كوفيين و بصريين اختلاف شده است:
نظريه اوّل و دوم: نظريه بصريين و كوفيين
بصريين، مادّه را عبارت از مصدر مىدانند و اين جمله معروفى كه مىگويد:
«مصدر اصل كلام است» بر مبناى همين نظريه بصريين است. كوفيين معتقدند: ماده عبارت از فعل است.[1]اشكال بر نظريه كوفيين و نظريه بصريين: به هر دو نظريه فوق اشكال شده است كه مادّه عبارت از چيزى است كه در تمامى مشتقات، هم لفظ آن محفوظ باشد و هم معنايش و اين خصوصيت نه در مورد فعل وجود دارد و نه در مورد مصدر. توضيح: قاعدتاً كسانى كه مادّه را عبارت از فعل مىدانند، مقصودشان فعل ماضى است. فعل ماضى داراى يك هيئت خاص و يك معناى خاص است. هم خصوصيتى در لفظ آن- از نظر هيئت- وجود دارد و هم در معناى آن. حال اگر ما فعل را به عنوان مادّه مشتقات دانستيم آيا در فعل مضارع- كه مشتق از فعل ماضى است- خصوصيات فعل ماضى حفظ شده است؟ يكى از خصوصيات فعل ماضى، هيئت آن- مثل فَعَلَ- بود و اين خصوصيت در مضارع رعايت نشده است. خصوصيت ديگر فعل ماضى معناى آن مىباشد و اين هم در مضارع لحاظ نشده است. فعل ماضى- بنا بر مشهور- دلالت بر زمان گذشته مىكند، ضَرَبَ يعنى زد در زمان گذشته. آيا اين معنا با قيد تحقّق فعل در زمان گذشته، در فعل مضارع محفوظ است؟ خير، در ضَرَبَ، زدن در زمان گذشته تحقّق دارد ولى در فعل مضارع، زدن تحقّق ندارد اگر هم بخواهد تحقّق پيدا كند در زمان آينده تحقّق پيدا خواهد كرد. وقتى ضَرَبَ را نسبت به ضارب ملاحظه مىكنيم مىبينيم نه خصوصيات لفظى ضَرَبَ در ضارب وجود دارد- زيرا ضَرَبَ از نظر
[1]- الإنصاف في مسائل الخلاف، ج 1، ص 235
حركات، سه فتحه دارد- و نه خصوصيات معنوى ضَرَبَ در ضارب وجود دارد. در ضَرَبَ- بنا بر مشهور- پاى زمان در ميان است آنهم زمان ماضى، ولى در ضارب يك چنين خصوصيتى وجود ندارد. همينطور اگر بخواهيم مصدر را به عنوان مادّه مشتقات مطرح كنيم، در باب مصدر ترديد است كه آيا در معناى مصدر نسبتى وجود دارد يا معناى مصدر، خالى از نسبت است و هيچگونه نسبت فاعلى يا مفعولى در آن تحقّق ندارد. به عبارت ديگر: ما يك وقت ضَرْب را به معناى زدن معنا مىكنيم، در زدن نسبت وجود دارد، در زدن، حدوث ضرب تحقّق دارد. و يكوقت ضَرْب را خالى از نسبت معنا مىكنيم، يعنى آن را به كتك- نه كتك زدن- معنا مىكنيم و در كتك هيچگونه نسبتى وجود ندارد. اگر ما ضَرب را داراى يك معناى مشتمل بر نسبت بدانيم، مصدر هم مانند فعل است در اين كه نه لفظ آن در مشتقات محفوظ است و نه معناى آن. امّا لفظش در مشتقات محفوظ نيست زيرا هيئت مصدر، هيئت فَعْل است و هيئت فَعْل در هيچيك از مشتقات تحقّق ندارد. هريك از مشتقات داراى هيئتهاى مخصوصى مىباشند كه آن هيئتها مغاير با هيئت فَعْل است. ما نمىتوانيم مثلًا بگوييم: در هيئت فاعل، هيئت فَعْل محفوظ است. چگونه ممكن است در يك كلمه دو هيئت جمع شوند؟ معناى مصدر هم در مشتقات محفوظ نيست زيرا معناى ضَرْب عبارت از زدن است، در معناى ضرب، «نسبةٌ ما» وجود دارد ولى معناى مشتقات ديگر اين گونه نيست. ضَرَبَ يعنى زد در زمان گذشته، يَضْرِبُ يعنى مىزند در زمان آينده و بين اينها ازنظر معنا تغاير تحقّق دارد. بنابراين اگر مصدر داراى يك معناى مشتمل بر «نسبةٌ ما» باشد همان حسابى كه فعل با مشتقات دارد مصدر هم با مشتقات دارد. نه لفظش در ضمن مشتقات محفوظ است و نه معنايش. ولى اگر مصدر را خالى از نسبت معنا كرديم، ضَرْب را به معناى كتك دانستيم نه به معناى زدن، اينجا اگرچه معناى مصدر در مشتقات محفوظ است زيرا در معناى
تمام مشتقات، كتك را مىآوريم، كتك زد، كتك مىزند، كتك بزن، كتكزننده و ... و اين معنا در تمامى مشتقات محفوظ است ولى لفظ آن در هيچيك از مشتقات ملاحظه نشده است. در هيچيك از مشتقات، هيئت «فَعْل» نداريم. هر مشتقى هيئت خاصى دارد و نمىشود دو هيئت در يك كلمه جمع شوند. در نتيجه هيچيك از كلام بصريين و كلام كوفيين با معناى حقيقى ماده نمىسازد.
نظريه سوم: نظريه محقّقين از متأخّرين
محقّقين از متأخّرين گفتهاند: ماده مشتقات داراى هيئت خاصى نيست. واضع وقتى خواسته لفظى را براى «كتك خالى از نسبت» وضع كند، مادّه «ض، ر، ب» را با همين ترتيب درنظر گرفته، نه كمتر و نه زيادتر. اگر اينگونه باشد، خصوصيتى كه از نظر لفظ و معنا در مادّه مشتقات معتبر است در اينجا نيز وجود دارد، زيرا اوّلًا: براى ماده، هيئت خاصى درنظر گرفته نشده، بلكه عنوان «ض، ر، ب» را ملاحظه كرده و اين عنوان در تمامى مشتقات محفوظ است. و ثانياً: معنا يك معناى خالى از نسبت است، عنوان زدن در كار نيست، بلكه معنا عبارت از كتك است و كتك، معنايى است كه در جميع مشتقات تحقّق دارد. ضارب:
كتكزننده، مضروب: كتك خورده و ....
اشكال بر كلام محقّقين از متأخرين
بر كلام محقّقين از متأخّرين اشكالاتى وارد شده كه قابل جواب است: اشكال اوّل: اينگونه كه ايشان ماده را معنا كردند و گفتند: «ماده عبارت از «ض، ر، ب» و معنا عبارت از «كتك» بدون هيچ نسبت فاعلى يا مفعولى است» داراى اشكال است زيرا در باب وضع مىگوييم: «وضع عبارت از ايجاد علقه بين لفظ و معناست» حال ببينيم آيا لفظ چيست؟ لفظ عبارت از يك مادّه و هيئت است. هيئت تنها را نمىتوان لفظ ناميد، مادّه تنها را هم نمىتوان لفظ ناميد. اينان كه مىگويند:
«ض، ر، ب» براى معناى «كتك» بدون نسبت وضع شده است، ما مىگوييم:
«ض، ر، ب» كه لفظ نيست، پس چگونه آن را براى معنايى وضع كردهاند؟ «ض، ر، ب» در زمانى عنوان لفظ پيدا مىكند كه داراى هيئتى باشد. كسانى كه مىگويند: «مصدر، مادّه مشتقات است»، مىگويند: «واضع ضَرْب را وضع كرده است» و كسانى كه مىگويند: «فِعْل، ماده مشتقات است» مىگويند: «ضَرَبَ، به عنوان مادّه مطرح است» ولى شما مىگوييد: «مادّه عبارت از «ض، ر، ب» است» در حالى كه عنوان لفظ بر «ض، ر، ب» انطباق پيدا نمىكند. پاسخ اشكال اوّل: ما اگر «ض، ر، ب» را به تنهايى مىخواستيم به عنوان مادّه مطرح كنيم حرف شما درست بود. ولى ما نمىخواهيم مادّه را به تنهايى مطرح كنيم.
مادّه بدون صورت در باب الفاظ همانند هيولاى بدون صورت در باب تكوينيات و واقعيات است. و همانطور كه در باب تكوينيات چنين چيزى غير ممكن است در باب الفاظ هم همينطور است. ما در ضمن پاسخ از اشكال دوّم توضيح بيشترى خواهيم داد كه گاهى از اوقات نياز مىشود كه ما نفس همين معناى مادّه را مطرح كنيم، در آن حال خاص، واضعْ هيئتى را در نظر گرفته است ولى در مواردى كه مىخواهيم معناى فِعل، يا اسم فاعل يا اسم مفعول و ... را تفهيم كنيم نياز نداريم به اين كه ماده را خالى از هيئت مطرح كنيم تا شما بگوييد: «مادّه بدون هيئت، لفظ نيست» در حقيقت در اينجا «وضع تهيُّئى» است، مانند كلاس آمادگى كه براى كودكان مىگذارند. «وضع تهيُّئى» يعنى وضع به منظور آمادگى براى استعمالات اشتقاقاتى، ولى نه به منظور اين كه خودش تفهيم شود، نه به منظور اين كه خودش استقلال داشته باشد بلكه اين يك عنوان تهيُّئى دارد براى مشتقات و هيئات اشتقاقيهاى كه در ارتباط با اين ماده مطرح است. در اين صورت، چه اشكال دارد كه واضع «ض، ر، ب» را براى معناى «كتك» وضع كرده باشد، به منظور اين كه اين «ض، ر، ب» در ضمن «ضَرَبَ» همين معنا را به ضميمه فعل ماضى افاده كند، در «يَضْرِب» نيز همين معنا را به ضميمه فعل مضارع افاده كند و هكذا.
خلاصه: آنچه گفته مىشود كه «واضع چگونه «ض، ر، ب» را كه خالى از هيئت است و عنوان لفظ ندارد، وضع كرده است؟» جوابش اين است كه اگر مىخواستيم مقصود، خودش باشد و وضعش وضع انتهايى و مبسوط باشد، اين اشكال شما وارد بود، ولى اگر مقصود، وضعِ تهيُّئى باشد هيچگونه اشكالى به آن توجّه پيدا نمىكند. اشكال دوّم: اگر ماده- يعنى «ض، ر، ب»- به معناى كتك باشد، فرقى بين اين ماده و اسم مصدر وجود ندارد. پاسخ اشكال دوّم: اگرچه در اين صورت، بين ماده و اسم مصدر، فرق معنوى وجود ندارد ولى بين آنها فرق لفظى وجود دارد و آن فرق اين است كه واضع همانطور كه «ض، ر، ب» را به عنوان وضع تهيّئى براى مشتقات درنظر گرفته و ملاحظه كرده كه در اكثر موارد، نياز استعمالى در ارتباط با مشتقات مطرح است، يك مطلب را نيز مورد نظر داشته كه گاهى ممكن است نياز استعمالى در ارتباط با نفس همين معناى «كتك»- خالى از هر نسبتى- مطرح باشد، بههمينجهت آمده هيئتى را به عنوان اسم مصدر درنظر گرفته كه اين به منظور تفهيم همان طبيعت و معناى خالى از هرگونه ضميمه است. سؤال: نقش اين هيئت- اسم مصدرى- چيست؟ به عبارت ديگر: شما كه مىگوييد: «ض، ر، ب» به معناى كتك است و هيئت اسم مصدرى هم همين معنا را افاده مىكند پس نقش اين هيئت چيست؟ جواب: اين هيئت، مثل هيئت فَعَلَ، يَفْعِل، فاعِل و مفعول و اين قبيل هيئات نيست. اينگونه هيئات، معنا را تغيير مىدهند و هركدام بر ضميمه خاصى در ارتباط با «كتك» دلالت دارند ولى هيئت اسم مصدر اين نقش را ندارد، بلكه چون ماده نمىتواند بدون هيئت تحصّل پيدا كند، هيئت اسم مصدر اين نقش را دارد كه بتوانيم به مادّه نطق كنيم. به عبارت ديگر: نقش آن ساختن لفظ است نه تغيير معنا. نقش آن اين است كه تنطق به ماده امكانپذير باشد.
اشكال سوّم: شما كه مىگوييد: «مادّه عبارت از «ض، ر، ب» است» اين «ض، ر، ب» فقط از نظر حروف و ترتيب بين آنها تقيّد دارد ولى ازنظر هيئت آزاد است و خصوصيت ديگرى هم ندارد. مستشكل مىگويد: اگر خصوصيت ديگرى در كار نيست، چنانچه ما «ض، ر، ب» را به صورتى درست كنيم كه هيچيك از عناوين مشتق برآن انطباق پيدا نكند مثلًا اگر كسى به جاى «ضُرِب» بگويد: «ضُرْب»، چه معنايى دارد؟
شما كه مىگوييد: «ماده به معناى كتك است» بايد «ضُرْب» هم همين معنا را داشته باشد، «ضِرْب» نيز همين معنا را داشته باشد، چون اينها نيز «ض، ر، ب» مىباشند.
پس چرا يك چنين معنايى ندارند؟ پاسخ اشكال سوّم: مستشكل به دو خصوصيت اشاره كرد يكى «ض، ر، ب» و ديگرى ترتيب بين آنها. ولى در اينجا خصوصيت سوّمى هم وجود دارد و آن اين است كه بايد «ض، ر، ب» در ضمن مشتقات معهوده تحقّق پيدا كند، يعنى در ضمن فعل ماضى معلوم و مجهول، فعل مضارع معلوم و مجهول، اسم فاعل، اسم مفعول و ...
«ض، ر، ب» در غير اين مشتقات معهوده، معناى كتك ندارد. اشكال چهارم: اگر مادّه- يعنى «ض، ر، ب»- خودش داراى معناى مستقلّى باشد و مشتقات هم هركدام اضافهاى را دلالت كنند، نتيجه اين مىشود كه در يك مشتق دو دلالت مطرح است، دو دالّ و دو مدلول مطرح است. «ضارب» بايد به منزله دو لفظ و دو معنا باشد. «ض، ر، ب» يك دالّ و هيئت مشتق هم دالّ ديگر است و هريك از اين دو دالّ داراى يك مدلول مىباشند. درحالىكه آنچه ما از كلمه «ضارب» مىفهميم يك معناست و ازنظر دلالت بر مدلول، فرقى بين زيد و ضارب نيست. زيد داراى يك مدلول است و دلالتش واحد است. ضارب هم داراى يك مدلول است و دلالتش واحد است. پاسخ اشكال چهارم: آيا اگر ما حرف كوفيين يا بصريين را اختيار كنيم از اين اشكال تخلّص پيدا مىكنيم؟ خير، اين اشكال بر همه وارد است. هر لفظى كه در آن، دو حيثيت مطرح باشد و هريك از اين دو حيثيت حساب مستقلى داشته باشد، اين
اشكال در آن جريان پيدا مىكند. در لفظ «زيد» اين اشكال وارد نيست، زيرا داراى وضع واحدى است. به عبارت ديگر: وضع آن شخصى است، يعنى پدر زيد ماده معين و هيئت معينى را درنظر گرفته و مجموع اينها را به وضع واحد و به تسميه واحد براى اين هيكل خارجى وضع كرده است. ولى در باب مشتقات، شما هر مسيرى را طى كنيد، براى آنها دو حيثيت وجود دارد، مادهاش وضع مستقل و هيئت آن نيز وضع مستقلى دارد. ما نمىتوانيم ضارب را با زيد مقايسه كنيم. ضارب دو حيثيت دارد ولى درعينحال كه دو حيثيت وجود دارد و دو وضع تحقّق دارد، دو دلالت در كار نيست، يعنى ضارب مثل زيد با عَمرو نيست كه دو دالّ و دو مدلول و دو دلالت در كار باشد. دليل اين مطلب اين است كه مادّه مثل هيولا نسبت به صورت است. همانطور كه هيولا بدون صورت هيچگونه تحصّل و تحقّقى ندارد و بعد از آنكه صورتْ عارض شد يك شىء به حساب مىآيد در باب ماده و هيئت نيز مسئله همينطور است. درست است كه در هنگام وضع هيچكدام به ديگرى ارتباطى نداشتند. وقتى واضع «ض، ر، ب» را وضع مىكرده، شايد اصلًا هيئت فاعل در ذهنش نبوده و وقتى هيئت فاعل را وضع مىكرده شايد اصلًا ماده «ض، ر، ب» در ذهنش نيامده است. اين دو در عالم وضع، استقلال داشته و هيچگونه ارتباطى بين اينها وجود نداشته است ولى در مقام استعمال و مقام تحصّل و تحقّق، ديگر مادّه يك وجود مستقلى در مقابل هيئت ندارد. دلالت مستقلّى در مقابل هيئت ندارد بلكه اينها گويا شىء واحد و كلمه واحدى بهحساب مىآيند. در مقام دلالت هم، دلالت اينها يك دلالت است. همانطور كه ما از كلمه «زننده» در فارسى دو دلالت و دو دالّ و دو مدلول استفاده نمىكنيم، در معنا و مفاد ضارب هم همينطور است و هيچگونه تعدّدى بهحساب نمىآيد و در مقام استعمال- نه ازنظر متكلّم، نه از نظر مستمع- تعدّدى در كار نيست. در نتيجه اين حرفى را كه متأخرين در ارتباط با مواد مشتقات ذكر كردند با حقيقت ماده بودن و با حقيقت اشتقاق- كه لفظ و معناى ماده بايد در مشتقات محفوظ باشد- تطبيق مىكند، اگرچه با كلام بصريين و كوفيين مخالف است.
آيا فعل بر زمان دلالت مىكند؟
به دنبال بحثى كه در ارتباط با مادّه مشتقات مطرح كرديم، در اينجا لازم است به عنوان جمله معترضه، بحثى در ارتباط با دلالت افعال بر زمان داشته باشيم اگرچه افعال از حريم نزاع در باب مشتق خارجند، زيرا همان گونه كه قبلًا بيان كرديم بحث ما در باب مشتق، مربوط به آن دسته از مشتقاتى است كه با ذات، اتّحاد پيدا مىكنند و به تعبير مرحوم آخوند: جرى بر ذات پيدا مىكنند و مىتوان بين آنها و ذات، قضيّه حمليّه تشكيل داد و ملاك در قضيّه حمليّه هم اتّحاد و هوهويت است و چنين چيزى فقط در اسم فاعل و اسم مفعول و صفت مشبهه و اسم مكان و اسم آلت مطرح است ولى مرحوم آخوند به مناسبت مطرح كردن مسأله افعال- به عنوان اين كه خارج از محلّ نزاعند- بحثى را در ارتباط با دلالت افعال بر زمان مطرح كرده است. ما نيز به تبعيّت ايشان به تفصيل اين بحث مىپردازيم:
كلام مشهور نحويين
مشهور نحويين معتقدند فعل بر زمان دلالت مىكند و حتّى دلالت بر زمان را در تعريف فعل اخذ كرده و گفتهاند: فعل داراى معنايى است كه آن معنا مقترن به يكى از زمانهاى سهگانه است. اقتران به معناى جزئيت است و حتّى از دلالت التزاميه هم بالاتر است. اقتران به معناى دلالت تضمن است يعنى فعل، معنايى دارد كه آن معنا متضمن يكى از زمانهاى سهگانه است. بهخلاف اسم كه چنين اقتران و تضمّنى در آن وجود ندارد. و همين امر، فارق ميان اسم و فعل است.[1]
[1]- شرح ابن عقيل على ألفيّة ابن مالك، ج 1، ص 557، شرح الجامى، ص 228