مىكند. ولى در زمان واحد بگويد: «من دو علم نسبت به اين قضيّه دارم» اين غير متصوّر است. در ارتباط با لحاظ و حضور عند النفس نيز همينطور است. شىء، يا حاضر عند النفس است يا نيست. ولى اين كه بخواهد دو حضور داشته باشد، امر غير معقولى است. بنابراين، علت اين كه ما در جواب به مرحوم آخوند روى منع صغرى تكيه كرديم اين است كه اگر صغرى را بپذيريم ديگر نمىتوانيم در كبرى مناقشه كنيم. تعدّد لحاظ در آن واحد نسبت به يك شىء، غير معقول است.
نظريه مرحوم محقّق نائينى
محقّق نائينى رحمه الله، همانند استاد خود (مرحوم آخوند) معتقد است كه استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا استحاله دارد با اين تفاوت كه مرحوم آخوند، مسئله استحاله را از راه لفظ مطرح كرده است[1]ولى مرحوم نائينى استحاله را در ارتباط با معنا دانسته است و كارى به لفظ ندارد. ايشان مىفرمايد: در مسأله استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا، بدون ترديد، معنا متعدّد است و محلّ نزاع در جايى است كه به معناى اوّل آن يك لحاظ استقلالى كامل تعلّق گرفته باشد كه گويا لفظْ فقط در اين معنا استعمال شده است و يك لحاظ استقلالى هم به معناى دوّم تعلّق گرفته باشد بهگونهاى كه گويا لفظْ فقط در آن معنا استعمال شده است. در نتيجه وقتى معنا متعدد شد، لحاظِ در ارتباط با معنا نيز متعدّد خواهد شد. «عين باكيه» غير از «عين جاريه» است پس لحاظ «عين
[1]- مطرح كردن مسأله استحاله از راه لفظ يا از اين باب بود كه ايشان لفظ را فانى در معنا مىدانست و ماهيت استعمال را فناء لفظ در معنا مىدانست- كه در احتمال اوّل مطرح بود- و يا از اين باب كه لفظ بايد لحاظ شود و اين خود نيز به دو صورت بود: الف: مسأله تبعى بودن لحاظ لفظ و تعدّد آن، همان گونه كه در احتمال دوّم مطرح شد. ب: مسأله تعدّد لحاظ- با قطعنظر از تبعيت و اصالت آن- كه لازمه استعمال بود و تعدّد لحاظ هم مستحيل است. همان گونه كه در احتمال سوّم مطرح شد.
باكيه» نيز غير از لحاظ «عين جاريه» است. محقّق نائينى رحمه الله سپس مىفرمايد: بديهى است كه بين اين دو معنا هيچگونه تقدّم و تأخّر زمانى يا تقدّم و تأخّر رتبى وجود ندارد و اين كه ما به «معناى اوّل» و «معناى دوّم» تعبير مىكنيم از روى مسامحه است و به اين معنا نيست كه بين دو معنا، «اوّليت» و «ثانويّت» وجود داشته و يكى مقدّم بر ديگرى است. اصولًا وجهى ندارد كه يكى از دو معنا تقدّم زمانى يا تقدّم رتبى بر معناى ديگر داشته باشد مگر اين كه يكى سبب و ديگرى مسبّب باشد، يكى علت و ديگرى معلول باشد كه رتبه علّت، مقدّم بر رتبه معلول است. در نتيجه «عين باكيه» و «عين جاريه» در ارتباط با متكلّم، در يك صف و در عرض هم قرار گرفتهاند و هيچگونه تقدّم و تأخّرى بين آن دو وجود ندارد و اگر دو چيز در عرض هم و در يك صف قرار گرفتند و هيچگونه تقدّم و تأخّرى بين آن دو وجود نداشت، لازمه اين معنا اين است كه نفس انسانى- كه لحاظ در رابطه با نفس است- در آنِ واحد داراى دو لحاظ باشد، يعنى هم معناى «عين باكيه» ملحوظ براى نفس باشد و هم معناى «عين جاريه» ملحوظ براى نفس باشد. البته اگر تقدّم و تأخّر زمانى در كار باشد- هرچند براى يك لحظه- مانعى ندارد كه در يك آن، عين باكيه، ملحوظ نفس باشد و در آنِ ديگر، عين جاريه. ولى فرض اين است كه بين اين دو معنا، هيچ تقدّم و تأخّرى- حتّى براى يك لحظه- نداريم. اين دو شىء، با فرض اينكه دو شىء هستند- نه اينكه دو شىء را يك شىء كرده باشيم، چون نه قدر جامعى در كار بود و نه عنوان انتزاعى، بلكه حيثيت تعدّد معنا بايد محفوظ بماند- نفس مىخواهد در آنِ واحد، دو لحاظ نسبت به اين دو معنا داشته باشد، و به عبارت ديگر:
نفس، در آنِ واحد مىخواهد دو عمل انجام دهد و اين مستحيل است. نفس چگونه مىتواند در آنِ واحد، دو لحاظ- يعنى دو احضار معنا- نزد خود داشته باشد بدون اين كه اين دو لحاظ، تقدّم و تأخّرى داشته باشند؟ چنين چيزى داراى استحاله است.[1]
[1]- أجود التقريرات، ج 1، ص 51
بررسى كلام محقّق نائينى رحمه الله در مقام جواب از ايشان بايد گفته شود: نفس انسانى از عالم مادّه نيست و مربوط به جهان تجرّد است و شما مسأله نفس انسانى را با عالم مادّه داراى يك حكم ندانيد.
مادّه، مشتمل بر محدوديت است و همين محدوديت، براى آن تضييق به وجود آورده است. جسم واحد نمىتواند در آنِ واحد، هم معروضِ عرضِ بياض و هم معروض عرض سواد باشد. ولى اين از آثار جسم است. مادّى بودن، يك چنين اقتضايى دارد.
مادّى بودن، اين محدوديت را بهوجود آورده است. ولى مسأله نفس را ما نمىتوانيم با مسأله ماديّت مقايسه كنيم. نفس انسانى مجرّد است و بههمينجهت از توسعه و گستردگى برخوردار است و محدوديتهاى مطرح شده در امور مادّى، اصلًا در ارتباط با نفس مطرح نيست. حال چرا اينطور است؟ اينجا ما مىتوانيم جوابهايى ذكر كنيم ولى به اين صورت كه اگر اوّلى را قبول نكرديد، دوّمى را بايد قبول كنيد و اگر آن را نپذيرفتيد، سوّمى را و در غير اين صورت جواب قاطع ديگرى كه قابل مناقشه نباشد براى شما مطرح خواهيم كرد: جواب اوّل: اين دليل، يك مسأله وجدانى است و آن اين است كه اعمالى كه از اعضاء و جوارح انسان صادر مىشود- مثل ديدن و شنيدن و ...- فعل نفس است. يكى از چيزهايى كه حضرت امام خمينى «دام ظلّه» براى تقريب مسأله «امر بين الأمرين» ذكر مىكند مسأله «افعال نفس» است. «ديدن» كه از انسان صادر مىشود، هم ممكن است به خود انسان نسبت داده شود و هم به چشم او، ولى آيا اين دو نوع استعمالى كه مطرح است به چه صورت است؟ آيا يكى بهصورت حقيقت و ديگرى بهصورت مجاز است يا هر دو حقيقت است؟ بدون ترديد نسبت «ديدن» به شخص، يك اسناد مجازى نيست تا نياز به قرينه داشته باشد، درعينحال نسبت «ديدن» به چشم هم اسناد حقيقى است و نيازى به قرينه ندارد. مسأله «امر بين الأمرين» هم از اينجا حلّ
مىشود كه با وجود اين كه فعل، واحد است، هم مىتوان آن را به شخص نسبت داد و هم به خداوند متعال. در آيه شريفه (و لكنّ اللَّه رمى)[1]خداوند «رمى» را به خودش نسبت مىدهد. حال بحث اين است كه آيا وقتى «رؤيت» هم به نفس انسان نسبت داده مىشود و هم به چشم، آيا وجداناً انسان در آنِ واحد نمىتواند دو نفر را ببيند؟ آيا نمىتواند دو چيز را ببيند؟ اگر شما گفتيد: «من در كوچه دو نفر را ديدم كه مشغول قدم زدن بودند» آيا حتماً بايد يك تقدّم و تأخّرى در كار باشد؟ خير، با وجود اين كه «رؤيت» يكى است ولى «مرئى» تعدد دارد. نفس انسانى بهواسطه سعه و تجرّدى كه داراست، در آنِ واحد مىتواند دو نفر را ببيند، بلكه مىتواند بيش از دو نفر را هم ببيند. اينطور نيست كه گفته شود: «حالا كه دو نفرند بايد دو رؤيت در كار باشد، چون معنا ندارد دو رؤيت در يك زمان واقع شود بلكه بايد تقدّم و تأخّرى در كار باشد» وجداناً مسئله اينطور نيست. رؤيت با اين كه عمل نفس است و با اين كه «مرئى» متعدّد است و لازمه آن اين است كه رؤيت هم متعدّد باشد ولى با ملاحظه سعهاى كه در نفس وجود دارد، اين معنا در آنِ واحد در نفس تحقّق پيدا مىكند.[2]جواب دوّم: انسان ممكن است در آنِ واحد يك چيز را ببيند و صدايى را هم بشنود يعنى هم از چشم استفاده كند و هم از گوش. و يا مثلًا ممكن است در عين اين كه چيزى را لمس مىكند بهوسيله قوه سامعه هم چيزى را بشنود، روشن است كه شنيدن، ديدن، لمس و ... فعل نفس مىباشند و براى نفس ممكن است كه در آنِ واحد هم شنيدن را انجام دهد و هم ديدن را، يا هم ديدن را انجام دهد هم لمس كردن را.
بههمينجهت شما اين گونه افعال را به نفس نسبت داده و مىگوييد: ديدم، شنيدم، لمس كردم و اين اسناد، بدون ترديد اسناد حقيقى است. از اينجا كشف مىكنيم كه نفس انسان داراى عالَم مخصوصى است و به علّت تجرّد، از يك گستردگى خاصّى برخوردار است و مثل جسم نيست كه داراى محدوديت بوده و از بسيارى از امور
[1]- الأنفال: 17
[2]- رساله طلب و اراده، ص 72- 74، (فصل: فى بيان مذهب الحقّ و هو الأمر بين الأمرين).
محروم باشد. جواب سوّم: اگر كسى با جوابهاى اوّل و دوّم قانع نشود به او مىگوييم: ملاك و مناط حمل در قضاياى حمليه عبارت از هوهويت و اتّحاد است. مراد از قضيّه حمليّه «زيد قائم» وجود اتّحاد و هوهويت بين زيد و قائم است و متكلّم مىخواهد بگويد: زيد و قائم يكى هستند. شما وقتى قضيّه حمليه را تشكيل مىدهيد، ازنظر لفظى، يك موضوع داريد و يك محمول، يعنى در عالَم لفظ، يك تقدّم و تأخّرى در كار است. عالَم لفظ، همان عالم مادّه است و محدوديتى كه براى ساير امور مادى مطرح است براى لفظ هم مطرح است يعنى ما نمىتوانيم زيد و قائم را در عرض هم به عنوان لفظ مطرح كنيم. بالاخره نوعى تقدّم و تأخّر لفظى بين آنها وجود دارد. «زيد» به عنوان «موضوع»، در لفظْ تقدّم دارد و «قائم» به عنوان «محمول»، در لفظْ تأخّر دارد ولى وقتى ما از لفظ صرفنظر كنيم و بخواهيم مسئله هوهويت را به ميان آوريم، در مطرح كردن اتّحاد بين زيد و قائم، تقدّم و تأخّر مطرح نيست. به عبارت ديگر: وقتى كه شما در نفستان مىخواهيد بين زيد و قائم هوهويت و اتّحاد را مطرح كنيد آيا به چه كيفيتى مطرح مىكنيد؟ آيا اوّل «زيد» را در نفس خود احضار مىكنيد سپس «زيد» كنار رفته و «قائم» در نفس شما احضار مىشود؟ يا اين كه براى القاء هوهويت بين «زيد» و «قائم»، هر دو نزد نفس حاضر مىشوند. روشن است كه براى ايجاد هوهويت بين دو چيز بايد هر دو چيز حاضر باشند و نمىتوان بين چيزى كه حاضر است با چيزى كه حاضر نيست، به عنوان تشكيل قضيّه حمليه القاء هوهويت كرد. چنين عملى مثل اين است كه كسى بخواهد دست كسى را در دست ديگرى بگذارد، در اين صورت بايد هر دو حاضر باشند و هر دو در عرض هم تحقّق داشته باشند. در ما نحن فيه هم شما مىخواهيد در نفس خودتان ميان زيد و قائم ايجاد هوهويت كنيد پس بايد هر دو نزد نفس شما حاضر و مورد التفات نفس شما باشند.
چگونه نفس شما در آنِ واحد به هر دو توجه كرده است؟ «زيد» علم شخص و داراى «وضع خاص و موضوع له خاص» است و «قائم» داراى دو وضع است. مادّه آن داراى
يك وضع و هيئت آن داراى وضعى ديگر است. چطور نفس شما هر دو را نزد خودش احضار كرده است و به هر دو توجّه دارد؟ و در مرحله نفس هيچگونه تقدّم و تأخّرى هم بين آنها وجود ندارد، اگرچه در مرحله لفظ، تقدّم و تأخّر مطرح است و محدوديت وجود دارد. در نتيجه در قضاياى حمليه كه ملاك آنها اتّحاد و هوهويت است، براى ايجاد هوهويت چارهاى نداريم جز اين كه بگوييم: اين دو معنا نزد نفس حاضر است و هيچگونه غيبتى در كار نيست. «حضور عند النفس»، به معناى «لحاظ» است و بين اين دو، مغايرتى وجود ندارد. ما از محقّق نائينى رحمه الله سؤال مىكنيم: همان گونه كه در آنِ واحد، «زيد» و «قائم» حاضر عند النفس هستند، در مسئله استعمال لفظ در اكثر از معنا نيز به همين كيفيت است. خصوصيت اضافهاى در اينجا وجود ندارد. جواب چهارم: اگر كسى با جواب سوّم هم قانع نشده و در آن مناقشه كرده و بگويد: در «زيد قائم» ما درگير لفظ هستيم و لفظ «زيد» بر لفظ «قائم» مقدّم است و احتمال دارد كه اين تقدّم و تأخّر، در مرحله نفس هم محفوظ باشد، در نتيجه هر دو در عرض هم نزد نفس حاضر نيستند» مىگوييم: ما با شما مماشات مىكنيم ولى قضيّه ديگرى را مطرح مىكنيم ببينيم شما چه جوابى مىدهيد؟ اگر بهجاى «زيد قائم» بگوييد: «زيد و قائم متّحدان»- كه اتّحاد را از همان قضيّه حمليه استفاده كنيد- يا مثلًا گفتيد: «السواد و البياض متضادان»،- كه قضيّه معروفى است- آيا موضوع در اين قضيّه چيست؟ موضوع در اين قضيه «السواد و البياض» است ولى آيا در موضوعيت، بين سواد و بياض تقدّم و تأخّرى وجود دارد؟ اينجا كه شما موضوع را درست مىكنيد و بعد مىخواهيد «متضادان» را برآن حمل كنيد آيا اين «سواد و بياض» نزد نفس شما حاضر است يا نه؟ اگر هيچكدام حاضر نيستند، پس «متضادان» را بر چه چيزى حمل مىكنيد؟ اگر يكى حاضر است، چگونه «متضادان» كه تثنيه است برآن حمل مىكنيد؟ پس بايد بگوييد: «هر دو نزد نفس حاضرند». حال كه
چنين است آيا بين اين دو، تقدّم و تأخّرى وجود دارد؟ خير، اين گونه نيست. در «زيد قائم» ممكن است كسى بگويد: «زيد بر قائم تقدّم دارد» ولى اينجا نمىتوان چنين حرفى زد زيرا اينجا هر دو- سواد و بياض- در موضوع اخذ شدهاند. و محمول هم «متضادان» است و كسى نمىتوان احتمال دهد كه در موضوعيت، سواد بر بياض تقدّم دارد بهطورى كه اگر مسئله را برعكس كرده و بگوييم: «البياض و السواد متضادان»، حكم عوض شود. خير، در موضوعيت، هيچ فرقى نيست كه سواد را اوّل بگوييم يا بياض را. بلكه اين دو مقصودند نه دوتاى با فرض تقدّم يكى و تأخّر ديگرى. بنابراين، «سواد و بياض» حاضر عند النفس هستند و اگر حاضر نباشند نمىتوان «متضادان» را برآن حمل كرد. «سواد و بياض» اگرچه بهحسب واقعيت بينشان تضادّ وجود دارد ولى اين متضادان در خارج، هر دو با هم نزد نفس حاضرند- هرچند براى يك لحظه هم باشد- تضادّ خارجى مربوط به عالم ماده است ولى اينجا كه به عنوان موضوعيت مطرح است هر دو با هم نزد نفس حاضرند و هيچگونه تقدّم و تأخّرى بين آنها وجود ندارد. در نتيجه در آنِ واحد ممكن است دو چيز نزد نفس حاضر باشند، اگرچه دو چيز متضاد باشند مثل سواد و بياض كه بين آنها تضاد كامل است. خلاصه بحث پيرامون نظريه مرحوم نائينى آنچه مرحوم نائينى برآن تكيه داشت در ارتباط با لفظ نبود، بهخلاف مرحوم آخوند كه همه اشكال استحاله ايشان در ارتباط با لفظ بود و تمام احتمالاتى كه در كلام ايشان ذكر كرديم بر محور لفظ جريان داشت ولى مرحوم نائينى مىفرمود: «ما با لفظ كارى نداريم، ما درگير معنا هستيم و معتقديم نفس نمىتواند در آنِ واحد به دو معنا توجه پيدا كند». ما در جواب مرحوم نائينى گفتيم: پس شما با اين موارد متعدّد چه مىكنيد؟
مخصوصاً مثال اخير كه از همه واضحتر بود. شما با مثال «زيد و قائم متحدان» و مثال
«السواد و البياض متضادان» چه مىكنيد؟ شما وقتى مىخواهيد «متحدان» را به عنوان يك محمول، بار كنيد آيا هيچكدام از «زيد» و «قائم» در ذهن شما نيست؟ يا يكى هست و ديگرى نيست؟ يا هر دو وجود دارند؟ معنا ندارد كه هيچكدام نزد نفس نباشند.
بودن يكى و نبودن ديگرى هم با «متحدان» نمىسازد، بنابراين بايد هر دو نزد نفس حاضر باشند. حال كه چنين است، هر دو در موضوع واردند و اينجا مسأله موضوع و محمول نيست كه شما بگوييد: «موضوع بر محمول تقدّم دارد» بلكه در اينجا «زيد و قائم» هر دو در موضوع دخالت دارند و شاهدش اين است كه عكس مسئله هم بههمينصورت است. اگر شما بگوييد: «قائم و زيد متحدان» باز بههمينصورت است. و اين دليل بر اين است كه نقش اينها در موضوعيت، در عرض يكديگر است و بين «زيد» و «قائم» هيچگونه تقدّم و تأخّرى- در موضوعيت- مطرح نيست. قبل از اين كه ما «متّحدان» را به عنوان محمول مطرح كنيم لازم است «زيد و قائم» در عرض هم و در آنِ واحد، بدون هيچ تقدّم و تأخّرى نزد نفس حاضر باشند، در غير اين صورت نمىتوان «متحدان» را به عنوان محمول بار كرد. و اين امر بهمعناى اين است كه نفس انسان در آنِ واحد مىتواند هم توجه به زيد داشته باشد و هم توجّه به قائم، پس چرا در مورد «رأيت عيناً» نشود در آنِ واحد دو معناى «عين جاريه» و «عين باكيه» را اراده كرد؟ آنجا دو معنا و اينجا هم دو معناست كه هر دو در عرض يكديگرند و تقدّم و تأخّرى بين آنها وجود ندارد.
نظريه سوّم
همان گونه كه قبلًا گفتيم: «مرحوم آخوند قائل به استحاله استعمال لفظ مشترك در اكثر از معناست» بزرگان ديگرى نيز به تبعيت از ايشان قول به استحاله را پذيرفتهاند. يكى از آنان مرحوم محقّق نائينى بود كه بيان ايشان را ملاحظه كرديم. در اينجا بيان سوّمى در مورد استحاله وجود دارد كه در ذيل به بحث و بررسى