بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 256

به كلام امام خمينى رحمه الله هم پاسخ آن را داديم. در نتيجه كلام مرحوم عراقى نتوانست اشكال مسأله شرط متأخّر و شرط متقدّم را حل كند.

2- راه حل مرحوم آخوند

ايشان مى‌فرمايد: شرايطى كه به‌نظر مى‌رسد قاعده عقليه در مورد آنها تخصيص خورده بر سه قسم است: قسم اوّل: شرايطى كه مشروط آنها عبارت از نفس حكم تكليفى است. قسم دوّم: شرايطى كه مشروط آنها عبارت از حكم وضعى شارع است، مثل مسأله صحت و ملكيت و امثال آن. قسم سوّم: شرايطى كه مشروط آنها عبارت از مأمور به است و به حكم تكليفى يا حكم وضعى ارتباطى ندارند. ما بايد در ارتباط با هريك از اين سه قسم به‌طور جداگانه بحث كنيم. البته مرحوم آخوند نسبت به حكم تكليفى و وضعى جواب مشتركى مطرح مى‌كند.

كلام مرحوم آخوند در ارتباط با شرايط قسم اوّل‌

مرحوم آخوند در ارتباط با شرايط قسم اوّل راه حلّى را ارائه داده كه مورد قبول حضرت امام خمينى رحمه الله نيز قرار گرفته است. قبل از بيان كلام مرحوم آخوند، مثالى را كه حضرت امام خمينى رحمه الله در ارتباط با شرط متأخّر در مورد شرايط قسم اوّل ذكر كرده‌اند بيان مى‌كنيم: ايشان مى‌فرمايد: مثال شرط متأخّر در جايى كه مشروطش عبارت از نفس تكليف باشد مسأله شرطيت قدرت بر امتثال است. قدرت بر امتثال، يكى از شرايط عامه تكليف است. در اين مورد گفته‌اند: مراد از قدرت بر امتثال اين است كه مكلّف، در زمان امتثال، قدرت بر امتثال داشته باشد و لازم نيست كه اين قدرت، در حال تكليف وجود


صفحه 257

داشته باشد. اگر مولا به عبدش گفت: «بر تو لازم است فردا به مسافرت بروى»، قدرتى كه عقلًا در توجه اين تكليف اعتبار دارد، اين نيست كه الآن قدرت بر مسافرت داشته باشد بلكه در ظرف امتثال بايد قدرت بر امتثال داشته باشد. در اينجا تكليف به مسافرت، الآن تحقّق دارد، زيرا مولا براى اين تكليف، شرطى- مثل «إن جاءك زيدٌ» و امثال آن- مطرح نكرده است، بلكه همين‌الان مى‌گويد: «يجب عليك أن تسافر غداً».

بنابراين تكليف به مسافرت، همين‌الان فعليت پيدا مى‌كند. امّا يكى از شرايط عامه اين تكليف، اين است كه عبد در فردا قدرت بر سفر داشته باشد درحالى‌كه چنين قدرتى الآن وجود ندارد، چون هنوز فردايى نيامده است تا قدرت بر سفر در آن تحقّق داشته باشد. هنوز زمان آينده نيامده است، چگونه مى‌تواند قدرت مضاف به زمان آينده، اكنون تحقّق داشته باشد؟ بنابراين ما ناچاريم بگوييم: در اينجا مشروط- يعنى تكليف- الآن تحقّق دارد ولى شرط آن متأخّر است. همان‌طور كه قبلًا گفتيم، مرحوم آخوند راه حلّى را مطرح كرده كه مورد قبول حضرت امام خمينى رحمه الله نيز قرار گرفته است. البته كلام مرحوم آخوند قدرى موجز است و نياز به توضيح دارد. ايشان مى‌فرمايد: افعال اختياريه كه از فاعل مختار صادر مى‌شود، چون ارادى است، مسبوق به اراده است و اراده هم داراى مبادى و مقدّماتى است، از جمله مبادئ، تصوّر شى‌ء مراد، تصديق به فايده آن و ... است. در مورد تصديق به فايده بايد توجه داشت كه ما كارى به فايده واقعى شى‌ء نداريم، چه‌بسا چيزى داراى يك فايده واقعى باشد ولى فاعل به آن فايده نرسيده تا آن را تصديق كند و چه‌بسا چيزى داراى ضرر واقعى است ولى اين فاعل عقيده به منفعت آن پيدا كرده است. آنچه در ارتباط با «تصديق به فايده» نقش دارد و به‌عنوان يكى از مقدّمات اراده مطرح است اعتقاد فاعل به منفعت آن است خواه در واقع آن منفعت وجود داشته باشد يا نه. تصوّر شى‌ء مراد و تصديق به فايده آن، مربوط به نفس انسان است. درست است كه فايده‌اى كه مورد تصديق قرار مى‌گيرد، بر وجود خارجى مترتّب است ولى فايده‌اى كه بر وجود خارجى مترتّب است نقشى در


صفحه 258

مبدأ اراده ندارد، بلكه تصديق به آن فايده نقش دارد و تصديق مربوط به نفس انسان است. تصوّر و تصديق، علم مى‌باشند و علم مربوط به نفس است. العلم إن كان إذعاناً للنسبة فتصديق و إلّا فتصوّر. ساير مبادى اراده- مثل عزم و جزم- و حتى خود اراده نيز مربوط به نفس انسان است و واقعيت خارجى آن بعد از تحقّق اراده مى‌باشد.[1]مرحوم آخوند مى‌فرمايد: مسأله شرطيت تكليف هم مانند مسأله افعال اختياريه است. چون تكليف، عمل اختيارى مولاست. بنابراين تمام خصوصياتى كه در اعمال اختياريه مطرح است، در تكليف نيز مطرح خواهد بود. عمل اختيارى نياز به اراده دارد، تكليف هم اراده مى‌خواهد. همان‌طور كه در ساير افعال اختياريه مولا، واقعيت خارجى مربوط به خود فعل است و مقدّمات ديگرش- مثل اراده و مبادى اراده- مربوط به نفس مولاست، در تكليف هم همين‌طور است. مولا وقتى به عبد خود مى‌گويد: «يجب عليك أن تسافر غداً»، واقعيت خارجى اين حكم مربوط به نفس مولا است. مولا، صدور مسافرت فردا توسط عبد را تصوّر كرده و فايده آن را مورد تصديق قرار داده است و چيزى را كه شرطيت براى تكليف دارد، ملاحظه كرده است. نكته اصلى كه در كلام امام خمينى رحمه الله نيز مطرح شده اين است كه مولا مى‌داند كه مكلّف بايد در ظرف امتثال،

[1]- يادآورى: مرحوم آخوند در ارتباط با واقعيت اراده مطالبى را مطرح كرده كه به‌نظر ما داراى مناقشه است و ما در مباحث مربوط به طلب و اراده [جلد سوّم همين كتاب‌] آنها را به‌طور مبسوط مورد نقد و بررسى قرار داديم ولى آن مطالب دخالتى در ما نحن فيه ندارد و ضرورتى هم ندارد كه ما آن مطالب را در اينجا مطرح كنيم. و همان‌طور كه ما در آنجا گفتيم: اراده، چيزى است كه وجود پيدا مى‌كند و وجودش به خلّاقيت نفس انسانى است، يعنى خداوند متعال پرتويى از خلّاقيت را به نفس انسانى عنايت كرده كه آن عبارت از اراده است. همان‌طور كه وجود ذهنى يك واقعيت نفسانى است و علّت موجده مى‌خواهد و نفس انسانى آن را ايجاد كرده است. خداوند به ما اين قدرت را داده كه مى‌توانيم در ذهن خودمان موجود ذهنى را ايجاد كنيم، لذا خالق اين وجود ما هستيم ولى با عنايت و فضل پروردگار. در اينجا هم خداوند به نفس ما عنايتى كرده كه پس از تحقّق مقدّمات اراده، مى‌تواند اراده را خلق كند.


صفحه 259

قدرت بر امتثال داشته باشد. ولى آيا چه چيزى نقش در اين شرطيت دارد؟ اگر عبدى به حسب واقع، قدرت بر امتثال در زمان امتثال دارد، امّا مولا- چون مولاى عادى است و علم غيب ندارد- خيال مى‌كند كه عبد در ظرف امتثال چنين قدرتى را ندارد، در اينجا مولا نمى‌تواند چنين دستورى را نسبت به عبد صادر كند، زيرا در چنين مولايى نمى‌تواند مبادى اراده تحقّق پيدا كند. همچنين اگر عبدى به حسب واقع قدرت بر امتثال در زمان امتثال ندارد، امّا مولا معتقد است كه عبد چنين قدرتى دارد، مولا حقّ دارد چنين دستورى نسبت به عبد صادر كند. بنابراين مسأله قدرت بر امتثال در زمان امتثال مثل مسأله تصديق به فايده است. همان‌طور كه آنچه در مسأله تصديق به فايده نقش دارد، اعتقاد فاعل به فايده داشتن شى‌ء مراد است نه وجود فايده واقعى. در باب قدرت بر امتثال در زمان امتثال هم، قدرت واقعى ملاك نيست بلكه ملاكْ اعتقاد مولا به اين است كه عبد در زمان امتثال قدرت بر امتثال دارد. پس اگرچه معروف اين است كه «قدرت بر امتثال، شرط تكليف است و در جايى كه مأمور به مربوط به آينده است، قدرت بر امتثال متأخّر از تكليف است» ولى واقعيت چيز ديگرى است و با توجه به اينكه تكليفْ عمل اختيارى مولا و مسبوق به اراده و مبادى اراده است، آنچه در واقع شرطيت براى تكليف دارد، عبارت از تشخيص مولا است كه مربوط به نفس مولا بوده و ارتباطى به خارج ندارد. و اگر مربوط به نفس مولا شد، مقارن با تكليف خواهد بود. و درحقيقت، آنچه متأخّر از تكليف است، واقعيت قدرت خارجيه است كه چون ظرفش زمان آينده است در زمان آينده تحقّق پيدا مى‌كند. ولى واقعيت قدرت خارجيه، شرطيت براى تكليف ندارد، همان‌طور كه در باب افعال اختياريه، تصديق به فايده شرطيت دارد نه وجود فايده واقعيه. در نتيجه قاعده عقليه هيچ‌گونه انخرامى پيدا نمى‌كند.[1]

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 145- 147؛ مناهج الوصول إلى علم الاصول، ج 1، ص 340 و 341؛؛ معتمد الاصول، ج 1، ص 30 و تهذيب الاصول، ج 1، ص 213


صفحه 260

آيا كلام مرحوم آخوند در تمام موارد شرايط تكليف پياده مى‌شود؟ تكليف- كه در اينجا مضاف اليه شرايط قرار گرفته است- داراى دو معنا است:

معناى مصدرى و معناى اسم مصدرى. تكليف به معناى مصدرى يعنى حكم كردن و دستور صادر كردن و اين همان چيزى است كه مرحوم آخوند در مورد آن فرمود: «اين عمل اختيارى مولاست و مسبوق به اراده و مبادى اراده است و آنچه در اين عمل اختيارى نقش دارد همين مسائل نفسانى است». ولى تكليف به‌معناى اسم مصدرى هم مى‌آيد. مثلًا «ايجاب» معناى مصدرى و «وجوب» معناى اسم مصدرى براى تكليف است. ما بعضى از چيزها را ملاحظه مى‌كنيم كه به‌حسب واقع شرطيت براى ايجاب ندارد امّا شرطيت براى وجوب دارد. مثلًا ايجاب الآن واقع شده امّا تا زمانى كه آن شرط در خارج تحقّق پيدا نكند حكم فعليت پيدا نمى‌كند. به‌عبارت ديگر: مرحله ايجاب، همان مرحله انشاء بوده و مرحله وجوب، مرحله فعليت است. مرحله انشاء، اضافه به حكم مولا و حاكم دارد امّا مرحله فعليت، اضافه به مولا ندارد بلكه اضافه به حكم به‌معناى اسم مصدرى دارد. مثلًا اگر مولا بگويد: «إن جاءك زيدٌ فأكرمه» اين يك حكم تعليقى انشائى است كه به‌عنوان اينكه قول مولا و عمل اختيارى مولاست، الآن تحقّق پيدا كرده است. مولا اكرام زيد را تصوّر كرده و تصديق به فايده آن نموده و حتى مجى‌ء زيد را به‌عنوان شرطيت در نفس خودش آورده سپس انشاء حكم كرده است بعد از اينكه انشاء تمام شد، مأمور بايد در انتظار تحقّق شرط- يعنى آمدن زيد- باشد. چون وجوب اكرام انشائى تعليقى، در صورتى فعليت پيدا مى‌كند كه مجى‌ء زيد در خارج تحقّق پيدا كند.

پس در اينجا وجود ذهنى مجى‌ء زيد، شرطيت دارد براى مرحله انشاء حكم. امّا وجود خارجى مجى‌ء زيد شرطيت دارد براى مرحله فعليت حكم. يعنى وجوب اكرام، به‌معناى اسم مصدرى، در صورتى گريبان مأمور را مى‌گيرد كه مجى‌ء زيد در خارج حاصل شده‌


صفحه 261

باشد. بنابراين در اينجا توانسته‌ايم مشروطى را به نام حكم تصوّر كنيم كه شرط آن عبارت از وجود خارجى يك چيز است. در نتيجه اگر ما تكليف را به‌معناى انشاء و صدور حكم از جانب مولا بدانيم، جز مراحل نفسانى چيز ديگرى در آن نقش ندارد. امّا در شرعيات، شرايط تكليف اين‌گونه نيست. وقتى مولا دو ساعت به غروب آفتاب مى‌گويد: «إذا جاء وقت غروب الشمس يجب عليك صلاة المغرب و العشاء»، چه چيز در وجوب صلاة مغرب و عشاء نقش دارد؟ اگر وجود ذهنى غروب شمس نقش دارد، وجود ذهنى قبل از تحقّق غروب هم حاصل است، پس چرا قبل از تحقّق غروب، نماز مغرب و عشاء واجب نيست؟ آنچه در حكم- به‌معناى اسم مصدرى- و در فعليت وجوب نماز مغرب و عشاء نقش دارد اين است كه غروب شمس در خارج تحقّق پيدا كند. آيا براى شرط متأخّر و متقدّم مى‌توان در شرعيات مثالى پيدا كرد؟ ما در دوره قبل گفتيم: در شرعيات مثالى براى شرط متأخّر و متقدّم وجود ندارد ولى پس از تأمّل بيشتر به‌نظر مى‌رسد كه بنا بر يك مبنا بتوان مثالى براى آن مطرح كرد. حال فرض مى‌كنيم در شرعيات مثالى براى آن نداشته باشيم و در مثال «إن جاءك زيد فأكرمه» نيز مجى‌ء زيد را شرط مقارن براى فعليت وجوب اكرام- به‌معناى اسم مصدرى- بدانيم و بگوييم: تا وقتى مجى‌ء زيد تحقّق پيدا نكرده، وجوب اكرام- به‌معناى اسم مصدرى- تحقّق و فعليت ندارد و به‌مجرّداينكه مجى‌ء زيد تحقّق پيدا كرد، همان لحظه، وجوب اكرام هم تحقّق پيدا مى‌كند. همان‌طور كه مسأله تحقّق وقت غروب شمس در خارج با وجوب صلاة مغرب و عشاء مقارنت زمانى دارد. امّا اگر مولا بگويد: «إن جاءك زيدٌ فأكرمه بعد ساعتين»، يعنى دو ساعت بعد از مجى‌ء زيد در خارج، وجوب اكرام مى‌آيد. در اينجا شرط تكليف، متقدّم بر تكليف مى‌شود و نمى‌توان آن را به وادى وجود ذهنى برد، چون آن مجى‌ء زيد كه دو ساعت بعد از آن مسأله وجوب اكرام مى‌آيد، عبارت از مجى‌ء زيد در خارج است نه آن مجى‌ء كه در ذهن مولاست».


صفحه 262

حال ما به مرحوم آخوند مى‌گوييم: «شما اين مسئله را چگونه با قاعده عقليه‌[1]تطبيق مى‌دهيد؟ اين را كه نمى‌شود به وجود ذهنى ارجاع داد، زيرا در اينجا معناى مصدرى- كه مربوط به مولا بود- مطرح نيست بلكه معناى اسم مصدرى مطرح است و معناى اسم مصدرى مربوط به فعليت حكم است به‌همين‌جهت مى‌گوييم: مجى‌ء زيد به‌عنوان شرط تكليف است». ذكر اين نكته لازم است كه اشكال ما به مرحوم آخوند مبتنى بر اين نيست كه در شرعيات مثالى براى شرط متقدّم يا متأخّر پيدا كنيم، بلكه اشكال بر ايشان وارد است هرچند مثال شرعى هم براى آن پيدا نشود. امّا مثال شرعى كه به‌نظر ما رسيده اين است كه در باب وجوب حج، مشهور قائل به واجب معلّق شده‌اند. مشهور مى‌گويند: «كسى كه امروز استطاعت پيدا مى‌كند، همين امروز حج برايش وجوب پيدا مى‌كند و فرا رسيدن وقت به‌عنوان قيد براى واجب است». ولى بعضى واجب معلّق را قبول ندارند و مى‌گويند: «اراده نمى‌تواند به امر استقبالى تعلّق بگيرد». ما در جاى خود خواهيم گفت كه حق با مشهور است ولى فعلًا كارى به آن نداريم. امّا سؤال اين است كه كسانى كه واجب معلّق را قبول نكرده‌اند، با مسأله حج چگونه برخورد مى‌كنند؟ از يك طرف شرطيت استطاعت براى وجوب حج را نمى‌توانند منكر شوند و از طرف ديگر زمان را هم شرط وجوب مى‌دانند نه قيد براى حج. در نتيجه كسى كه مثلًا دو ماه قبل از موسم حج استطاعت پيدا كرد، حج برايش واجب نمى‌شود بلكه استطاعت شرطيت دارد براى وجوبى كه در موسم حج- يعنى هشتم ذى‌حجّه- تحقّق پيدا مى‌كند. اينان نه مى‌توانند شرطيت استطاعت را انكار كنند- چون ضرورى فقه است- و نه مى‌توانند مسأله دخالت زمان در وجوب را منكر شوند، چون واجب معلّق را منكرند و مى‌گويند: معنا ندارد چيزى قبل از وقت خودش وجوب پيدا كند، همان‌طور كه وجوب نماز مغرب و عشاء بعد از غروب شمس است، زمان وجوب حج هم موسم حج است. ما از منكرين واجب معلّق سؤال مى‌كنيم: «آيا

[1]- كه در ارتباط با علت و معلول و اجزاء علت بود و يكى از اجزاء علت هم مسأله شرط است.


صفحه 263

استطاعتى كه شرط وجوب حج است، استطاعتى است كه روز هشتم ذى‌حجّه حاصل شود؟» هيچ فقيهى نمى‌تواند ملتزم به چنين چيزى شود، چون استطاعت روز هشتم ذى‌حجّه نمى‌تواند انسان را به مكّه برساند. بنابراين اينان چاره‌اى ندارند جز اينكه بگويند: «استطاعت الآن، با وجود خارجى‌اش، شرطيت دارد براى وجوب حج در موسم خودش». پس بنا بر قول به انكار واجب معلّق، ما توانستيم در شرعيات مثالى براى شرط متقدّم بر مشروط پيدا كنيم. البته همان‌طور كه گفتيم: «اين مثال بنا بر مبناى انكار واجب معلّق است». امّا كسانى- چون مرحوم آخوند و مشهور- كه واجب معلّق را پذيرفته‌اند مى‌گويند: «الآن كه مستطيع مى‌شود، حج براى او واجب مى‌شود و بين شرط و مشروط مقارنت وجود دارد و زمان به عنوان قيد براى واجب است». ممكن است كسى بگويد: كه اگر ما واجب معلّق را انكار كرديم و گفتيم:

«استطاعتى كه مثلًا دو ماه قبل از موسم حج حاصل شده، شرط است براى وجوب حج در موسم حج» در اين صورت، اشكالى مطرح مى‌شود و آن اين است كه: استطاعت، حدوثش به تنهايى براى وجوب حج كفايت نمى‌كند بلكه بايد اين استطاعت تا زمان حج باقى باشد. به‌عبارت ديگر: ما در باب شرط متقدّم، در جاهايى كه قاعده عقليه انخرام پيدا مى‌كرد، موردش را بايد جايى فرض كنيم كه شرط متقدّمْ وجود پيدا كرده و منعدم شود، امّا اگر تا زمان مشروط باقى ماند، ديگر آن را شرط متقدّم نمى‌نامند بلكه چنين شرطى شرط مقارن خواهد بود، چون بقاء اين شرط دخالت در مشروط دارد و بقايش مقارن با مشروط است، چون ما در مورد شرط مقارن گفتيم: شرط مقارن، معنايش اين است كه وجود شرط با حدوث مشروط مقارن باشد خواه وجود شرط هم در همان زمان حادث شده باشد يا قبلًا حادث شده و تا زمان مشروط باقى مانده باشد. حاصل اشكال اين كه در مسأله استطاعت و حج، اگر استطاعتى كه قبل از موسم حاصل شده تا زمان حج باقى نماند، حج هم واجب نخواهد بود و اگر باقى بماند ديگر شرط متقدّم نيست بلكه شرط مقارن است.