بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 504

معناى «قائم» بود و به قول معروف و مشهور، بين اين دو، نسبت تحقّق داشت. حال در ما نحن فيه اگر «مطلق وجه الأرض»- به عنوان يك معنا- موضوع قضيّه حمليّه واقع شود، لفظ «صعيد» نمى‌تواند محمول آن قرار گيرد بلكه بايد گفته شود: «مطلق وجه الأرض ليس بصعيد»، زيرا «مطلق وجه الأرض» يك معنا و «صعيد» يك لفظ است و بين لفظ و معنا، اتّحاد و هوهويت نيست. زيرا عناوينشان با هم كاملًا متفاوت است. از اينجا معلوم مى‌شود كه احتمال دوّم- كه لفظ و معنا، محمول براى مطلق وجه الأرض قرار گيرند- نيز باطل است، زيرا اگر يك جزء از محمول، قابليت اتّحاد و هوهويت با موضوع نداشته باشد مجموع هم نمى‌تواند اتّحاد و هوهويت پيدا كند.

مجموع لفظ و معنا، چگونه مى‌تواند با موضوعى كه معناست اتّحاد و هوهويت پيدا كند يا اينكه بينشان نسبت باشد؟ درحالى‌كه لفظ، مباينت كامل با موضوع دارد. بنابراين، احتمال سوّم تعيّن پيدا مى‌كند كه ما مطلق وجه الأرض را موضوع قرار داده و معناى «صعيد» را برآن حمل مى‌كنيم. در اين صورت سؤال مى‌كنيم: شما كه معناى «صعيد» را نمى‌دانيد چگونه مى‌توانيد آن را بر «مطلق وجه الأرض» حمل كنيد؟

و كسى نمى‌تواند بگويد: معناى مجهول را بر معناى معلوم حمل مى‌كنيم، زيرا عقل، چنين چيزى را تكذيب مى‌كند. چگونه مى‌توان بين موضوعى كه معلوم است و محمولى كه مجهول است ادّعاى هوهويت و اتّحاد كرد؟ بنابراين چاره‌اى نداريد جز اينكه بگوييد: معناى «صعيد» براى ما معلوم است. حال سؤال مى‌شود آيا معناى «صعيد» را تفصيلًا مى‌دانيد يا اجمالًا؟ اگر بگوييد: علم تفصيلى به معنا داريم، مى‌گوييم: در اين صورت، چرا قضيّه حمليّه تشكيل مى‌دهيد؟ از راه «عدم صحّت سلب»، چه نقطه ابهامى براى شما روشن خواهد شد؟ بنابراين، چاره‌اى نيست جز اينكه گفته شود: علم اجمالى و ارتكازى به معناى «صعيد» داريم. در اين صورت مى‌گوييم:[1]آيا هنگام حمل «صعيد» بر «مطلق‌

[1]- فرق عمده بين «تبادر» و «عدم صحّت سلب» در اين مرحله است.


صفحه 505

وجه الأرض»، معناى «صعيد» براى شما مغفول عنه است يا به آن توجّه داريد؟ اگر مغفول عنه باشد، همانند معناى مجهول خواهد بود و همان‌طور كه معناى مجهول، قابليت حمل ندارد- نه در ناحيه موضوع و نه در ناحيه محمول- معناى مغفول عنه را نيز نمى‌توان بر موضوع حمل كرد. قضيّه حمليه، متقوّم به اتّحاد بين موضوع و محمول است، و اين متوقّف بر توجّه به موضوع و محمول است. در نتيجه، بايد معناى «صعيد» مورد توجّه ما باشد تا بتوانيم قضيّه حمليّه تشكيل دهيم. و اگر مورد توجّه شد، از اجمالى بودن خارج مى‌شود، زيرا- همان گونه كه گفتيم- فرق بين علم اجمالى و علم تفصيلى- در اينجا- اين است كه علم تفصيلى، علمى است كه مورد توجّه و التفات انسان قرار گرفته و علم اجمالى علمى است كه در ارتكاز انسان وجود دارد ولى مورد توجّه و التفات او قرار نگرفته است. آيا مى‌توان معناى معلوم بالاجمال- يعنى معنايى كه مورد توجّه و التفات نيست- را محمول در قضيّه حمليّه قرار داد؟ چاره‌اى نيست جز اينكه معناى «صعيد» مورد توجّه و التفات قرار گيرد تا بتواند بر «مطلق وجه الأرض» حمل شود و زمانى كه مورد التفات واقع شد از اجمالى بودن خارج شده و به علم تفصيلى تبديل مى‌شود، در اين صورت چه نيازى به تشكيل قضيّه حمليّه وجود دارد؟ اين اشكال، در باب تبادر مطرح نيست زيرا در آنجا مسئله لفظ و معنا مطرح است و مسأله تشكيل قضيّه حمليّه مطرح نيست. ممكن است انسان، ابتداءً نداند معناى «صعيد» چيست. يعنى علم تفصيلى به آن ندارد. پس نزد خود مى‌گويد: آيا وقتى لفظ «صعيد» گفته شود چه چيزى به ذهن مى‌آيد؟ ملاحظه مى‌كند وقتى لفظ صعيد گفته مى‌شود، ذهن خود او يا ذهن شخص ديگر مثلًا منتقل به «مطلق وجه الأرض» مى‌شود و قبل از آنكه مسأله كاشفيتِ تبادر را مورد استفاده قرار دهد هيچ‌گونه علم تفصيلى به معناى «صعيد» نداشت ولى در قلب و ذهن او اين معنا وجود داشت بدون اينكه به آن توجّه داشته باشد، تا اينكه از راه تبادر، به علم خود توجّه پيدا مى‌كند. ولى‌


صفحه 506

در مسأله «صحّت حمل» اين‌گونه نيست كه يك طرف، لفظ و طرف ديگر، معنا باشد.

قضيّه حمليّه، روى لفظ و معنا دور نمى‌زند. «مطلق وجه الأرض»- به عنوان يك معنا- موضوع قرار گرفته و معناى صعيد هم برآن حمل شده است. محمول را ما محمول قرار داده‌ايم و نمى‌شود براى خود ما مجهول و مغفول عنه باشد. بايد يك شى‌ء روشن و مورد التفات و توجّه نفس را محمول براى «مطلق وجه الأرض» قرار دهيم.

در نتيجه لازم مى‌آيد كه قبل از تشكيل قضيّه حمليه، معناى «صعيد» به‌طور كامل براى ما معلوم باشد و نيازى به تشكيل قضيّه حمليّه پيش نيايد. اين اشكال خيلى مهم است و قابل دفع نيست. در حمل شايع صناعى‌ نيز عين اين اشكال مطرح است. مثلًا شما مى‌دانيد كه «تراب خالص» يا عين معناى «صعيد» و يا داخل در معناى «صعيد» است ولى در ساير چيزها مثل سنگ و شن و ... شك داريد كه آيا اين‌ها مصداق معناى «صعيد» است يا نه؟ حال مى‌آييد قضيّه حمليّه به حمل شايع صناعى تشكيل مى‌دهيد و از اين راه، مصداقيّت اين‌ها را براى معناى «صعيد» به دست مى‌آوريد و مى‌گوييد: «الحجر صعيد»، «الرّمل صعيد»، به صورت قضيّه حمليّه به حمل شايع صناعى. در اينجا نيز عين اشكال مذكور- با اندكى تفاوت- جريان دارد، زيرا مى‌گوييم: در «الرّملُ صعيدٌ» نه لفظ «صعيد» مى‌تواند محمول باشد و نه لفظ و معناى آن، بلكه بدون هيچ شكى، معنا به عنوان محمول است. آن‌هم معناى معلوم نه معناى مجهول. اينجا سؤال مى‌شود: معنايى كه شما از لفظ «صعيد» مى‌دانيد و مى‌خواهيد قضيّه حمليّه تشكيل دهيد آيا مى‌دانيد كه آن معنا شامل حجر و رمل است يا نه؟ مثلًا در «زيدٌ إنسانٌ» وقتى ما مى‌خواهيم قضيّه حمليه به حمل شايع ترتيب دهيم، مى‌دانيم كه «انسان» داراى ماهيتى كلّى است و «زيد» يكى از مصاديق آن مى‌باشد. حال در مسأله مورد بحث، اگر مى‌دانيد كه معناى «صعيد» شامل رمل و حجر مى‌شود، پس چرا قضيّه حمليّه تشكيل مى‌دهيد؟ و اگر نمى‌دانيد، از كجا به صحّت يا بطلان قضيّه حمليّه خود


صفحه 507

پى مى‌بريد؟ آيا مى‌توان با وجود شك در اينكه معناى صعيد شامل رمل است يا نه، قضيّه «الرّمل صعيدٌ» را تشكيل داد؟ قضيّه حمليّه به حمل شايع در صورتى صحيح است كه تشكيل‌دهنده بداند كه محمول داراى معنايى عام است و موضوع، يكى از افراد آن معناى عام است. و اگر شما از قبل بدانيد كه «صعيد» به معناى «مطلق وجه الأرض» است و رمل و حجر و تراب خالص از مصاديق آن مى‌باشند ديگر چه نيازى به تشكيل قضيّه «الرّمل صعيدٌ» و «الحجر صعيدٌ» داريد؟ و اگر احتمال دهيد كه «صعيد» براى «تراب خالص» وضع شده چگونه مى‌توانيد قضيّه «الرّمل صعيدٌ» يا «الحجر صعيدٌ» را تشكيل دهيد؟ لذا در اينجا هم اين اشكال پيش مى‌آيد كه يا اصلًا نمى‌توانيد قضيّه حمليّه درست كنيد و يا اگر توانستيد، نيازى به آن نداريد. توجّه مرحوم آخوند به اشكال فوق: مرحوم آخوند، گويا به اشكال مذكور توجّه داشته، لذا وقتى خواسته است «عدم صحّت سلب» را مطرح كند تعبيرى به كار برده است تا اشكال فوق به ايشان وارد نشود و آن تعبير اين است كه فرموده است: عدم صحّة سلب اللفظ- ولى چون مى‌دانسته است كه لفظ مطرح نيست، اضافه كرده است:- بمعناه المعلوم المرتكز إجمالًا عن معنىً- معنايى كه موضوع قرار مى‌گيرد- تكون علامة كونه حقيقة فيه.[1]ايشان كه مى‌فرمايد: عدم صحّة سلب اللفظ بمعناه، يعنى چه؟ آيا لفظ و معنا را اراده كرده است؟ گفتيم اين غير قابل تصوّر است كه كسى لفظ را حمل بر معنا كند. و اگر مى‌خواهد پاى معنا را به‌ميان كشيده و لفظ را ناديده بگيرد، چرا مى‌گويد: عدم صحّة سلب اللفظ بمعناه المعلوم؟ بنابراين، تعبير مرحوم آخوند، اشكال را برطرف نمى‌كند. بعضى احتمال داده‌اند كه ايشان مى‌خواهد بفرمايد: لفظ، فانى در معناست. لفظ،

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 28


صفحه 508

چهره معناست بنابراين مى‌توان در اينجا (مسأله عدم صحّت سلب و صحّت حمل) لفظ را با اين چهره مطرح كرد. مى‌گوييم: اين‌ها مشكل را حل نمى‌كند، براى ما روشن كنيد محمول چيست؟ لفظ است يا معنا يا هر دو؟ اگر محمول، لفظ يا لفظ و معنا باشد اشكال دارد و اگر معناى تنها باشد ديگر نيازى به تشكيل قضيّه و استفاده از عدم صحّت سلب نيست. در نتيجه، اشكال دورى كه بر صحّت حمل و عدم صحّت سلب وارد شد با جواب علم تفصيلى و اجمالى قابل حلّ نيست. بله جواب ديگرى كه براى دور داده شد مى‌تواند اشكال دور را برطرف كند و آن جواب اين بود كه عدم صحّت سلب نزد عالم به وضع، علامت حقيقت باشد نزد كسى كه جاهل به وضع است.

كلام محقّق عراقى رحمه الله در ارتباط با «عدم صحّت سلب»

محقّق عراقى رحمه الله پس از آنكه «عدم صحّت سلب» را به عنوان يكى از علائم حقيقت پذيرفته، فرموده است: در بعضى از موارد، نمى‌توان از راه «عدم صحّت سلب»، مطلبى را به دست آورد و آن در جايى است كه معنايى را كه موضوع قرار مى‌دهيم، معنايى مركّب، و محمول، معنايى بسيط باشد. به عبارت ديگر: گاهى موضوع و محمول، هر دو بسيطند مثل اينكه «بشر» را موضوع و «انسان» را محمول قرار دهيم.

اينجا قضيّه‌اى كه تشكيل مى‌شود مى‌تواند ما را راهنمايى كند كه بشر همان انسان است. ولى اگر موضوع قضيّه ما مركّب، و محمول، بسيط باشد، مثل قضيّه «الحيوان الناطق انسان»، از راه اين حمل نمى‌توان پى برد كه حيوان ناطق معناى انسان است. ايشان مى‌فرمايد: البته ما در صحّت قضيّه «الحيوان الناطق إنسان»- به حمل اوّلى ذاتى- مناقشه‌اى نداريم بلكه مى‌خواهيم بگوييم: از راه اين حمل اوّلى ذاتى نمى‌توان به دست آورد كه حيوان ناطق معناى انسان است زيرا انسان داراى يك معناى بسيطى است كه با شنيدن لفظ «انسان»، همان معناى بسيط به ذهن ما مى‌آيد.

آن‌وقت شما چگونه مى‌خواهيد اين معناى بسيط را- با تشكيل قضيّه حمليّه- به‌


صفحه 509

معناى مركّب تبديل كنيد؟ به عبارت ديگر: صحّت حمل، مى‌خواهد اين مطلب را برساند كه معناى انسان اين معناى مركّب است درحالى‌كه ما مى‌دانيم معناى انسان، مركّب نيست بلكه بسيط است، لذا بايد اين‌گونه قضايا را از محدوده صحّت حمل خارج كرده و بگوييم: در اينجا صحّت حمل نمى‌تواند كاشفيت از معناى حقيقى داشته باشد.

ولى در مواردى كه موضوع و محمول، بسيطند مى‌توان از راه صحّت حمل، معناى حقيقى را به دست آورد.[1]بررسى كلام محقّق عراقى رحمه الله‌ اوّلًا: بر اساس اشكالى كه در رابطه با صحّت حمل مطرح كرديم، مسأله صحّت حمل به‌طور كلّى زير سؤال مى‌رود، زيرا قبل از تشكيل قضيّه حمليّه، بايد معناى حقيقى به‌صورت علم تفصيلى براى ما روشن باشد و در صورتى كه روشن نباشد نمى‌توانيم قضيّه حمليّه تشكيل دهيم. و اگر هم معنا روشن باشد نيازى به تشكيل قضيّه حمليّه نداريم. ثانياً: برفرض كه از اين اشكال صرف‌نظر كنيم و صحّت حمل را به عنوان علامتى براى حقيقت بپذيريم ولى استثنايى كه محقّق عراقى رحمه الله مطرح كرد مورد قبول ما نيست، زيرا وقتى ما قضيّه حمليّه «الحيوان الناطق إنسان» را- براى كشف معناى حقيقى انسان- تشكيل داديم، به اين نكته توجّه داريم كه انسان داراى يك معناى بسيط است و موضوع قضيّه ما مركّب است و مركّب- با وصف تركّبش- نمى‌تواند با معنايى بسيط، اتّحاد داشته باشد. ولى ما از اين قضيّه حمليّه به دست مى‌آوريم كه انسان داراى يك معناى بسيط است كه اگر ما آن معناى بسيط را تجزيه و تحليل عقلى بنماييم و جنس و فصل آن را مشخّص كنيم، جنس آن عبارت از حيوان و فصل آن عبارت از ناطق خواهد بود. قضيّه حمليّه به ما نشان مى‌دهد كه حيوان ناطق، تجزيه‌

[1]- نهاية الأفكار، ج 1، ص 67 و 68


صفحه 510

شده معناى بسيط انسان است. و با همين مسئله، معناى حقيقى براى ما روشن مى‌شود معناى حقيقى آن معنايى است كه هنگام تجزيه و تحليل عقلى، جنس آن به حيوان و فصل آن به ناطق رجوع مى‌كند. بنابراين، عدم وجود اتّحاد بين معناى بسيط و معناى مركّب، مانع از صحّت حمل نيست. يعنى درحقيقت، وقتى ما «الحيوان الناطق» را موضوع قرار مى‌دهيم، وصف تركّب را از آن جدا مى‌كنيم و اگر چنين كارى را انجام ندهيم، نمى‌توانيم قضيّه حمليّه تشكيل دهيم زيرا در چنين صورتى، حمل، صحيح نخواهد بود. و ما بايد صحّت حمل را درست كنيم تا بتوانم از آن به عنوان يك علامت، استفاده كنيم. بنابراين، كلام محقّق عراقى رحمه الله قابل قبول نيست و ما اگر از اشكال قبلى صرف‌نظر كنيم مى‌توانيم صحّت حمل را به عنوان علامتى براى حقيقت بپذيريم.

راه سوّم براى شناخت معناى حقيقى اطّراد

آخرين علامتى كه در رابطه با حقيقت و مجاز ذكر شده، اطّراد است. اطّراد، علامت حقيقت و عدم اطّراد، علامت مجاز است. تعريف اطّراد: مرحوم آخوند- با اينكه مسأله تبادر و عدم صحّت سلب را تعريف كرد- تعريفى براى اطّراد ذكر نكرده است بلكه فقط فرموده است: اطّراد، علامت حقيقت و عدم اطّراد علامت مجاز است.[1]براى اطّراد، تعاريف مختلفى مطرح شده است ولى به‌نظر مى‌رسد بهترين تعريف، تعريف محقّق اصفهانى رحمه الله در حاشيه بر كفايه است. ايشان هم اطّراد را معنا كرده و هم آن را به عنوان علامتى براى حقيقت پذيرفته است.

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 28


صفحه 511

كلام محقّق اصفهانى رحمه الله در مورد اطّراد

فرض كنيد لفظى داريد به نام «رجل» و اجمالًا يك معنايى هم براى آن مى‌شناسيد ولى نمى‌دانيد آيا اين معنا، معناى حقيقى «رجل» است يا معناى مجازى آن؟ حال اين رجل را- كه به عنوان يك نكره يا مطلق مطرح است- بر «زيد»، اطلاق مى‌كنيم،[1]مى‌بينيم اين اطلاق، صحيح است. سپس به سراغ علّت آن مى‌رويم، مى‌بينيم اطلاق «رجل» بر «زيد»- به عنوان اينكه در «زيد»، خصوصيت رجوليّت وجود دارد- صحيح است. سپس اين علت را به موارد ديگر سرايت مى‌دهيم، مثلًا مى‌بينيم در «عَمرو» هم خصوصيت رجوليّت وجود دارد پس اطلاق «رجل» بر «عَمرو» هم صحيح است، و همچنين نسبت به ساير افراد رجل كه داراى اين خصوصيت مى‌باشند، ملاحظه مى‌كنيم اطلاق، صحيح است و ما نمى‌توانيم موردى را پيدا كنيم كه داراى خصوصيت رجوليّت باشد ولى اطلاق «رجل» برآن صحيح نباشد. محقّق اصفهانى رحمه الله سپس مى‌فرمايد: از اينجا كشف مى‌كنيم كه آن معنايى كه بر تمام افراد، انطباق پيدا مى‌كند- به علّت اينكه داراى خصوصيّت رجوليّت مى‌باشند- بايد معناى حقيقى «رجل» باشد. قبل از اينكه اين كار را شروع كنيم ترديد داشتيم كه اين معنا، معناى حقيقى است يا معناى مجازى؟ ولى بعد از آنكه اطّراد- يعنى شيوع و سريان در تمام افراد- را ملاحظه كرديم و ديديم حتّى يك مورد هم به عنوان استثناء وجود ندارد- كه داراى خصوصيت رجوليّت باشد ولى عنوان «رجل» برآن اطلاق نشود- كشف مى‌كنيم كه اين معنا، معناى حقيقى رجل است. حال به سراغ مجاز

[1]- بايد توجّه داشت كه در اينجا، وقتى مى‌خواهيم «رجل» را بر «زيد» اطلاق كنيم، خصوصيات موجود در «زيد» را كنار مى‌زنيم زيرا ما گفتيم: «حتى در مثل انسان كه معناى حقيقى آن روشن است اگر انسان را بر «زيد»- با تمام خصوصياتش- اطلاق كرديم اين استعمال، مجازى خواهد بود».