1- بهلحاظ حال تلبّس بگوييم: «زيد كان ضارباً في حال التلبّس». 2- بهلحاظ حال انقضاء بگوييم: «زيد اليوم ضارب». اطلاق دوّم، از موارد انقضى عنه المبدأ است زيرا اصل ارتباط با مبدأ، ديروز تحقّق پيدا كرده است و امروز هيچگونه ارتباطى با مبدأ پيدا نكرده است. ولى اگر عنوانى اشتقاقى مثل همين السارق را به صورت قضيّه حقيقيّه[1]بيان كرديم، چگونه مىتوانيم منقضى عنه المبدأ را تصوّر كنيم؟ معناى قضيّه حقيقيّه اين مىشود كه «كلّ ما وجد في الخارج و كان كذا يترتّب عليه كذا». و در آن عنوان، منقضى عنه المبدأ تصوّر نمىشود. بنابراين معناى آيه شريفه (السارق و السارقة فاقطعوا أيديهما) اين مىشود: «كلّ انسان وجد في الخارج و كان سارقاً يجب على الحاكم قطع أيديه» و اين معنا ديگر دو حال- تلبّس و انقضاء- ندارد. ما نيامديم روى شخص زيد تكيه كنيم تا بتوانيم براى او دو حالت تلبّس و انقضاء را تصوّر كنيم. در قضيّه خارجيّه، اين معنا درست است. وجود دو حالت- تلبّس و انقضاء- در يك شخص يا چند شخص به حسب خارج قابل تصوّر است، ولى وقتى حكم روى عنوان كلّى رفت و افرادش هم اختصاص به افراد محقّق الوجود نداشت بلكه هر چيزى كه در خارج وجود پيدا كرد و اين عنوان بر او صادق بود، مشمول اين موضوع است، ديگر در اين عنوان ما نمىتوانيم منقضى عنه المبدأ را تصوّر كنيم. در اينجا شخص خاصّى مطرح نيست كه در آن، حالت تلبّس و انقضاء تصوّر شود. پس معناى آيه شريفه (السارق و السارقة فاقطعوا أيديهما) اين است: «كلّ انسان وجد في الخارج و قد تلبّس بالسرقة يجب قطع أيديه»، چگونه مىشود در «و قد تلبّس بالسرقة» دو حالت فرض كنيم: يكى حالت تلبّس و ديگرى حالت انقضاء تلبّس، و آنوقت ببينيم آيا عنوان «السارق» برآن صدق مىكند يا نه؟ لذا همانطور كه ايشان
[1]- قضيّه حقيقيّه قضيّهاى است كه حكم موجود در آنهم، افراد محقّق الوجود را و هم افراد مقدّر الوجود را شامل مىشود.
(آيتاللَّه خويى «دام ظلّه») مىفرمايد- و مطلب خوبى هم هست- ما در قضاياى حقيقيّه نمىتوانيم عنوان منقضى عنه المبدأ درست كنيم و در عنوان موضوع در قضاياى حقيقيّه نمىتوانيم دو حالت تصوّر كنيم. در قضاياى خارجيّه است كه بهحسب خارج مىتوان دو حالت- تلبّس و انقضاء- براى آنها تصوّر كرد و در آنها مىتوان دو جور اطلاق كرد، هم مىتوان گفت: «زيد كان ضارباً» و هم مىتوان گفت: «زيد اليوم ضارب». در نتيجه، قائلين به وضع براى اعمّ نمىتوانند به اين قبيل آيات تمسك كنند.[1]
دليل چهارم: آيه شريفه(لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)
يكى از آيات قرآن كه در ارتباط با منصب شامخ امامت وارد شده آيه شريفه(وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)[2]مىباشد. در اين آيه شريفه خداوند متعال به حضرت ابراهيم عليه السلام مىفرمايد: من مىخواهم تو را امام و پيشواى مردم قرار مىدهم. حضرت ابراهيم عليه السلام عرض مىكند: آيا ذريّه من هم نصيبى از امامت دارند؟ خداوند متعال مىفرمايد: اين عهد من- كه همان امامت است- به ظالمين نمىرسد. در بعضى از روايات وارد شده كه ائمّه معصومين عليهم السلام به اين آيه شريفه استدلال كردهاند كه خلفاى ثلاثه چون سابقه بتپرستى داشتهاند شايستگى امامت و پيشوايى مردم را ندارند، زيرا بتپرستى از بزرگترين ظلمهاست (إنّ الشرك لظلمٌ عظيمٌ)[3]و كسى كه سابقه بتپرستى دارد، درحقيقت سابقه ظلم دارد و نمىتواند منصب شامخ امامت به او واگذار شود.[4]
[1]- محاضرات في أُصول الفقه، ج 1، ص 256- 258
[2]- البقرة: 124
[3]- لقمان: 13
[4]- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 120، الاصول من الكافي، ج 1، كتاب الحجة، باب طبقات الأنبياء و الرسل و الأئمة.
قائلين به وضع مشتق براى اعم مىگويند: به حسب ظاهر خلفاى ثلاثه در زمان تصدّى خلافت، بتپرست نبودهاند، بلكه اينها در زمان جاهليت و قبل از اسلام بتپرست بودهاند. بنابراين ظلمى كه مربوط به بتپرستى است در ارتباط با قبل از اسلام و قبل از تصدّى زمام امور مسلمين است.
پس چرا ائمّه عليهم السلام به اين آيه تمسك كردهاند؟ معلوم مىشود كه عنوان ظالم- كه عنوانى اشتقاقى است- در منقضى عنه المبدأ هم به نحو حقيقت صادق است. بنابراين خلفاى ثلاثه در همان زمان تصدّى خلافت هم حقيقتاً ظالم بودهاند اگرچه ظلمِ مربوط به بتپرستى از آنها منقضى شده ولى همان ظلم سبب مىشود كه در زمان تصدّى خلافت، عنوان ظالم بر آنها حقيقتاً اطلاق شود. و اگر عنوان ظالم حقيقتاً بر اينها اطلاق نمىشود پس چرا ائمّه عليهم السلام به اين آيه شريفه براى ابطال امامت اينها استدلال كردهاند؟ پس استدلال متوقّف بر اين است كه اينها در زمان تصدّى خلافت هم حقيقتاً ظالم باشند و اين معنا مبتنى بر اين است كه مشتق، حقيقت در اعم باشد چون اينها در زمان خلافت، بتپرستى نداشتهاند و بتپرستى آنها مربوط به زمان جاهليت بوده است. اين دليل را مرحوم آخوند نيز به عنوان يكى از ادلّه قائلين به اعم ذكر كرده است.[1]پاسخ دليل چهارم: مرحوم آخوند و ديگران در پاسخ استدلال فوق فرمودهاند: عناوينى كه در موضوعات احكام و حتّى آثار- از قبيل (لا ينال عهدي الظالمين)- قرار مىگيرد بر سه قسم است:
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 74
قسم اوّل: عنوانى است كه نفس عنوان هيچگونه دخالتى ندارد، بلكه اين عنوان، مشير است و واقعى كه دخالت دارد عبارت از خصوصيتى است كه در مشاراليه وجود دارد، مثلًا اگر شخصى مشغول نماز خواندن است و او پسر زيد است، شما به رفيقت مىگويى: برو پشت سر پسر زيد نماز بخوان. در اينجا پسر زيد بودن هيچ مدخليتى در جواز اقتداء ندارد. آنچه در جواز اقتداء دخالت دارد مسأله عدالت است و پسر زيد بودن، عنوان مُشير است به همان عدالتى كه دخالت در جواز اقتداء دارد. قسم دوّم: عنوانى كه نفس عنوان دخالت دارد و اين خود بر دو قسم است: الف: دخالت عنوان به اين كيفيّت است كه نفس تحقّق مبدأ، علّيّت براى حدوث و بقاء حكم دارد. به عبارت ديگر: نفس تحقّق عنوان و ارتباط بين ذات و مبدأ، كفايت مىكند كه حكم به دنبال آن بيايد اگرچه بعداً هم اين ارتباط زايل شود و اين تلبّس از بين برود. ب: دخالت عنوان به اين كيفيت است كه حكم، داير مدار عنوان است، تا عنوان هست، حكم هم هست و وقتى عنوان رفت حكم هم از بين مىرود. يعنى تلبّس به مبدأ حدوثاً و بقائا در حدوث و بقاى حكم دخالت دارد. ترديدى نيست كه عنوان ظالم در آيه شريفه، عنوان مشير نيست بلكه اين عنوان، در مسئله نقش دارد. بحث در اين است كه نحوه نقش و ارتباط آن چگونه است؟ آيا نفس حدوث ظلم و تحقّق مبدأ ظلم، موجب محروميّت از ولايت و امامت الهى است، اگرچه انسانى يك لحظه متلبّس به ظلم شود و بعد هم تلبّس از بين برود؟ يا اين كه (لا ينال عهدي الظالمين) معنايش اين است كه ظالم، مادامىكه ظالم است نمىتواند امام گردد ولى اگر پنجاه سال هم ظلم كرده باشد و بعداً تلبّس به ظلم كنار برود مىتواند اين منصب را متصدّى شود؟ نحوه دخالت عنوان ظالم در آيه شريفه به صورت اوّل است خصوصاً به قرينه صدر آيه شريفه كه مقام امامت را به حدّى بالا مىبرد كه حضرت ابراهيم عليه السلام پس از مقام نبوّت، وقتى مىخواست به مقام امامت برسد بايد از آزمايشات سختى بيرون آيد.
(وَ إذ ابْتَلى إبراهيم رَبّه بِكلِماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إنّى جَاعِلك للنّاسِ إماماً) يعنى اگر ابراهيم عليه السلام كلمات خداوند را اتمام نمىكرد و از آن آزمايشات سخت بيرون نمىآمد، چنين منصبى به او داده نمىشد. آزمايشات حضرت ابراهيم عليه السلام بهقدرى سخت بوده كه تاريخ قبل و بعد مثل آن را نشان نداد كه كسى مأموريت ذبح فرزندش را پيدا كند بدون اين كه مسأله شوخى و رؤياى معمولى باشد. حضرت ابراهيم عليه السلام با اين آزمايشهاى سخت به مقام امامت رسيد. معلوم مىشود كه مقام امامت مقام بسيار مهمى است كه به هركسى داده نمىشود. اين مقام، متناسب با دامنى پاك است كه در سراسر عمر حتّى يك لحظه هم با ظلم و بتپرستى ارتباط پيدا نكرده باشد و الّا بتپرستى كجا و مقام امامت الهى كه به مراتب از مقام نبوّت بالاتر است كجا؟ پس اين آيه به مناسبت اهميّت مقام امامت مىخواهد بگويد: «عهد امامت من به كسى كه تلبّس به ظلم پيدا كرده- حتى اگر اين تلبّس براى يك لحظه هم باشد- نمىرسد». وقتى معناى آيه چنين است، اين چه ارتباطى دارد با اين كه ظالم، حقيقت در اعم باشد؟ چه حقيقت در اعم باشد يا نباشد، خلفاى ثلاثه به لحاظ بتپرستى، حقيقتاً ظالم بودهاند، اگرچه در حال تصدّى خلافت، به حسب ظاهر، عنوان ظلم و بتپرستى نداشتهاند ولى همان ظلم به لحاظ حال بتپرستى سبب مىشود كه آيه در مقابل آنها بايستد و آنها را از مقام شامخ امامت و خلافت الهى دور كند. بنابراين استدلال ائمّه عليهم السلام به آيه شريفه مبتنى بر اين نيست كه مشتق، حقيقت در اعم باشد. نتيجه بحث در ارتباط با اقوال پيرامون مشتق از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه مشتق، حقيقت در خصوص متلبّس به مبدأ است و قائلين به اعم، نه ثبوتاً مىتوانند براى مدّعاى خود حرفى داشته باشند و نه اثباتاً مىتوانند دليلى اقامه كنند.
تنبيهات بحث مشتق
تنبيه اوّل آيا معناى مشتق، بسيط است يا مركّب؟
ترديدى نيست كه ابزار و لوازمى كه براى تحقّق معناى اشتقاقى لازم است، امور متعدّدى مىباشند. در باب مشتق، حتماً بايد ذاتى وجود داشته باشد و مبدأ و حدثى تحقّق داشته باشد و بين اين ذات و مبدأ، تلبّس و ارتباط وجود داشته باشد تا يك عنوان اشتقاقى صدق كند. در لازم بودن اين مقدّمات متعدّد ترديدى نيست، اگرچه بعضى خواستهاند ترديد كنند ولى بحث اين است كه آيا موضوع له مشتق و معنايى كه با شنيدن هيئت مشتق به ذهن مىآيد و به عنوان يك مفهوم تصوّرى[1]مطرح است، معنايى بسيط است يا معنايى مركّب؟
معناى بساطت و تركيب چيست؟
در ارتباط با معناى بساطت و تركيب، نظرياتى مطرح است كه در ذيل به بررسى آنها مىپردازيم:
[1]- همانطور كه گفتيم: در باب مشتق، نزاع در ارتباط با معناى تصوّرى مشتق است.
1- نظريّه مرحوم آخوند
مرحوم آخوند مىفرمايد: مقصود ما از بساطت اين است كه ما با شنيدن مشتق، يك معنا به ذهنمان بيايد، يك معنا را ادراك و تصوّر كنيم، اگرچه همين معناى واحد را اگر بخواهيم با تحليل عقلى مورد ملاحظه قرار دهيم، چهبسا انحلال به دو شىء پيدا مىكند. ولى اين انحلال، با بساطت معناى مشتق منافاتى ندارد و ضربهاى به بساطت وارد نمىكند. همانطور كه وقتى شما كلمه «حجر» را مىشنويد، بيش از يك معنا به ذهن شما نمىآيد ولى همين معناى واحد، وقتى با تحليل عقلى ملاحظه شود به «شيء له الحجريّة» تحليل مىشود.[1]بررسى كلام مرحوم آخوند: بهنظر مىرسد اين تشبيه مرحوم آخوند، تشبيه صحيحى نيست، زيرا تحليلى كه در باب مشتق مطرح است غير از تحليلى است كه در باب «حجر» مطرح است. اگرچه ما «حجر» را به «شيء له الحجريّة» تحليل مىكنيم ولى اين «شيء» كه ما با تحليل عقلى درست كرديم، از نظر موضوع له لفظ و مدلول آن، هيچ ارتباطى به معناى «حجر» ندارد. آيا «حجر» را كه واضع وضع مىكرده- و هم مادّه خاصّ و هم هيئت خاصى را در اين وضع ملاحظه كرده است- مسأله «شيء» ارتباطى با مادّه «حجر» دارد؟ آيا ارتباطى با هيئت «حجر» دارد؟ خير، كلمه «شيء» هيچ ارتباطى با مفاد لفظ ندارد بلكه تحليلى است از واقع حجريّت، در حالى كه ما در باب مشتق نمىخواهيم اينگونه برخورد كنيم. مشتق داراى حساب خاصّى است.
حساب خاصّش اين است كه مادّه آن- ازنظر وضع- داراى استقلال است، هيئت آنهم- از نظر وضع- داراى استقلال است ولى وقتى مادّه و هيئت با يكديگر ضميمه مىشوند و كلمه «ضارب» به گوش ما مىخورد، اگرچه ما بگوييم: «مفهومش مفهوم بسيطى است» ولى اين مفهوم بسيط را وقتى بخواهيم تحليل كنيم، يك تحليل مربوط به لفظ و مربوط به مقام دلالت لفظ بر معنا مطرح مىكنيم و اين غير از عنوان
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 82
«حجريّت» است كه تحليل آن هيچ ربطى به مقام دلالت لفظ ندارد. تحليل در مورد «حجر» مربوط به واقع «حجريّت» است ولى تحليل در باب مشتق، مربوط به لفظ است، مربوط به مادّه و هيئت است، مربوط به تركيب لفظى بين مادّه و هيئت است، اگرچه مادّه بدون هيئت تحقّق پيدا نمىكند و تحصّل مادّه با هيئت است، همانطور كه در واقعيّات، تحصّل مادّه و هيولا با صورت است، ولى بالاخره واقعيّت دو مطلب است امّا گويا اين دو با هم متّحد شده و مادّه و صورت، يكى شدهاند، مادّه و هيئت، وحدت پيدا كردهاند. در نتيجه تشبيهى كه مرحوم آخوند ذكر مىكند بهنظر ما صحيح نيست. ولى اصل مسئله، همان چيزى است كه مرحوم آخوند مىفرمايد: كه معناى بساطت مشتق اين است كه هنگام شنيدن مشتق، يك معنا به ذهن انسان بيايد و انسان، يك معنا را تصوّر كند، اگرچه اين معنا با تحليل عقلى به دو شىء و چهبسا به سه شىء منحل گردد. ولى اين انحلال، ربطى به اصل معنا ندارد. معناى «ضارب»، واحد است، همان چيزى كه ما در فارسى از آن به «زننده» تعبير مىكنيم. حال اگر از ما سؤال كنند: آيا مفهوم اين «زننده» بسيط است يا مركّب؟ پاسخ مىدهيم: «زننده»، يك مفهوم بسيط است، ولى اگر همين «زننده» را تحليل كنيم، انحلال پيدا مىكند، امّا در عالم مفهوميّت و مدلوليّت، شىء واحدى است. چيزى كه در مقابل اين بساطت قرار مىگيرد عبارت از تركيب است. تركيب نيز بهمعناى تركيب تصوّرى و تركيب ادراكى و لحاظى است. شما از شنيدن دو كلمه، يك معنا به ذهنتان نمىآيد بلكه چند معنا به ذهنتان مىآيد، هرچند ارتباط بين اين دو كلمه، ارتباط ناقص باشد- كه حتماً هم بايد به ارتباط ناقص مثال بزنيم- مثل مضاف و مضاف اليه. شما وقتى مضاف و مضاف اليه- مثل «ابن زيد»- را مىشنويد، سه معنا به ذهنتان مىآيد، يك معنا، مفاد مضاف، معناى ديگر، مفاد مضاف اليه و معناى سوّم، ارتباطى كه بين مضاف و مضاف اليه است كه اگر به جاى «ابن» كلمه «غلام» را بگذاريم، آن معنا به ذهن ما نمىآيد و اگر به جاى «زيد» كلمه «عَمرو» را بگذاريم، باز