تنبيهات بحث مشتق
تنبيه اوّل آيا معناى مشتق، بسيط است يا مركّب؟
ترديدى نيست كه ابزار و لوازمى كه براى تحقّق معناى اشتقاقى لازم است، امور متعدّدى مىباشند. در باب مشتق، حتماً بايد ذاتى وجود داشته باشد و مبدأ و حدثى تحقّق داشته باشد و بين اين ذات و مبدأ، تلبّس و ارتباط وجود داشته باشد تا يك عنوان اشتقاقى صدق كند. در لازم بودن اين مقدّمات متعدّد ترديدى نيست، اگرچه بعضى خواستهاند ترديد كنند ولى بحث اين است كه آيا موضوع له مشتق و معنايى كه با شنيدن هيئت مشتق به ذهن مىآيد و به عنوان يك مفهوم تصوّرى[1]مطرح است، معنايى بسيط است يا معنايى مركّب؟
معناى بساطت و تركيب چيست؟
در ارتباط با معناى بساطت و تركيب، نظرياتى مطرح است كه در ذيل به بررسى آنها مىپردازيم:
[1]- همانطور كه گفتيم: در باب مشتق، نزاع در ارتباط با معناى تصوّرى مشتق است.
1- نظريّه مرحوم آخوند
مرحوم آخوند مىفرمايد: مقصود ما از بساطت اين است كه ما با شنيدن مشتق، يك معنا به ذهنمان بيايد، يك معنا را ادراك و تصوّر كنيم، اگرچه همين معناى واحد را اگر بخواهيم با تحليل عقلى مورد ملاحظه قرار دهيم، چهبسا انحلال به دو شىء پيدا مىكند. ولى اين انحلال، با بساطت معناى مشتق منافاتى ندارد و ضربهاى به بساطت وارد نمىكند. همانطور كه وقتى شما كلمه «حجر» را مىشنويد، بيش از يك معنا به ذهن شما نمىآيد ولى همين معناى واحد، وقتى با تحليل عقلى ملاحظه شود به «شيء له الحجريّة» تحليل مىشود.[1]بررسى كلام مرحوم آخوند: بهنظر مىرسد اين تشبيه مرحوم آخوند، تشبيه صحيحى نيست، زيرا تحليلى كه در باب مشتق مطرح است غير از تحليلى است كه در باب «حجر» مطرح است. اگرچه ما «حجر» را به «شيء له الحجريّة» تحليل مىكنيم ولى اين «شيء» كه ما با تحليل عقلى درست كرديم، از نظر موضوع له لفظ و مدلول آن، هيچ ارتباطى به معناى «حجر» ندارد. آيا «حجر» را كه واضع وضع مىكرده- و هم مادّه خاصّ و هم هيئت خاصى را در اين وضع ملاحظه كرده است- مسأله «شيء» ارتباطى با مادّه «حجر» دارد؟ آيا ارتباطى با هيئت «حجر» دارد؟ خير، كلمه «شيء» هيچ ارتباطى با مفاد لفظ ندارد بلكه تحليلى است از واقع حجريّت، در حالى كه ما در باب مشتق نمىخواهيم اينگونه برخورد كنيم. مشتق داراى حساب خاصّى است.
حساب خاصّش اين است كه مادّه آن- ازنظر وضع- داراى استقلال است، هيئت آنهم- از نظر وضع- داراى استقلال است ولى وقتى مادّه و هيئت با يكديگر ضميمه مىشوند و كلمه «ضارب» به گوش ما مىخورد، اگرچه ما بگوييم: «مفهومش مفهوم بسيطى است» ولى اين مفهوم بسيط را وقتى بخواهيم تحليل كنيم، يك تحليل مربوط به لفظ و مربوط به مقام دلالت لفظ بر معنا مطرح مىكنيم و اين غير از عنوان
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 82
«حجريّت» است كه تحليل آن هيچ ربطى به مقام دلالت لفظ ندارد. تحليل در مورد «حجر» مربوط به واقع «حجريّت» است ولى تحليل در باب مشتق، مربوط به لفظ است، مربوط به مادّه و هيئت است، مربوط به تركيب لفظى بين مادّه و هيئت است، اگرچه مادّه بدون هيئت تحقّق پيدا نمىكند و تحصّل مادّه با هيئت است، همانطور كه در واقعيّات، تحصّل مادّه و هيولا با صورت است، ولى بالاخره واقعيّت دو مطلب است امّا گويا اين دو با هم متّحد شده و مادّه و صورت، يكى شدهاند، مادّه و هيئت، وحدت پيدا كردهاند. در نتيجه تشبيهى كه مرحوم آخوند ذكر مىكند بهنظر ما صحيح نيست. ولى اصل مسئله، همان چيزى است كه مرحوم آخوند مىفرمايد: كه معناى بساطت مشتق اين است كه هنگام شنيدن مشتق، يك معنا به ذهن انسان بيايد و انسان، يك معنا را تصوّر كند، اگرچه اين معنا با تحليل عقلى به دو شىء و چهبسا به سه شىء منحل گردد. ولى اين انحلال، ربطى به اصل معنا ندارد. معناى «ضارب»، واحد است، همان چيزى كه ما در فارسى از آن به «زننده» تعبير مىكنيم. حال اگر از ما سؤال كنند: آيا مفهوم اين «زننده» بسيط است يا مركّب؟ پاسخ مىدهيم: «زننده»، يك مفهوم بسيط است، ولى اگر همين «زننده» را تحليل كنيم، انحلال پيدا مىكند، امّا در عالم مفهوميّت و مدلوليّت، شىء واحدى است. چيزى كه در مقابل اين بساطت قرار مىگيرد عبارت از تركيب است. تركيب نيز بهمعناى تركيب تصوّرى و تركيب ادراكى و لحاظى است. شما از شنيدن دو كلمه، يك معنا به ذهنتان نمىآيد بلكه چند معنا به ذهنتان مىآيد، هرچند ارتباط بين اين دو كلمه، ارتباط ناقص باشد- كه حتماً هم بايد به ارتباط ناقص مثال بزنيم- مثل مضاف و مضاف اليه. شما وقتى مضاف و مضاف اليه- مثل «ابن زيد»- را مىشنويد، سه معنا به ذهنتان مىآيد، يك معنا، مفاد مضاف، معناى ديگر، مفاد مضاف اليه و معناى سوّم، ارتباطى كه بين مضاف و مضاف اليه است كه اگر به جاى «ابن» كلمه «غلام» را بگذاريم، آن معنا به ذهن ما نمىآيد و اگر به جاى «زيد» كلمه «عَمرو» را بگذاريم، باز
هم آن معنا به ذهن ما نمىآيد. پس در مقابل بساطت، عنوان تركيب قرار دارد. تركيب، به اين معناست كه با شنيدن مشتق، معناى مركّب ناقصى به ذهن انسان بيايد، آنگونه كه با شنيدن مضاف و مضاف اليه، معناى مركّب ناقصى به ذهن انسان مىآيد، مثلًا با شنيدن كلمه «ضارب» معناى تركيبى ناقصى مثل «ذات ثبت له الضرب» به ذهن انسان بيايد. اگر به جاى كلمه «ضارب» عنوان «ذات ثبت له الضرب» به گوش شما بخورد، يك معناى تركيبى ناقص به ذهن شما مىآيد، از ذات يك معنا و از ضرب هم معناى ديگر و از كلمه «له» كه بر ارتباط بين ذات و ضرب دلالت مىكند معناى سوّمى بنام نسبت به ذهن مىآيد. كسانى كه در باب مشتق قائل به تركيبند بايد يك چنين چيزى را بگويند، كه ما با شنيدن كلمه «ضارب» يك معناى تركيبى به ذهنمان مىآيد، و آن معناى تركيبى يا سه جزء دارد: ذات، حدث و نسبت، و يا داراى دو جزء است: حدث و نسبتِ حدث به ذات. و نفس ذات، خارج از معناى مشتق است. پس تركيبى كه در اينجا مطرح است مثل تركيبى است كه در ارتباط با دو لفظ مركّب تصوّر مىشود البته مركّبى كه تركيب آن ناقص باشد. در نتيجه اصل كلام مرحوم آخوند در ارتباط با معناى بساطت و تركيب مورد قبول است اگرچه تشبيهى كه ايشان ذكر كرد مورد قبول ما قرار نگرفت. خلاصه كلام مرحوم آخوند اين بود كه معناى بساطت، همان بساطت در عالم ادراك و در عالم لحاظ و تصوّر است و اين بساطت، با تركيبى كه از تحليل عقلى بهدستمىآيد منافاتى ندارد.
در مقابل اين بساطت، تركيبى كه قائل به تركيب مىتواند ادّعا كند نيز همان تركيب در مقام تصوّر و ادراك است يعنى با شنيدن لفظ مشتق، چند معنا به ذهن بيايد همانطور كه با شنيدن «ذات ثبت له الضرب» چند معنا به ذهن مىآيد.
2- نظريّه آيتاللَّه خويى «دام ظلّه»
معنايى كه مرحوم آخوند براى بساطت و تركيب بيان فرمود، بهشدت مورد انكار
آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» قرار گرفته است. ايشان مىفرمايد: معنايى كه شما براى بساطت مطرح مىكنيد چيزى است كه قائل به تركيب مىگويد، يعنى اين معنا، معناى تركيب است نه معناى بساطت. تركيب، اين نيست كه در مقام تصوّر «ضارب»، دو معنا در ذهن بيايد، بلكه تركيب اين است كه معنايى با تحليل عقلى، به دو معنا يا بيشتر انحلال پيدا كند. آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» مىفرمايد: امّا معناى بساطت- همانطور كه محقّقين قائل شدهاند- عبارت از اين است كه مشتق، داراى يك معنايى باشد كه به هيچ عنوان قابل انحلال به دو معنا يا بيشتر نباشد و با تحليل عقلى هم نمىتوان آن را منحل به چند معنا كرد. سپس مىفرمايد: چگونه مىتوان مشتق را معنا كرد كه با تحليل عقلى هم قابل انحلال نباشد. اگر «ضارب» به معناى «زننده» باشد، شما هرچند نخواهيد تحليل كنيد، بالأخره با تحليل عقلى به ذات و ضرب و ارتباط بين آن دو انحلال پيدا مىكند.
ولى محقّقين گفتهاند: «ضارب» به معناى «ضرب» است. براى توضيح مطلب ايشان يادآورى مىكنيم كه ما در بحث پيرامون مادّه مشتقّات گفتيم: مادّه مشتقّات، معنايى است كه در تمامى مشتقّات وجود دارد و در هر مشتقّى، يك اضافهاى بر معناى مادّه وجود دارد ولى عنوان مادّه- چه از جهت لفظ و چه از جهت معنا- در تمامى مشتقّات، محفوظ است. در آنجا پيرامون مادّه «ضرب» گفتيم:
مادّه «ضرب» عبارت از «كتك» است. «كتك» فىنفسه نه اضافه به فاعل دارد و نه اضافه به مفعول و نه اضافه به زمان و نه اضافه به چيز ديگر. آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» مىفرمايد: «ضارب» همان «ضرب» است و «ضرب» هم معنايى جز «كتك» ندارد. و اگر «ضرب» را به معناى «كتك زدن» معنا كنيد، «ضرب» هم مشتق شده است و اگر بخواهيد آن را از حالت اشتقاقى بيرون بياوريد و «ضرب» فقط بر معناى مادّه دلالت كند بايد آن را بهمعناى «كتك» بدانيد. حتّى ما گفتيم: ممكن است بگوييم كه اين هيئت مصدرى، غير از هيئت فعل ماضى و مضارع و اينهاست.
هيئت مصدرى براى افاده معنايى زايد بر مادّه وضع نشده بلكه براى امكان تنطّق به مادّه وضع شده است و زائد بر معناى مادّه بر چيزى دلالت نمىكند. حتّى اين كه مىگويند: «مصدر، در آخر معناى فارسىاش «دن» يا «تن» است» اين حرف را هم كنار مىگذاريم و مىگوييم: «ضرب، به معناى «كتك» است». آيا انسان در معناى مادّه- كه عبارت از كتك است- مىتواند تحليل عقلى به كار ببرد؟ خير، هرچه هم فعاليّت كنيم نمىتوانيم كتك را به دو معنا منحل كرده و آن را از بساطت بيرون آوريم. آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» مىگويد: ما معتقديم «ضارب» از نظر معنا همان معناى «ضَرْب» را داراست همانطور كه معناى «ضَرْب» با تحليل عقلى قابل انحلال نيست، معناى «ضارب» هم همينطور است. «ضارب» و «ضَرْب» داراى يك معنا هستند و فرقى كه بين آن دو وجود دارد در يك مسأله اعتبارى است و آن عبارت از اين است كه اگر شما «ضرب» را به صورت «بشرط لا» اعتبار كرديد، عبارت «زيدٌ ضَرْبٌ» غلط خواهد بود ولى اگر همين «ضرب» را به صورت «لا بشرط» اعتبار كرديد قيافه «ضرب» را برمىداريد و جاى آن، «ضارب» مىگذاريد و حمل «ضارب» بر زيد، يك حمل صحيح مىشود و الّا در باطن، «ضارب» به معناى «ضرب» است ولى حمل «زيد ضَرْبٌ» صحيح نيست و حمل «زيد ضارب» صحيح است و اين صحّت و عدم صحّت داير مدار اعتبار است. به عبارت ديگر: اگر معناى «ضرب» و «كتك» را «بشرط لا» ى از حمل و «بشرط لا» ى از اتّحاد با زيد ملاحظه كرديد، اين ضرب، قابل حمل بر زيد نيست ولى اگر همين معنا را به صورت «لا بشرط» ملاحظه كرديد، يعنى به گونهاى آن را ملاحظه كرديد كه بتواند بر زيد حمل شود و با آن اتّحاد پيدا كند، شما عنوان «ضارب» را به كار مىبريد. پس از جهت معنا فرقى بين ضارب و ضرب وجود ندارد و همان گونه كه «ضرب» با هيچ تحليل عقلى قابل انحلال به دو معنا نيست، «ضارب» هم بههمينصورت است. خلاصه حرف آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» اين است كه تركيبهاى دوكلمهاى مثل «ابن زيد» و «غلام عَمرو» را كنار بگذاريد. اينها ربطى به بحث ما ندارند. آنچه در
بساطت و تركيب محور بحث است اين است كه آيا معناى مشتق يك معنايى است كه هنگام تحليل عقلى به دو معنا يا بيشتر منحل مىشود يا اين كه معناى مشتق يك معناى بسيطى است كه با هيچ تحليلى قابل انحلال به دو معنا يا بيشتر نيست؟[1]
بررسى نظريّه آيتاللَّه خويى «دام ظلّه»
اين حرف اگرچه از جماعتى از بزرگان و حتّى جمعى از فلاسفه نقل شده است ولى بهنظر ما حرف درستى نيست، زيرا ما در مباحث مربوط به معانى حرفيه گفتيم:
معانى حرفيه از واقعيّات است ولى واقعيّت خاصّى است كه نياز به طرفين دارد. اگر بخواهد حقيقت ظرفيّت تحقّق پيدا كند بايد «زيد» باشد، «دار» هم باشد و «زيد» هم در «دار» باشد. «زيد» به تنهايى و «دار» به تنهايى نمىتوانند واقعيت ظرفيّت را تحقّق بخشند. «زيد در دار» واقعيّت ظرفيت را تشكيل مىدهد. و گفتيم: اين واقعيت، مثل واقعيت عرض است ولى در مرتبهاى ضعيفتر از آن قرار دارد زيرا در باب اعراض نياز به يك موضوع و معروض است ولى در معانى حرفيّه، نياز به دو شىء است. در باب مشتق نيز يك واقعيّتى تحقّق دارد كه اگر آن واقعيّت نباشد جايى براى مشتق باقى نمىماند. اگر زيدى نباشد، ضربى هم نباشد و تلبّس زيد به ضرب نباشد آيا مىشود معناى اشتقاقى تحقّق پيدا كند؟ خير، البته نمىخواهيم بگوييم: همه اينها داخل در معناى مشتق است. بلكه اين مسائل در تحقّق عنوان مشتق، لازم هستند. اگر ذاتى نباشد، مبدأ و حدثى نباشد، تلبّس ذات به مبدأ نباشد، عنوان اشتقاقى تحقّق پيدا نمىكند. اگر زيد و ضَرْب و تلبّس نباشد، هزار مرتبه هم مفهوم ضَرْب را به صورت لا بشرط اعتبار كنيد، اين اعتبار، كار را درست نمىكند. شما با كلمه «ضارب» حكايت از يك واقعيّت مىكنيد آيا آن واقعيّت غير از اين است كه بايد ذاتى باشد، مبدئى باشد و تلبّس ذات به مبدأ هم باشد؟ شما سخن از اعتبار «ضرب» به صورت «لا بشرط» و يا
[1]- محاضرات في أُصول الفقه، ج 1، ص 266 و 267
به صورت «بشرط لا» مىگوييد. آيا اين اعتبار با قطعنظر از واقعيّت است؟ يا اين كه اين اعتبار باتوجّه به واقعيّت است و اين اعتبار، نقشه همان واقعيّت است؟ اگر با قطعنظر از واقعيّت است چطور اگر ضرب را به صورت «لا بشرط» اعتبار كنيد قابل حمل بر زيد است؟ چطور اگر ضرب به معناى كتك را- كه هيچ اضافهاى بر اين معنا ندارد- به صورت «لا بشرط» اعتبار كرديد، با «زيد» هوهويت پيدا مىكند و بين زيدى كه عبارت از يك انسان و ذات است با ضربى كه به معناى كتك و يك معناى حدثى است، به مجرّد اعتبار شما، اتّحاد و هوهويت درست مىشود و قضيّه حمليّه تشكيل مىگردد، و اگر به صورت «بشرط لا» اعتبار كرديد قابل حمل نيست؟ خير، اينها ارتباطى با اعتبار ندارد. آنجا كه شما مىگوييد: «زيد ضارب»، واقعيّت، يك واقعيّت ديگر است و آن واقعيّت اين است كه ذاتى هست، مبدئى هست و تلبّس ذات به مبدأ تحقّق دارد، لذا شما به عنوان حكايت از آن واقعيت، «زيدٌ ضاربٌ» را به كار مىبريد ولى در «زيدٌ ضَرْبٌ» واقعيّتى وجود ندارد و لازم هم نيست واقعيّت وجود داشته باشد زيرا «ضَرْب» با «زيد» اتّحاد ندارد، «ضرب»، صادر از زيد و متحقّق از زيد است نه اين كه متّحد با زيد باشد و بين ضرب و زيد يك اتّحاد و هوهويتى تحقّق داشته باشد. مرحوم آيتاللَّه حائرى، گاهى كه بعضى از مسائل فلسفى مطرح مىشد مىفرمود: «ما معقول درست نخواندهايم ولى عقلش را داريم. عقل در جاى خودش محفوظ است». آيا كدام عقلى اجازه مىدهد كه ما بين «زيد ضَرْب» و «زيد ضارب» يك چنين فرقى اعتبارى قائل شويم و هيچ كارى به واقعيّت و تفاوتى كه در واقع بين «ضارب» و «ضَرْب» وجود دارد نداشته و بگوييم: «ضارب» همان «ضَرْب لا بشرط» است. سؤال مىشود «لا بشرط» چيست؟ بگوييم: «ما خودمان «ضَرْب» را «لا بشرط» اعتبار مىكنيم و با اين حيثيّت لا بشرطى آن را بر زيد حمل مىكنيم». مگر قضاياى حمليّه در اختيار ماست كه با يك اعتبار بتوانيم اين مسائل را درست كنيم؟ «زيد ضارب» حاكى از واقعيّت است. واقعيّت آن ربطى به مسأله «ضَرْب» ندارد. آنجا تلبّس مطرح