نتيجه بحث در مقام دوّم از چهار قسم اطلاق لفظ، فقط در قسم سوّم- يعنى اطلاق لفظ و اراده شخص- استعمال تحقّق ندارد ولى در سه قسم ديگر، استعمال تحقّق دارد. ذكر اين نكته لازم است كه بعضى، كلام مرحوم آخوند در «بالجمله» را به گونه ديگرى تفسير كردهاند ولى بهنظر مىرسد كه مراد ايشان همان چيزى است كه ما بيان كرديم.
امر پنجم نقش اراده در موضوع له الفاظ
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
نقش اراده مستعمِل در موضوع له الفاظ بحث در اين است كه آيا موضوع له الفاظ، ذوات معانى و نفس معانى است بدون اينكه خصوصيتى در آن دخالت داشته باشد يا اينكه در موضوعٌ له الفاظ، علاوه بر ذوات معانى، خصوصيتِ مراد بودن معانى نيز دخالت دارد؟ خواه دخالت اراده، به عنوان جزئيت براى موضوع له الفاظ باشد يا به عنوان شرطيت و قيديت.
تحرير محلّ نزاع
آيا كدام اراده، محلّ نفى و اثبات قرار گرفته است؟ در باب اراده، با چهار مرحله اراده برخورد مىكنيم: 1- ماهيت و مفهوم اراده: يعنى همان چيزى كه كلمه «اراده» براى آن وضع شده است، مثلًا «انسان» يكى از اسماء اجناس است و براى مفهوم كلّى «حيوان ناطق» وضع شده است. «اراده» نيز براى مفهوم كلّى «الشوق المؤكَّد المحرِّك للعضلات نحو المراد» وضع شده است.
بعضى- چون مرحوم آخوند- كه «اراده» و «طلب» را يك چيز مىدانند- كلمه «طلب» را نيز به همين معنا مىدانند. 2- وجود ذهنى اراده: از مرحله ماهيت كه بگذريم به مرحله وجود ذهنى مىرسيم. ماهيت، داراى يك وجود ذهنى است كه عبارت از تصوّر مفهوم «اراده» مىباشد. همانطورى كه وجود ذهنى «انسان» عبارت از تصوّر مفهوم «انسان» است. 3- وجود حقيقى اراده: همانطور كه ماهيت «انسان» داراى يك وجود حقيقى است كه عبارت از افراد خارجى مىباشد، ماهيت «اراده» نيز داراى وجود حقيقى است.
وجود حقيقى «اراده» عبارت از شوق واقعى است كه قائم به نفس مريد بوده و محرّك عضلات بهطرف مراد است، مثل ارادهاى كه باعث شده شما از منزل خارج شويد. اراده هركدام از شما، يك وجود خارجى و حقيقى براى اراده است. ولى اراده- درحقيقت- از سنخ معانى حرفيه است. معانى حرفيه، آن دسته از واقعيات خارجى بودند كه استقلال نداشته و قائم به دو شيء مىباشند. در «زيدٌ في الدار»، علاوه بر «زيد» و «دار»، يك واقعيت سوّم نيز وجود دارد كه آن عبارت از ظرفيت «دار» براى «زيد» و نسبت ظرفى بين «دار» و «زيد» است. ولى اين واقعيت، چون استقلال در وجود ندارد و نيازمند به طرفين است، از آن به معناى حرفى تعبير مىكرديم. «اراده» نيز از سنخ معانى حرفى است، زيرا اراده، واقعيتى است كه متقوّم به دو شيء است هم ارادهكننده و هم مراد لازم دارد و نمىشود بدون اين دو محقّق شود. آن شوقى كه قائم به نفس است از يك طرف قيام به نفس دارد و از طرفى محرّك عضلات به طرف مراد است و اضافهاى هم به مراد دارد. پس وجود خارجى اراده عبارت از اراده قائم به نفس است ولى معناى خارجيت، اين نيست كه در خارج ديده شود و با چشم مشاهده شود بلكه خارجيت هر چيزى به تناسب خودش مىباشد و واقعيت اراده به قيام فى النفس است. در شما قبل از اينكه به درس بياييد، ارادهاى كه محرّك به طرف جلسه درس باشد وجود نداشت. اين اراده، قبل از آمدن، در شما تحقّق پيدا كرد و با آن اراده، حركت كرديد. اين خارجيت
اراده است. 4- اراده انشائيه: اين قسم، بر مبناى اتّحاد طلب و اراده تحقّق دارد. اگر ما طلب و اراده را متّحد بدانيم، قسم چهارمى به نام «اراده انشائيه» يا «طلب انشائى» نيز خواهيم داشت. در باب انشاء، تفسيرى براى انشاء بيان كرديم و گفتيم: متكلّمِ «مُنْشِئ»، با لفظى كه در مورد انشاء به كار مىبرد، تحقّق ماهيت را قصد مىكند. با گفتن «افعل» قصد مىكند كه ماهيت طلب تحقّق پيدا كند و اين را ما به «انشاء طلب» و طلب آن را به «طلب انشائى» يا «اراده انشائيه» تعبير مىكنيم. در نتيجه، در باب اراده چهار نوع اراده وجود دارد: مفهوم اراده، وجود ذهنى اراده، وجود حقيقى و خارجى اراده، وجود انشائى اراده. حال بحث در اين است كه آيا كسانى كه مىگويند: «اراده در موضوع له الفاظ نقش دارد»، كداميك از اين اقسام اراده را درنظر دارند؟ ظاهر اين است كه محلّ نزاع در وجود حقيقى اراده است. وجود حقيقى اراده، يك معناى جزئى است زيرا وجود، مساوق با تشخّص و جزئيت است. و وقتى جزئى شد، به تكثر واقعيات، اراده داراى تكثّر مىشود. آيا اين وجود حقيقى اراده در معناى «حيوان ناطق»- بهصورت جزء يا قيد- دخالت دارد؟ يعنى آيا انسان به معناى «حيوان ناطق» ى است كه اراده حقيقى متكلّم به آن تعلّق گرفته است؟
نظريه اوّل (عدم دخالت اراده در موضوع له الفاظ)
مرحوم آخوند معتقد است: اراده، نقشى در موضوع له الفاظ ندارد. ايشان براى اثبات مدّعاى خود سه دليل ذكر مىكند ولى ادلّه طرف مقابل را ذكر نمىكند و تنها اشاره مىكند به مطلبى كه از «عَلَمين»- شيخ الرئيس و خواجه نصير الدين طوسى- در اين زمينه ذكر شده است. دليل اوّل مرحوم آخوند: ما وقتى لفظ «انسان» را مىشنويم جز معناى «حيوان
ناطق» چيزى به ذهنمان تبادر نمىكند و وقتى لفظ «زيد» را مىشنويم، ذهن ما به هيكل خارجى زيد انتقال پيدا مىكند و چيزى به عنوان تعلّق اراده حقيقيّه به اين دو معنا، در ذهن ما خطور نمىكند. پس تبادر، دليل بر اين است كه «حيوان ناطق» تمامِ موضوع له لفظ «انسان» و در اعلام شخصيّه نيز همين ذوات خارجى، تمامِ موضوع له مىباشند. و اراده، مدخليتى در موضوع له ندارد، نه بهصورت جزئيت و نه بهصورت قيديت. دليل دوّم: مبناى قضاياى حمليّه بر «هوهويت» است. در قضيّه حمليّه «زيدٌ قائمٌ» مىخواهيم بگوييم: زيد، همان قائم است و بين آن دو، اتّحاد كامل تحقّق دارد. مرحوم آخوند مىفرمايد: هوهويت، در صورتى است كه اراده، در معناى «زيد» و معناى «قائم» نقش نداشته باشد، زيرا اگر «زيد» را به «زيد مراد» و «قائم» را به «قائم مراد» معنا كرديم، ارادهاى كه همراه با معناى «زيد» است با ارادهاى كه همراه با معناى «قائم» است، فرق پيدا كرده و دو حقيقتِ مختلف مىشوند چون متعلَّق آن دو، با يكديگر تفاوت دارد. مثلًا اگر گفته شود: «زيدٌ في الدار»، و سپس در مورد همين زيد گفته شود: «زيدٌ في المدرسة»، در اينجا دو ظرفيت مطرح است: دار و مدرسه. و امكان ندارد يك ظرفيت محقّق باشد. در باب اراده نيز وقتى مراد فرق كند، «زيدِ مراد» با يك اراده مراد بوده و «قائمِ مراد» با اراده ديگر مراد بوده است و نمىتوان بين «زيد» و «قائم»، قائل به هوهويت شد. همانطور كه نمىتوانيم بگوييم: بين «زيد» و «عَمْرو»، هوهويت وجود دارد. در نتيجه اگر بخواهيم بگوييم: اراده، در معناى موضوع له نقش دارد، ناچاريم در تمام قضاياى حمليّه قائل به تجريد شويم و بگوييم: براى تشكيل قضيّه «زيد قائم»، ما ناچاريم «زيد» را از ارادهاى كه در معناى آن وجود دارد تجريد كرده و همچنين ارادهاى كه در معناى «قائم» وجود دارد كنار بزنيم تا بتوانيم قضيّه حمليّه تشكيل دهيم. آيا واقعاً اينطور است كه در تشكيل قضيّه «زيدٌ قائمٌ» ما نياز به تجريد داريم؟ خير، مسأله تجريد مطرح نيست و در نتيجه اراده، دخالتى در معناى موضوع له ندارد.
دليل سوّم: اگر قيد اراده، در موضوع له الفاظ اخذ شده باشد ديگر در باب الفاظ، لفظى را نمىيابيم كه داراى «وضع عام و موضوع له عام» باشد زيرا موضوع له «انسان» وقتى عامّ است كه معناى آن «حيوان ناطق» باشد ولى اگر «حيوان ناطق» مقيّد به «اراده» شد و منظور از «اراده» هم «وجود حقيقى اراده» بود، معناى «انسان»، جزئى خواهد شد چون- همان گونه كه گفتيم- وجود، مساوق با تشخص و جزئيت است و وجود حقيقى اراده، يك معناى جزئى است. و مفهوم كلّى، هرگاه مقيّد به جزئى شود، جزئى خواهد شد. در نتيجه، موضوع له در تمام موارد، خاصّ و جزئى خواهد بود و ما موضوع له عام نخواهيم داشت.[1]
نظريه دوّم (دخالت اراده در موضوع له الفاظ)
قائلين به دخالت اراده در موضوع له الفاظ، براى اثبات مدّعاى خود، ابتدا دو مقدّمه ذكر مىكنند: مقدّمه اوّل: در افعال اختياريّه، اگرچه علت غايى از نظر تحقّق خارجى، متأخّر از فعل اختيارى است و غايت، بعد از تحقّق فعل برآن مترتّب مىشود ولى همين علت غايى، از نظر وجود ذهنى، جزء علل مؤثر در تحقّق است و شايد مهمترين علت ايجاد باشد. وقتى انسان بخواهد كارى را انجام دهد، اولين چيز كه به عنوان مبادى اراده مطرح است، تصوّر آن فعل مىباشد. تصوّر يعنى التفات ذهن. دومين چيزى كه مطرح مىشود عبارت از تصديق به فايده آن عمل است معناى تصديق به فايده اين است كه نتيجه آن عمل، روشن و مشخّص باشد. تصديق به فايده، همان علت غايى است. علّت غايى، از نظر وجود خارجى، متأخّر از فعل است امّا از نظر تصديق ذهنى و وجود ذهنى، جزء عوامل مؤثر در ايجاد آن فعل است.
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 22 و 23