزله آيينه ذات حق خواندهاند- و رابطه دلالت جهان را بر ذات حق برتر و بالاتر- از رابطه دلالت مصنوع معمولى- بر صانع معمولى دانستهاند جامى مىگويد-جهان مرآت حسن شاهد ماستفشاهد وجهه فى كل مرآت
- .
البته از نظر عامه مردم حتى اهل فكر و فلسفه معمولى- دلالت جهان بر ذات حق- از نوع دلالت مصنوعهاى معمولى بر صانع آنها است- يعنى اين دسته فقط در اين حدود- ارتباط را ادراك مىكنند- اما از نظر اهل عرفان و همچنين فيلسوفانى كه- حكمت متعاليه را شناختهاند- و مخصوصا مسائل وجود را- آنچنانكه بايد ادراك كردهاند- دلالت مخلوقات بالاتر از اينست- طبق اين مشرب فلسفى مخلوقات- عين ظهور و نمايش ذات خداوندند- نه چيزهائى كه ظاهر كننده خداوندند- يعنى ظهور و نمايش و آيينه بودن عين ذات آنها است- هر گاه چنين توفيقى دست دهد- و انسان مخلوقات را آنچنانكه هستند ادراك كند- در آن وقت ادراك مىكند كه حق مطلق- و حق واقعى منحصرا ذات پاك احديت است-سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي الْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ- حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ- .
على ع بهمين دلالت اشاره مىكند آنجا كه مىفرمايد-
:ما رايت شيئا الا و رايت الله قبله و بعده و معه- ابن فارض مىگويد
هر يك از مشهودات شما پيش از انتقال نامبرده- استقلال وجودى داشت كه- در سايه وى در ميدان عمل خود به فعاليت مىپرداخت- و پس از انتقال نامبرده همه استقلالهاى پراكنده- در يكجا آيينه انباشته شده وجلت فى تجليها الوجود لناظرىففى كل مرئى اراها برؤيته
- .
اما هدف دوم از تمثيلى كه در متن آمده اينست كه- بدانيم آيا اعتقاد بوجود خداوند- در محاسبات علمى ما در مورد شناخت علل طبيعى كه- تحت مطالعه علوم است تغييرى مىدهد يا نه- و بالعكس آيا شناخت علل طبيعى و مادى اشياء- در اين محاسبه فلسفى كه ما را- بسوى خداوند رهبرى مىكند تاثيرى دارد يا ندارد- توضيح مطلب اينست كه كار علوم چنانكه مىدانيم- شناختن آثار و تركيبات و علل پيدايش اشياء است- علم كوشش دارد كه به علل و آثار يك پديده خاص- مثلا باران يا بيمارى سرطان پى ببرد- علت مستقيم باران را دست مىآورد- و بعد علت آن علت و علت علت سوم را و همينطور...- .
اكنون ببينم آيا اعتقاد بوجود خداوند- در اين محاسبههاى علمى تاثيرى دارد يا ندارد- يعنى آيا لازمه اعتقاد به خداوند اينست كه- مثلا براى باران يك علت مادى طبيعى قائل نشويم- يا اگر فرضا قائل شديم براى علت باران- يك علت طبيعى قائل نشويم- اگر براى او نيز علت طبيعى قائل شديم- بايد بالاخره در يك نقطه علتهاى طبيعى را متوقف كنيم- و خداوند را در راس عاملها قرار دهيم- و اگر سلسله عاملهاى مادى و طبيعى را- در جائى متوقف نكنيم خدا را انكار كردهايم- پس علوم در يك حد معينى حق دارند- عاملهاى طبيعى را بما معرفى كنند- و اما اگر بخواهند هر عامل طبيعى را- مستند بيك عامل طبيعى ديگر معرفى كنند- بر ضد فلسفه و علم الهى قيام كردهاند يا چنين نيست- اعتقاد به خداوند كوچكترين تغييرى در محاسبات علمى- از نظر ايمان و اعتقاد به علل طبيعى نمىدهد- .
پاسخ منفى است چنانكه قبلا گفته شد- اثر اعتقاد بوجود خداوند فقط- اينست كه اصالت و استقلال- و قائم بالذات بودن را از جهان مىگيرد- معلوم مىشود قدرتى وجود دارد كه قيوم جهان است- و جهان با تمام طول و عرض و عمقش- و با تمام ابعاد زمانى و مكانىاش- و با سراسر علل و اسباب طبيعىاش- بيك نسبت ناشى از ذات او است- قرار دادن ذات واجب الوجود- در رديف يكى از علل و عوامل جهان- و او را بصورت يك عامل در آوردن- مساوى است با قرار دادن او- در ضمن مجموعه جهان و مخلوقات خود او- يعنى او ديگر خدا نيست-
تمركز مىيابد- بىآنكه يكى از آن استقلالها گم شود- يا سر سوزنى از فعاليت مشهودهاش كم شود بلكه مخلوقى از مخلوقات خدا است- .
موجب تاسف است كه پاسخ اروپاى قرون وسطى- و حتى اروپاى قرون جديد به پرسش بالا مثبت بوده است- در الهيات مسيحى خداوند- در رديف علل طبيعى قرار مىگرفته است- و بهمين جهت اعتقاد به خدا و محاسبات علمى- با يكديگر ناسازگار مىافتادهاند- و طبعا موفقيتهاى علوم مساوى با شكست- الهيات مسيحى بوده است- .
همچنانكه در آغاز مقاله آنجا كه- ايرادها و اشكالها را متعرض شديم نقل كرديم- فلاماريون در مقدمه خدا در طبيعت- از اگوست كنت فيلسوف شهير فرانسوى- چنين نقل مىكند علم- پدر طبيعت كائنات را از شغل خود منفصل- و او را به محل انزوا سوق داد- و در حالتى كه از خدمات موقتى وى اظهار قدر دانى كرد- او را تا سر حد عظمت و قدرتش هدايت نمود - .
دورههاى سهگانه معروف اگوست كنت كه- ادوار تفكر را به سه دوره- اساطيرى فلسفى علمى تقسيم كرده است- و مورد قبول عامه اروپائيان قرار گرفته است- و طبعا مقلدين شرقى آنها نيز- آنرا بسمع قبول تلقى كردهاند- مبنى بر همين طرز تفكر است- اگوست كنت اگر با حكمت و معرفت اسلامى- آشنا مىبود مىدانست- پيش از آنكه طرز تفكر علمى- در اروپا بوجود آيد- در ميان مسلمين آن طرز تفكر وجود داشته است- بعلاوه طرز تفكر چهارمى در حكمت- و معرفت اسلامى موجود است كه- دنياى اروپا هنوز هم به آن واصل نشده است- .
پدر طبيعت كه اگوست كنت بان اشاره مىكند- همان پدر آسمانى الهيات مسيحى است- و آنگونه طرز تفكر كه او را- موقتا جانشين علل طبيعى بنمايند- شايسته همان پدر آسمانى است- نه ذات خداوند كه محيط بر همه اشياء است- و همه چيز بيك نسبت به او تعلق دارد- .
اين جهت كه اعتقاد به خداوند- تاثيرى در محاسبات علوم ندارد- منحصر بطرز تفكرى كه از حكمت متعاليه- دريافت مىنمائيم نمىباشد- حكمت رسمى و معرفت معمولى فلسفى اسلامى نيز- همين گونه ما را تعليم مىدهد- در جهان اسلام فقط بعضى از متكلمان بودند كه- چنان طرز تفكرى داشتند- ما در جلد سوم اصول فلسفه - انتقاد عالى و لطيف صدرالمتالهين را- بر فخر الدين رازى در همين زمينه- از جلد چهارم اسفار نقل كرديم
تطبيق و توضيح-
اكنون بايد ديد كدام بيان منطقى يا برهان- اطمينان بخشى است كه بثبوت رساند كه- استقلال هستى اجزاء جهان كه در برابر ديدگان ما هستند- حال محتويات آيينه تمثيل سابق را ندارند- و با پشت گرمى كدام دليل مىتوان- اين احتمال را نفى كرد و گفت استقلال هستىهائى كه- در جهان مشهود هستند نه اصل هستىها- از آن چيزى ديگرى كه ما نمىبينيم نيست- بلكه هر واحد موجود يك استقلال جداگانه دارد- .
در حالى كه اينگونه اشتباهات- حتى در زندگى روزانه بسيار دامنگير مىشود- مگر ما افراد بشر نبوديم كه- هزارها سال با اين گمان بسر مىبرديم كه- در زمينى آرام و بىحركت آرميده و خزيده لانه داريم- و گنبدهاى نيلگون افلاك- با قنديلهاى فروزان خود بدور سرما گردش مىكنند- .
چگونه يكباره بخود آمده و فهميديم كه- بر خلاف انتظار حتى يك لحظه نيز آرام نداشته- و در هر شبانه روز هزارها فرسنگ- در نقاط استوائى زمين معادل چهل هزار كيلو متر- تقريبا راه پيمائى مىكنيم- .
و باين نيز قناعت نكرده و با حركت انتقالى در هر سال- صدها
ميليون كيلومتر مساحت تكاپو مىنمائيم- .
و در عين حال آنچه اكنون از جهان بيرون از خود مىبينيم- همان است كه هزار سال پيش- زمانى كه با گمان سكون زمين بسر مىبرديم مىديديم- و كمترين تغييرى در قيافه- و جلوه حسى عالم محسوس پيدا نشده است- .
همان زمينى است كه حس حركت او را نمىفهميد- و باز هم نمىفهمد همان است كه مىپنداشتيم- و باز هم مىپنداريم كه مىچرخد و همان ستارگانند كه- طلوع و غروب داشتند و اكنون نيز دارند- .
البته به ذهن هر شنوندهاى خطور خواهد كرد كه- اين دو مورد فرق دارند- زيرا اشتباه سكون زمين از راه استدلال رياضى كه- بحس منتهى است مرتفع شده- ولى اشتباه نفى صانع اين نحو نيست- .
ولى بايد متذكر شد كه- تمثيل و مقايسه نامبرده مربوط به تحقق- يا احتمال اشتباهى است كه دليلى بر نفى او نداريم- نه به اينكه هر دو اشتباه عقلى هستند يا حسى يا مختلف- انسان در برابر احتمالى كه دليل بر نفى آن ندارد- نبايد با نفى يا استبعاد به ستيزه جاهلانه بپردازد- .
پس در زمينه آغاز و انجام بيان گذشته- اين پرسش كاملا درست و منطقى است كه- آيا واقعيت اين جهان گذران و هر يك از اجزاى وى- با اينكه اصل واقعيت هرگز نابود نمىشود- از آن خود اوست يا واقعيت همه از آن يك واقعيت ديگر پا بر جا و استقلال بوده- و همه از آن سرچشمه مىگيرند- .
الهيون باين پرسش پاسخ مثبت داده- و چنين سر چشمه هستى را از براى جهان اثبات مىكنند- و چنانكه هر متتبعى مىداند بيانات و ادله بىشمارى- در اين مقام ذكر كردهاند ولى ما نظر بزمينهاى كه- با سخنان گذشته ما آماده شده- به دو بيان زيرين اكتفا مىنماييم-