ولى در نسبت يكى مىباشند؟ اساس تغاير بين اين دو را همان نسبت تشكيل مىدهد.
نسبتِ وجود به خداوند غير از نسبتِ مرفوعيت به فاعل است. و اگر قرار باشد نسبت بين همه مبتدا و خبرها يكى باشد پس نبايد بين «اللَّه موجود» و «أنا قائم» فرقى باشد. اشكال دوّم: مرحوم بروجردى در مقدمه دوّم ادّعاى اوّل خود فرمود: تمايز بين مسائل هر علمى با يكديگر، به تمايز موضوعات مسائل است، در نتيجه تمايز بين مسائل هر علم با مسائل علوم ديگر در رابطه با محمولات است. مثلًا در فلسفه مشاهده مىكنيم كه موضوعات مسائل، با يكديگر تفاوت دارند ولى محمول در همه آنها يك چيز- يعنى «موجود»- است. يا در بعضى از علوم- مانند علم نحو- به ابوابى برخورد مىكنيم كه داراى مسائل متعددى مىباشند ولى محمول آنها واحد است مثلًا در باب مرفوعات با مسائل «الفاعل مرفوع»، «المبتدأ مرفوع»، «النائب عن الفاعل مرفوع» و «الخبر مرفوع» برخورد مىكنيم كه خبر در همه آنها «مرفوع» است. بنابراين، ما نمىتوانيم تمايز بين مسائل هر علم با يكديگر را به محمولات نسبت دهيم بلكه ناچاريم اين تمايز را به موضوعات مسائل نسبت دهيم و بگوييم: «اللَّه تعالى موجود» متمايز از «الجسم موجود» است چون موضوع اينها با يكديگر فرق دارند. ما مىگوييم: فرمايش مرحوم بروجردى در همه علوم جريان ندارد و حتّى بعضى از علوم برعكس فلسفه است يعنى موضوع در تمام مسائل يك چيز است، مثلًا در علم عرفان مشاهده مىكنيم كه موضوعِ خودِ علم و موضوعِ همه مسائل آن «اللَّه تعالى» است. شما كه تمايز بين مسائل هر علمى از مسائل ديگر آن علم را به موضوعات مىدانيد در مورد علم عرفان چگونه مسئله را حل مىكنيد؟ آيا تمايز بين «اللَّه تعالى موجود» و «اللَّه تعالى عالم» به تفاوت موضوع است؟ اشكال سوّم: مرحوم بروجردى در ادّعاى دوّم خود فرمود: مراد مشهور از موضوع علم، همان جامع بين محمولات است و علم فلسفه را نيز به عنوان مؤيد ذكر كرد كه موضوع علم، «وجود» است و اين «وجود» جامع بين محمولات مسائل است. اوّلًا: آيا مشهور در رابطه با اين سؤال كه «موضوع علم نحو چيست؟» چه جوابى
خواهند داد؟ بدون شك خواهند گفت: موضوع علم نحو «كلمه و كلام» است. حال ببينيم آيا «كلمه و كلام» جامع بين مرفوعات و منصوبات و مجرورات است، يا جامع بين فاعل و مفعول و مضاف اليه است؟ ترديدى نيست كه آنچه جامع بين مرفوع و منصوب و مجرور است «كيفيت آخر كلمه» است و آنچه جامع بين فاعل و مفعول و مضاف اليه است «كلمه و كلام» مىباشد. ثانياً: آنچه مرحوم بروجردى به عنوان مؤيد ذكر كرد بايد بيشتر مورد تأمّل قرار گيرد. ايشان فرمود: ما مىبينيم از طرفى موضوع علم فلسفه را «وجود» قرار دادهاند و از طرفى محمول در همه مسائل آن «موجود» مىباشد، از اينجا كشف مىكنيم كه آنچه به عنوان موضوع علم قرار مىدهند، همان جامع بين محمولات مسائل است، زيرا موضوعات مسائل، عبارت از جسم و عرض و جوهر و ... است. در ارتباط با اين كلام مرحوم بروجردى مىگوييم: در مورد أصالة الوجود و أصالة الماهية دو قول داريم: عدهاى قائل به أصالة الوجود و عدهاى قائل به أصالة الماهية مىباشند. مرحوم حاجى سبزوارى به هر دو قول اشاره كرده، مىفرمايد:
إنَّ الوجود عندنا أصيل
دليل من خالفنا عليل[1]
حال اين سؤال مطرح است كه اگر موضوع فلسفه را «وجود» بدانيم آيا كسى كه قائل به أصالة الماهية است خارج از دايره فلسفه بحث مىكند؟ كسى كه قائل به أصالة الماهية است، وجود را امرى اعتبارى مىداند چگونه مىتوانيد به او بگوييد: موضوع علم فلسفه «وجود» است؟ قائل به أصالة الماهية چگونه مىتواند بپذيرد علمى كه از حقايق اشياء بحث مىكند، موضوعش امرى اعتبارى باشد؟
براى حلّ اشكال فوق دو راه وجود دارد: راه اوّل: همان حرفى كه مرحوم بروجردى فرمود و بعضى از بزرگان فلاسفه نيز
[1]- شرح المنظومة، قسم الفلسفة، ص 10
قائل شدند، در فلسفه پياده كنيم و بگوييم: مسائل فلسفى اگرچه در ظاهر به صورت «اللَّه تعالى موجود» و «الجسم موجود» است ولى واقع مسئله برعكس است يعنى بايد بگوييم: «الموجود- يعنى الواقع- هو اللَّه»، «الموجود هو الجسم» و ... در نتيجه، موضوع علم فلسفه، جامع بين موضوعات مسائل است نه جامع بين محمولات. راه دوّم: ممكن است راه بهترى را بپيماييم و بگوييم: موضوعِ علمِ فلسفه، «وجود» نيست بلكه قائلين به أصالة الوجود چون واقعيت را منحصر به وجود ديدند، موضوع علم فلسفه را «وجود» قرار دادند. و موضوع علم فلسفه عبارت از «واقعيت» است. و موضوعات مسائل آن، مصاديق همين واقعيت مىباشند. جسم، يك واقعيت است. عرض، يك واقعيت است. جوهر، يك واقعيت است. اين واقعيت را قائلين به أصالة الوجود، در محدوده وجود مىبينند و قائلين به أصالة الماهية، در محدوده ماهيت مىبينند. تذكر: اشكالات فوق، اشكالات نقضى و مقدماتى بر كلام مرحوم بروجردى بود.
ولى دو اشكال اساسى بر كلام ايشان وارد است كه بنياد كلام ايشان را متزلزل مىكند. اشكال چهارم: هدف ما از بحث پيرامون «تمايز علوم» چيست؟ اگر اين معنا مسلّم باشد كه مثلًا اصول، هزار مسئله مشخص و فقه هم هزار مسأله مشخص دارد تمايز بين اينها چيست؟ آيا با وجود اين، باز هم بايد از «تمايز علوم» بحث شود؟
وقتى ما در مسائل علوم ترديدى نداريم چه نيازى به بحث تمايز علوم داريم؟ به بيان ديگر: آيا بحث تمايز علوم بحثى است كه فقط جنبه علمى دارد و هيچ اثر عملى برآن مترتب نمىشود، يا اينكه اثر عملى برآن مترتب است؟ ما تمايز علوم را براى اين مىخواهيم كه اگر در مسألهاى شك داشتيم، بر اساس ملاك تمايز علوم مشخص كنيم كه آيا آن مسئله جزء مسائل فقه است يا جزء مسائل اصول؟ مثلًا در باب استصحاب، اگر شك كرديم كه آيا مسأله استصحاب از مسائل فقهيّه است يا از مسائل اصوليه؟ با مراجعه به ملاك تمايز علوم، علاوه بر مشخص كردن جاى بحث در رابطه با استصحاب، اگر اثر عملى نيز دارد برآن مترتب كنيم.
مثلًا اگر كسى گفت: در مسائل فقه، تقليد جريان دارد ولى در مسائل اصولى نمىتوان تقليد كرد. در اين صورت اگر استصحاب، مسأله فقهى باشد تقليد در آن جايز و اگر اصولى باشد تقليد در آن جايز نخواهد بود. پس از بيان مقدّمه فوق بايد ببينيم مرحوم آقاى بروجردى كه تمايز علوم را به تمايز «جامع بين محمولات» مىداند آيا مقصودشان چه مقدار از محمولات است؟
ظاهر اين است كه مراد ايشان «جامع بين محمولات همه مسائل» است، يعنى محمولاتِ همه مسائل علم را ملاحظه كرده و جامع بين آنها را پيدا مىكنيم و آن جامع را به عنوان «وجه امتياز اين علم» معرفى مىكنيم. حال به مرحوم بروجردى مىگوييم: شما از طرفى تمايز علوم را به تمايز جامع بين محمولات همه مسائل مىدانيد و از طرفى تمايز علوم را براى استكشاف مسائل مشكوك مىدانيد- كه علىالقاعده بايد چنين باشد-. ما فرض مىكنيم در علم نحو هزار مسأله روشن و ده مسأله مشكوك داريم. براى اينكه بدانيم آيا اين ده مسئله جزء مسائل علم نحو است يا جزء مسائل اين علم نيست، بايد ببينيم آيا جامع بين محمولات در اينها وجود دارد يا وجود ندارد؟ ما از مرحوم بروجردى سؤال مىكنيم: شما جامع را از كجا بدست آورديد؟ آيا جامعى كه مطرح مىكنيد جامع بين هزار مسئله است يا جامع بين هزار و ده مسئله؟ و به تعبير ديگر: آيا اين ده مسأله مشكوك، در تشكيل جامع، نقش داشتهاند يا نه؟ اگر بفرماييد: نقش داشتهاند، مىگوييم: از كجا متوجّه شديد اينها جزء علم نحوند تا در تشكيل جامع نقش داشته باشند؟ شما كه در برابر اين ده مسئله، شك داريد. پس بايد قبلًا براى شما مشخص شده باشد كه اين مسائل جزء علم نحو است و شكى براى شما باقى نمىماند كه بخواهيد آن را از راه جامع برطرف كنيد. و اگر بفرماييد: جامع بين هزار مسئله درنظر گرفته شده و اين ده مسئله در تشكيل جامع دخالتى نداشتهاند، مىگوييم: «ثبت العرش ثم انقش». شما اوّل ثابت كنيد كه هزار مسئله، تمام مسائل علم نحو است بعد جامع بين اين هزار مسئله را در نظر بگيريد. و
اگر قبلًا اين معنا براى شما ثابت شده، ديگر چه نيازى به تمايز داريد؟ تمايز براى استكشاف حالِ مسأله مشكوك است و شما شكّى نداريد. بيان ديگر در رابطه با اشكال: شما مىخواهيد وضع اين ده مسأله مشكوك را از راه جامع بين محمولات مسائل كشف كنيد، پس در حقيقت، اوّل بايد جامع بين محمولات روشن شود و معيار تمايز در اختيار ما قرار گيرد تا بتوانيم وضع اين ده مسأله مشكوك را روشن كنيم. يعنى روشن شدن وضع اين ده مسأله مشكوك، متوقف بر بدست آوردن جامع بين محمولات تمام مسائل علم نحو است. و از طرفى، بدست آوردن جامع بين تمام مسائل علم نحو متوقف بر روشن شدن وضع اين ده مسأله مشكوك است، زيرا اگر اين ده مسئله، جزء مسائل نحو باشد، بايد جامع بين هزار و ده مسئله را درنظر بگيريم و اگر جزء مسائل نحو نباشد، بايد جامع بين هزار مسئله را ملاحظه كنيم. و اين چيزى شبيه دور است كه در كلام ايشان پيدا مىشود. وارد شدن اشكال فوق بر مشهور: همين اشكال بر مشهور نيز وارد است، زيرا مشهور، از طرفى مىگويند: تمايز علوم به تمايز موضوعات است و مقصود آنان از موضوعات- بر اساس معناى معروفى كه در رابطه با كلام مشهور بيان كرديم- عبارت از «موضوعات علوم» بود، و از طرفى مىگويند: موضوع علم، جامع بين موضوعاتِ مسائل علم است و نسبت بين آنها نسبت كلّى و مصاديق و طبيعى و افراد است.
همان گونه كه مرحوم آخوند بيان كرد. در اينجا از مشهور سؤال مىكنيم: اين جامع بين موضوعات مسائل كه شما درست كرديد و اسم آن را «موضوع علم» گذاشتيد، آيا چه مقدار از موضوعات مسائل علم را درنظر گرفتيد؟ ناچارند بگويند: همه موضوعات مسائل را ملاحظه كرديم. مىگوييم: شما تمايز را براى چه مىخواهيد؟ مگر نه اين است كه تمايز را براى استكشاف حال مسائل مشكوك لازم داريد؟ آيا براى تشكيل جامعِ بين موضوعاتِ مسائل، اين ده مسأله مشكوك را نيز ملاحظه كرديد يا نه؟ آيا موضوعات اين ده مسئله،
در تشكيل جامعى كه اسمش را موضوع علم گذاشتيد دخالتى دارند يا نه؟ اگر بگويند: دخالت دارد، مىگوييم: پس قبلًا براى شما معلوم شده كه اين ده مسئله، جزء مسائل علم نحو است. موضوعاتش هم در تشكيل جامعِ موضوعى دخالت داشته و موضوع علم، يك كلّىِ طبيعى است كه موضوعات اين ده مسئله را نيز شامل مىشود. و اگر چنين است شما چه نيازى به بحث تمايز علوم داريد؟ چه اثرى بر اين بحث مترتّب مىشود؟ و اگر بگويند: اين ده مسئله، نقشى در تشكيل جامعِ موضوعى نداشته، مىگوييم:
از كجا مىدانستيد كه اينها جزء مسائل علم نحو نيست كه در تشكيل جامع آن حسابى باز نكرديد؟ و اگر بگويند: ترديد داريم كه آيا اين ده مسئله جزء مسائل نحو هست يا نيست؟
مىگوييم: پس شما نمىتوانيد جامع روشنى را ارائه دهيد و آن را به عنوان معيار و ضابطه تمايز مورد استفاده قرار دهيد. به نظر مىرسد كه اشكال مذكور به مرحوم بروجردى و مشهور قابل دفع نيست.
آيا اشكال فوق به مرحوم آخوند هم وارد است؟
اشكال فوق به مرحوم آخوند وارد نيست، زيرا مرحوم آخوند تمايز علوم را به تمايز اغراض مىداند و در غرض، فرقى نمىكند كه مسائل علم، ده مسئله باشد يا صد مسئله يا هزار مسئله. مثلًا غرض علم منطق اين است كه انسان را از خطاى در فكر بازمىدارد، خواه منطق، هزار مسئله داشته باشد يا پنجاه مسئله. و خواه مسائل مشكوك، جزء منطق باشد يا نباشد. ولى در تشكيل جامع بين محمولات مسائل- كه مرحوم بروجردى معتقد بود- و جامع بين موضوعات مسائل- كه مشهور عقيده داشتند- وجود و عدم وجود، حتى نسبت به يك مسئله هم دخالت دارد. دخول و خروج يك مسئله هم موجب تغيير عنوان جامع مىشود. اشكال پنجم: آيا مراد مرحوم بروجردى و مشهور از جامع، كدام قسم از اقسام
جامع است؟ توضيح: جامع بر سه قسم است: صنفى، نوعى، جنسى. جامع صنفى: گروهى از افراد يك نوع كه زير پوشش يك جامع مضيّقى- غير از جامع نوعى- قرار گرفته باشند، آن جهتى كه اين گروه را زير پوشش خود جمع مىكند «جامع صنفى» ناميده مىشود. مثلًا عنوان «سفيدپوست» يك جامع صنفى است كه گروهى از افراد انسان را زير پوشش خود قرار مىدهد و اين عنوان، غير از افراد اين گروه را شامل نمىشود. جامع نوعى: گروهى از افراد يك جنس كه زير پوشش يك نوع قرار گرفته باشند، آن نوع كه آنها را زير پوشش خود گرفته، «جامع نوعى» ناميده مىشود. مثلًا انسانهاى سفيدپوست علاوه بر جامع صنفى، داراى يك جامع نوعى نيز مىباشند، آن جامع نوعى عبارت از «انسان» است كه هم شامل صنف سفيد پوست مىشود و هم ساير اصناف را در بر مىگيرد. جامع جنسى: گروهى از افراد كه زير پوشش يك جنس قرار گرفته باشند، آن جنس كه آنها را زير پوشش خود گرفته، «جامع جنسى» ناميده مىشود. مثلًا عنوان «حيوان» يك جامع جنسى است كه علاوه بر اينكه افراد و اصناف انسان را شامل مىشود، ساير انواع حيوان را نيز شامل مىشود. در اينجا از مرحوم بروجردى و مشهور سؤال مىكنيم كه مراد شما از جامع كداميك از اقسام جامع است؟ ما شواهدى داريم كه مراد مرحوم بروجردى و مشهور، جامع نوعى است: شاهد اوّل: مشهور كه مىگويند: «نسبت موضوع علم با موضوعات مسائل، نسبت طبيعى و افراد و كلّى و مصاديق است»، معلوم مىشود جامع نوعى را اراده كردهاند و موضوعات مسائل را به عنوان افراد اين جامع و مصاديق آن فرض كردهاند و اگر جامع جنسى را اراده مىكردند بايد مىگفتند: «موضوعات مسائل به عنوان انواعِ موضوع علم مىباشند، يعنى هركدام از آنها يك نوع است و جامع عبارت از جنس است».
درحالىكه چنين تعبيرى نياوردهاند. و همينطور، جامع صنفى هم اراده نشده است، براى اينكه در صنف، كلمه طبيعى و افراد به كار برده نمىشود. طبيعى و افراد در مورد نوع و جنس و فصل به كار برده مىشود. شاهد دوّم: اگر جامع صنفى يا جنسى اراده شده باشد در مورد علم صرف و نحو با مشكل مواجه خواهيم شد. براى اينكه در علم نحو، هريك از عناوين «معربات» و «مبنيّات» به عنوان يك صنف مطرح مىباشند. و اگر جامع صنفى اراده شده باشد بايد هريك از معربات و مبنيّات به عنوان علم مستقلى مطرح باشند درحالىكه هر دو صنف را در علم نحو- به عنوان علم واحد- مطرح كردهاند. و نيز ملاحظه مىكنيم كه موضوع علم نحو را «الكلمة و الكلام من حيث الإعراب و البناء» و موضوع علم صرف را «الكلمة و الكلام من حيث الصحة و الاعتلال» قرار دادهاند. در حالى كه اگر جامع جنسى اراده شده بود بايد موضوع علم صرف و موضوع علم نحو «كلمه و كلام» باشد، چون جامع جنسى، كلمه و كلام است. ولى ما مىبينيم «كلمه و كلام» را دو نوع كردهاند، يك نوع را به عنوان «اعراب و بناء» موضوع علم نحو قرار دادهاند و يك نوع را به عنوان «صحت و اعتلال» موضوع علم صرف قرار دادهاند. در نتيجه ترديدى نيست كه مراد مشهور و مرحوم آيتاللَّه بروجردى از جامع، همان جامع نوعى است كه حدّ متوسط بين جامع صنفى و جامع جنسى مىباشد. حال به مشهور و مرحوم آيتاللَّه بروجردى مىگوييم: فرض مىكنيم علم نحو داراى صد مسئله مسلّم و ده مسأله مشكوك است كه نمىدانيم آيا جزء علم نحو است يا نه؟ و مىخواهيم با مراجعه به معيار و ضابطه تمايز علوم، وضعيت اين مسائل مشكوك را مشخص كنيم. حال مىگوييم: معناى جامع نوعى اين است كه تمام افراد خودش را شامل مىشود و غير افراد خود را شامل نمىشود. شما كه نمىدانيد اين ده مسأله مشكوك، جزء مسائل علم نحو است يا نه؟
چگونه جامع نوعى را بدست آورديد؟ جامع نوعى بين موضوعات مسائل، يعنى جامع بين همه موضوعات مسائل. آيا موضوع اين ده مسئله، جزء موضوعات مسائل نحو