حقيقت باقى نمىماند بلكه لفظْ مجمل مىگردد. اين بعض مىگويد: در ما نحن فيه هم مسئله به همين نحو است، زيرا كسانى كه حقيقت شرعيه را انكار مىكنند، نمىتوانند مجاز مشهور را انكار كنند. كثرت استعمال اين الفاظ در معانى جديد- به حدّى كه عنوان مجاز مشهور پيدا شود- جاى ترديد نيست. بنابراين اگر كسى حقيقت شرعيه را انكار كرد، ملزم نيست كه «صلِّ عند رؤية الهلال» را بر معناى حقيقى اوّل حمل كند، بلكه با توجّه به اينكه معناى جديد بهعنوان مجاز مشهور مطرح است، و مجاز مشهور هم در رديف معناى حقيقى است، لفظْ داراى اجمال شده و بر هيچيك از دو معنا- يعنى معناى حقيقى و معناى جديد- حمل نمىشود.[1]
نظريه سوّم (نظريه مرحوم نائينى)
محقّق نائينى رحمه الله وجود ثمره عملى بر بحث حقيقت شرعيه را بهطور كلّى انكار كرده و فرموده است: در كتاب و سنّت، حتّى به يك مورد هم برخورد نكردهايم كه اين الفاظْ استعمال شده باشند و ما در معناى آنها، مردّد شده باشيم. مرحوم نائينى سپس مىفرمايد: اين مطلب را بهعنوان مقدّمه مىگوييم كه: مرحوم آخوند، در ذيل بحث حقيقت شرعيه فرمود: اگر كسى حقيقت شرعيه را انكار كند، حقيقت متشرّعه را نمىتواند انكار كند يعنى مسلمانان وقتى اين الفاظ را به كار مىبردند همين معانى جديد را- بدون قرينه- اراده مىكردند و غير مسلمانان نيز در اين امر از مسلمانان تبعيّت مىكردند. آيا وقتى مثلًا بيست سال از ظهور اسلام گذشت، باز هم مىتوان گفت: به كار بردن لفظ صلاة در بين مسلمانان و اراده معناى جديد، نياز به قرينه دارد؟ ما الآن مشاهده
[1]- اين قول در كتاب محاضرات به عنوان «قيل» مطرح شده است. رجوع شود به محاضرات في أصول الفقه، ج 1، ص 125
مىكنيم پس از گذشت چند سال از انقلاب اسلامى، اصطلاحاتى كه در اين انقلاب بهوجود آمده، بدون هيچ قرينهاى بر معناى مورد نظر دلالت مىكند. طبيعى است كه وقتى يك تحوّل و دگرگونى بهوجود آيد و افراد زيادى از آن تبعيّت كنند، الفاظى كه در معانى جديد استعمال مىشوند بهگونهاى است كه پس از چند سال استعمال، در دلالتشان بر معانى جديد نيازى به قرينه ندارند. خصوصاً الفاظى كه در ارتباط با مسائل مورد ابتلاى همه- مثل صلاة و صوم و حج و ...- است. بنابراين، اگرچه ما حقيقت شرعيه را انكار كنيم ولى اين معنا را نمىتوان منكر شد كه حقيقت متشرّعه، در اواخر زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله ثابت شده و بدون ترديد در آن زمان مسلمانان اين الفاظ را بدون قرينه در معانى جديد استعمال مىكردهاند. روشن است كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز مسلمانان اين الفاظ را در معانى جديد استعمال مىكردهاند. در زمان امير المؤمنين عليه السلام نيز بههمينصورت بوده است زيرا آن حضرت نيز از دايره متشرّعه بيرون نبوده بلكه در رأس متشرّعه مىباشد. ساير ائمّه عليهم السلام نيز بههمينصورت بودهاند. در نتيجه، اگر ما جمله «صلِّ عند رؤية الهلال» را در كلام امام صادق عليه السلام مشاهده كنيم، نبايد ترديدى داشته باشيم كه مراد از «صلِّ»، همين معناى مستحدث است. بنابراين، تمام الفاظى كه در كلمات ائمّه عليهم السلام- از زمان امير المؤمنين عليه السلام تا حضرت ولى عصر عليه السلام- به كار برده شده، مثل استعمالات ساير متشرّعه است و همان گونه كه مردم عادى، «صلاة» را در معناى جديد استعمال مىكردند ائمّه عليهم السلام نيز با همين الفاظ با مردم صحبت مىكردند. در نتيجه، بنا بر قول به حقيقت متشرّعه- كه قابل انكار نيست- معناى اينگونه الفاظ، در تمام احاديث ائمّه عليهم السلام روشن و واضح است، و اكثريت روايات ما- حدود نود و پنج درصد- را روايات ائمّه عليهم السلام تشكيل مىدهند. در اينجا دو دسته روايت باقى مىماند: 1- رواياتى كه از طريق ائمّه عليهم السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است. 2- رواياتى كه از غير طريق ائمّه عليهم السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده و راوى آنها نيز موثّق
است. ايشان مىفرمايد: الفاظ كتاب و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله- در اكثر موارد- از طريق ائمّه عليهم السلام به ما رسيده است. در روايات متعدّدى مشاهده مىكنيم كه مثلًا فرموده: قال الصّادق عليه السلام:
«قال النّبي صلى الله عليه و آله: ...»، در اين موارد وقتى امام صادق عليه السلام روايتى از حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه در آن مثلًا لفظ صلاة به كار برده شده است، چون ناقل، امام صادق عليه السلام است و امام صادق عليه السلام از متشرّعه مىباشد و اين الفاظ در لسان متشرّعه حقيقت در معناى جديد است، ما نيز بايد اين الفاظ را بر معناى جديد حمل كنيم و بگوييم: اگر امام صادق عليه السلام از حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله جمله «صلِّ عند رؤية الهلال» را نقل فرمود مثل اين است كه خود امام صادق عليه السلام فرموده باشد: «صلِّ عند رؤية الهلال». و ترديدى نيست كه اگر اين جمله از شخص امام صادق عليه السلام صادر مىشد، بر معناى جديد حمل مىشد.
امّا آن دسته از روايات نبوى كه از غير طريق ائمّه عليهم السلام به ما رسيده و راوى آنها مورد وثوق است، ما حتّى يك روايت از اين قبيل پيدا نكرديم كه مرادش روشن نباشد بلكه هرچه هست مرادش واضح و روشن است. بنابراين، بر بحث حقيقت شرعيه، ثمرهاى مترتب نيست و حتى يك مورد نمىتوان پيدا كرد كه بهعنوان ثمره اين بحث مطرح باشد.[1]كلام محقّق نائينى رحمه الله مورد قبول و تأييد شاگرد ايشان آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» نيز قرار گرفته است.[2]ذكر اين نكته لازم است كه اگر كلام اين دو بزرگوار را بپذيريم، بحث حقيقت شرعيه همانند شير بدون سر و دُم خواهد شد زيرا با نكات سهگانهاى كه در ابتداى بحث مطرح كرديم به ضميمه اينكه ثمرهاى عملى بر اين بحث مترتّب نيست، بحث حقيقت شرعيه، بحث مهمّى نخواهد بود.
[1]- أجود التقريرات، ج 1، ص 33 و 34
[2]- محاضرات في أُصول الفقه، ج 1، ص 125 و 126
بررسى كلام محقّق نائينى رحمه الله: در ارتباط با كلام ايشان، اشكالاتى مطرح است: اشكال اوّل: ايشان فرمودند: «الفاظ كتاب و سنّت- در اكثر موارد- از طريق ائمّه عليهم السلام به ما رسيده است». اين كلام ايشان داراى اشكال است، زيرا مسأله كتاب، چيزى نيست كه ارتباطى به نقل ائمّه عليهم السلام داشته باشد. كتاب، داراى دو حيثيت است: يكى الفاظ آن و ديگرى معانى الفاظ. در رابطه با معانى الفاظ قرآن، اگر بيانى از ائمّه عليهم السلام نرسيده باشد، ظواهر الفاظ قرآن- مانند ساير ظواهر- حجّت است و اگر بيانى از ائمّه عليهم السلام وجود داشته باشد، بدون ترديد، آن بيان بهعنوان مرجع براى ما خواهد بود هرچند بر خلاف ظاهر كتاب باشد.
بيان ائمّه عليهم السلام به منزله قرينه است. ائمّه عليهم السلام بهعنوان مفسّر و مبيّن قرآن مىباشند و كسى نمىتواند در تفسير قرآن خودش را بىنياز از مراجعه به ائمّه عليهم السلام بداند. تفسيرى كه بدون مراجعه به ائمّه عليهم السلام باشد، تفسير قرآن نخواهد بود. امّا در ارتباط با الفاظ قرآن، كه آيا فلان لفظ، جزء قرآن است يا نه؟ اين ديگر بستگى به تأييد امام معصوم عليه السلام ندارد. بلكه راه منحصربهفرد آن عبارت از تواتر است.
در مباحث علوم قرآن ثابت شده است كه قرآن، بهعنوان اساس اسلام و بهعنوان معجزه جاودان آن مطرح است و چنين چيزى با خبر واحد ثابت نمىشود اگرچه خبر واحد در عالىترين درجه صحّت باشد. بلكه راه منحصربهفرد آن، تواتر است. بنابراين، الفاظ كتاب ارتباطى به ائمّه عليهم السلام ندارد و ائمّه عليهم السلام- در ارتباط با الفاظ كتاب- مثل ساير مسلمانان مىباشند. اين مطلب، علاوه بر اينكه مورد اتفاق شيعه و سنّى است، بهعنوان اصل مسلّمى بين مسلمانان مطرح است و در موارد اختلاف، به اين اصل مراجعه مىكنند. مثلًا مالكيّه و جماعتى ديگر، معتقدند: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) در آغاز سورهها، جزء قرآن نيست و قرآنيت آنها به تواتر ثابت نشده است و ديگران در مقام جواب گفتهاند:
وجود (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) در اوّل سورهها، به تواتر ثابت شده است، زيرا مسلمانان مقيّد بودند كه در قرآنهاى خود، چيزى غير از قرآن داخل نكنند تا جايى كه اسم سورهها را هم نمىنوشتند، زيرا اسم سورهها جزء قرآن نيست. ولى با وجود اين، مشاهده مىكنيم كه در جميع قرآنهايى كه از صدر اسلام تا كنون نوشته شده است، (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) در اوّل سورهها ثبت شده است و اين دليل بر تواتر بسم اللَّه در رابطه با قرآن است.[1]ملاحظه مىشود كه اين استدلال و جواب، هر دو مبتنى بر يك اصل مسلّم مىباشند و آن اصل اين است كه راه ثبوت قرآنيت قرآن مسأله تواتر است. نمونه ديگر اين است كه سيوطى در كتاب اتقان، از فخر رازى نقل مىكند كه در بعضى از كتب قديمى نقل شده كه ابن مسعود معتقد بوده «فاتحةالكتاب» و «معوّذتين» جزء قرآن نيست. ايشان (فخر رازى) اين مطلب را استبعاد كرده، مىگويد: چگونه مىتوان چنين حرفى زد؟ آيا ابن مسعود مىخواهد بگويد: اين چيز با اينكه متواتر است، مورد قبول نيست؟ روشن است كه نمىخواهد چنين حرفى بزند، زيرا اين حرف، موجب كفر است. آيا مىخواهد بگويد: در قرآنيت قرآن، تواتر لازم نيست؟ چه كسى مىتواند نياز قرآن به تواتر را انكار كند؟ انكار تواتر، مستلزم تزلزل اصل قرآن است. لذا (فخر رازى) مىگويد: بهتر اين است كه يا كلام ابن مسعود را توجيه كنيم و يا بگوييم:
نسبتى كه به ايشان داده شده، صحيح نيست.[2]
چرا اثبات قرآنيت قرآن، نياز به تواتر دارد؟
آيا به جهت استناد كلام به خداوند است؟ يعنى گفته شود: «اسناد كلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و امام عليه السلام نياز به تواتر ندارد بلكه همين مقدار كه سندْ صحيح باشد كافى
[1]- رجوع شود به: البيان في تفسير القرآن، ص 432- 448
[2]- الإتقان في علوم القرآن، ج 1، ص 104 و 105
است. ولى اسناد آن به خداوند نياز به تواتر دارد». خير، دليل نياز به تواتر، اين نيست، زيرا احاديث قدسى هم به خداوند نسبت داده مىشود ولى تواتر در آنها دخالت ندارد.
بلكه دليل نياز به تواتر، عبارت از خصوصيتى است كه در نفس قرآن وجود دارد. قرآن، از زمانى كه نازل شد در مقام تحدّى و اعجاز برآمد، آنهم در جوّى كه فصاحت و بلاغت به عالىترين درجه خود رسيده بود و از طرفى قرآن، تنها معجزهاى است كه اساس اسلام- تا روز قيامت- برآن تكيه دارد. قرآن كتابى است كه ادّعا دارد مىخواهد جميع جوامع بشرى را- تا قيامت- از تاريكىها و انحرافات و ضلالتها نجات دهد. كتابى كه داراى چنين خصوصيتى است، مثل حديث امام صادق عليه السلام- بر حلّيت يا حرمت چيزى- نخواهد بود. چنين كتابى، انگيزه زيادى براى نقل دارد. قرآن بهعنوان كتاب احكام نيست. احكام، بخشى از قرآن است. قرآن براى بيان مجموعه چيزهايى كه در كمال سعادت انسانها- تا روز قيامت- نقش دارد، نازل شده است.
يك چنين كتابى با قول يك نفر- بدون اينكه ديگران خبر داشته باشند- كه بگويد:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مثلًا فرمود: «فلان آيه اينگونه است» ثابت نمىشود. مسأله قرآن، بهصورت شگفتانگيزى مطرح بوده و مسلمانان- با توجه به هدايتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و درنظر گرفتن آينده اسلام- از همان اوّل، اهتمام زيادى به امر قرآن داشتند. حال اگر دينى بهعنوان خاتم اديان مطرح بوده و تنها پشتوانه آن قرآن باشد آيا مىتوان باور كرد كه اين پشتوانه نيازى به تواتر ندارد؟ در مورد ساير معجزات حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله خبر واحد صحيح را نيز مىپذيريم زيرا آنها بهعنوان پشتوانه دين مطرح نيستند و دليلى بر لزوم تواتر در آنها نداريم. اهمّيت قرآن به حدّى است كه خداوند متعال، خود متصدّى حفظ قرآن شده و مىفرمايد: (إنا نحنُ نَزَّلْنا الذّكرَ و إنّا له لَحافِظونَ)[1]و اين نيست مگر به جهت اينكه قرآن بهعنوان اساس و پشتوانه اسلام- تا روز قيامت- مطرح است.
[1]- الحجر: 9
از اين گذشته، مسأله قرآن مورد اهتمام غير مسلمانان نيز بوده است، زيرا- همان گونه كه گفتيم- قرآن از روز اوّل، تمام بشريّت بلكه جنّ و انس را به «تحدّى» و «مقابله به مثل» دعوت كرد. پيامبرى كه استاد و مكتب نديده و نزد كسى درس نخوانده و امّى است، در مقابل كسانى قرار گرفته كه در زمان خود در عالىترين درجه فصاحت و بلاغت قرار داشتند و مىفرمايد: (وَ إن كُنتُم في ريبٍ ممّا نزّلنا على عبدنا فأتُوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون اللَّه إنْ كنتم صادقين)[1]حتى كوچكترين سوره قرآن- يعنى سوره كوثر- نيز به معرض تحدّى قرار داده شد و رگ غيرت بزرگان فصاحت و بلاغت را به جوش آورد، بههمينجهت، همه آنان در مقام مقابله برآمدند، ولى چيزى جز شكست و رسوايى عايد آنان نشد. روشن است كه اينان زمانى مىتوانند در مقام مقابله برآيند كه با آيات قرآن و سورههاى آن آشنا باشند، سپس فكر كنند كه چگونه مىتوانند همانند آن را بياورند؟ لذا هر آيه و سورهاى كه نازل مىشد، موافق و مخالف بهسوى آن مىشتافتند تا از يكديگر سبقت بگيرند. بلكه سبقت مخالفين بيشتر بوده است زيرا آنان مىخواستند ببينند آيا مىشود با قرآن معارضه كرد؟ بديهى است كتابى با اين خصوصيات و شرايط چيزى نيست كه با خبر واحد- هرچند مثل خبر زراره- قرآنيت آن ثابت شود. بههمينجهت، قرآن در اواخر عمر حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يك چيز روشن و مضبوط و مشخص بوده است.
مسأله جمع قرآن بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
اينكه بعضى از مفسّرين عقيده دارند: جمع قرآن، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده است از اشتباهات بزرگ آنان است. قرآن، بهعنوان كتاب مطرح است. اگر كسى مشغول نوشتن كتابى باشد و از او سؤال كنيم: آيا كتابت را نوشتهاى؟ و او جواب داد: خير، فعلًا تعدادى يادداشت نوشتهام كه بايد تنظيم شود و بهصورت كتاب درآيد. در اينجا گفته نمىشود:
اين شخص، كتاب را نوشته است. ولى قرآن- در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله- به عنوان يك
[1]- البقرة: 23
كتاب مطرح بوده نه بهعنوان تعدادى آيه، كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بحث شود اين آيات مربوط به كدام سوره است و چند سوره وجود دارد و ... همه اينها در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است. حتّى گاهى جبرئيل آيهاى مىآورد و مىگفت: اين آيه را در فلان محلّ از فلان سوره قرار بده. اين نشان مىدهد كه پرونده سورههاى قرآن در زمان حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله كاملًا مشخص و معيّن بوده است. اگر آيهاى مدنى در سورهاى مكّى ثبت مىشد، طبق دستور الهى بود و تمام اين مسائل در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام گرفته است. يعنى جمع قرآن- به معناى تأليف قرآن و ترتيب كتاب و تنظيم آن- در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله و در رابطه با وحى بوده است. بلى، بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله سه جمع ديگر در رابطه با قرآن مطرح است: جمع امير المؤمنين عليه السلام، جمع ابو بكر، جمع عثمان. ولى اين جمعها هم با جمع زمان حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله تفاوت دارند و هم خودشان با يكديگر تفاوت دارند. جمع زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين صورت بود كه در زمان آن حضرت، آيات و سورههاى قرآن تنظيم شده و مشخّص گرديده كه مثلًا فلان سوره چند آيه دارد و فلان آيه جزء كدام سوره است. و قرآن بهصورت كتاب، تأليف گرديد. امّا جمعى كه به امير المؤمنين عليه السلام نسبت داده شده- و روايات زيادى هم در اين ارتباط وجود دارد[1]- عبارت از اين بود كه على عليه السلام علاوه بر اينكه آيات و سور را بهطور منظّم نوشته است، تفسير آيات، شأن نزول آنها و مطالب ديگرى در رابطه با آيات نوشته است. اين كار را عدّه ديگرى نيز انجام دادند، مثلًا ابن مسعود در رابطه با رُبع قرآن و بعضى از مفسّران ديگر تا حدود ثلث قرآن را به اين صورت نوشتهاند و تنها كسى كه همه قرآن را با همه خصوصيات مربوط به آن ثبت كرده، امير المؤمنين عليه السلام مىباشد. بنابراين وقتى گفته مىشود: «امير المؤمنين عليه السلام جامع قرآن است» به اين معنا نيست كه حضرت فرموده باشد: «فلان آيه از اين سوره و فلان آيه از آن سوره است» يا
[1]- رجوع شود به: بحارالأنوار، ج 92، ص 40- 77 (باب ما جاء فى كيفية جمع القرآن).