بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 83

نمازهاى صحيح، حصّه‌اى است كه مشتمل بر نمازهاى صحيح است. همان‌طور كه جامع بين نمازهاى فاسد، حصّه‌اى است كه مشتمل بر نمازهاى فاسد است. بنابراين بعد از آنكه جامع ماهوى براى نمازهاى صحيح، ممتنع بود و جامع عنوانى هم موضوع له نبود- اگرچه استحاله ندارد- جامع بين نمازهاى صحيح، عبارت از عنوان «حصّه‌اى از وجودات كه شامل نمازهاى صحيح است» مى‌باشد.[1]اشكال بر كلام مرحوم عراقى‌ به مرحوم عراقى عرض مى‌كنيم: آيا اين حصّه از وجودات- كه به عنوان جامع مطرح است- عبارت از «وجود» است يا «كلّى و ماهيت» يا قسم سوم؟ قسم سوم را نمى‌توان تصور كرد بنابراين يا بايد بگوييد: اين حصّه از وجودات، «ماهيت و كلّى» است و يا بايد بگوييد: «وجود» است. اگر بگوييد: «ماهيت» است. مى‌گوييم: شما تصوير جامع ماهوى را ممتنع دانستيد و گفتيد: مقولات متباين نمى‌توانند تحت پوشش يك ماهيت و يك مقوله قرار بگيرند. و اگر بگوييد: «وجود» است. مى‌گوييم: اوّلًا: «وجود»، مساوق با جزئيت است. هرجا كه وجود مطرح باشد، جزئيت و تشخص هم همراه آن مى‌باشد. در اين صورت شما چگونه ملتزم شديد كه موضوع له لفظ صلاة- مثل اسماء اجناس- داراى عموميت است؟ به عبارت ديگر: شما از يك طرف مى‌گوييد: «وضع و موضوع له در صلاة، عام است». و از طرفى مى‌گوييد: جامع بين افراد صحيحه، «وجود» است. درحالى‌كه وجود، مساوق با جزئيت است. و جزئيت، با عموميت معناى موضوع له قابل جمع نيست.

[1]- مقالات الاصول، ج 1، ص 141- 144، نهاية الأفكار، ج 1، ص 81- 84


صفحه 84

ثانياً: آيا شما، اين وجودات را وجودِ واحد مى‌دانيد يا وجودات متعدّد؟ اگر بگوييد: اين وجودات، داراى وحدت مى‌باشند. مى‌گوييم: آيا ماهيات متباينه مى‌توانند در وجودْ اتحاد داشته باشند؟ يعنى آيا مى‌توانند يك وجود داشته باشند؟ مگر شما نمى‌گوييد: در صلاة، ماهيات متباينه وجود دارد؟ چگونه ماهيات متباينه، در يك وجود جمع شده‌اند؟ در باب عرض و معروض- با وجود اينكه قوام وجودى عرض، به معروض است- اگر سؤال شود: آيا براى عرض و معروض، دو وجود تحقق دارد يا يك وجود؟ بدون ترديد خواهيد گفت: دو وجود تحقق دارد، زيرا دو ماهيت و دو حقيقت است. وجودِ جسم، يك چيز و وجودِ عرض، چيز ديگرى است و براى ما در خارج دو وجود است يكى وجود جسم و ديگرى وجود بياض. به عبارت ديگر: نياز عرض به معروض، اقتضاى اندكاك وجودى در معروض- به‌گونه‌اى كه در خارج، فقط يك وجود داشته باشيم- را ندارد. وقتى در باب عرض و معروض چنين است آيا در مورد مقولات مختلف- كه صلاة را تشكيل داده‌اند- مى‌توان گفت: «در يك وجود، جمع هستند»؟ در نتيجه ناچاريد بگوييد: اين حصّه از وجود، وجوداتِ متعدد است. و ما مى‌گوييم: اگر وجوداتِ متعدد باشد جامع مى‌خواهد؛ زيرا نماز براى هريك از وجودات- به نحو وضع عام و موضوع له خاص- وضع نشده است. بلكه به صورت وضع عام و موضوع له عام است و شما بايد بين اين وجودات، قدر جامعى درست كنيد و هيچ جامعى نمى‌توان بين اين‌ها درست كرد مگر جامع عنوانى و آن عنوان «الحصّة من الوجود، المشتملة على الصحيح» است و اين عنوان، خودش جامع عنوانى است.

«الحصّة من الوجود» جزء حقيقت وجودات نيست بلكه عنوانى است كه اين وجودات را زير پوشش قرار داده است. و اگر قرار بود جامع عنوانى حلّال مشكل شما باشد، همان عنوان «الناهية عن الفحشاء و المنكر» قابل‌قبول‌تر و بهتر از اين جامع عنوانى است كه شما بيان كرديد.


صفحه 85

3- كلام محقق اصفهانى رحمه الله‌

ايشان ابتدا به عنوان مقدّمه مى‌فرمايد: سنخه ماهيات و مفاهيم با سنخه وجودات، سنخه متقابل و متعاكس است. يعنى در ماهيات و مفاهيم، هرچه ابهامْ بيشتر باشد، سعه ماهيت بيشتر است و هرچه قيود واضحه كمتر باشد، در سعه اين ماهيت مؤثر است. و در مقابل، هرچه ماهيت روشن‌تر باشد و قيودش واضح‌تر باشد، از سعه و گستردگى آن كاسته خواهد شد. ولى مسئله وجودات و واقعيات، بر عكس ماهيت و متقابل با ماهيت است. در ارتباط با وجودات، هرچه وجود، ضعيف‌تر و مبهم‌تر باشد؛ نارساتر و مضيّق‌تر و محدودتر خواهد بود و هرچه روشن‌تر و بى‌ابهام‌تر باشد، سعه دايره آن بيشتر خواهد بود تا اين كه برسد به ذات مقدس بارى‌تعالى كه واجب‌الوجود است. او به لحاظ اين كه روشن‌تر است و به قول حاجى سبزوارى: «يا من هو اختفى لفرط نوره»[1]شدّت نور و شدّت وجود، گاهى آن عكس العمل را به وجود مى‌آورد. درحالى‌كه معناى اوّلى شدّت نور عبارت از وضوح بيشتر و روشنايى بيشتر است و واجب‌الوجود، روى همين جهت است كه تمام سعه و گستردگى درباره او مطرح است، به طورى كه تمامى موجودات عالم در پرتو نور وجود واجب‌الوجود مى‌باشند. نتيجه اين كه ماهيات و وجودات، در اين جهت متعاكسند. هرچه ماهيت، روشن‌تر باشد، سعه آن كمتر و هرچه مبهم‌تر باشد سعه آن بيشتر است. ولى وجود، هرچه روشن‌تر باشد سعه آن بيشتر و هرچه ضعيف‌تر باشد سعه آن كمتر است. پس از بيان مقدّمه فوق مى‌فرمايد: ماهيات بر دو قسمند: قسم اوّل: عبارت از ماهيات اصيله و متأصّله‌ است. ماهيت اصيل، يعنى ماهيت به معناى حقيقى كه از نظر ماهيت، هيچ نقص و كمبودى در آنها وجود ندارد، مثل‌

[1]- شرح المنظومة، قسم الفلسفة، ص 5


صفحه 86

ماهيت انسان كه عبارت از حيوان ناطق است. از خصوصيات ماهيت اصيل اين است كه در ذات آن، هيچ ابهامى وجود ندارد. اگر از ما راجع به ماهيت انسان سؤال كنند، مى‌گوييم: حيوان ناطق. تمام ماهيت انسان، با وضوح و روشنى و بدون كم و زياد عبارت از حيوان ناطق است. ايشان مى‌فرمايد: اگر بخواهد ابهامى بر اين ماهيت عارض شود، اين ابهام نمى‌تواند در مرحله ذات ماهيت مطرح باشد، بلكه در ارتباط با خصوصيات فردى و عوارض مشخّصه آن مى‌تواند مطرح باشد، مثلًا: اگر به ما گفتند: «انسانى در خانه است». وقتى ما اين انسان را با ماهيتش ملاحظه كنيم، هيچ‌گونه ابهامى براى ما وجود ندارد ولى همين انسان را اگر به لحاظ خصوصيات فردى او ملاحظه كنيم، احتمالاتى در او جريان دارد، سفيد پوست بودن، سياه پوست بودن، عالم بودن، جاهل بودن، بلندقد يا كوتاه قد بودن و .... قسم دوّم: ماهياتى است كه از آنها به‌ ماهيات اعتباريه و غير متأصّله‌ تعبير مى‌شود. اين‌ها عبارت از ماهياتى هستند كه از چند ماهيت، تركيب يافته و از چند مقوله تشكيل شده‌اند، و در حقيقت ماهيات متعدد را كنار هم گذاشته‌اند و با يك وحدت اعتبارى به آنها نگريسته‌اند، مثل ماهيت صلاة. صلاة، داراى ماهيت واحدى است ولى نه ماهيت اصيله بلكه ماهيت اعتباريه، زيرا اجزاء و خصوصياتى كه در تشكيل اين ماهيت اعتبارى نقش دارند هركدام، يك ماهيت اصيله متأصّله‌اند و هركدام، يك مقوله‌اند. اين مقولات متباينه را شارع مقدس، با يك وحدت اعتبارى به آنها نگريسته و اين واحد اعتبارى را موضوع براى حكم قرار داده و آثار و احكامى برآن مترتب كرده است. فرق اين ماهيات اعتباريه با ماهيات اصيله، در يك جهت مهم اين است كه ما گفتيم: ماهيات اصيله، در ذاتشان ابهامى نيست و ابهام، همواره در ارتباط با عوارض و خصوصيات آن ماهيات است ولى ماهيات اعتباريه، در ذاتشان ابهام وجود دارد يعنى معمولًا حدود و ثغور اين ماهيت واحده اعتباريه براى ما نامعلوم است. به عبارت روشن‌تر: ايشان مى‌فرمايد: وقتى به انسان نگاه مى‌كنيم مى‌بينيم‌


صفحه 87

ماهيت آن روشن و واضح است ولى وقتى به نماز- به عنوان يك ماهيت اعتبارى- نگاه مى‌كنيم، ملاحظه مى‌كنيم ماهيت آن مبهم و غير واضح است امّا اين ماهيت، با همين ابهامى كه دارد در ذهن متشرعه مى‌آيد. هروقت متشرعه، كلمه صلاة را مى‌شنود، همين ماهيت مبهم به ذهنش مى‌آيد. ولى نمى‌تواند آن را بيان كند. اين از قبيل «يدرك و لا يوصف» است. به‌همين‌جهت، متشرعه اگر بخواهد آن را بيان كند از راه آثارش بيان مى‌كند و مى‌گويد: چيزى كه نهى از فحشاء و منكر مى‌كند، آنچه در شبانه‌روز پنج بار خوانده مى‌شود، آنچه به عنوان اساس احكام عمليه فرعيه مطرح است. و از راه اين عناوين، همان ماهيت مبهم را- كه در ذهن او مى‌آيد- بيان مى‌كند.[1]سپس مى‌فرمايد: اين ابهامى كه در اينجا ذكر مى‌كنيم، غير از ابهامى است كه در

[1]- ممكن است كسى بگويد: بيان مرحوم اصفهانى، همان بيان مرحوم آخوند است. در پاسخ مى‌گوييم: اين كلام، با كلام مرحوم آخوند فرق دارد زيرا: اوّلًا: در كلام مرحوم آخوند، آثار صلاة مطرح بود، يعنى چيزهايى كه صلاة، در آنها مؤثر بود و به وجود آورنده آنها بود ولى در كلام ايشان، آثار- به اين معنا- مطرح نيست زيرا يكى از آثارى كه ايشان ذكر مى‌كند اين است كه «آنچه در شبانه روز، پنج بار خوانده مى‌شود» درحالى‌كه اين اثر مثل نهى از فحشاء و منكر نيست. ثانياً: در كلام مرحوم آخوند، مسئله تأثير و مسئله «الواحد لا يصدر إلّا من الواحد» مطرح بود ولى در كلام ايشان اين حرفها مطرح نيست. ثالثاً: يك فرق ماهوى كه بين كلام ايشان و كلام مرحوم آخوند وجود دارد اين است كه در كلام مرحوم آخوند، از كلمه صلاة چيزى نمى‌فهميم بلكه از راه آثار، به آن معنا پى مى‌بريم. به‌همين‌جهت ما به مرحوم آخوند اشكال كرديم كه اگر كسى اين آثار را براى نماز نداند روى مبناى شما نبايد بتواند از كلمه صلاة معنايى را استفاده كند زيرا از راه اين آثار است كه مى‌توان به صلاة پى برد و هنگامى كه آثار، كنار رود، معناى صلاة هم كنار مى‌رود. ولى در كلام مرحوم اصفهانى اين گونه نيست. ايشان مى‌فرمايد: با شنيدن لفظ صلاة، معناى مبهم آن به ذهن متشرعه مى‌آيد و متشرعه، آن را درك مى‌كند ولى قادر به بيان آن نيست به‌همين‌جهت از راه آثار، آن را بيان مى‌كند و مى‌گويد: آنچه نهى از فحشاء و منكر مى‌كند و ....


صفحه 88

نكره وجود دارد. در نكره، مسئله ترديد مطرح است. وقتى كسى به شما مى‌گويد:

جاءني رجلٌ، در اين جمله كلمه «رجل» به حسب واقع ابهام ندارد ولى با توجه به اين كه متكلّم، مشخصات او را بيان نكرده است؛ روح ترديدى در مخاطب به وجود مى‌آيد و مخاطب، مردّد مى‌شود كه آيا اين رجل، زيد است يا عَمرو است و يا بكر است؟ ايشان مى‌فرمايد: اسم اين را ما، ترديد مى‌گذاريم ولى ابهامى كه در اينجا مطرح مى‌كنيم مربوط به ذات و ماهيت است نه ترديد انسانها در معناى صلاة. بلكه صلاة، ذاتاً ابهام دارد. سپس مى‌فرمايد: تصور نكنيد كه آنچه در ارتباط با الفاظ عبادات مى‌گوييم، فقط در الفاظ عبادات مطرح است بلكه اين مسئله در تكوينيات هم نظائرى دارد مثلًا: خمر، از اشياء متعددى ساخته مى‌شود، از خرما، انگور و ... و اين‌ها از جهات مختلفى- مثل شكل، رنگ، شدت اسكار و ...- با يكديگر تفاوت دارند ولى وقتى عرف، كلمه خمر را مى‌شنود، قطعاً معنايى به ذهنش مى‌آيد، امّا آن معنا نه انطباق بر خصوص خمر متخذ از انگور دارد و نه انطباق بر خصوص خمر متخذ از خرما دارد و نه انطباق بر رنگ خاص يا مرتبه خاصى از اسكار دارد. حال از عرف سؤال مى‌كنيم: خمر چيست؟ عرف نمى‌تواند توصيف كند، به‌همين‌جهت آثارش را مطرح مى‌كند و مى‌گويد: همان چيزى كه مسكر است و عقل را زايل مى‌كند. محقق اصفهانى رحمه الله مى‌فرمايد: در باب صلاة نيز ما همين حرف را مى‌زنيم. سپس مى‌فرمايد: بعضى از محقّقين، در نوع مشكّك از ماهيات اصيله نيز همين حرف را زده‌اند، مثلًا در باب نور و وجود و امثال اين‌ها ملاحظه مى‌كنيم كه بالاترين مرتبه وجود، عبارت از واجب الوجود است، بعد نوبت به ممكن الوجود مى‌رسد ولى در همين ممكن الوجود، مراتب متعددى مطرح است. شدت وجود در مجرّدات با وجود در ماهيات تفاوت دارد و در خود ماهيات نيز وجود انسان با وجود حيوان فرق دارد. ايشان مى‌فرمايد: بعضى از اهل فن معتقدند:

كلّى وجود مشكك، بين مراتب مختلفه‌اى از وجود، داراى يك ماهيت مبهمى است و


صفحه 89

به همان ابهامش در ذهن استقرار پيدا مى‌كند و بايد از طريق آثار و خواص، به آن ماهيت مبهم اشاره شود. بعد مى‌فرمايد: اين راهى كه ما طى كرديم- و غير از اين نمى‌شود طى كرد- هم براى صحيحى مفيد است و هم براى اعمى. يعنى صحيحى و اعمى، معناى ماهيت صلاة را يك معناى مبهمى مى‌دانند ولى فرق بين آن دو اين است كه صحيحى وقتى مى‌خواهد آن معناى مبهم را به وسيله آثارش بيان كند مى‌گويد: چيزى است كه بالفعل، ناهى از فحشاء و منكر است ولى اعمى- با توجه به اينكه نمازهاى فاسد را هم داخل در آن معناى مبهم مى‌داند- وقتى مى‌خواهد معناى مبهم صلاة را به وسيله آثارش بيان كند، مى‌گويد: چيزى است كه اقتضاى نهى از فحشاء و منكر در آن وجود دارد. در اين صورت، كلمه «اقتضاء» بر نمازهاى فاسد هم تطبيق مى‌كند؛ زيرا در هر نماز فاسدى هم اقتضاى نهى از فحشاء و منكر وجود دارد ولى وجود مانع نگذاشته است كه اين اقتضاء به مرحله عليت تامّه و فعليّت برسد.[1]اشكال بر كلام محقق اصفهانى رحمه الله: آيا وجداناً با شنيدن لفظ صلاة، معناى مبهمى كه يدرك و لا يوصف است به ذهن متشرعه مى‌آيد؟ وقتى آيه شريفه (أقيموا الصلاة) وارد شد آيا مردم، از اين آيه چه چيزى فهميدند؟ آيا معناى مبهمى به ذهن آنان آمد؟ در اين صورت، آيا اگر از آنان سؤال مى‌شد: «صلاة چيست؟» چه جوابى مى‌دادند؟ هنوز كه مسئله نهى از فحشاء و منكر نيامده بود و اين‌طور نبود كه (انّ الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر) قبل از (أقيموا الصلاة) آمده باشد، زيرا اوّل نمى‌آيند اوصاف صلاة را ذكر كنند بعد بفرمايد: (أقيموا الصلاة). و يا وقتى (أقيموا الصلاة) آمد، هنوز خواندن پنج نوبت در شبانه روز نيامده بود. مسئله پنج نماز يوميّه، در رتبه متأخر از (أقيموا الصلاة) و در طول آن قرار داد و به عبارت دقيق‌تر: مسئله اوقات نماز، از (أقم الصلاة لدلوك الشمس إلى غسق الليل)[2]

[1]- نهاية الدراية، ج 1، ص 63- 65

[2]- الإسراء: 78


صفحه 90

استفاده مى‌شود. شما مى‌گوييد: اين (أقم الصلاة) كه در آيه آمده و معنايش اين است كه شما مى‌دانيد صلاة چيست و وجوب نماز را هم مى‌دانيد، فقط آمده‌ايم اوقات نماز را براى شما بيان كنيم و بگوييم: اوقات نماز، (لدلوك الشمس إلى غسق الليل) است.

آيا صلاة در (أقم الصلاة) معنايش اين است؟ يعنى همان چيزى كه در شبانه روز پنج نوبت خوانده مى‌شود. آيا مردم، آيه را اين گونه معنا مى‌كنند؟ پس (لدلوك الشمس) براى چه آمده است؟ آيا مى‌توانيم بگوييم: از (أقم الصلاة) يك معناى مبهمى را مى‌فهميم؟ با چه چيزى به آن معناى مبهم اشاره كنيم؟ آيه تازه مى‌خواهد اوقات صلاة را بگويد. زوال شمس تا نصف شب كه وقت براى چهار نماز است در اين آيه مطرح شده است. خلاصه اين كه ما نمى‌توانيم بگوييم: «متشرعه، از معناى صلاة، يك معناى مبهم يدرك و لا يوصف را استفاده مى‌كنند و راه‌هاى معرفى آن معنا عبارت از راه‌هايى است كه بعد از دستور (أقيموا الصلاة) آمده است». آيه شريفه (انّ الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر)[1]بعد از مدتها نازل شده است و ما كه طلبه هستيم تا وقتى به كفاية الاصول نرسيده و حرف مرحوم آخوند را نديده‌ايم و يا تفسير آيه را مطالعه نكرده‌ايم اين آثار به ذهنمان نمى‌آيد. الآن هم كه چند روزى است در اين زمينه بحث مى‌كنيم باز وقتى من كلمه «صلاة» را مى‌گويم، به ذهن شما مسئله نهى از فحشاء و منكر نمى‌آيد، تا چه رسد به متشرعه كوچه و بازار كه اصلًا اطلاعى از اين آثار و خواص نماز ندارند، ولى در عين حال، وقتى كلمه صلاة نزد متشرعه مطرح مى‌شود مى‌فهمند كه صلاة عبادتى است كه داراى اجزاء و شرايطى مى‌باشد و خصوصياتى- مثل روبه‌قبله بودن و ...- در آن معتبر است. تمام اين خصوصيات، در ذهن متشرعه نقش مى‌بندد. در اين صورت، چگونه مى‌توان گفت كه جز يك معناى مبهم يدرك و لا يوصف- كه با اين آثار بايد توصيف شود- به ذهن نمى‌آيد؟ اين خلاف چيزى است‌

[1]- العنكبوت: 45