عنوان «المتحرك بالإرادة» ابهام دارد. و يا بايد ملتزم شويد كه مصداق شىء در مشتق اخذ نشده است و اگر چيزى اخذ شده باشد، همان مفهوم شىء است. «المتحرك بالإرادة» يعنى «شىء له التحرك بالإرادة». در انسان بخواهيد به كار ببريد، همين معناى آن است و در بقر و غنم نيز معنايش همين است. بنابراين لازمه اخذ مصداق شىء در معناى مشتق، ابهام در اين عناوين است درحالىكه ما مىبينيم همانطور كه «ضاحك» و «كاتب»- از نظر معناى مشتقى- ابهام ندارند، «المتحرك بالإرادة» هم ابهام ندارد. در نتيجه بايد اين شقّ- يعنى دخالت مصاديق شىء در معناى مشتق- را كنار بگذاريم و از محل بحث خارج كنيم. آنچه هست همان مفهوم شىء است. همانطور كه وقتى كلمه «شىء» را مىگوييم، معنايى كلّى و مبهم و خالى از هر خصوصيتى به ذهن شما مىآيد. اگر كسى بگويد: «شىء، داخل در معناى مشتق است»، بنا بر فرض قول به تركّب، بايد با قطعنظر از وصف تلبّس به حدث و اتّصاف به مبدأ، شىء دخالت داشته باشد. پس بحث را بايد روى اين آورد. و اينجا دليل محقّق شريف رحمه الله نتوانست مسأله عدم دخالت مفهوم شىء در معناى مشتق را ثابت كند. ولى مرحوم آخوند دليلى ذكر كرده كه لازم است آن را مورد بررسى قرار دهيم:
دليل مرحوم آخوند بر بساطت معناى مشتق
ايشان مىفرمايد: اگر شما مثلًا بگوييد «زيد الكاتب كذا»، عبارت «زيد الكاتب»- با قطع نظر از خبر آن- تركيب وصفى ناقص است. توجّه به اين تركيب ما را هدايت مىكند به اين كه در معناى مشتق، نه مفهوم شىء اخذ شده و نه مصداق آن، براى اين كه اگر مفهوم شىء يا مصداق آن در معناى مشتق اخذ شده باشد،[1]لازم مىآيد كه در
[1]- البته ما گفتيم: كارى به مصداق نداريم و مسأله مصداق از محلّ بحث ما خارج است.
اين تركيب وصفى، موصوف[1]شما تكرار پيدا كرده باشد، چرا؟ لابد مرحوم آخوند مىخواهد بگويد: اگر شما مفهوم شىء را اخذ كرده باشيد بايد بگوييد: «زيد الذي شىء له الكتابة» و در اينجا شىء، همان زيد است. و اگر مصداق شىء را اخذ كرده باشيد بايد بگوييد: «زيد الذي زيد له الكتابة»، در نتيجه لازم مىآيد كه موصوف در تركيب شما تكرار شده باشد درحالىكه ما بالوجدان مىبينيم كه چنين تكرّرى در كار نيست.[2]پاسخ دليل مرحوم آخوند: ما در جواب مرحوم آخوند مىگوييم: آنچه شما در ارتباط با مصداق گفتيد[3]، مورد قبول ما نيست و برفرض هم آن را بپذيريم،[4]مطلبى كه در ارتباط با مفهوم گفتيد نمىتواند مورد قبول ما واقع شود. اگر ما مفهوم شىء را در «الكاتب» اخذ كرديم و بعد به منظور «الكاتب» گفتيم: «زيد الذي شىء له الكتابة»، كجا موصوف تكرار شده است؟ اگر ما الذي را برداريم، قضيّه حمليّه درست مىشود، مثل اين كه بگوييم: «زيد شيء له الكتابة». شما مىخواهيد حرف مرحوم محقّق شريف را بگوييد و ادّعاى انقلاب قضيّه ممكنه به قضيّه ضروريّه را بنماييد، درحالىكه ظاهر كلام شما اين است كه اين مطلب، غير از ادّعاى انقلاب است. اگر ما قضيّه حمليّهاى بهصورت «زيد شيء له الكتابة» تشكيل داديم آيا تكرارى در كار است؟ آيا موضوع را در محمول اخذ كردهايم؟ شما مىگوييد:
«شىء به عنوان عرض عام مطرح است»، اگر ما شىء را به عنوان عرض عام، صريحاً يا در بطن كاتب و ضاحك اخذ كرديم، كجا موصوف تكرار شده است؟ موصوف ما زيد است، انسان است. انسان، حيوان ناطق است و شىء به عنوان عرض عام مطرح است.
اگر «الإنسان شيء له الكتابة» به عنوان تكرار موصوف مطرح است شما همه جا اين حرف را بزنيد. در «الإنسان ضاحك» و «الإنسان ناطق» نيز همين حرف را بگوييد. در
[1]- موصوف در اينجا همان زيد است و الكاتب، صفت آن مىباشد.
[2]- كفاية الاصول، ج 1، ص 82
[3]- يعنى دخالت مصاديق شىء در معناى مشتق.
[4]- چون آنجا از محلّ بحث ما خارج است لذا مسأله مهمّى نيست.
حالى كه وقتى انسان با وجدانش برخورد كند هيچگونه تكرّر موصوف در اينجا نمىبينيد. بنابراين دليل مرحوم آخوند نيز- مانند دليل محقّق شريف رحمه الله- نتوانست بساطت معناى مشتق را ثابت كند.
دليل ديگر بر بساطت معناى مشتق:
ادلّه ديگرى نيز در اين زمينه مطرح شده كه همه آنها ناتمام است: يكى از ادلّهاى كه ذكر شده اين است كه اگر ما مفهوم ذات و مفهوم شىء را در مشتق اخذ كنيم، بدون شك، علاوه بر ذات، مبدأ و اتّصاف ذات به مبدأ[1]در معناى مشتق دخالت دارند. قائل مىگويد: اگر نسبت بين ذات و مبدأ، در معناى مشتق دخالت داشته باشد، لازم مىآيد كه در قضيّه «الإنسان ضاحك» دو نسبت در عرض هم تحقّق پيدا كند. يكى آن نسبتى است كه در بطن مشتق اخذ شده و ديگرى نسبتى است كه قضيّه حمليّه اقتضاى آن را دارد. در حالى كه ما مىبينيم در قضيّه «الإنسان ضاحك» بيش از يك نسبت وجود ندارد و آن نسبتى است كه در قضيّه حمليّه وجود دارد. از اينجا كشف مىكنيم كه مفهوم شىء، در معناى مشتق دخالت ندارد تا ما محتاج شويم نسبتى هم در آنجا تشكيل دهيم.[2]پاسخ دليل اخير: بهنظر ما بطلان اين دليل واضح است، زيرا: اوّلًا: نسبتى كه در محمول- يعنى مشتق- وجود دارد، نسبت غير تامّه است.
درحالىكه نسبت در قضيّه حمليّه، نسبت تامّه است. حتّى اگر جملهاى به عنوان خبر قرار
[1]- روشن است كه نمىتوان گفت: معناى مشتق، عبارت از شىء و مبدأ است بلكه بايد شىء متلبّس به مبدأ باشد و ارتباطى بين آن دو برقرار باشد.
[2]- رجوع شود به: أجود التقريرات، ج 1، ص 68
گيرد، نسبت موجود در آن جمله، نسبت ناقصه خواهد بود و نسبت تامّه نمىتواند محمول در يك قضيّه حمليّه واقع شود. موضوع در قضيّه حمليّه يا بايد مفرد باشد و يا مركّب ناقص، محمول هم همينطور است و نمىشود موضوع يك قضيّه، مركّب تام و محمول هم يك مركّب تام باشد و درعينحال ما قضيّه حمليّه تشكيل دهيم. ثانياً: نسبت ناقصه، در عرض نسبت تامّه نيست بلكه برآن تقدّم دارد زيرا در تشكيل قضيّه، اوّل مسأله موضوع و محمول مطرح است بعد مسأله اتّحاد و هوهويت و يا به تعبير ايشان نسبت. پس نسبت در قضيّه حمليّه در طول موضوع و محمول است و از محمول تأخّر دارد، در نتيجه از نسبتى كه در محمول است نيز تأخّر دارد. ثالثاً: اصلًا اين دو نسبت، ربطى به هم ندارند. شما كه دو نسبت در عرض هم فرض كرديد لابد مىخواهيد بگوييد: «موضوع و محمول در اين دو نسبت يك چيز است» و بههمينجهت آن را داراى اشكال دانستيد و الّا اگر موضوع و محمول، دو چيز باشند چه اشكالى دارد كه دو نسبت در عرض هم قرار گيرند؟ ما مىگوييم: خير، موضوع و محمول، يكى نيست، زيرا موضوع در نسبتِ محمول، عبارت از «شىء» است كه «الكتابة» را به آن نسبت دادهايد و نسبت هم با كلمه «له» تفهيم شده است. ولى در اصل قضيّه حمليّه شما، موضوع عبارت، از زيد و محمول، عبارت از مجموع «شيء له الكتابة» است و اين دو نسبت، نه موضوعشان به هم ارتباط دارد و نه محمولشان. در اين صورت، چه مانعى دارد كه اين دو نسبت در عرض هم باشند؟ در نتيجه اين دليل هم نمىتواند بساطت مفهوم مشتق را اثبات كند.
تحقيق در ارتباط با بساطت و تركيب در معناى مشتق
از مباحث گذشته معلوم گرديد كه ادلّه ذكر شده براى اثبات بساطت مفهوم مشتق، نتوانست اين مطلب را به اثبات برساند. و نيز معلوم گرديد كه ادّعاى قائل به تركيب، دخالت مصاديق شىء در مفهوم مشتق نمىباشد بلكه قائل به تركيب مىگويد: مفهوم شىء و مفهوم ذات و امثال اينها- يعنى عناوين عامّهاى كه در همه جا صدق مىكنند
و به عنوان عرض عام بر تمامى اشياء عارض مىشوند- در مشتق دخالت دارد. و ملاحظه شد كه ادلّه بساطت نتوانست اين مطلب را از بين ببرد. از طرفى اشاره كرديم كه كسى نمىتواند اين معنا را انكار كند كه واقعيّت معناى مشتق، به ذات و مبدأ و تلبّس ذات به مبدأ نياز دارد. و حتّى محقّق شريف رحمه الله هم كه قائل به بساطت است مىگويد: «ما قبول داريم كه در انتزاع معناى مشتق، منتزع منه ما عبارت از سه چيز است و اگر اين سه چيز تحقّق نداشته باشد، نمىتوانيم آن معناى بسيط مشتق را انتزاع كنيم، آن سه چيز عبارتند از: ذات، مبدأ و تلبّس ذات به مبدأ». ما وقتى اين حرفها را كنار هم قرار مىدهيم بحث مىشود كه آيا با شنيدن مشتق، يك معناى بسيطى به ذهن ما مىآيد و اين امور سهگانه از محدوده ذهن خارج است- هرچند به صورت منتزع منه مطرح است- يا اين كه با شنيدن مشتق، همينها به ذهن مىآيد و امر انتزاعى و واسطهاى در كار نيست؟ وقتى شما مبدأ را مىشنويد، فقط حدث به ذهن شما مىآيد. وقتى فعل ماضى را مىشنويد، هم حدث و هم نسبت حدث به ذات در زمان گذاشته يا يك معنايى كه منطبق بر زمان گذشته است- در زمانيّات- به ذهن شما مىآيد. عين همين معنا را در مورد مشتق پياده مىكنيم. شما وقتى ضارب را مىشنويد، با توجه به اين كه ضارب، اختصاص به انسان دارد، در دايره انسان، معناى «انسان متلبّس به ضرب» به ذهن شما مىآيد، آنهم با وصف ابهامى كه دارد، يعنى زيد يا بكر يا عَمرو را مشخص نمىكند. وقتى مثال بالاترى ذكر كنيد و بگوييد: «أبيض»، آيا از «أبيض» چه چيز فهميده مىشود؟ آيا از «أبيض» معناى «شىء له البياض» يا «شيء اتّصف بالبياض» را نمىفهميم؟ چرا، ولى اين كه آيا شىء عبارت از جسم است يا انسان است يا جماد است؟ كارى با اينها نداريم. درعينحال، مفهوم ابيض براى ما هيچ ابهامى ندارد.
اگر كسى ناآشنا به لغت عرب باشد و از شما معناى ابيض را سؤال كند- بدون اين كه كارى به جسم و امثال اينها داشته باشد- شما در جواب مىگوييد: ابيض چيزى است كه معروضِ بياض است، ابيض عبارت است از «شيء عرض له البياض،
شيء اتّصف بالبياض». به عبارت ديگر: اگرچه در واقعيت معناى مشتق- و لو به صورت منتزع منه كه آنان مىگويند- ما سه چيز لازم داريم ولى آيا آنچه متبادر از معناى مشتق است يك معناى بسيط غير از اين سه چيز است يا اين كه نفس همين واقعيّت به ذهن مىآيد؟
همانطور كه در «زيد في الدار»، آن واقعيت ظرفيّت متقوّم به زيد و دار در ذهن مىآيد، از شنيدن ضارب هم همان واقعيّت معناى مشتق به ذهن مىآيد؟ بنابراين وقتى انسان همه جوانب مسئله را ملاحظه مىكند و از طرفى مىبيند ادلّه بساطت ناتمام است و ازطرفى مصاديق شىء، نقشى در معناى مشتق ندارند، انسان مىتواند بگويد: آنچه از معناى مشتق به ذهن تبادر مىكند يك معناى تركيبى است به اين صورت كه ما يك ذات داريم و يك حدث و يك ارتباط بين ذات و حدث. يعنى همان معنايى كه در افعال وجود دارد، در مشتق هم وجود دارد ولى بنا بر مشهور، در افعال، زمان يا چيزى كه در زمانيّات منطبق بر زمان است- مثل ترقّب و تحقّق- مطرح مىباشد. در مشتق هم همان معنا مطرح است، بدون اين كه قيد زمان يا مسأله ترقّب و تحقّق- كه در زمانيّات منطبق بر زمان مىشود- وجود داشته باشد. آيا بين «ضَرَبَ» و «ضارب» فرق ديگرى وجود دارد؟ اگر ما حيثيّت زمان يا مشابه زمان را از «ضَرَبَ» كنار بزنيم، آيا اين خصوصيّات سهگانه در «ضَرَبَ» وجود ندارند؟ آيا معناى بسيطى در مورد آن مطرح است؟ خير، در آنجا مبدأ و ذات و نسبت مطرح است، در ضارب هم همينطور است، بدون اين كه مسأله زمان يا مشابه زمان در مفهوم ضارب به حسب وضع نقشى داشته باشد. لذا بهنظر مىآيد كه مشتق داراى يك معناى مركّبى است و اين تركيب، تركيب تحليلى نيست كه با معناى بساطت مخالفتى نداشته باشد، خير، همين معنا به ذهن انسان مىآيد. فرقى نمىكند كه شما بگوييد: «ضارب» يا بگوييد: «شيء ثبت له الضرب». اگر شما به منظور «ضارب» بگوييد: «شيء ثبت له الضرب» آيا كسى مىگويد: «اين دو با هم متغايرند، ضارب، معناى بسيطى است و «شيء ثبت له
الضرب» معناى مركّبى است»؟ خير، فرقى بين اين دو نيست. ممكن است به ذهن شما بيايد كه در زبان فارسى، ما از كلمه «ضارب» يك معنا- يعنى «زننده»- را استفاده مىكنيم. مىگوييم: همين «زننده» نيز محلّ بحث است كه آيا معناى بسيطى است يا معناى مركّب؟ زنندهاى كه هم زدن در آن مطرح است، هم شخص مطرح است و هم ارتباط بين زدن و شخص در آن مطرح است. البته كلمه، واحد است ولى منافات ندارد كه همين كلمه واحد، معناى تركيبى داشته باشد، خصوصاً در مشتق ازنظر لغت عرب و لغات ديگر كه ما مىبينيم مادّه وجود دارد و هيئت هم وجود دارد و هركدام از اينها وضع مستقلّى دارند. و جاى تعجّب است كه با وجود اين مسائل، چطور ادّعا مىشود كه مشتق، يك مفهوم بسيط دارد؟ مادّه و هيئت، مثل دو كلمهاند، همانطور كه در غلام زيد وقتى مسأله تركيب را مطرح مىكرديم مىگفتيم: «دو معنا به ذهن مىآيد». هرچند غلام زيد از نظر ادبى جمله نيست بلكه يك كلمه است. غلام زيد مبتدا يا خبر واقع مىشود، مضاف و مضاف اليه كلمه واحده مىباشد ولى ذهن ما از شنيدن غلام، به يك معنا و از شنيدن زيد، به معناى ديگر منتقل مىشود.
در باب مشتق كه مركّب از هيئت و مادّه است، مادّه، تحصّل مستقلّى ندارد مگر به صورت مصدر و اسم مصدر، و وقتى هم در ضمنِ مشتق واقع مىشود، تحصّل مستقلّى ندارد ولى درعينحال آيا مادّهاى كه در ضمن مشتق مىآيد، براى چيزى وضع نشده است؟ پيداست كه ارتباط مادّه و هيئت و تحصّل مادّه در ضمن هيئت خاصّى به نام مشتق، بيانگر بيش از يك معناست و نمىتواند بيانگر يك معنا باشد.
جايى كه دو وضع وجود دارد، دو موضوع له وجود خواهد داشت. لذا بهنظر مىرسد كه مشتق داراى يك معناى تركيبى است و اين معناى تركيبى عبارت از مفهوم شىء و مفهوم ذات- كه عامترين مفاهيم است- به ضميمه مبدأ و بهضميمه تلبّس و ارتباط مفهوم شىء به مبدأ مىباشد.
اشكالى بر كلام آيتاللَّه خويى «دام ظلّه»
در بحثهاى گذشته گفتيم: آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» مركّب بودن مفهوم مشتق را پذيرفته است و يكى از ادلّهاى كه برآن اقامه كرده، مسأله تبادر بود و ما اينها را قبول كرديم ولى ايشان مطلب ديگرى نيز دارد كه در اينجا مىخواهيم با كلام خود ايشان آن را جواب دهيم. ايشان در ارتباط با معناى بساطت، حرف مرحوم آخوند را ردّ كرده و مىفرمود:
مسأله تحليل عقلى را كه مرحوم آخوند ذكر مىكند، همان تركيب است و اصولًا قائل به تركيب، همين تحليل عقلى را قائل است و قائل به بساطت كسى است كه مىگويد: «به هيچ عنوان تركيب وجود ندارد، حتّى عند التحليل». همان گونه كه گذشت ما از كلام شارح مطالع و محقّق شريف رحمه الله خلاف اين را استفاده كرديم. اكنون مىخواهيم از حرف خود آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» در ردّ اين حرف ايشان استفاده كنيم، پس مىگوييم: ايشان كه براى اثبات تركيب، به تبادر تمسّك مىكند- و ما هم آن را قبول داريم- سؤال اين است كه آيا تركيبى كه در اينجا متبادر است، تركيب تحليلى است يا تركيب عند استماع اللفظ؟ تركيب تحليلى به اين معناست كه انسان بعد از شنيدن لفظ، بايد مدّتى فكر كرده و مسئله را زير و رو كند تا تركيب تحقّق پيدا كند. اين تركيب تحليلى با تبادر سازگار نيست، معناى تبادر مربوط به مسأله ادراك و تصوّر است و كسى نمىتواند تبادر را در ارتباط با تحليل مطرح كند. تبادر مربوط به اين مقام است كه انسان لفظى را بشنود و چيزى به ذهن او بيايد، تبادر يعنى انسباق به ذهن، مبادرت به ذهن و مبادرت به ذهن از مرحله تصوّر است. تصوّر يعنى صورت ذهنيّه و اين مربوط به مقام تبادر است. بنابراين اگر ما بساطت مرحوم آخوند را كه مربوط به وحدت ادراك و وحدت تصوّر بود ولى عند التحليل، دو شىء مىشد- مثل حجر كه عند التحليل به «شىء له الحجرية» تحليل مىشد- قائل شويم اين تحليل نمىتواند با تبادر ارتباط داشته باشد.