مطلقا مجاز است و يا- همانطور كه صاحب معالم رحمه الله اختيار كرده- استعمال در مفرد به نحو مجاز و در تثنيه و جمع به صورت حقيقت است؟ در اين مرحله، عمده بحث همين كلام صاحب معالم رحمه الله است و در ضمن كلام ايشان دو قول ديگر نيز روشن خواهد شد.
نظريه صاحب معالم رحمه الله در مورد مفرد
صاحب معالم رحمه الله معتقد است كه استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا در مورد مفرد، استعمال مجازى و در مورد تثنيه و جمع، استعمال حقيقى است. ايشان در ارتباط با مفرد اين گونه استدلال مىكند: موضوع له در هريك از معانى مشترك، «ذات معنا» نيست بلكه «معنا مقيّد به قيد وحدت» است. واضع وقتى «عين» را براى «عين باكيه» وضع كرد، «عين باكيه» تمامِ موضوع له براى «عين» نيست بلكه موضوع له آن عبارت از «عين باكيه مقيّد به قيد وحدت» است. در وضع دوّم نيز «عين جاريه مقيد به قيد وحدت»، موضوع له براى «عين» است. بنابراين «قيد وحدت» در مورد هريك از معانى لفظ مشترك، داخل در موضوع له است. اين كلام با بيان مرحوم محقق قمى تفاوت دارد، زيرا محقق قمى رحمه الله مىفرمود:
«موضوع له، ذات معناست بدون اين كه واضع، قيد يا شرطى را در آن دخالت داده باشد.
ولى معنا، هنگامى كه موضوع له واقع مىشد، خودش داراى صفت وحدت بود و اين حالات و اتصافاتى كه معنا در هنگام وضع داشته، بايد هنگام استعمال مورد توجّه قرار گيرد» و ما در پاسخ محقّق قمى رحمه الله گفتيم: دليلى بر لزوم ملاحظه نداريم. ولى صاحب معالم رحمه الله مىگويد: قيد وحدت، داخل در موضوع له است، يعنى در حقيقت، واضعْ آن را لحاظ كرده است. واضع، با توجه به قيد وحدت، اين معنا را موضوع له قرار داده است، پس موضوع له در معانى مشترك، ذوات معانى نيست بلكه هريك از معانى همراه با قيد وحدت و تنها بودن مىباشند».
سپس صاحب معالم رحمه الله نتيجهگيرى كرده مىفرمايد: وقتى قيد وحدت، در معناى موضوع له دخالت داشت، شما اگر خواستيد كلمه «عين» را در استعمال مفرد در دو معنا استعمال كنيد، معنايش اين است كه اين قيد وحدت را مىخواهيد كنار بزنيد، معنايش اين است كه مىخواهيد جزء موضوع له را كنار بزنيد. كلمه «عين» براى «عين باكيه با قيد وحدت» وضع شده است و شما كه مىخواهيد از آن، دو معنا را اراده كنيد بايد جزء موضوع له- يعنى قيد وحدت- را از موضوع له كم كنيد، در نتيجه لفظ موضوع براى كلّ را در جزء استعمال مىكنيد و چنين استعمالى مَجاز است.[1]يك بيانى هم ايشان در ارتباط با تثنيه و جمع دارد كه ما پس از بررسى كلام ايشان در مورد مفرد به بررسى آن خواهيم پرداخت.
بررسى كلام صاحب معالم رحمه الله
بر كلام صاحب معالم رحمه الله اشكالاتى وارد است: اشكال اوّل: شما كه مىگوييد: «قيد وحدت، در موضوع له دخالت دارد و واضع، همانطور كه ذات معنا را ملاحظه كرده، قيد وحدت را هم ملاحظه كرده است» چه دليلى براى اين حرف داريد؟ اگر شما بخواهيد در اين ارتباط كتابهاى لغت را به عنوان مدرك خود قرار دهيد مىگوييم: در هيچيك از كتابهاى لغت، وقتى كلمه «عين» را مطرح مىكنند، «قيد وحدت» را به عنوان جزء معنا ذكر نكردهاند. ما گاهى الفاظى داريم كه براى دو معناى متضادّ وضع شدهاند، مثلًا كلمه «قُرْء» كه مشترك لفظى بين «طهر» و «حيض» است و ما در هيچيك از كتابهاى لغت مشاهده نمىكنيم كه وقتى مىخواهند «قرء» را معنا كنند، بگويند: «قُرء، براى طُهر با قيد وحدت و براى حيض با قيد وحدت وضع شده
[1]- معالم الدين، ص 39
است». ساير الفاظ مشترك نيز بههمينصورت است. بنابراين، همينكه انسان به نظرش بيايد كه اعتبار «قيد وحدت» در موضوع له، چيز بدى نيست، مجرّد يك ادّعاست و نياز به دليل دارد و مرحوم صاحب معالم كه چنين ادعايى را مطرح كرده، دليلى براى آن اقامه نكرده است و اصولًا دليلى نمىتواند براى اين حرف وجود داشته باشد زيرا ما براى پى بردن به معانى لغات، راهى جز مراجعه به كتب لغت نداريم و در كتب لغت، هيچ اشارهاى به اين مطلب نشده است. اشكال دوّم: برفرض كه قبول كنيم «قيد وحدت» در موضوع له دخالت دارد، ولى اين مطلب، به دو صورت تصوّر مىشود: صورت اوّل: اين است كه موضوع له، معنايى مركّب باشد، يعنى «عين باكيه»، يك جزء موضوع له و «وحدت» هم جزء ديگر موضوع له باشد. صورت دوّم: اين است كه موضوع له، معنايى مقيّد به «قيد وحدت» باشد. روشن است كه اگر شما بتوانيد صورت اوّل را اثبات كنيد، مىتوانيد بگوييد: «لفظِ موضوع براى مركّب، كه يك جزء آن «ذات معنا» و جزء ديگر آن «وحدت» است، در صورتى كه در جزء موضوع له- يعنى «ذات معنا»- استعمال شود، لفظِ موضوع براى كلّ، در جزء استعمال شده و اين استعمال، مجاز است». ولى شما اينطور نمىگوييد، بلكه مىگوييد: «موضوع له، معناى مقيّد به قيد وحدت است» و در جايى كه مسأله تقيّد مطرح است، مسأله جزئيت مطرح نيست. اگر هم جزئيت مطرح باشد، جزئيت عقليه مطرح است، همان چيزى كه مىگويند: «تقيّد، جزء است و قيد خارج است». آنوقت نوع جزئيت تقيّد، مسأله عقلى بودن است. تقيّد، يك جزء عقلى است. حال بايد ببينيم آنچه در علم بيان گفتهاند كه «لفظِ موضوع براى كلّ، اگر در جزء استعمال شود، مجاز است»[1]آيا شامل جزء عقلى هم مىشود يا اختصاص به اجزاء مركّب خارجى دارد؟
[1]- المطوّل: ص 356
ظاهر اين است كه دايره «استعمال لفظ موضوع براى كلّ، در جزء» آنقدر وسيع نيست كه شامل جزءهايى كه به عنوان تقيّد مطرح است نيز باشد. بلكه اين، اختصاص دارد به اجزاء مركبات خارجى، مثلًا در مورد انسان كه براى يك چنين مركّبى وضع شده و يك تركيب مشاهَد و محسوس تحقّق دارد، اگر لفظ «انسان» را در «رأس انسان» استعمال كنيم، استعمال لفظ موضوع براى كلّ در جزء تحقّق پيدا كرده است.
حتى ممكن است اين معنا را در ماهيات هم توسعه دهيم، مثلًا بگوييم: در مورد كلمه «انسان» كه براى «حيوان ناطق» وضع شده است، نيز عنوان مركّب تحقق دارد و اگر «انسان» در يكى از دو جزء فوق استعمال شود، اين هم استعمال لفظ موضوع براى كلّ در جزء است. هرچند به نظر ما اين مورد- يعنى موردى كه اجزاء مركّب، جنس و فصل باشند- بعيد و محلّ تأمّل است. ولى اگر فرض كنيم در اينجا هم جايز است، باز لازمهاش اين نيست كه در ما نحن فيه هم جايز باشد، زيرا در ما نحن فيه آنچه مطرح است تقيّد مىباشد و تقيّد، چيزى است كه جزئيت آن را فقط عقل درك مىكند، به خلاف «حيوان ناطق» كه ممكن است بگوييم: «واضع، اين مركّب، را ملاحظه كرده و لفظ «انسان» را براى آن وضع كرده است». پس برفرض كه ما كلام صاحب معالم رحمه الله را هم قبول كنيم نمىتوان آن را استعمال لفظ موضوع براى كلّ، در جزء دانست. اشكال سوّم (اشكال مرحوم آخوند بر صاحب معالم رحمه الله): مرحوم آخوند مىفرمايد: محلّ بحث ما استعمال لفظ مشترك در اكثر از معناست. شما وقتى بخواهيد «اكثر» را براى ما معنا كنيد خواهيد گفت: «اكثر، همان اقلّ است ولى با يك قيد و آن قيد عبارت از «وجود ديگرى» است». به ذهن شما نيايد كه در اقلّ و اكثر- چه ارتباطى باشد و چه استقلالى- در معناى «اكثر» فرقى به وجود نمىآيد. «اكثر» يعنى همان «اقلّ» ولى به شرط اين كه آن اضافه هم همراهش باشد، بنابراين، محلّ بحث، استعمال لفظ مشترك در اكثر از معناى واحد است. و ما مىبينيم: «معناى اكثر، عبارت از «اقلّ مقيد به قيد زائد» است» وقتى معناى اكثر اينطور شد، معناى اكثر را با معناى موضوع له- كه شما قيد وحدت را در آن اخذ
مىكنيد- مقايسه مىكنيم مىبينيم عنوان «كلّ و جزء» تحقّق ندارد بلكه اينها متباين به تمام معنا مىباشند، زيرا ما اينجا دو معناى مقيّد داريم، يك معناى مقيّد، «معناى موضوع له» است كه عبارت است از «معناى واحد به قيد اين كه معناى ديگر نباشد»، و يكى هم «معناى اكثر» است و آن عبارت است از «معناى واحد به قيد اين كه معناى ديگر همراه آن باشد». پس در حقيقت، در اينجا دو معناى مقيّد داريم و به تعبير اصطلاحىتر: در اينجا يك معناى «بشرط لا» و يك معناى «بشرط شىء» داريم.
معناى موضوع له، «بشرط لا» و معناى مستعمل فيه، «بشرط شىء» است و مراد از «لا» و «شىء» هم يك چيز است. يكى «بشرطلاى از معناى دوّم» و ديگرى «بشرط وجود معناى دوّم» است و اين، استعمال لفظ مشترك به صورت مجاز نيست. اين، استعمال لفظ موضوع براى كلّ در جزء نيست. استعمال لفظ «انسان» در «رأس انسان»، استعمال لفظ موضوع براى كلّ در جزء است. ولى اينجا مسئله، مسأله بشرط لا و بشرط شىء است و نسبت ميان اين دو، تباين است نه اين كه مسأله كلّيت و جزئيت مطرح باشد.[1]بررسى اشكال مرحوم آخوند به صاحب معالم رحمه الله در دوره قبل، ما اين اشكال مرحوم آخوند را پذيرفتيم، ولى اكنون به ذهن مىآيد كه اين اشكال ايشان بر صاحب معالم رحمه الله وارد نيست. به نظر مىرسد در اينجا يك خلطى ميان مفهوم و مصداق شده است. ما كه مىگوييم: «استعمال لفظ در اكثر از معنا»، آيا «مفهوم اكثر» به عنوان مستعمل فيه ماست يا «مصداق آن»؟ ما وقتى مىخواستيم مسأله «استعمال لفظ در اكثر از معنا» را مطرح كنيم، مىگفتيم: مورد بحث، اين است كه لفظ عين را در دو معنا استعمال كنيم، به گونهاى كه هركدام از دو معنا استقلال داشته باشند و به قول صاحب معالم رحمه الله و ديگران: «هركدام،
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 55 و 56
متعلّق نفى و اثبات بوده و مناط مستقلّ براى حكم باشند». به عبارت روشنتر: محل بحث ما، استعمال مشترك در دو معناست ولى شما اسم آن را «اكثر» مىگذاريد و مفهوم «اكثر» را برآن منطبق مىكنيد. ما نمىخواهيم لفظ را در «مفهوم اكثر» استعمال كنيم. در حالى كه شما آمديد و بر مفهوم اكثر تكيه كرديد و گفتيد: «معناى اكثر، عبارت از اقلّ مقيّد به وجود ديگرى است» ما نمىخواهيم اين گونه استعمال كنيم. ما مىخواهيم لفظ را در دو معنا استعمال كنيم بدون اين كه هيچ تقيّد و ارتباطى در كار باشد، بلكه مىخواهيم به گونهاى باشد كه هركدام از دو معنا بطور مستقل مناط براى حكم باشند و متعلّق نفى و اثبات قرار گيرند. مثل اين كه ما، دو مرتبه كلمه «عين» را استعمال كرده باشيم. اگر ما استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا را به اين صورت تقريب كنيم آيا باز هم اشكال مرحوم آخوند به صاحب معالم رحمه الله وارد است؟ روشن است كه اشكال وارد نيست و به نظر مىرسد منشأ اين اشكال، خلطى است كه بين مفهوم و مصداق صورت گرفته است. در نتيجه، به كلام صاحب معالم رحمه الله همان دو اشكال اوّل وارد است و صاحب معالم رحمه الله نمىتواند مجازيت استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا را در مورد مفرد به اثبات برساند.
نظريه صاحب معالم رحمه الله در مورد تثنيه و جمع
صاحب معالم رحمه الله مىفرمايد: استعمال لفظ مشترك در اكثر از معنا، در مورد تثنيه و جمع، حقيقت است. ايشان مىفرمايد: تثنيه، به منزله تكرير لفظ است و وقتى شما مىگوييد: «رأيتُ عينين»، مثل اين است كه گفتهايد: «رأيت عيناً و عيناً»، و همان گونه كه در صورت تكرار لفظ «عين» مىتوانيد از يكى از آنها معناى «باكيه» و از ديگرى معناى «جاريه» را اراده كنيد، وقتى هم مىگوييد: «رأيت عينين»، مسئله بههمينصورت است. در نتيجه، اراده كردن دو حقيقت و دو معنا از لفظ «عينين» هيچ مانعى ندارد.
صاحب معالم رحمه الله مىفرمايد: در باب جمع نيز همينطور است. اگر كسى بگويد:
«رأيتُ عيوناً»،[1]مانعى ندارد كه از اين «عيوناً» سه معنا يا بيشتر از سه معناى مختلف را اراده كرده باشد، زيرا «عيوناً»، به اندازه مراد متكلّم، جاى تكرار لفظ را پر كرده است.
اگر مقصود متكلم سهتاست، جاى سه كلمه «عين» و اگر مقصودش چهارتاست، جاى چهار كلمه «عين» را مىگيرد و .... اگر كسى لفظ «عين» را سه بار تكرار كرد و گفت: «رأيت عيناً و عيناً و عيناً» بدون شك جايز است از «عين» اوّل، يك معنا و از «عين» دوّم، معناى دوّم و از «عين» سوّم، معناى سوّمى را اراده كرده باشد. صاحب معالم رحمه الله مىفرمايد: حال كه «عيون» به منزله تكرار لفظ «عين» است، همانطور كه در مورد تكرار جايز است از هر «عين» معناى خاصى اراده شده باشد در مورد «رأيت عيوناً» نيز همينطور است. مىتوان گفت: «رأيت عيوناً» و سه معناى مختلف از معانى عين را اراده كرد و هيچگونه مجازى هم در اينجا مطرح نمىشود زيرا آن «قيد وحدت» كه در مفرد دخالت دارد، در جاى خودش رعايت شده است.
«عيون» به منزله سه لفظ «عين» است و «عين» اوّل در معناى خودش با «قيد وحدت» استعمال شده و «عين» دوّم هم در معناى خودش با «قيد وحدت» استعمال شده است و «عين» سوّم هم در معناى خودش با «قيد وحدت» استعمال شده و هيچ مجازيتى تحقق پيدا نمىكند.[2]
[1]- البته با فرض اين كه جمع در معانى مختلف يكى باشد، زيرا جمع در الفاظ مشترك، به اعتبار اختلاف معنا فرق مىكند، مثلًا «عين» به معناى «باصره» معمولًا به «أعين» جمع بسته مىشود، مانند: (لهم أعينٌ لا يبصرون بها) الأعراف: 179 ولى «عين» به معناى «جاريه» با «عيون» جمع بسته مىشود، مانند: (في جنّات و عيون) الحجر: 45. در جمعها معمولًا اين الفاظ مشترك اختلاف پيدا مىكنند و كيفيت جمع آنها مختلف مىشود ولى فرض ما در جايى است كه اختلافى نداشته باشد مثل اين كه كلمه «عيون» هم در جمع «عين باصره» بكار رود و هم در جمع «عين جاريه».
[2]- معالم الدين، ص 40
اشكالات مرحوم آخوند بر صاحب معالم رحمه الله مرحوم آخوند، دو اشكال بر صاحب معالم رحمه الله وارد كرده است: اشكال اوّل: ما قبول نداريم كه تثنيه به منزله مطلق تكرير لفظ باشد. آيا اگر شما از هر لفظى يك معنا و يك حقيقت را اراده كرده باشيد، در تثنيه هم مسئله به اين صورت است؟ خير، تثنيه دلالت بر تعدّد دارد، دلالت بر تكثر به اندازه دوتا دارد ولى تعدّد افراد يك حقيقت، تعدّد مصاديق يك معنا را دلالت مىكند، مثل كلمه «انسانان» كه دلالت بر دو فرد از ماهيت انسان مىكند و تكثر در افراد يك ماهيت را مىرساند.
امّا اراده كردن دو حقيقت و دو ماهيت از تثنيه، خلاف معناى اصلى تثنيه و خلاف موضوع له تثنيه است. تثنيه، بر تعدّد افراد يك حقيقت دلالت مىكند. در اينجا گويا كسى بر مرحوم آخوند اشكال كرده و مىگويد: اگر شما در تثنيه، تعدّد افراد يك حقيقت را لازم مىدانيد، در باب اعلام شخصيه- مثل زيد- تثنيه را چگونه حلّ مىكنيد؟ شما يك زيد داريد به نام «زيد بن عَمرو» و يك زيد داريد به نام «زيد بن بكر» و هر دو نفر به منزل شما آمدند و شما در مقام اخبار مىگوييد: «جاءَني الزيدان». در باب اعلام شخصيّه، خصوصيات فرديه در معناى زيد دخالت دارد. زيد، مساوق با انسان نيست. زيد، انسانِ متخصص به خصوصيات فرديّه است، پدرش فلان شخص است و در فلان تاريخ متولد شده و قيافه او به فلان صورت است و خصوصيات او چنين و چنان است. پدر زيد، اين كلمه را به عنوان نام، بر اين موجود خارجى، بما أنّه إنسان متخصّص بالخصوصيات الفرديه- كه اين تخصص و تشخّص به خصوصيات فرديّه در موضوع له زيد دخالت دارد- وضع مىكند. نه اين كه زيد را براى اين موجود- بما أنّه إنسان- وضع كند. خصوصيات فرديّه، در موضوع له زيد دخالت دارد ولى در موضوع له انسان دخالت ندارد. «إنسانان» حاكى از دو فرد از افراد انسان است و در آنجا خصوصيات مطرح نيست ولى در اعلام شخصيّه، خصوصيات مطرح است. حال وقتى نسبت ميان