بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 274

صادق عليه السلام آمريت و حاكميت و شارعيت ندارد، اين عناوين در انحصار خداوند است.

اوامر مولا نسبت به عبد و پدر نسبت به فرزند مى‌تواند جنبه مولويت داشته باشد ولى «اغتسل للجنابة» نمى‌تواند امر مولوى باشد. وقتى چنين شد، امر ارشادى خواهد بود زيرا در اينجا شقّ سومى وجود ندارد. وقتى ارشادى شد، تابع مُرْشَد إليه خود مى‌باشد.

اگر از خارج به دست آوريم كه غسل جنابت واجب است، مى‌توانيم بگوييم: «اغتسل للجنابة» ارشاد به وجوب است و اگر از خارج به دست آورديم كه مستحب است، اين جمله هم ارشاد به استحباب خواهد بود، ولى اگر نتوانستيم از خارج به دست آوريم، دليلى نداريم كه «اغتسل للجنابة» بر وجوب دلالت كند، و چون اكثر- حدود نود و پنج درصد- اوامرى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام وارد شده از اين قبيل است و مرشد إليه آنها معلوم نيست، لذا وقتى شما در اصول ثابت مى‌كنيد كه هيئت افْعَلْ، ظهور در وجوب دارد، اين در مورد هيئت افْعَلْ صادر از مولاست نه هيئت افْعَلْ صادر از مُرشِد.[1]اين اشكال بسيار مهم است، زيرا ما اگر نتوانيم آن را جواب بدهيم، در مورد بسيارى از مسائل فقهى- كه در قرآن مطرح نشده و جزء مسائل ضروريه و واضحه هم نيست- نخواهيم توانست راهى براى اثبات وجوب داشته باشيم. ظاهراً مرحوم بروجردى نتوانسته اين اشكال را پاسخ دهد زيرا اشكال را مطرح كرده و آن را بدون جواب گذاشته است. ولى گويا خود مرحوم بروجردى وقتى به فقه رسيده، اين اشكال را فراموش كرده است و الّا بايد در بسيارى از موارد، راهى براى استفاده وجوب از هيئت افْعَلْ‌هايى كه در روايات است نداشته باشد، در حالى كه خود ايشان از همين روايات، وجوب را استفاده كرده است.

حلّ اشكال‌

ما قبول داريم كه اوامر رسول خدا صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بر دو قسم است: قسم اوّل: اوامر مولوى‌ محض است كه از آن بزرگواران، به‌عنوان اينكه ولىّ و

[1]- نهاية الاصول، ج 1، ص 108 و 109


صفحه 275

حاكم بر مسلمانان هستند، صادر مى‌شود، مثل اوامر حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام در رابطه با جهاد، و يا مثل قاعده «لا ضرر» كه در داستان سمرة بن جندب وارد شده است، بنا بر مسلك امام خمينى رحمه الله كه جمله «لا ضرر و لا ضرار في الإسلام» را حكم حكومتى رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌داند و معتقد است: اين حكم در رابطه با مقام ولايت رسول خدا صلى الله عليه و آله است نه در رابطه با مقام نبوت و رسالت آن حضرت‌[1]. داستان از اين قرار است كه سمرة بن جندب درخت خرمايى داشت كه در بوستان شخصى انصارى واقع شده بود و منزل انصارى مجاور درب ورودى بوستان بود.

به‌طورى كه هرگاه سمره مى‌خواست به درخت خرماى خود سركشى كند از خانه انصارى عبور مى‌كرد ولى هيچ‌گاه از شخص انصارى اجازه نمى‌گرفت. انصارى از سمره خواست كه براى ورود خود، اجازه بگيرد ولى سمره، درخواست او را نپذيرفت. انصارى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و از سمره شكايت كرد. حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله شخصى را به دنبال سمره فرستاد و جريان شكايت انصارى را به او خبر داده و فرمود: «هرگاه خواستى داخل بوستان شوى اجازه بگير»، ولى سمره قبول نكرد. حضرت به او فرمود: «پس درخت خود را بفروش». سمره، حاضر نشد درخت را به هيچ قيمتى بفروشد و حتى حاضر نشد آن درخت را با درختى در بهشت معاوضه كند. در اينجا حضرت به انصارى فرمود: «اذهب فاقلعها وارم بها إليه فإنّه لا ضرر و لا ضرار».[2]بر اساس اين مبنا جمله «اذهب فاقلعها وارم بها إليه» امر مولوى‌ رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌باشد زيرا از مقام ولايت آن حضرت صادر شده است. قسم دوم: اوامرى است كه از ائمه عليهم السلام در ارتباط با بيان احكام صادر شده است، خواه به‌صورت هيئت افْعَلْ بوده يا به‌صورت جمله خبريّه باشد. ما بايد اين دسته از اوامر را مورد بررسى و تحليل قرار دهيم:

[1]- و ما نيز در دوره قبل، همين مبنا را اختيار كرديم.

[2]- وسائل الشيعة، ج 17، ص 341، (باب 12 من كتاب إحياء الموات، ح 3).


صفحه 276

مرحوم بروجردى اين اوامر را «اوامر ارشادى‌» مى‌دانست. ايشان مى‌خواست بفرمايد: ما وقتى قسم اوّل را اوامر مولوى ناميديم بايد قسم دوم را اوامر ارشادى بناميم زيرا عنوان سومى در اينجا وجود ندارد. و اوامر ارشادى، تابع مرشد إليه خود مى‌باشند، يعنى ما بايد از خارج، وجوب يا استحباب مرشد إليه را به دست آورده باشيم تا براى ما معلوم شود كه امر ارشادى، ارشاد به وجوب دارد يا ارشاد به استحباب. ولى واقعيت مسئله اين است كه ارشاد به يك چيز، در ماهيت اوامر ارشادى اخذ شده است، مثلًا طبيب به مريض امر مى‌كند «اين دواها را بخور»، معلوم است كه طبيب، داراى مقام مولويت نيست و ارتباط او با مريض، در زمينه هدايت و ارشاد مريض به طرف راه معالجه است. حال اگر كسى به مرجع تقليد مراجعه كرد و مسأله‌اى در ارتباط با جنابت پرسيد، و مرجع تقليد در جواب او گفت: «اغتسل للجنابة»، آيا اين امر، همانند امرى است كه از طبيب صادر مى‌شود يا اينكه اين امر، ماهيت ديگرى دارد؟ واقعيت اين است كه اين امر، ماهيت ديگرى دارد. مرجع تقليد نمى‌خواهد بگويد:

«من تو را امر به غسل جنابت مى‌كنم» بلكه- در واقع- مى‌گويد: «من مجتهدم و حكم خدا را استنباط كرده‌ام. قانون خداوند در اينجا اين است كه تو بايد غسل جنابت انجام دهى». حتى در جاهايى كه مجتهد مى‌گويد: «واجب است، مى‌خواهد بگويد: «اجتهاد من به اينجا رسيده كه دريافته‌ام خداوند اين چيز را واجب كرده است» نه اينكه «من مى‌خواهم فلان چيز را واجب كنم». به عبارت ديگر: معناى «واجب است» در كلام مجتهد، بيش از اين نيست كه مى‌گويد: «خداوند، اين چيز را واجب كرده است» آيا در جايى كه به‌صورت امر مطرح مى‌شود مسئله عوض مى‌شود؟ خير، در آنجا هم همين معنا را دارد. همان‌طور كه در مورد «يجب الاغتسال للجنابة» نمى‌توان حمل بر ارشاد كرد، در مورد «اغتسل للجنابة» نيز نمى‌توان حمل بر ارشاد كرد. «يجب» در واقع تقديرى دارد يعنى «اجتهاد من به اين رسيده كه خداوند، حكم به وجوب غسل جنابت كرده است». عين همين معنا در باب اوامر و جمل خبريه‌اى كه در مقام انشاء حكم است، جريان پيدا مى‌كند، يعنى‌


صفحه 277

«اجتهاد من به اينجا رسيده كه خداوند فرموده است: «اغتسل للجنابة» و به ذهن هيچ‌كس نمى‌آيد كه مجتهد، امر به اغتسال براى جنابت كرده است. پس اينكه شما امر را مربوط به خود مجتهد مى‌گيريد و مى‌گوييد: «چون اين امر نمى‌تواند مولوى باشد، پس ارشادى است»، درست نيست. امر، هيچ ارتباطى به مجتهد ندارد، بلكه مجتهد، نتيجه اجتهاد خود را بيان مى‌كند و آمر در «اغتسل للجنابة» خداوند است. در ارتباط با ائمه عليهم السلام نيز به همين كيفيت است ولى ملاك آن فرق مى‌كند.

مجتهد، از راه اجتهاد و تلاش و كوشش و مطالعه فراوان، ظنّ اجتهادى به يك مسئله پيدا كرده است. ولى وقتى ائمه عليهم السلام يا رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌فرمايند: «اغتسل للجنابة» معنايش اين است كه «من مى‌دانم خداوند متعال فرموده است: اغتسل للجنابة». اين بزرگواران، در حقيقت، قول خداوند متعال را نقل مى‌كنند. علت اين مسئله، به همان ملاكى كه موجب رجوع ما به ائمه عليهم السلام است، برگشت مى‌كند. رجوع ما به ائمه عليهم السلام، به جهت احاطه علمى آنان نسبت به تمام قوانين و احكام خداوند متعال است. پس درحقيقت، اين اوامرى كه در كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام است ربطى به آنان ندارد. نكته‌اى كه هم فرق ميان اين نوع امر و امر مولوى را روشن مى‌كند و هم ماهيت اين امر را بيان مى‌كند، اين است كه اگر به على عليه السلام عرض كنند: «چرا به ما دستور جهاد دادى؟» مى‌فرمايد: «زيرا مصلحت اسلام و مسلمانان را در رابطه با جهاد ديدم» ولى اگر سؤال كنند: «چرا ما را به نماز و زكات امر كردى؟» مى‌فرمايد: «ما شما را به نماز و زكات امر نكرديم بلكه اين خداوند است كه شما را به نماز و زكات امر مى‌كند و ما به‌عنوان اطلاع از حكم خداوند، اين حكم را در اختيار شما قرار داديم». لذا اين‌گونه اوامر را نمى‌توان اوامر ارشادى دانست بلكه اين‌ها اوامر مولوى است ولى اوامر مولوى تبعى كه از نمايندگان خداوند و عارفين به احكام خداوند، صادر شده است. و اين‌ها در حقيقت، اوامر خداوند مى‌باشند، مثل اينكه كسى با عبد خود كار دارد، وكيل خود را به دنبال او بفرستد، او وقتى به عبد مى‌گويد: «بيا»، اين امر، امر ارشادى نيست.

همان‌طور كه اگر اين امر از خود مولا صادر مى‌شد امر مولوى بود، اين امر هم امر


صفحه 278

مولوى است. مگر مى‌شود گفت: «امرى كه از خود انسان صادر مى‌شود امر مولوى و امرى كه از وكيل انسان- در محدوده وكالتش- صادر مى‌شود، امر ارشادى است»؟

خير، هر دو مولوى است ولى امرى كه خود مولا صادر كند امر مولوى اصلى و امرى كه وكيل او صادر كند امر مولوى تبعى است، يعنى گويا درحقيقت، به امر خود موكّل برگشت مى‌كند. شاهد اين مطلب، چيزى است كه خود مرحوم بروجردى در مقدّمه‌اى كه بر كتاب «جامع أحاديث الشيعة» نگاشته و مقدّمه بسيار ارزنده‌اى است، مطرح نموده است. ايشان فرموده است: اهل تسنّن، بر اساس مبنايى كه دارند، بايد احاديث شيعه را بپذيرند، زيرا اگرچه در بسيارى از احاديث، وقتى به ائمه عليهم السلام مراجعه مى‌شده و حكمى از آن بزرگواران پرسيده مى‌شده، آنان بلافاصله، حكم را بيان مى‌كردند ولى رواياتى از ائمه عليهم السلام وارد شده كه آنچه مى‌فرمودند، در واقع از جانب خداوند بوده است. مثلًا در رواياتى از امام صادق عليه السلام وارد شده كه مى‌فرمايد: «آنچه من مى‌گويم، از پدرم و او از پدرش ... از امير المؤمنين عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله، از جبرئيل، از لوح محفوظ است» يعنى در واقع آنچه ما مى‌گوييم، روايت از جانب خداوند است و اگرچه در بعضى از موارد، سند آن را ذكر نمى‌كنيم ولى همه آنچه مى‌گوييم، يك چنين سندى دارد. بنابراين در جايى كه امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد «اغتسل للجنابة»، درحقيقت: مى‌فرمايد: «قال اللَّه تعالى:

اغتسل للجنابة». مرحوم بروجردى با توجه به اين مقدّمه مى‌خواهد بفرمايد: با صرف‌نظر از مسأله امامت ائمه عليهم السلام، چه فرقى بين روايت ابو هريره از پيامبر صلى الله عليه و آله و روايت ائمه عليهم السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله وجود دارد؟ چرا شما (اهل تسنّن) رواياتى كه ابو هريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده قبول مى‌كنيد ولى رواياتى كه ائمه عليهم السلام نقل كرده‌اند نمى‌پذيريد؟[1]اين بيان ايشان بيان ارزنده‌اى است و حجيت روايات شيعه را- براساس مبناى‌

[1]- جامع أحاديث الشيعة، ج 1، ص 131


صفحه 279

اهل تسنن- ثابت مى‌كند. ولى ما از اين مطلب استفاده مى‌كنيم كه «اغتسل للجنابة» كه در كلام امام صادق عليه السلام وارد شده مربوط به خداوند است و آمر آن- در واقع- خداوند است. پس چرا شما (مرحوم بروجردى) امر آن را ارشادى مى‌دانيد؟ پس ملاك امر مولوى اين است كه ارتباط به حكم اللَّه ندارد، ارتباط به وحى و جبرئيل ندارد. بلكه رسول صلى الله عليه و آله براساس تشخيص خودشان ملاحظه فرمودند كه در جامعه اسلامى چنين ضررى در شرف به‌وجود آمدن است لذا مى‌گويد: «درخت را بكن و نزد او بينداز»، اين امر، امر مولوى است. ولى در جايى كه مى‌فرمايد: «صلّوا كما رأيتموني اصَلّي»[1]، آمر، درحقيقت، رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست و امر آن امر مولوى رسول الله صلى الله عليه و آله نيست بلكه آمر، خداوند است يعنى خداوند دستور داده كه نماز شما به همان كيفيتى بايد باشد كه من نماز مى‌خوانم. آن‌وقت ايشان برمى‌خيزد و نماز مى‌خواند و به مردم تعليم مى‌دهد. اين امر، امر خداوند است ولى جمله «قال اللَّه» در كنار آن نيست. و همين‌طور است اوامرى كه از ائمه عليهم السلام صادر مى‌شود.

[1]- بحارالأنوار، ج 85، ص 279


صفحه 280

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 281

تعبّدى و توصّلى‌

مرحوم آخوند عنوان اين بحث را شك در تعبّدى و توصّلى بودن يك واجب قرار داده است. يعنى اگر احراز كرديم چيزى واجب است ولى براى ما معلوم نشد كه «آيا اين واجب، واجب تعبّدى است يا واجب توصّلى»؟ در اينجا چه بايد كرد؟ آيا مى‌توان به اطلاق- لفظى يا مقامى‌[1]- تمسك كرده و توصّلى بودن را استفاده كرد؟ و اگر دست ما از اطلاق كوتاه شد و نوبت به اصل عملى رسيد، آيا مقتضاى اصل عملى، برائت از تعبديت است و اتيان واجب، به‌صورت توصّلى، كفايت مى‌كند يا اينكه مقتضاى اصل عملى، اشتغال است و لازمه اصالة الاشتغال اين است كه بايد جهت تعبّديت رعايت شود؟[2]مرحوم آخوند قبل از شروع بحث، مطالبى را به‌عنوان مقدّمه مطرح مى‌كند، اين مطالب عبارتند از: 1- معناى تعبدى و توصّلى چيست و فرق بين واجب تعبدى و واجب توصّلى كدام است؟

[1]- فرق بين اطلاق لفظى و مقامى را در ضمن همين بحث بيان خواهيم كرد.

[2]- كفاية الاصول، ج 1، ص 107