بروجردى شده اين است كه ايشان تصوّر كرده اگر علوّ، در معناى امر دخالت داشته باشد بايد «أنا آمرك بكذا» را به «أنا أطلب منك و أنا عالٍ» ترجمه و تفسير كنيم درحالىكه در ترجمه «أنا آمرك بكذا» جمله «و أنا عالٍ» آورده نمىشود. ما به مرحوم بروجردى مىگوييم: شكى نيست كه انسان بودن آمر و ناهى، در امر و نهى دخالت دارد پس چرا جمله «أنا آمرك بكذا» را به «أنا أطلب منك كذا و أنا إنسان» تفسير نمىكنيد؟ همانطور كه ذكر «أنا إنسان» در تفسير «أنا آمرك بكذا» ضرورتى ندارد ذكر «أنا عالٍ» نيز ضرورتى ندارد. پس ما نمىتوانيم مدخليت قيد علوّ در معناى امر را كنار گذاشته و طلب سافل از عالى را- در جايى كه چيزى ضميمه هيئت افْعَلْ نكرده- امر بناميم و بگوييم: ولى سافل چنين حقّى ندارد. بهنظر مىآيد چنين چيزى صحيح نباشد، زيرا علوّ در معناى امر اعتبار دارد و در اين صورت بايد بگوييم: اين مورد، امر نيست نه اينكه امر باشد ولى سافل چنين حقّى نداشته باشد. در نتيجه، در ارتباط با معناى امر ما نمىتوانيم اعتبار علوّ را انكار كنيم، همانطور كه در اينجا استعلاء هم اعتبار دارد يعنى بايد آمرِ عالى، بر علوش تكيه كند. و اگر بهصورت تشويق و تقاضا بود، عقلاء به آن، امر اطلاق نمىكنند.
نظريه مرحوم محقق قمى
محقق قمى رحمه الله در قوانين، استعلاء را بهمعناى تغليظ القول- يعنى با غلظت و قوت حرف زدن- دانسته است.[1]
[1]- عنوان «تغليظ القول» را در كلام محقق قمّى در قوانين الاصول نيافتيم و ظاهراً اين تعبير از عبارت «الاستعلاء ظاهر في الإلزام» در كلام ايشان استفاده شده است. قوانين الاصول، ج 1، ص 81 مرحوم محقق اصفهانى مىفرمايد: لا يقال: ليس مطلق الإيجاب موجباً لاستحقاق العقاب بل إذا كان من العالي. لأنّا نقول: الأمر و إن كان كذلك إلّا أنّ علوّ الباعث و الطالب مفروغ عنه فاعتباره في مفهوم الأمر و عدمه لا يكاد يفيد فائدة أُصولية، و لعلّه لأجل هذا بنى المحقق القمّي رحمه الله على أنّ الاستعلاء المعتبر في الأمر هو الإيجاب، زاعماً أنّ الاستعلاء تغليظ القول في مقام البعث حيث لم يجد فائدة أُصولية للبحث عن اعتبار العلوّ و الاستعلاء. نهاية الدراية، ج 1، ص 180
بررسى كلام مرحوم محقق قمى اين معنايى كه ايشان ذكر مىكند، درحقيقت، مساوق با ايجاب است در حالى كه ايجاب، يك معنا و استعلاء معناى ديگرى دارد. ايجاب و استحباب دو قسم از طلب مىباشند. چيزى را كه انسان طلب مىكند، گاهى مىخواهد آن چيز حتماً تحقق پيدا كند و گاهى تحقق مطلوب، برايش رجحان دارد. ولى وجوب و استحباب، غير از مسأله استعلاء است. استعلاء يعنى خود را عالى ديدن و بر علوّ تكيه كردن، اگرچه هيچگونه غلظتى در قول نباشد. بله ممكن است گاهى تغليظ القول، اماره براى استعلاء باشد ولى حقيقت استعلاء غير از تغليظ القول است. ممكن است سافل، خيلى آرام صحبت كند ولى براى خودش مدّعى علوّ باشد. علوّ، جهتى نفسانى است و وقتى شخصْ ادعاى علوّ مىكند، خودش را در موضع عالى مىبيند، مثل شخص كمسوادى كه خود را باسواد بهحساب مىآورد. البته انسانى كه با نبودن علوّ، خودش را عالى مىبيند، گاهى عقيده هم دارد و گاهى خالى از عقيده است.
نظريه ديگر در ارتباط با علوّ و استعلاء
بعضى گفتهاند: مسأله علوّ و استعلاء، بهصورت مانعة الخلوّ، در معناى امر دخالت دارد، يعنى يكى از اين دو، كفايت مىكند ولى امر نبايد خالى از هر دو باشد. اينان در يك مورد با ما موافقند و آن در جايى است كه هم علوّ و هم استعلاء باشد، كه در اين صورت، امر صدق مىكند. آنچه مورد اختلاف است اين است كه استعلاء باشد ولى علوّ نباشد. اينان مىگويند، اين صورت هم امر است ولى ما آن را امر نمىدانيم. دليلى كه اينان براى اين مطلب اقامه كردهاند اين است كه مىگويند: اگر شخص
سافلى- مثل فرزند- با تكيه بر علوّ خيالى، از شخص عالى- مثل پدر- طلبى كرد، از نظر عقلاء دو جهت در آن وجود دارد: اوّلًا: عقلاء اين را تقبيح مىكنند. ثانياً: عقلاء، در مقام توبيخ اين شخص مىگويند: «لِمَ تأمُرُ أباك بكذا»؟ اين تقبيح عقلاء و تعبيرى كه در مقام توبيخ مىآورند دليل بر اين است كه نفس استعلاء در تحقق امر كافى است و الّا اگر كافى نبود اوّلًا چرا او را تقبيح مىكنند و ثانياً چرا در مقام توبيخ او مىگويند: «لِمَ تأمر ...»؟ چرا نمىگويند: «لِمَ تستعلي على أبيك»؟[1]بررسى نظريه فوق ما مىگوييم: اين دو حيثيت- مسأله تقبيح و مسأله تعبير در مقام توبيخ- را از هم جدا كنيد. تقبيح در ارتباط با استعلاء است. اگر فرزندى در برابر پدر، تخيّل علوّ پيدا كند، عبدى در برابر مولايش چنين ادعايى بكند، بدون ترديد، عقلاء او را تقبيح مىكنند. اما اينكه چرا عقلاء در مقام توبيخ، از تعبير «لِمَ تأمر أباك بكذا»؟ استفاده مىكنند، جوابش اين است[2]كه علت ادّعاى علوّ و استعلاء توسط اين شخص اين است كه چنين شخصى وقتى ادّعاى علوّ كرد، به خودش اجازه امر مىدهد. يعنى اين شخص- درحقيقت- مىداند كه امر در ارتباط با علوّ است ولى چون فاقد علوّ است بايد يك علوّ ادعايى براى خودش درست كند. مثل آنچه سكّاكى در ارتباط با مجاز ادعا مىكرد و مىگفت: در «زيد أسدٌ» ادعا مىكنيم كه زيد، از مصاديق اسد است، در نتيجه شجاعت را- كه خصيصه اسد است- براى زيد ثابت مىكنيم. اين هم، درحقيقت،
[1]- اين قول را مرحوم آخوند به صورت احتمال مطرح كرده و آن را ردّ نموده است و مرحوم مشكينى در حاشيه كفايه به بعض الأساطين نسبت داده است. رجوع شود به: كفاية الاصول با حاشيه مرحوم مشكينى، ج 1، ص 91.
[2]- هرچند مرحوم آخوند، با اشاره از اين مطلب گذشته است.
مىخواهد چنين راهى را طى كند. پس اينكه مرحوم آخوند مىفرمايد: «تعبير به «لم تأمر ...» به لحاظ حال اوست» مقصود ايشان اين است كه شخص سافل، از اين راه مىخواهد دسترسى به امر پيدا كند. او مىبيند سافل است و طلب صادر از سافل، امر نمىباشد، مىآيد به كمك ادّعاء، سافليت خود را كنار زده و براى خودش علوّ درست مىكند و به اعتقاد خودش روى كرسى امر نشسته و امر مىكند. در نتيجه ما از تحليل همين مسئله در مىيابيم كه امر در ارتباط با علوّ است و استعلاء تنها نمىتواند امر درست كند.
جهت سوم: آيا طلبى كه مفاد امر است خصوص طلب وجوبى است يا اعم از طلب وجوبى و استحبابى؟[1]
مرحوم آخوند معتقد است مفاد امر، خصوص طلب وجوبى است.[2]در مقابل ايشان، بعضى عقيده دارند مفاد امر، يك معناى اعمّ است كه هم طلب وجوبى را شامل مىشود و هم طلب ندبى را.
دليل قائلين به اعم
مهمترين دليلى كه قائلين به اعم اقامه كردهاند اين است كه مىگويند: تقسيم امر
[1]- تذكر: اين بحث بنا بر هر دو قولى كه در معناى امر مطرح است، جريان دارد، هم بنا بر قول امام خمينى رحمه الله كه معناى اصطلاحى و لغوى را يكى مىدانست و جامع اسمى درست مىكرد و هم بنا بر قول مرحوم آخوند و ديگران كه معناى اصطلاحى را قول مخصوص مىدانستند.
[2]- كفاية الاصول، ج 1، ص 92
به وجوبى و استحبابى دليل بر اين است كه مَقْسَم- يعنى امر- قدر مشترك بين وجوب و استحباب است، زيرا يك قسم آن، طلب وجوبى و قسم ديگر آن، طلب استحبابى است. بهعبارت ديگر: همانطور كه امر، حقيقتاً بر طلب وجوبى اطلاق مىشود، حقيقتاً بر طلب استحبابى هم اطلاق مىشود.
پاسخ دليل قائلين به اعمّ
ما در پاسخ اين دليل مىگوييم: شما از اين دليل مىخواهيد استفاده كنيد كه آن امرى را كه مقسم قرار دادهاند، اعمّ از طلب وجوبى و استحبابى است. ما نيز اين مطلب را قبول داريم ولى بحث اين است كه آيا اراده معناى اعم از آن امر، به نحو حقيقت است يا اعمّ از حقيقت و مجاز است؟ استعمال در يك معنا كه دليل بر حقيقت بودن نمىشود. اگرچه سيد مرتضى رحمه الله مىفرمود: «اصل در استعمال، حقيقت است» ولى محققين عقيده داشتند استعمال، اعم از حقيقت و مجاز است. اگر لفظى در يك معنا استعمال شد و كيفيت استعمال آن روشن نبود، نفس استعمال، دليل بر حقيقى بودن معناى مستعمل فيه نيست. سؤال: پس جاى اصالة الحقيقة كجاست؟ جواب: مورد اصالة الحقيقة در جايى است كه لفظى استعمال شده باشد ولى مستعمل فيه براى ما مشخص نباشد، مثل اينكه متكلّم بگويد: «رأيتُ أسداً» و ما ندانيم آيا مراد او از اسد، معناى حقيقى اسد است يا معناى مجازى آن؟ در اينجا اصالة الحقيقة مىآيد و مراد متكلّم را براى ما روشن مىكند. امّا در جايى كه مراد متكلّم روشن است ولى كيفيت استعمال، نامعلوم است، يا قطعاً جاى اصالة الحقيقة نيست و يا نمىدانيم آيا جاى اصالة الحقيقة هست يا نه؟ در ما نحن فيه نيز ما مىدانيم امرى كه مقسم قرار گرفته در معناى عام استعمال شده ولى نمىدانيم آيا اين استعمال حقيقى است يا مجازى؟ در اين صورت نمىتوانيم به اصالة الحقيقة استناد كنيم، زيرا اصالة الحقيقة بهعنوان يك اصل عقلايى مطرح است و تا وقتى ما احراز نكنيم كه در
موارد معلوم بودن مراد و نامعلوم بودن كيفيت استعمال، عقلاء به يك چنين اصلى تمسك مىكنند، نمىتوانيم به اين اصل استناد كنيم.
ادلّه مرحوم آخوند
مرحوم آخوند براى اثبات مدّعاى خود- كه امر براى خصوص طلب وجوبى وضع شده- چند دليل اقامه كرده است:
دليل اوّل: تبادر
تبادر، از امورى است كه نمىتوان برآن برهانى اقامه كرد لذا مرحوم محقق عراقى، منكر وجود چنين تبادرى شده است.[1]بهنظر مىرسد در اينجا بايد انسان به عرف مراجعه كند ببيند اگر پدرى فرزندش را به چيزى امر كرد آيا عرف در وجوبى بودن اين امر ترديد دارد؟ يا اگر شوهرى به همسر خود امر كرد كه فلان كار را انجام دهد آيا نزد عرف، وجوبى يا استحبابى بودن معلوم نيست؟ بهنظر مىرسد متبادر عرفى از كلمه امر، همان طلب وجوبى است كه مرحوم آخوند ذكر كرده است لذا وقتى انسان به ذهن خودش و به استعمالات عرفى مراجعه مىكند مىبيند حق با مرحوم آخوند است و تبادر، مهمترين دليل و شايد دليل منحصر به فرد اين باب باشد.
دليل دوم: آيه شريفه(فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ):[2]
قبل از توضيح دليل فوق بايد دانست كه استدلال به اين آيه، مبتنى بر اين است كه بحث در مادّه امر- يعنى أ، م، ر- باشد نه در هيئت افْعَلْ.[3]با توجه به اين مقدّمه مىگوييم:(فَلْيَحْذَرِ)در آيه شريفه، امر غايب و به معناى
[1]- مقالات الاصول، ج 1، ص 207، نهاية الأفكار، ج 1، ص 160- 163
[2]- النور: 63
[3]- يكى از مباحثى كه بهزودى مطرح خواهيم كرد، دلالت هيئت افْعَلْ و مشابه آن بر وجوب است.
وجوب است. يعنى حتماً بايد حذر كنند و بترسند كسانى كه از امر خداوند سرپيچى مىكنند. ملاحظه مىشود كه آيه شريفه، وجوب تحذّر را مترتب بر مجرّد مخالفت امر خداوند كرده است و اگر امر دلالت بر وجوب نداشته باشد، چه ارتباطى مىتواند بين مخالفت امر و وجوب تحذّر وجود داشته باشد؟ البته مرحوم آخوند اين آيه شريفه را بهعنوان مؤيّد ذكر كرده است و شايد علت اينكه آن را بهعنوان دليل مطرح نكرده اين باشد كه در آيه شريفه كلمه «أمر» به ضمير «ه» اضافه شده و مرجع ضمير «ه» خداوند است و شايد در امر خداوند، خصوصيتى وجود داشته باشد كه مخالفت با آن موجب وجوب حذر باشد. درحالىكه بحث ما در مطلق امر است. مدّعاى ما اين است كه هرجا امرى باشد- مثل امر مولا نسبت به عبد، شوهر نسبت به همسر و پدر نسبت به فرزند- دلالت بر وجوب مىكند، ولى آيه شريفه فقط در محدوده امر خداوند بحث مىكند.[1]اشكال محقق عراقى رحمه الله بر مرحوم آخوند: اين اشكال، متوقف بر مقدّمهاى است كه در بحث عام و خاص مطرح است و مرحوم آخوند نيز اين بحث را در آنجا مطرح كرده است و آن اين است كه اگر دليل عامى مانند «أكرم العلماء» و دليل ديگرى مانند «لا تكرم زيد بن عمرو» داشته باشيم و در خارج، معلوم باشد كه مسمّاى به زيد، يك نفر و آنهم «زيد بن عمرو» است. حال اگر ما ترديد داشته باشيم كه آيا اين «زيد بن عمرو» كه اكرامش واجب نيست، عالم است يا جاهل؟ در صورتى كه عالم باشد، خروجش از «أكرم العلماء» به نحو تخصيص است و اگر جاهل باشد، خروجش به نحو تخصّص است، يعنى «زيد بن عمرو» از اوّل داخل در «أكرم العلماء» نبوده و «أكرم العلماء» اختصاص به عالم دارد. در اينجا بحث است كه آيا مىتوانيم به أصالة العموم و أصالة عدم التخصيص تمسك كنيم يا نه؟ البته تمسك براى اينكه عنوان آن را به دست آوريم نه براى به دست آوردن حكم إكرام زيد، زيرا حكم إكرام زيد براى ما
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 92
معلوم است. اگر اصالة العموم جارى شد، لازمهاش اين است كه اين زيد، جاهل باشد و اگر اصالة العموم جارى نشد، راهى براى استكشاف وصف عنوانى زيد نمىتوان داشت. ممكن است كسى بگويد: اگر اصالة العموم هم جارى شود، نمىتوانيم لازم آن را استكشاف كنيم. جواب اين است كه اصول لفظيه، غير از اصول عمليّه و استصحاب است. مُثبِت و لازم عقلى استصحاب، حجّت نيست ولى اصول لفظيّه عقلائيه، در هرجا جريان پيدا كند، لوازم و مثبتاتش هم برآن مترتب است. بنابراين اگر اصالة العموم جارى شد، ما مىتوانيم كشف كنيم كه «زيد بن عمرو» جاهل است و تمام احكام جاهل را جارى كنيم. ولى اگر اصالة العموم جارى نشد ما در حال شك باقى مىمانيم و نمىدانيم آيا «زيد بن عمرو» جاهل است يا عالم؟ در بحث عام و خاص مطرح مىشود كه آيا اصالة العموم در ارتباط با كشف تخصيص و تخصّص جريان دارد يا نه؟ آنجا گفته شده است كه در چنين موردى، اصالة العموم جريان ندارد. زيرا عين همان مطلبى كه در ضمن دليل قائلين به اعم در ارتباط با أصالة الحقيقة مطرح كرديم در اينجا نيز مطرح است. ما گفتيم: اصالة الحقيقة در جايى جريان دارد كه مراد متكلّم براى ما مشكوك باشد، امّا در جايى كه مراد متكلّم، معلوم بوده ولى كيفيت استعمال، معلوم نباشد، نمىتوانيم به اصالة الحقيقة تمسك كنيم. در مورد اصالة العموم- كه اصلى عقلايى است- نيز چنين است. اگر ما در جايى شك داشته باشيم كه آيا فلان فرد عالم، وجوب اكرام دارد يا نه؟ اصالة العموم حكم به وجوب اكرام او مىكند و مىگويد: عام، نسبت به اين مورد مشكوك، تخصيص نخورده است امّا در ما نحن فيه، مسئله به اين صورت نيست، زيرا ما مىدانيم كه «زيد بن عمرو» وجوب اكرام ندارد ولى نمىدانيم كه آيا اين عدم وجوب اكرام بهعنوان تخصيص براى «أكرم العلماء» است يا بهعنوان تخصّص است. اينجا عقلاء به اصالة العموم تمسك نمىكنند و برفرض هم كه به حسب واقع تمسك كنند، براى ما احراز نشده است و ما تا وقتى تمسك عقلاء به