آيا فعل بر زمان دلالت مىكند؟
به دنبال بحثى كه در ارتباط با مادّه مشتقات مطرح كرديم، در اينجا لازم است به عنوان جمله معترضه، بحثى در ارتباط با دلالت افعال بر زمان داشته باشيم اگرچه افعال از حريم نزاع در باب مشتق خارجند، زيرا همان گونه كه قبلًا بيان كرديم بحث ما در باب مشتق، مربوط به آن دسته از مشتقاتى است كه با ذات، اتّحاد پيدا مىكنند و به تعبير مرحوم آخوند: جرى بر ذات پيدا مىكنند و مىتوان بين آنها و ذات، قضيّه حمليّه تشكيل داد و ملاك در قضيّه حمليّه هم اتّحاد و هوهويت است و چنين چيزى فقط در اسم فاعل و اسم مفعول و صفت مشبهه و اسم مكان و اسم آلت مطرح است ولى مرحوم آخوند به مناسبت مطرح كردن مسأله افعال- به عنوان اين كه خارج از محلّ نزاعند- بحثى را در ارتباط با دلالت افعال بر زمان مطرح كرده است. ما نيز به تبعيّت ايشان به تفصيل اين بحث مىپردازيم:
كلام مشهور نحويين
مشهور نحويين معتقدند فعل بر زمان دلالت مىكند و حتّى دلالت بر زمان را در تعريف فعل اخذ كرده و گفتهاند: فعل داراى معنايى است كه آن معنا مقترن به يكى از زمانهاى سهگانه است. اقتران به معناى جزئيت است و حتّى از دلالت التزاميه هم بالاتر است. اقتران به معناى دلالت تضمن است يعنى فعل، معنايى دارد كه آن معنا متضمن يكى از زمانهاى سهگانه است. بهخلاف اسم كه چنين اقتران و تضمّنى در آن وجود ندارد. و همين امر، فارق ميان اسم و فعل است.[1]
[1]- شرح ابن عقيل على ألفيّة ابن مالك، ج 1، ص 557، شرح الجامى، ص 228
اشكال مرحوم آخوند بر مشهور نحويين:
مرحوم آخوند، چند اشكال بر كلام مشهور نحويين وارد كرده است: اشكال اوّل: گويا مشهور نحويين وقتى فعل را مطرح كردهاند فقط فعل ماضى و مضارع به ذهنشان آمده است. در حالى كه ما افعال ديگرى هم داريم كه در آنها مسأله زمان مطرح نيست. فعل امر و فعل نهى كجا بر زمان دلالت مىكنند. مخصوصاً در اصول وقتى از هيئت «افعل» بحث مىشود آيا هيچ اصولى آمده بگويد: در معناى «افعل» يك خصوصيت زمانيه مطرح است؟ بلكه اصوليون مىگويند: «هيئت افعل براى دلالت بر انشاء طلب فعل وضع شده است» و چيزى به عنوان خصوصيت زمانيه را در آن معتبر ندانستهاند. اگرچه نفس اين انشاء و نفس گفتن «اضرب» در زمان حال واقع شده است ولى اين موجب نمىشود كه خود «اضرب» داراى زمان باشد. اخبار در جمله خبريه هم در زمان حال واقع مىشود آيا كسى مىگويد: «در مخبر به، زمان دخالت دارد»؟ انشاء طلب ضرب، در حال واقع شده امّا مُنْشأ عبارت از طلب الضرب است و خصوصيت زمان در مُنْشأ دخالت ندارد همانطور كه در مُخْبر به دخالت ندارد. اشكال دوّم: گاهى از اوقات، فعل ماضى به خود زمان نسبت داده مىشود يعنى فاعل آن خود زمان است مثل اين كه گفته شود: «مضى الزمان». آيا معناى اين جمله چيست؟ نمىتوان گفت: «معنايش، زمان گذشت در زمان گذشته» است. اين معناى غلطى است. جايى كه فاعل فعل ماضى، نفس زمان باشد آنجا ديگر در فعل ماضى مسأله زمان مطرح نيست و الّا بايد زمان، در زمان گذشته باشد. و نيز در مواردى كه فاعل فعل ماضى از مجرّدات است مثل اين كه بگوييد: «عَلِمَ اللَّه»، آيا اين استعمال فعل ماضى مجاز است يا حقيقت؟ اگر حقيقت است، معنا ندارد كه زمان براى خداوند و براى علم او ظرفيت داشته باشد، او ما فوق زمان است. مجرّد ما فوق زمان است، درحالىكه «عَلِمَ اللَّه» به حسب استعمال، يك استعمال صحيح است و معنا ندارد زمان در «عَلِمَ اللَّه» مطرح شود.
مرحوم آخوند مىفرمايد: بله ما مىتوانيم بگوييم: «فعل ماضى داراى يك خصوصيت معنوى است» يعنى در معناى آن يك خصوصيتى وجود دارد، فعل مضارع هم در معنايش خصوصيتى وجود دارد. آن خصوصيت در همه موارد فعل ماضى و فعل مضارع وجود دارد خواه فاعل آن زمان باشد يا مجرّد باشد يا از زمانيات- مثل زيد- باشد و آن خصوصيت وقتى با زمانيات تطبيق مىشود روى زمان ماضى منطبق مىشود. اين كه در عبارت مرحوم آخوند مىفرمايد: «فيما إذا أُسند إلى الزمانيات» نمىخواهد اين خصوصيت را در فعل ماضىِ مسند به زمانيات مطرح كند. خير، اين خصوصيت در تمام افعال ماضى وجود دارد ولى به تناسب فاعل. اگر فاعلْ زمانى است، با توجه به اين كه زمانى حتماً بايد در زمانْ تحقّق پيدا كند، آن خصوصيت وقتى توأم با اين معنا شد، از فعل ماضى، زمان ماضى استفاده مىشود، از فعل مضارع، زمان حال و استقبال استفاده مىشود ولى اگر فاعل، خود زمان يا از مجرّدات باشد ديگر اقتضاى اين معنا را نمىكند. بنابراين در معناى فعل ماضى هيچگونه تفكيكى نيست. ماضى مسند به زمان، ماضى مسند به مجرد و ماضى مسند به زمانى همه يكسان هستند.
خصوصيت زمانى بودن فاعل اقتضا مىكند كه وقتى با اين معنا تطبيق پيدا كرد، در ماضى، انطباق بر زمان گذشته و در مضارع، انطباق بر زمان حال و استقبال پيدا كند.
ولى آيا آن خصوصيت چيست؟ مرحوم آخوند از آن نامى به ميان نمىآورد. مثل خصوصيت تحقّق و ثبوت، خصوصيت تحقّق، خصوصيتى است كه اگر به اللَّه و عِلْم اللَّه نسبت داده شود به زمان كارى ندارد، اگر به خود زمان نسبت داده شود مسألهاى بهوجود نمىآورد ولى اگر به زمانى- مثل زيد- نسبت داده شود و گفته شود: «تحقَّقَ ضربُ زيد»، چنين چيزى جز با زمان ماضى امكان ندارد تطبيق كند. تحقَّقَ علمُ زيد جز با زمان ماضى منطبق نمىشود ولى «تَحَقَّقَ علمُ اللَّه» ما فوق زمان است و ديگر معنا ندارد ظرف زمانى داشته باشد. يا مثلًا در فعل مضارع به منظور كلمه «تحقُّق» از «ترقُّب» استفاده كنيم. «ترقّب» به معناى انتظار است، يعنى اميد اين معنا مىرود. حال بايد ببينيم معنايى كه ترقّب به آن نسبت داده مىشود چيست؟ اگر اين معنا «ضربُ زيدٍ» باشد يعنى «اميد ضرب زيد وجود دارد» چنين چيزى مسأله آينده و ظرف زمانى
مستقبل را به همراه دارد امّا اگر اين معنا «اراده خداوند» باشد اين ديگر ما فوق زمان است و ارتباطى به زمان ندارد.[1]مرحوم آخوند به دنبال اين بحث دو مؤيّد ذكر مىكند كه بعداً به مؤيّد دوّم ايشان اشاره خواهيم كرد.
آيا هيئات افعال داراى معناى اسمى است يا معناى حرفى؟
در باب افعال، آنچه به عنوان محور است عبارت از هيئت مىباشد. و همانطور كه در باب خارجيات مىگوييم: «شيئية الشيء بصورته»[2]در باب مشتقات هم «شيئيت مشتق، به هيئت اشتقاقى و هيئت فعلى آن است» پس در حقيقت، محور در باب افعال، همان هيئات است. حال ببينيم آيا هيئات، داراى معناى اسمى مىباشند يا معناى حرفى؟ در باب وضع حروف، مشهور و محقّقين- برخلاف مرحوم آخوند- قائلند كه وضع حروف، عام و موضوع له خاص است. وقتى واضع مىخواسته كلمه «مِنْ» را وضع كند، مفهوم كلّى ابتداء را ملاحظه كرده ولى كلمه «مِنْ» را براى اين مفهوم كلّى وضع نكرده است بلكه «مِنْ» را براى معنايى غير مستقل- كه عبارت از ابتداهاى خارجى است- وضع كرده است.[3]و ما در اين زمينه بحث مبسوطى ارائه كرديم و نظر ما هم منتهى شد به نظريهاى كه مرحوم محقّق اصفهانى بيان كرد. ايشان فرمود: در «زيد في الدار» سه واقعيّت داريم: واقعيّت زيد، واقعيّت دار، واقعيّت بودن زيد در دار. واقعيّت اوّل و دوّم
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 61 و 62
[2]- شرح المنظومة، قسم الفلسفة، ص 127
[3]- الفصول الغروية في الاصول الفقهية، ص 16، قوانين الاصول، ج 1، ص 10، هداية المسترشدين، ص 30
واقعيّتهاى مستقل مىباشند ولى واقعيّتِ «بودن زيد در دار» واقعيّتى است كه از وجود عرض هم مقامش پايينتر است زيرا عرض، نياز به يك موضوع و يك محلّ دارد ولى واقعيّت معناى حرفى سرتاپا احتياج است، آنهم احتياج به دو طرف. معناى «في» در «زيد في الدار» معنايى است كه از طرفى نياز به «زيد» و از طرفى نياز به «دار» دارد بهطورى كه اگر زيد نباشد، اين عنوان ظرفيت نمىتواند تحقّق پيدا كند، اگر دار هم نباشد اين عنوان ظرفيت نمىتواند تحقّق پيدا كند ولى درعينحال كه به دو طرف نيازمند است، داراى واقعيّت مىباشد، يعنى امرى اعتبارى و تخيّلى نيست. «زيد في الدار» يك واقعيّت است. «زيد» يك ساعت قبل در خيابان بود، «زيد» بود، «دار» هم بود ولى زيد در دار نبود، اكنون كه از خيابان به دار آمد، اين واقعيّت تحقّق پيدا كرد. اين يك امر خيالى نيست، يك واقعيّت حقيقى است ولى واقعيّتى است كه در وجود خودش مرتبهاى پايينتر از وجود عرض دارد. وقتى ما در باب معانى حرفيه اين مطلب را ذكر كرديم، آيا هيئت كه در باب افعال به عنوان محور است، داراى يك معناى اسمى است يا داراى معناى حرفى است؟ اگر داراى معناى حرفى است، آيا اين معناى حرفى متقوّم به دو شىء عبارت از چيست كه ما به عنوان معناى هيئت در باب مشتقات مطرح كنيم؟ در كلام مرحوم آخوند، اين جهت مطرح نشده است ولى ما بايد آن را مورد بررسى قرار دهيم كه آيا هيئت به عنوان يك معناى اسمى مطرح است يا به عنوان يك معناى حرفى؟
تحقيق در ارتباط با معناى هيئت
آيا هيئت داراى معناى اسمى است يا داراى معناى حرفى؟ مقدّمه: در مباحث مربوط به معانى حرفيه گفتيم: معانى حرفيه، واقعياتى هستند كه سنخ وجودى آنها مغاير با معانى غير حرفيه است. وجوداتى كه در غير معانى حرفيه تحقّق دارد يا كاملًا مستقل است و هيچ نيازى به وجود ديگر ندارد- مثل وجود جواهر- و يا استقلال ندارد ولى تنها به يك معروض نياز دارد، مثل اعراض، مثلًا
بياض، در وجودش فقط نياز به جسم دارد. امّا معانى حرفيه اينگونه نيستند بلكه در وجود خود نياز به دو طرف دارند. ظرفيت، اگر بخواهد به حسب واقع- و به تعبير علمى، به حمل شايع صناعى- تحقّق پيدا كند، هم نياز به ظرف دارد و هم نياز به مظروف. بايد «زيد» تحقّق داشته باشد، «دار» هم تحقّق داشته باشد، وقتى «زيد در دار» واقع شد، ظرفيتْ تحقّق پيدا مىكند. پس همانطور كه «الجسم له البياض» حكايت از يك واقعيّت عرضى مىكند «زيد في الدار» هم از واقعيّتى حكايت مىكند كه آن واقعيّت، عبارت از يك معناى حرفى است. به عبارت ديگر: اينطور نيست كه تفاوت معناى حرفى و معناى اسمى اعتبارى باشد.[1]امور اعتبارى، داير مدار اعتبار است ولى معانى حرفيه اينگونه نيست. معانى حرفيه، يك واقعيّت تكوينيه مىباشند، به گونهاى كه اگر زيد باشد ولى در خارج دار باشد شما نمىتوانيد قضيّه «زيد في الدار» را مطرح كنيد، مگر به صورت قضيّه كاذبه. ما در مباحث مربوط به معانى حرفيه مطلبى را ذكر كرديم كه تكرار آن در اينجا خالى از فايده نيست، چون بزرگانى مانند مرحوم آخوند در اين ورطه به اشتباه افتادهاند.
آن مطلب اين است كه مشهور در باب معانى حرفيه قائل شدهاند و عقيده دارند حروف داراى «وضع عام و موضوع له خاص» مىباشند يعنى واضع، در هنگام وضع، معنايى كلّى را درنظر گرفته ولى لفظ را براى افراد و مصاديق آن معناى كلّى وضع كرده است. در آنجا ما شبههاى را مطرح كرديم و گفتيم: مرحوم آخوند در اينجا فرموده است:
اگر ما جمله خبريه «سرت من البصرة إلى الكوفة» را تشكيل دهيم، چون در مقام اخبار از يك واقعيّت خارجى هستيم، كسى كه از بصره بهسوى كوفه حركت كرده، طبعاً از نقطه خاصى حركت خود را آغاز كرده است، لذا در اينجا مىتوان گفت: «مِنْ» در يك معناى جزئى استعمال شده است. ولى اگر مولا بگويد: «سرْ من البصرة إلى الكوفة»، در
[1]- امور اعتباريه داير مدار اعتبار است. و گاهى در اعتبار هم اختلاف تحقّق پيدا مىكند عقلاء چيزى را اعتبار مىكنند ولى شارع آن را اعتبار نمىكند. عقلاء چهبسا به دنبال معاملات فاسد، ملكيت و زوجيت را اعتبار مىكنند ولى شارع مقدس، آن را اعتبار نمىكند.
مقام امر، ديگر خصوصيتى در كار نيست. امر به صورت كلّى مطرح است. به عبارت روشنتر: يكوقت پدرى به فرزند خود امر مىكند «از قم حركت كن و به تهران برو» و فرض مىكنيم براى رفتن به تهران، چند راه وجود داشته باشد، حال وقتى در كلام پدر، تقييدى مطرح نيست، طبعاً اين قضيّه به صورت كلّى مطرح است.
ولى اگر انسان حركت كرد، سپس در مقام حكايت، از يك واقعيّت حكايت مىكند.
حركت خارجى خاصى از محلّ معينى آغاز شده و از جادّه مخصوصى بوده و خصوصيات زمانى و جهات ديگر هم همراهش بوده است. بنابراين بين «سِرْ من البصرة إلى الكوفة» با «سرتُ من البصرة إلى الكوفة» تفاوت وجود دارد. مرحوم آخوند به مشهور مىفرمايد: شما كه حروف را داراى «وضع عام و موضوع له خاص» مىدانيد، در «سرتُ من البصرة ...» مىتوان پذيرفت ولى در «سِرْ من البصرة ...» اين خصوصيت را چگونه درنظر مىگيريد؟ كدام خصوصيت در اينجا مطرح است كه مولا به صورت «سِرْ من البصرة ...» ذكر كرده است؟[1]جواب اين كلام مرحوم آخوند اين است كه: در اينجا در معناى خصوصيت، خلط عجيبى صورت گرفته است، زيرا خصوصيت، به معناى خصوصيت خارجيه نيست، بلكه مراد خصوصيتى است كه در ارتباط با آن دو معنايى است كه معناى حرفى به آنها نياز داشت. به عبارت روشنتر:
وقتى واضع مىخواسته كلمه «مِنْ» را وضع كند، مفهوم «الابتداء» را درنظر گرفته است و مفهوم «الابتداء» مفهومى اسمى است كه نياز به چيزى ندارد، ولى همين مفهوم وقتى مىخواهد در خارج تحقّق پيدا كند، به يك «ابتداكننده» و به «چيزى كه از آن ابتدا شود» نيازمند است. بحث در تحقّق خارجى است و الّا از نظر مفهوم، بين جوهر و عرض هم فرقى نيست، همانطور كه «الإنسان» در عالم مفهوميت داراى استقلال است، «البياض» هم در عالم مفهوميت داراى استقلال است و فرق بين انسان و بياض
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 13 و 14
در ارتباط با تحقّق در خارج است. انسان در تحقّق خارجىاش نياز به چيزى ندارد ولى بياض در تحقّق خارجىاش نياز به جسم دارد. مفهوم «الابتداء» هم در عالم مفهومى- مانند مفهوم بياض و مانند مفهوم انسان- داراى استقلال است، ولى همين ابتداء اگر بخواهد در خارج لباس وجود بپوشد، به دو چيز نياز دارد، به دو وجود ديگر نياز دارد:
يكى سير و ديگرى بصره، تا ما بتوانيم بگوييم: در خارج، ابتداء السير من البصرة تحقّق پيدا كرد. پس در نتيجه، آن خصوصيتى را كه مشهور در معناى حروف قائلند خصوصيت سير و بصره است، زيرا سير و بصره يك خصوصيت است و مطالعه و كتاب در جمله «من مطالعه اين كتاب را شروع كردم»، خصوصيت ديگر است. خصوصيت، به لحاظ جهت خارجيهاى كه در «سرت من البصرة إلى الكوفة» وجود دارد نمىباشد. مثلًا در «سرت من البصرة إلى الكوفة»، اگر خصوصيتش اين بوده كه ساعت سه بعد از ظهر، از فلان محلّ خاص تحقّق پيدا كرده است، اين خصوصيات، در «سرت من البصرة إلى الكوفة» وجود ندارد. كجاى «سرت من البصرة إلى الكوفة» مىگويد: حركت، ساعت سه بعد از ظهر و از فلان محلّ خاص بوده است؟ درست است كه عمل سير، به حسب خارج، از نظر زمان و مكان و ساير خصوصيات، مشخص بوده است ولى مشخص بودن غير از اين است كه عبارت شما در مقام نقل هم آنها را بيان كند. آيا در جمله «سرت من البصرة إلى الكوفة» چه مقدار واقعيّت نقل مىشود؟ آيا بيش از اين است كه سيرى بوده و ابتداى اين سير هم از بصره بوده و به كوفه هم ختم شده است؟ «سرت من البصرة إلى الكوفة» به اندازه مفاد خودش از واقعيات حكايت مىكند. انسان وقتى مىخواهد واقعيّتى را مجسم كند گاهى گوشه پرده را و گاهى نصف پرده را و گاهى تمام پرده را كنار مىزند و در جمله «سرت من البصرة إلى الكوفة» تمام پرده كنار نرفته است بلكه گوشهاى از آن كنار رفته و فقط از تحقّق ابتداء سير از بصره و ختم آن به كوفه پردهبردارى شده است. در «سِرْ من البصرة إلى الكوفة» نيز مسئله بههمينصورت است. اين جمله كه در مقام امر است و به قول شما (مرحوم آخوند) يك مطلب كلّى را بيان مىكند، از نظر