بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 482

به صورت «بشرط لا» مى‌گوييد. آيا اين اعتبار با قطع‌نظر از واقعيّت است؟ يا اين كه اين اعتبار باتوجّه به واقعيّت است و اين اعتبار، نقشه همان واقعيّت است؟ اگر با قطع‌نظر از واقعيّت است چطور اگر ضرب را به صورت «لا بشرط» اعتبار كنيد قابل حمل بر زيد است؟ چطور اگر ضرب به معناى كتك را- كه هيچ اضافه‌اى بر اين معنا ندارد- به صورت «لا بشرط» اعتبار كرديد، با «زيد» هوهويت پيدا مى‌كند و بين زيدى كه عبارت از يك انسان و ذات است با ضربى كه به معناى كتك و يك معناى حدثى است، به مجرّد اعتبار شما، اتّحاد و هوهويت درست مى‌شود و قضيّه حمليّه تشكيل مى‌گردد، و اگر به صورت «بشرط لا» اعتبار كرديد قابل حمل نيست؟ خير، اين‌ها ارتباطى با اعتبار ندارد. آنجا كه شما مى‌گوييد: «زيد ضارب»، واقعيّت، يك واقعيّت ديگر است و آن واقعيّت اين است كه ذاتى هست، مبدئى هست و تلبّس ذات به مبدأ تحقّق دارد، لذا شما به عنوان حكايت از آن واقعيت، «زيدٌ ضاربٌ» را به كار مى‌بريد ولى در «زيدٌ ضَرْبٌ» واقعيّتى وجود ندارد و لازم هم نيست واقعيّت وجود داشته باشد زيرا «ضَرْب» با «زيد» اتّحاد ندارد، «ضرب»، صادر از زيد و متحقّق از زيد است نه اين كه متّحد با زيد باشد و بين ضرب و زيد يك اتّحاد و هوهويتى تحقّق داشته باشد. مرحوم آيت‌اللَّه حائرى، گاهى كه بعضى از مسائل فلسفى مطرح مى‌شد مى‌فرمود: «ما معقول درست نخوانده‌ايم ولى عقلش را داريم. عقل در جاى خودش محفوظ است». آيا كدام عقلى اجازه مى‌دهد كه ما بين «زيد ضَرْب» و «زيد ضارب» يك چنين فرقى اعتبارى قائل شويم و هيچ كارى به واقعيّت و تفاوتى كه در واقع بين «ضارب» و «ضَرْب» وجود دارد نداشته و بگوييم: «ضارب» همان «ضَرْب لا بشرط» است. سؤال مى‌شود «لا بشرط» چيست؟ بگوييم: «ما خودمان «ضَرْب» را «لا بشرط» اعتبار مى‌كنيم و با اين حيثيّت لا بشرطى آن را بر زيد حمل مى‌كنيم». مگر قضاياى حمليّه در اختيار ماست كه با يك اعتبار بتوانيم اين مسائل را درست كنيم؟ «زيد ضارب» حاكى از واقعيّت است. واقعيّت آن ربطى به مسأله «ضَرْب» ندارد. آنجا تلبّس مطرح‌


صفحه 483

است، ذات مطرح است. اگرچه در معناى تصوّرى مشتق، اين تركيب وجود نداشته باشد ولى واقعيّت را كه نمى‌شود انكار كرد. لذا محقّق شريف هم- كه قائل به بساطت است- وقتى مى‌خواهد براى بساطت، دليل اقامه كند مى‌گويد: اين معناى بسيط، انتزاع شده است از ذات به اعتبار تلبّسش به مبدأ. يعنى منتزع منه آن يك واقعيّت است. ولى درعين‌حال مى‌گويد: معناى مشتق، بسيط است. امّا اين كه بخواهيم بگوييم: «ضارب» همان «ضرب» است ولى يك اعتبار «بشرط لا» دارد و يك اعتبار «لا بشرط»، اين مطلب باطل است، زيرا ما نمى‌توانيم واقعيّت را انكار كنيم. تا وقتى قاتل، قتل انجام ندهد، عنوان قاتل بر او صدق نمى‌كند.

خواه شما معناى قاتل را مركّب بدانيد يا بسيط. چگونه مى‌توان گفت: قاتل، همان قتل است؟ قتل، مفهومى است كه لازم نيست تحقّق پيدا كند. ماهيّت قتل مانند ماهيّت انسان است. همان‌طور كه در ماهيّت انسان، وجود، مطرح نيست، در ماهيّت قتل هم، وجود مطرح نيست. ولى در ماهيّت قاتل، وجود مطرح است. قاتل اگر داراى معناى بسيط هم باشد، منتزع منه آن «من صدر منه القتل» است. صدور قتل و تلبّس ذات به قتل، در معناى قاتل نقش دارد، ولى قتل، ماهيتى است كه گاهى به‌وجود مى‌آيد و گاهى به وجود نمى‌آيد. كسانى كه در مورد بساطت مى‌گويند: «معناى بسيط اين است كه حتّى با تحليل عقلى هم انحلال پيدا نكند»، مجبور شده‌اند براى اسم فاعل، يك چنين معنايى ذكر كنند. زيرا اگر «ضارب» به معناى «ضرب» نباشد، هر معنايى كه براى «ضارب» مطرح كنيم با تحليل عقلى انحلال پيدا مى‌كند. تنها راهى كه براى اينان وجود دارد اين است كه بگويند: «ضارب به معناى ضَرْب (/ كتك) است و شما هرچه بخواهيد اين معنا را به دو معنا منحل كنيد نمى‌توانيد. كتك، يك معناى جامد است و به هيچ عنوان منحل به دو شى‌ء نمى‌شود. پس بهتر است بساطت را در محدوده همان چيزى كه مرحوم آخوند ذكر كرد معنا كنيم». اين كلام اينان باطل است و كسى نمى‌تواند آن را بپذيرد.


صفحه 484

كلام آيت‌اللَّه خويى «دام ظلّه»

ايشان مى‌فرمايد اگر ما بساطت را آن‌گونه كه مرحوم آخوند بيان كرده، معنا كنيم ديگر نياز به برهانى كه محقّق شريف رحمه الله ذكر كرده پيدا نمى‌شود زيرا بساطتى كه مرحوم آخوند فرموده است، معنايش اين است: «آنچه از مشتق فهميده مى‌شود، امر واحدى است، اگرچه اين معنا قابل انحلال باشد». اين مسئله نيازى به برهان ندارد و از راه تبادر قابل حل است. در حالى كه محقّق شريف رحمه الله براى اثبات مدّعاى خود در مورد بساطت، برهان اقامه كرده است و اقامه برهان دليل بر اين است كه آنچه از مفهوم بساطت به ذهن مى‌آيد، بساطت در مقام ادراك و تصوّر نيست.[1]پاسخ كلام آيت‌اللَّه خويى «دام ظلّه»: ما بايد مطلبى كه محقّق شريف رحمه الله در حاشيه شرح مطالع مطرح كرده است مورد بررسى قرار دهيم تا ببينيم آيا كلام آيت‌اللَّه خويى «دام ظلّه» تمام است يا نه؟ ولى قبل از اين كه به آن بحثها بپردازيم مى‌گوييم: مگر مسأله بساطت و تركيب مشتق، از اصل معناى مشتق بالاتر است؟ شما در اصل معناى مشتق، مسأله تبادر و امثال آن را مطرح مى‌كرديد آيا وقتى نوبت به مسأله بساطت و تركيب رسيد، شما خود را نيازمند به برهان و استدلال مى‌بينيد؟ حال، بساطت و تركيب به هر معنايى باشد. اين‌طور نيست كه بگوييم: چون مسأله بساطت نياز به استدلال دارد پس معناى آن غير از بساطت به حسب ادراك و تصوّر است. خير، اين هم از شئون همان مشتق است. شما وقتى اصل مسأله مشتق را با تبادر و امثال آن ثابت كرديد، اينجا هم همين‌طور است. ولى محقّق شريف رحمه الله، از منطقيّين است و در منطق، مسائلى چون تبادر و عدم صحت سلب مطرح نمى‌شود بلكه مسأله برهان و دليل مطرح است لذا ايشان بر اين مسئله اقامه دليل كرده است. گذشته از اين كه دليل محقّق شريف رحمه الله نيز مؤيّد فرمايش مرحوم‌

[1]- محاضرات في أُصول الفقه، ج 1، ص 265 و 266


صفحه 485

آخوند است. اگرچه ايشان اين دليل را مقابل مرحوم آخوند قرار داده است. براى تبيين كلام محقّق شريف رحمه الله، ابتدا كلام شارح مطالع را نقل مى‌كنيم:

كلام شارح مطالع‌

در كتاب شرح مطالع در مورد تعريف فكر گفته شده است: «الفكر هو ترتيب امور معلومة لتحصيل امر مجهول»، يعنى فكر، عبارت از اين است كه امور معلومى كنار هم گذاشته شود و از ترتيب آنها امر مجهولى روشن شود. با توجه به اين كه كلمه «امور» جمع است و جمع در اينجا جمع منطقى است، پس حد اقل بايد دو امر معلوم كنار يكديگر گذاشته شود تا از راه ترتيب اين دو امر معلوم، امر مجهولى تحصيل شود. اشكال: ممكن است گفته شود: لازم نيست دو امر معلوم وجود داشته باشند بلكه گاهى تحصيل امر مجهول، از راه يك امر معلوم است. و آن جايى است كه در تعريف چيزى فقط فصل آن را ذكر كنيم مثل اين كه در مقام تعريف «الإنسان» بگوييم: ناطق، يا اين كه فقط عرض خاص آن را ذكر كنيم مثل اين كه در تعريف «الإنسان» گفته شود:

ضاحك. خود منطقيّين، گفته‌اند: در باب حدّ، لازم نيست كه حدّ تامّ آورده شود و در باب رسم، لازم نيست كه رسم تام آورده شود بلكه گاهى حدّ ناقص يا رسم ناقص در تعريف شى‌ء ذكر مى‌شود. حد ناقص، عبارت از تعريف به فصل است، مثل اين كه در تعريف الإنسان گفته شود: ناطق. خود منطقيّين ناطق را معرّف انسان قرار داده‌اند درحالى‌كه ناطق، فصل بوده و يك شى‌ء مى‌باشد. و رسم ناقص، عبارت از اين است كه در تعريف شى‌ء فقط عرض خاص آن را ذكر كنند، مثل اين كه در تعريف «الإنسان» بگويند: ضاحك. لازمه تجويز اين معنا اين است كه ما مى‌توانيم از راه ضاحك به انسان پى ببريم، بنابراين براى پى بردن به امر مجهول، حتماً لازم نيست كه امور معلومه را ترتيب دهيم. پاسخ شارح مطالع از اشكال: ضاحك- كه به عنوان يك شى‌ء، معرّف انسان‌


صفحه 486

قرار مى‌گيرد- يك چيز نيست بلكه درحقيقت دو چيز است. «الإنسان ضاحك» به معناى «الإنسان شي‌ء له الضحك» است بنابراين عنوان «شي‌ء» در معناى ضاحك دخالت دارد. در مورد ناطق هم همين‌طور است. پس اينجا هم ترتيب امور معلومه تحقّق دارد.[1]

كلام محقّق شريف رحمه الله در حاشيه شرح مطالع‌

محقّق شريف رحمه الله خطاب به شارح مطالع مى‌فرمايد: اين حرف كه «هريك از ناطق و ضاحك، دو شى‌ء مى‌باشند» باطل است، زيرا شما كه پاى «شى‌ء» را در معناى ناطق و ضاحك به‌ميان مى‌آوريد آيا مقصود شما از «شى‌ء» چيست؟ آيا مراد شما مفهوم شى‌ء است يا مصاديق آن؟ مفهوم شى‌ء، يك مفهوم كلّى است. آيا شما مى‌گوييد: مفهوم شى‌ء، جزئيّت دارد براى معناى مشتق؟ يا اين كه مى‌گوييد: مصاديق شى‌ء، جزئيّت دارند براى معناى مشتق؟ انسان در «الإنسان ضاحك»، مصداق شى‌ء است. حيوان، مصداق شى‌ء است. زيد و عَمرو و بكر از مصاديق شى‌ء هستند. مى‌فرمايد هركدام را كه قائل شويد داراى تالى فاسدى است كه شما نمى‌توانيد به آن ملتزم شويد: اگر قائل به جزئيّت مفهوم شى‌ء براى مشتق بشويد و بگوييد: معناى «الإنسان ناطق» عبارت از «الإنسان شي‌ء له النطق» است، ما مى‌گوييم: آنچه از خارج براى ما معلوم است اين است كه «ناطق» به عنوان فصل براى «انسان» است و فصل هر چيز، مقوّم ماهيّت آن چيز مى‌باشد. «انسان» يك معناى جوهرى است و «ناطق» به عنوان فصل آن مى‌باشد و به عبارت ديگر: «ناطق» در اينجا به عنوان مقوّم ذات و مقوّم جوهر قرار گرفته است. حال جاى اين سؤال است كه اگر قرار باشد «شى‌ء» در معناى «ناطق» دخالت داشته باشد آيا اين «شى‌ء» جوهر است يا به صورت عرض عام است‌

[1]- شرح المطالع، ص 11


صفحه 487

كه بر تمام چيزها حمل مى‌شود؟ عنوان «شى‌ء» بر واجب، ممكن و حتّى بر ممتنع حمل مى‌شود. شما وقتى «شريك الباري» را موضوع قرار مى‌دهيد، «شى‌ء» را برآن اطلاق مى‌كنيد. وقتى ما ديديم چيزى هم بر واجب و هم بر ممكن و هم بر ممتنع صادق است مى‌فهميم اين چيز عنوان ذاتى و عنوان جوهرى ندارد. و از طرفى ما مى‌بينيم با وجود اين كه مقولات، امور متباين هستند و امكان اجتماع بين آنها تحقّق ندارد، عنوان «شى‌ء» بر تمامى مقولات صدق مى‌كند. در نتيجه عنوان شيئيّت، به ذات و ذاتيّات ارتباطى ندارد بلكه به عنوان يك وصف عام و عرض عام مطرح است كه بر تمام مقولات و بر واجب و ممكن و ممتنع صادق است. پس «شى‌ء» به عنوان يك عرض عام مطرح است و اگر شما بخواهيد «شى‌ء» را در معناى «ناطق» بياوريد بايد ملتزم شويد كه عرض عام داخل در جزء مقوّم- يعنى فصل- مى‌باشد. درحالى‌كه حساب ذاتيّات با حساب عرض عام و عرض خاص جداست. حتّى عرض خاص هم خارج از ماهيّت است چه رسد به عرض عام. و شما اگر عنوان «شى‌ء» را در معناى «ناطق» بياوريد لازم مى‌آيد كه عرض عام داخل در فصل شده باشد، يعنى چيزى كه خارج از ذات و خارج از قوام ذات است و به عنوان عرض مطرح است، جزء فصل و جزء مقوّم ذات شود. و چنين چيزى محال است. امّا اگر قائل به جزئيّت مصاديق «شى‌ء» در معناى مشتق شويد، اشكالى در مورد «ضاحك» پيدا مى‌شود.[1]زيرا شما بايد ملتزم شويد كه مصداق «شى‌ء» به عنوان جزء براى معناى «ضاحك» است. و مصداق «شى‌ء» عبارت از خود «انسان» است. چيز ديگرى نمى‌تواند مصداق «شى‌ء» باشد و در معناى «ضاحك» جزئيّت داشته باشد. در اين صورت، معناى «الإنسان ضاحك» مى‌شود: «الإنسان إنسان له الضحك». محقّق شريف رحمه الله مى‌فرمايد: اگر قبل از اين كه اين حرفها پيش بيايد از شما در رابطه با جهت‌

[1]- توضيح: اشكال قبلى، در مورد «ضاحك» وارد نيست، زيرا برفرض كه عرض عام داخل در عرض خاص باشد، مشكلى پيش نمى‌آيد، آنچه محال بود، دخول عرض عام در فصل بود.


صفحه 488

منطقى قضيّه «الإنسان ضاحك» سؤال مى‌كردند، چه جوابى مى‌داديد؟ آيا قضيّه ضروريّه است يا قضيّه ممكنه يا فعليّه؟ ترديدى نيست كه اين قضيّه، ممكنه است، «الإنسان ضاحك» يعنى «يمكن أن يكون الإنسان ضاحكاً». قضيّه ممكنه‌اى است كه امكان آن فقط در ارتباط با انسان است. جمادات نمى‌توانند ضاحك باشند. محقّق شريف رحمه الله مى‌فرمايد: اشكال حرف شما اين است كه اگر شما مصداق «شى‌ء»- كه عبارت از انسان است- را در معناى «ضاحك» بياوريد و قضيّه «الإنسان ضاحك» را به «الإنسان إنسان له الضحك» معنا كنيد، جهت قضيّه، انقلاب پيدا مى‌كند و قضيّه «الإنسان ضاحك» به صورت قضيّه ضروريّه درمى‌آيد. و چنين انقلابى مستحيل است. در نتيجه ما بايد بگوييم: معناى مشتق، هم از مفهوم «شى‌ء» و هم از مصداق «شى‌ء» فاصله دارد. پس درحقيقت، مرحوم محقّق شريف با اين برهان مى‌خواهد بساطت مفهوم مشتق را اثبات كند، در مقابل شارح مطالع كه قائل به تركيب در معناى مشتق بود.[1]بررسى كلام محقّق شريف رحمه الله و شارح مطالع‌ قبل از بررسى كلام ايشان بايد ببينيم آيا اينان بساطت و تركيب را چگونه معنا كرده‌اند؟ آيا معناى بساطت- كه محقّق شريف رحمه الله قائل است- به همان چيزى برمى‌گردد كه حتّى هنگام تحليل هم تركّبى در آن وجود ندارد؟ يعنى همان چيزى كه گفته مى‌شد كه بين مبدأ و مشتق هيچ مغايرتى تحقّق ندارد و مغايرت آن دو به «لا بشرط» بودن و «بشرط لا» بودن است؟ شارح مطالع مى‌گفت: با نظر سطحى، ناطق و ضاحك، يك چيزند ولى با دقّت‌

[1]- شرح المطالع، ص 11


صفحه 489

درمى‌يابيم كه معناى ناطق عبارت از «شي‌ء له النطق» و معناى ضاحك عبارت از «شى‌ء له الضحك» است. آيا شارح مطالع مى‌خواهد همان تحليل عقلى- كه مرحوم آخوند در معناى مشتق ذكر كرد و اسم آن را بساطت گذاشت- را ذكر كند و اسم آن را تركيب بگذارد،[1]يا اين كه اين‌ها دو حرفند؟ در كلام شارح مطالع، مسأله تحليل مطرح نشده است. ايشان مى‌گويد: همين نظر بدوى را اگر از سطحى بودن بيرون بياوريد و با دقّت بررسى كنيد مسأله تركيب در كار است. پس ايشان نمى‌خواهد بگويد: ناطق، هنگام تحليل عقلى، منحل به دو شى‌ء مى‌شود. نظر دقّى غير از تحليل است. نظر دقّى معنايش اين است كه در ارتباط با همان ادراك خودتان اگر خوب نگاه كنيد و نظر بدوى و سطحى را كنار بگذاريد، ملاحظه مى‌كنيد ناطق دو چيز است، نه دو چيز تحليلى بلكه دو چيز واقعى. بنابراين بين كلام مرحوم آخوند و كلام شارح مطالع فرق وجود دارد. تركيبى كه شارح مطالع قائل است غير از بساطتى است كه مرحوم آخوند معتقد است. مرحوم آخوند مى‌گويد: معناى بساطت اين است كه هرچه شما به ذهن خود فشار بياوريد. از شنيدن مشتق، يك معنا به ذهن شما مى‌آيد، ولى همين معنا را اگر در بوته تحليل عقلى قرار دهيد، انحلال به دو شى‌ء پيدا مى‌كند. مخصوصاً با توجّه به تشبيهى كه مرحوم آخوند مطرح كرد- اگرچه ما در تشبيه ايشان مناقشه داشتيم-. مرحوم آخوند فرمود: با شنيدن كلمه «حجر» بيش از يك معنا به ذهن نمى‌آيد ولى همين معنا با تحليل عقلى به «شي‌ء له الحجريّة» انحلال پيدا مى‌كند. بيان مطلب با عبارت ديگر: آيا مسأله تحليل عقلى كه در كلام محقّق خراسانى رحمه الله مطرح شد همان دقّتى‌

[1]- يادآورى: مرحوم آخوند مى‌فرمود: مقصود از بساطت، بساطت در مقام تصوّر است و اين با تركيب عند التحليل منافاتى ندارد. در حالى كه شارح مطالع مى‌گويد: شما با نظر بدوى از ناطق و ضاحك يك چيز را استفاده مى‌كنيد ولى با نظر دقّى، ناطق به‌معناى «شي‌ء له النطق» و ضاحك به‌معناى «شي‌ء له الضحك» است.