بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 309

«السواد و البياض متضادان» چه مى‌كنيد؟ شما وقتى مى‌خواهيد «متحدان» را به عنوان يك محمول، بار كنيد آيا هيچ‌كدام از «زيد» و «قائم» در ذهن شما نيست؟ يا يكى هست و ديگرى نيست؟ يا هر دو وجود دارند؟ معنا ندارد كه هيچ‌كدام نزد نفس نباشند.

بودن يكى و نبودن ديگرى هم با «متحدان» نمى‌سازد، بنابراين بايد هر دو نزد نفس حاضر باشند. حال كه چنين است، هر دو در موضوع واردند و اينجا مسأله موضوع و محمول نيست كه شما بگوييد: «موضوع بر محمول تقدّم دارد» بلكه در اينجا «زيد و قائم» هر دو در موضوع دخالت دارند و شاهدش اين است كه عكس مسئله هم به‌همين‌صورت است. اگر شما بگوييد: «قائم و زيد متحدان» باز به‌همين‌صورت است. و اين دليل بر اين است كه نقش اين‌ها در موضوعيت، در عرض يكديگر است و بين «زيد» و «قائم» هيچ‌گونه تقدّم و تأخّرى- در موضوعيت- مطرح نيست. قبل از اين كه ما «متّحدان» را به عنوان محمول مطرح كنيم لازم است «زيد و قائم» در عرض هم و در آنِ واحد، بدون هيچ تقدّم و تأخّرى نزد نفس حاضر باشند، در غير اين صورت نمى‌توان «متحدان» را به عنوان محمول بار كرد. و اين امر به‌معناى اين است كه نفس انسان در آنِ واحد مى‌تواند هم توجه به زيد داشته باشد و هم توجّه به قائم، پس چرا در مورد «رأيت عيناً» نشود در آنِ واحد دو معناى «عين جاريه» و «عين باكيه» را اراده كرد؟ آنجا دو معنا و اينجا هم دو معناست كه هر دو در عرض يكديگرند و تقدّم و تأخّرى بين آنها وجود ندارد.

نظريه سوّم‌

همان گونه كه قبلًا گفتيم: «مرحوم آخوند قائل به استحاله استعمال لفظ مشترك در اكثر از معناست» بزرگان ديگرى نيز به تبعيت از ايشان قول به استحاله را پذيرفته‌اند. يكى از آنان مرحوم محقّق نائينى بود كه بيان ايشان را ملاحظه كرديم. در اينجا بيان سوّمى در مورد استحاله وجود دارد كه در ذيل به بحث و بررسى‌


صفحه 310

پيرامون آن مى‌پردازيم: مستدل ابتدا به عنوان مقدّمه مى‌فرمايد: براى هر چيزى پنج وجود مى‌توانيم تصوّر كنيم:[1]1- وجود عينى خارجى، مثلًا زيد در خارج وجود پيدا كرده و وجود او وجود ماهيت انسان است. پس اگر ما گفتيم: ماهيت انسان به‌واسطه «زيد» وجود پيدا كرده است بايد دنبال كلمه وجود، مسأله «عينى و خارجى» را هم بياوريم، يعنى بگوييم:

ماهيت انسان به واسطه وجود زيد، وجود خارجى و وجود عينى پيدا كرده است. بهترين مصداق وجود، همين وجود عينى خارجى است. 2- وجود ذهنى، اين قسم از وجود هم چيز مبهمى نيست. وجود ذهنى، همان حضور ماهيت عند النفس و في الذهن است. يعنى اگر شما ماهيت انسان را تصور كرديد و معناى انسان در ذهن شما آمد، اين آمدن معناى انسان در ذهن، معنايش اين است كه ماهيت انسان، وجود ذهنى پيدا كرده و نزد نفس شما حاضر شده است. 3- وجود انشائى، در مباحث اوامر و نواهى خواهيم گفت كه وجود انشائى در ارتباط با همه مفاهيم و ماهيات نيست بلكه اين قسم از وجود تنها در بعضى از مفاهيم- مثل مفهوم طلب- جريان دارد. ماهيت طلب، تا اينجا مى‌تواند داراى سه وجود باشد: وجود حقيقى طلب‌ كه خارجيت و عينيت آن به اين است كه قائم به نفس باشد، يعنى خواستن واقعى، زيرا صفات نفسانيه واقعياتشان به تحقّق فى النفس است.

وجود حقيقى علم نيز به‌همين‌صورت است. واقعيت علم به اين نيست كه مثل زيد در خارج بتوان آن را ديد و به آن اشاره كرد بلكه واقعيت آن همان ادراكى است كه قائم به نفس انسان است و تحقّق واقعى دارد.

[1]- اگرچه بعضى از اين اقسام عموميت ندارد ولى مجموعاً- هرچند بالاضافة به بعضى از مفاهيم- پنج وجود مى‌توانيم تصور كنيم.


صفحه 311

وجود ذهنى طلب‌ اين است كه انسان مفهوم طلب را تصوّر كند و در ذهن بياورد و به عبارت ديگر: معناى طلب را عند النفس احضار كند. لازمه وجود ذهنى طلب، وجود واقعى آن نيست زيرا كسى كه مفهوم طلب را تصور مى‌كند، تا وقتى كه اين طلب را ابراز نكند، وجود واقعى طلب در ارتباط با او مطرح نيست ولى چون كلمه طلب را استعمال مى‌كند و استعمال، متقوّم به لحاظ لفظ و معناست، طبعاً بايد معناى طلب را لحاظ كند. لحاظ معناى طلب، عبارت از وجود ذهنى طلب است. براى طلب، يك‌ وجود انشائى‌ نيز مطرح است و آن همان چيزى است كه مرحوم آخوند و ديگران قائلند كه در آن جايى كه مولا در ضمن هيئت افعل، امرى صادر مى‌كند و دستورى مى‌دهد، مفاد هيئت افعل، نه طلب حقيقى است و نه طلب ذهنى بلكه مفاد هيئت افعل عبارت از انشاء طلب و طلب انشائى است كه توضيح بيشتر آن در باب اوامر خواهد آمد. بالاخره اين وجودات انشائيه- مثل طلب و ساير انشائيات- در يك محدوده خاصى است و اين‌طور نيست كه هر مفهومى قابل انشاء باشد، يعنى مثلًا ما نمى‌توانيم به مفهوم انسان يك وجود انشائى بدهيم، حيوان انشائى امر غير معقولى است ولى بعضى از مفاهيم، از نظر عقلاء و از نظر شارع، علاوه بر وجود حقيقى و وجود ذهنى، يك وجود انشائى نيز براى آنها قابل تصوّر است. 4- وجود لفظى‌، معناى وجود لفظى اين است كه يك ماهيتى در قالب لفظ بيايد.

مثلًا ماهيت انسان ممكن است اصلًا در قالب لفظ نيايد. در اين صورت به اين معنا نيست كه وجود حقيقى و وجود ذهنى ندارد، بلكه وجود حقيقى و وجود ذهنى آن محفوظ است و در جاهايى كه وجود انشائى مطرح است، وجود انشائى هم سر جاى خود محفوظ است ولى وقتى «انسان» در قالب لفظ قرار گرفت و متكلّم به آن تكلّم كرد، مى‌گويند: اين لفظ «انسان» هم يك وجودى براى ماهيت انسان است. اين قسم از وجود را هم مى‌توان‌ وجود لفظى‌ و هم‌ وجود تنزيلى‌ ناميد و گفت: در اينجا، لفظ، نازل به منزله وجود معنا گرديده و وجود لفظ، وجود تنزيلى براى معناست. در اين صورت گويا لفظ هم در عالم معنا كشيده مى‌شود، زيرا اين هم يك مرحله‌اى از وجود


صفحه 312

ماهيت و وجود معنا خواهد بود. 5- وجود كتبى، اين قسم از وجود، شبيه وجود لفظى است و يكى از مراتب وجود معنا به حساب مى‌آيد. در نتيجه، بسيارى از مفاهيم داراى پنج قسم وجود مى‌باشند و اگر وجود انشائى را كنار بگذاريم مى‌توانيم بگوييم: همه مفاهيم و ماهيات، حد اقل داراى چهار قسم از وجود مى‌باشند، البته غير از شريك البارى و امثال آن- كه داراى استحاله‌اند- بقيه مفاهيم هم داراى وجود عينى، هم وجود ذهنى، هم لفظى و هم كتبى مى‌باشند. مستدلّ سپس از مقدّمه فوق نتيجه گيرى كرده و مى‌گويد: در مورد وجودات حقيقيّه و خارجيّه- مثل «زيد» كه وجود واقعى و حقيقى مفهوم و ماهيّت انسان است- آيا مى‌شود ماهيّت انسان دو تا واقعيت داشته باشد امّا به لباس وجود «زيد» تنها؟ يعنى آيا مى‌شود «زيد» دو وجود براى ماهيّت شود به حسب خارج؟ بدون ترديد اين معنا ممتنع است. مستدلّ مى‌گويد: با توجّه به اين كه لفظ، وجود تنزيلى براى معناست، يك لفظ نمى‌تواند در استعمال واحد، وجود تنزيلى براى دو معنا باشد. توضيح: وجود لفظى عبارت از اين است كه هر لفظى بعد از آنكه براى معنايى وضع مى‌شود و علقه وضعيه بين لفظ و معنا تحقّق پيدا مى‌كند، اين اقتضاء را دارد كه لفظ هم يكى از مراحل وجود معنا شناخته شود. و به تعبير ديگر: لفظ، يك وجود تنزيلى براى معناست، همان‌طورى‌كه معناى «زيد»، مصداق واقعى ماهيّت انسان است، لفظ «زيد» هم وجودى براى معناى «زيد» است، ولى وجودى تنزيلى. اگرچه اين لفظ، در ارتباط با ماهيّت خودش، وجود واقعى ماهيّت خودش مى‌باشد ولى در ارتباط با معنا، وجود تنزيلى معناست. به عبارت روشن‌تر: ما در اينجا دو قضيه حمليه تشكيل مى‌دهيم: يكى قضيّه حمليه «زيد إنسان» است كه حمل آن، حمل شايع صناعى است. ملاك در حمل شايع صناعى اين است كه موضوع در قضيّه حمليه، با محمول در آن اتّحاد وجودى داشته‌


صفحه 313

باشند. در ما نحن فيه، موضوعْ وجود عينى و خارجىِ محمول است. «انسان» وقتى مى‌خواهد وجود پيدا كند، وجودات عينيّه خارجيّه‌اش همين زيد و عَمرو و بكر و ...

مى‌باشند. يك قضيّه حمليه ديگرى داريم كه انسان وقتى با آن برخورد مى‌كند، در بدو نظر، به ذهنش نمى‌آيد كه اين قضيّه هم مثل «زيد إنسان» باشد و آن قضيّه «زيد لفظ» است.

در اين قضيّه، معناى زيد، موضوع قرار نگرفته است بلكه لفظ زيد، موضوع است، زيرا اگر معناى زيد، موضوع قرار گرفته باشد، «لفظ» را نمى‌توان برآن حمل كرد. حال سؤال اين است كه آيا حمل در اين قضيّه حمليه، حمل اوّلى ذاتى است يا حمل شايع صناعى؟ معنا ندارد كه حمل آن اوّلى ذاتى باشد، زيرا در حمل اوّلى ذاتى اتّحاد در مفهوم شرط است و مفهوم «زيد» با مفهوم «لفظ» مغايرت دارد. بنابراين، حمل آن حمل شايع صناعى است. در حمل شايع صناعى لازم است موضوع، مصداق حقيقى و وجود عينى محمول باشد. در اينجا اين معنا وجود دارد زيرا در قضيّه «زيد لفظٌ» موضوع، لفظ «زيد» است ولى محمول، لفظِ «لفظٌ» نيست بلكه محمول، معناى «لفظ» است. به عبارت ديگر: خود اين «لفظٌ» داراى يك لفظ و يك معناست، لفظ آن عبارت از كلمه «لفظٌ» و معناى آن عبارت از ماهيّت «لفظٌ» است. هر چيزى كه ماهيّت «لفظ» باشد كلمه «لفظ» شاملش مى‌شود. همان‌طورى‌كه ماهيّت «انسان» داراى معناى وسيع و گسترده‌اى است كه شامل افراد و مصاديق مى‌شود، ماهيّت «لفظٌ» هم داراى معناى وسيع و گسترده‌اى است كه شامل جميع مصاديق ماهيّت «لفظٌ» است. حال وقتى ما لفظ «زيد» را با معنا و ماهيّت «لفظ» ملاحظه كنيم مى‌بينيم بين آن دو، اتّحاد وجود دارد. همان اتّحادى كه زيد خارجى با ماهيّت انسان دارد يعنى بين آنها اتّحاد وجودى مطرح است و اين زيد خارجى، وجود عينى و خارجى ماهيّت انسان است. «لفظٌ» هم نسبت به معناى لفظ، همين حالت را دارد. لفظ «زيد» ماهيّتش عبارت از «لفظٌ» است و لفظ زيد، يك مصداق اين ماهيّت و لفظ عَمرو، مصداق ديگر آن و لفظ بكر، مصداق سوّم ماهيّت «لفظٌ» است. پس حمل در قضيّه «زيدٌ لفظٌ» حمل‌


صفحه 314

شايع صناعى است و لفظ «زيد» مصداق حقيقى براى ماهيّت «لفظٌ» و وجود عينى براى آن مى‌باشد. در نتيجه اگر «زيد» را به‌لحاظ معنا حساب كنيم، مصداق واقعى براى ماهيّت «انسان» مى‌باشد و اگر آن را به‌لحاظ لفظ ملاحظه كنيم، مصداق واقعى ماهيّت «لفظٌ» و مفهوم «لفظٌ» است. مستدلّ مى‌گويد: غير از اين دو مطلبى كه مسلّم است و هر دو قضيّه‌اش قضيّه واقعيه است، مطلب سوّمى نيز در اينجا وجود دارد و آن اين است كه لفظ «زيد»، يك مرحله‌اى از معناى خود «زيد» است كه اين را نمى‌توان وجود حقيقى دانست بلكه بايد آن را وجود تنزيلى بناميم و بگوييم: لفظ زيد، كارى به ماهيّت انسان ندارد، ولى همين لفظ زيد، يك مرحله‌اى از معنا و وجود زيد است كه آن زيد، مصداق واقعى انسان و فرد حقيقى انسان است. خلاصه اين كه در اينجا سه مطلب پيدا مى‌شود: 1- معناى زيد، مصداق واقعى براى انسان است. 2- لفظ زيد از نظر واقعيت، مصداق واقعى «لفظٌ» و ماهيّت «لفظٌ» است. 3- لفظ زيد، مرحله‌اى از وجود معناى زيد و از وجود همين هيكل خارجى- كه مصداق واقعى ماهيّت انسان است- مى‌باشد. و به عبارت ديگر: لفظ زيد، وجود تنزيلى و قائم‌مقامى معناى خود زيد است. مستدلّ سپس از مباحث خود نتيجه گيرى كرده مى‌گويد: در مورد قسم اوّل از وجود- كه وجود عينى و واقعى است- مطلب مسلّمى مطرح است و آن اين است كه آيا دو وجود واقعى از يك ماهيّت، مى‌تواند در ضمن يك وجود تحقّق پيدا كند؟ آيا مى‌توان فردى پيدا كرد كه در عين اين كه يك وجود است، دو فرد و دو مصداق واقعى انسان باشد؟ چنين چيزى به گوش ما نخورده و امكان ندارد. چگونه مى‌شود دو وجود حقيقى در چهره يك وجود تحقّق پيدا كند؟ دو فرد انسان، هميشه دو وجود است و ما نشنيده‌ايم كه دو فرد انسان در يك وجود تحقّق پيدا كند. هميشه تعدّد فرديّت، ملازم با


صفحه 315

تعدّد وجود است، اگر يك فرد شد، يك وجود و اگر دو فرد شد دو وجود و ... اين‌ها با هم متلازم و غير قابل انفكاكند. اين مسئله در مورد وجودات حقيقيّه جاى ترديد و اشكال نيست. مستدلّ مى‌گويد: وقتى در وجودات حقيقيّه، يك وجود نتواند به عنوان دو وجود مطرح شود، در وجودات تنزيليّه- كه در باب الفاظ مطرح است- نيز مسئله به‌همين‌صورت است. چطور مى‌شود يك لفظ، وجود تنزيلى دو معنا باشد؟ اگر يك لفظ بخواهد وجود تنزيلى دو معنا باشد، مثل اين مى‌شود كه يك فرد انسان، جامع دو وجود واقعى انسان باشد و شما در استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا مى‌خواهيد بگوييد: «يك لفظ عين، در دو معنا استعمال شده است» با توجّه به اين كه لفظ، وجود تنزيلى معناست، معناى اين كلام شما اين مى‌شود كه در مرحله معنا، تكثّر وجود دارد، در نتيجه در وجود تنزيلى هم بايد تكثّر وجود داشته باشد. آن‌وقت شما مى‌خواهيد دو وجود تنزيلى را در يك لفظ، در استعمال واحد مطرح كنيد. مى‌خواهيد يك لفظ عين را استعمال كرده و دو معنا اراده كنيد و اين منجرّ به جمع شدن دو وجود تنزيلى در وجود واحد مى‌شود و اين امر همان‌طور كه در مورد دو وجود حقيقى ممتنع است در مورد دو وجود تنزيلى نيز ممتنع است. در نتيجه استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا محال است.[1]بررسى نظريه سوّم‌ بر اين نظريه، دو اشكال وارد است: اشكال اوّل: شما كه براى وجود، اقسامى را قائل مى‌شويد و آخرين مرحله وجود را وجود لفظ براى معنا يعنى وجود المعنى باللفظ- مى‌دانيد، اين تقسيم را از كجا آورده‌ايد؟ آيا دليل عقلى يا دليل نقلى براى آن وجود دارد؟ ما وقتى اين مسئله را با

[1]- اين نظريه در تهذيب الاصول از «بعض الأعيان» نقل شده است. تهذيب الاصول، ج 1، ص 96


صفحه 316

عقل خود در ميان مى‌گذاريم، اين حرف را نمى‌توانيم به عنوان يك حقيقت قبول كنيم.

بله به‌عنوان يك مسأله ذوقى و تخيّلى و مسامحى- مثل تخيّلات علم بديع- مى‌توانيم قبول كنيم ولى به عنوان يك واقعيت نمى‌توانيم بپذيريم كه لفظ، وجود براى معنا باشد.

اين كه شما مى‌گوييد: «لفظ، وجود براى معناست» و براى فرار از اشكال هم يك كلمه «تنزيل» به‌عنوان وصف مطرح مى‌كنيد و مى‌گوييد: «لفظ، وجود تنزيلى براى معناست» و مى‌خواهيد با اين اصطلاحات ما را فريب دهيد، خير ما از شما نمى‌پذيريم. لفظ و معنا از دو مقوله متباين مى‌باشند. لفظ، از مقوله صوت و كيف است ولى معنا از مقوله جوهر است و اجتماع مقولات متباينه ممكن نيست. لفظ زيد- كه از مقوله لفظ و از مقوله كيف است- چگونه ممكن است وجود براى معنا- كه از مقوله جوهر است- بشود؟

چگونه ممكن است مقوله كيف با مقوله جوهر جمع شوند؟ واقعيت مسئله اين است كه معقول نيست لفظ، وجود براى معنا باشد، مگر اين كه انسان مسامحى و ذوقى و تخيّلى به مسئله نگاه كند. ولى اگر با نظر دقيق بخواهد مسئله را نگاه كند، هيچ ارتباطى بين لفظ و معنا از نظر وجودى- تحقّق ندارد. فقط يك ارتباط وضعى وجود دارد. واضعى آمده و لفظى را براى معنايى وضع كرده است، مثل پدرى كه براى فرزندش نام‌گذارى كند، كه مدتى فكر كرده و پس از بررسى و مشاوره، اسمى براى فرزندش قرار مى‌دهد ولى بين اين اسم و بچه ارتباط ذاتى وجود ندارد يك ارتباط اعتبارى و وضعى و قراردادى بين اين‌ها وجود دارد به اين كيفيت كه لفظ- يعنى اسم- حاكى از معنا- يعنى فرزند- است و اين، دلالت بر او مى‌كند ولى اينكه لفظ، وجود براى معنا باشد- كه مستدلّ ادعا مى‌كرد- چه ارتباطى به مسأله لفظ و معنا دارد؟ چطور ما مى‌توانيم لفظ را يكى از وجودات معنا حساب كنيم درحالى‌كه هيچ ارتباطى بين مقوله اين دو وجود ندارد؟ اشكال دوّم: برفرض ما قبول كنيم كه لفظ، يكى از وجودات معناست ولى مستدلّ حرف ديگرى داشت، او مى‌گفت: «همان‌طور كه دو وجود حقيقى نمى‌توانند در يك وجود، اجتماع كنند، دو وجود تنزيلى هم نمى‌توانند در يك وجود اجتماع كنند». ما از مستدلّ سؤال مى‌كنيم شما چه دليلى براى اين مسئله داريد؟ ما علاوه بر اين كه‌