حج گريبان مكلّف را گرفت، مكلّف نبايد منتظر آمدن وقت حج بشود بلكه بايد از همينالان، مقدّمات آن- مثل تهيه گذرنامه- را فراهم كند، زيرا اگر بخواهد منتظر وقت حج شود اوّلًا: نمىتواند حج را در خارج اتيان كند و ثانياً: وجوب حج، همينالان فعليت دارد، بنابراين مقدّمه آنهم وجوب فعلى پيدا مىكند لذا تحصيل گذرنامه براى او واجب مىشود. رحمه الله: مرحوم آخوند بر صاحب فصول اشكال كرده مىفرمايد: «آيا وجوب تحصيل مقدّمه، اثر چيست؟ آيا اثر فعلى بودن وجوب حج است يا اثر استقبالى بودن واجب؟
چون بهنظر شما (صاحب فصول رحمه الله) واجب معلّق و واجب منجّز، وجوبشان فعلى است و فرق ميان آن دو اين است كه در واجب منجّز، خود واجب هم فعلى است امّا در واجب معلّق، استقبالى است». شما (صاحب فصول رحمه الله) خواهيد گفت: «وجوب تحصيل گذرنامه، اثرِ فعلى بودن وجوب حج است» و نمىگوييد: «علّت آن، استقبالى بودن واجب است»، چون استقبالى بودن واجب، اثرى در وجوب تحصيل مقدّمه ندارد. در نتيجه وجوب تحصيل گذرنامه در ارتباط با جهت مشترك ميان واجب معلّق و واجب منجّز است نه در ارتباط با وجه امتياز واجب معلّق كه عبارت از استقبالى بودن واجب است. پس چه فايدهاى بر اين تقسيم مترتّب است؟[1]بهنظر ما اين بيان مرحوم آخوند براساس مبناى خودشان خوب است. رحمه الله: مرحوم شيخ انصارى براساس مبناى خودشان در مورد واجب مشروط- كه قيد را مربوط به مادّه مىدانست، برخلاف مشهور كه قيد را مربوط به هيئت مىدانستند- تقسيم
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 161
صاحب فصول رحمه الله را مورد اشكال قرار داده است. قبل از بيان اشكال شيخ انصارى رحمه الله لازم است بين واجب معلّق صاحب فصول رحمه الله و واجب مشروط شيخ انصارى رحمه الله و همچنين بين واجب معلّق صاحب فصول رحمه الله و واجب مشروط مشهور مقايسهاى انجام دهيم: فرق بين واجب معلّق صاحب فصول رحمه الله با واجب مشروط مشهور اين است كه در واجب مشروط مشهور، وجوبْ معلّق است امّا در واجب معلّق صاحب فصول رحمه الله، وجوبْ معلّق نيست بلكه واجبْ معلّق بر مجىء وقت است. پس فرق بين وقت در باب نماز و وقت در باب حجّ، فرق بين واجب مشروط و واجب معلّق است با اينكه در هر دو «وقت» به نسبت به «واجب» ملاحظه مىشود. صاحب فصول رحمه الله مىگويد: «صلاة نسبت به وقت، واجب مشروط است، يعنى قبل از فرارسيدن وقت، نمازْ وجوبى ندارد. امّا حج نسبت به وقت، واجب معلّق است و الّا وجوب قبل از تحقّق وقت در باب حج ثابت است». امّا شيخ انصارى رحمه الله در واجب مشروط، قيد را مربوط به مادّه و دخيل در واجب مىدانست، صاحب فصول رحمه الله هم در اينجا (واجب معلّق) قيد وقت را مربوط به مادّه و دخيل در واجب مىداند. بنابراين بين واجب مشروط شيخ انصارى رحمه الله و واجب معلّق صاحب فصول رحمه الله فرقى وجود ندارد مگر از جهت توسعه و تضييق. صاحب فصول رحمه الله مىگويد: «معلّق عليه در واجب معلّق، يك امرى است كه مقدور مكلّف نيست، مثل مسأله زمان». امّا شيخ انصارى رحمه الله كه در واجب مشروط قيد را مربوط به ماده مىداند، خصوصيتى در مورد قيد ملاحظه نمىكند، خواه آن قيد، مقدور باشد- مثل استطاعت- يا غير مقدور- مثل مجىء زيد- فرقى نمىكند. در نتيجه واجب معلّق صاحب فصول رحمه الله شعبهاى از واجب مشروط شيخ انصارى رحمه الله است. بر همين اساس شيخ انصارى رحمه الله بر صاحب فصول رحمه الله اشكال كرده كه چه ثمرهاى بر اين تقسيم شما مترتّب است؟ آنچه شما اينجا مطرح كردهايد، ما (شيخ انصارى رحمه الله) وسيعتر آن را مطرح كردهايم.[1]
[1]- مطارح الأنظار، ص 51 و كفاية الاصول، ج 1، ص 160 و 161
رحمه الله: صاحب فصول رحمه الله ناچار است بگويد: «صلاة نسبت به وقت واجب مشروط است و حج نسبت به وقت واجب معلّق است، بههمينجهت تحصيل گذرنامه، قبل از آمدن وقت، واجب است». ولى ما فرقى بين آن دو نمىبينيم بلكه بهنظر ما، هم حج و هم صلاة نسبت به وقت، واجب مشروط مىباشند. همانطور كه تا وقتى زوال حاصل نشده است، وجوبى براى نماز ظهر و عصر تحقّق پيدا نمىكند، تا وقتى هم كه ايّام خاص حج حاصل نشود، حجّ واجب نمىشود. يعنى وجوب حج داراى دو شرط است:
استطاعت و فرارسيدن وقت- يا خروج كاروان- و مجرد استطاعت يا خروج كاروان، به تنهايى براى وجوب حج كفايت نمىكند. اشكال: براساس اين مبنا، كسى كه مستطيع شد، حج برايش واجب نمىشود، در اين صورت چه لزومى دارد كه به دنبال تهيه مقدّمات برود؟[1]جواب: طبق بيانى كه قبلًا مطرح كرديم مىگوييم: بين استطاعت و آمدن وقت فرق وجود دارد. حصول استطاعت قابل پيشبينى نيست امّا آمدن وقت حج قابل پيشبينى است. بنابراين وقتى مكلّف استطاعت پيدا كرد، بهطور قطع مىداند كه شرط دوّم وجوب- يعنى وقت- خواهد آمد، آنوقت ملاحظه مىكند كه اگر بخواهد مقدّمات را بعد از فرارسيدن وقت حج انجام دهد، امكان تحقّق حج وجود نخواهد داشت، لذا براى اينكه حج از او فوت نشود واجب است مقدّمات را فراهم كند. امّا وجوب تحصيل مقدّمات، در ارتباط با وجوب فعلى حج نيست. پس ما توانستيم راه سوّمى براى انكار واجب معلّق صاحب فصول رحمه الله پيدا كنيم به اين صورت كه بگوييم: «آنچه صاحب فصول رحمه الله بهعنوان واجب معلّق مطرح كرده،
[1]- زيرا وجوب مقدّمه، غيرى است و بالملازمه ثابت مىشود و يكى از دو طرف ملازمه، وجوب ذى المقدّمه است و قبل از موسم، حج واجب نيست.
درحقيقت، واجب مشروط است ولى از آن واجبات مشروطى است كه چون شرطش حتماً تحقّق پيدا مىكند، مقدّمات آن لزوم تحصيل قبلى دارد. در نتيجه تقسيم صاحب فصول رحمه الله اثرى ندارد و واجب معلّق مورد قبول نيست.
البته تصوير واجب معلّق آنگونه كه صاحب فصول رحمه الله فرمود- كه وجوبْ فعليت داشته باشد ولى واجب استقبالى باشد- مانعى ندارد و ما نخواستيم امكان ذاتى آن را انكار كنيم، همانطور كه مرحوم آخوند و مرحوم شيخ انصارى هم نمىخواستند امكان ذاتى آن را انكار كنند. ولى در اين ميان بعضى از محققين از اصوليين قائل به استحاله واجب معلّق شدهاند كه ما لازم مىدانيم قبل از بررسى كلام آنان تحقيقى در ارتباط با واجب معلّق ارائه نماييم:
تحقيق در ارتباط با واجب معلّق
ما وقتى به وجدان خود مراجعه مىكنيم نه در اراده تكوينيه و نه در اراده تشريعيه- يعنى وجوب كه جانشين اراده تكوينيه است- استحالهاى نسبت به واجب معلّق و مراد مستقبل نمىبينيم. مرادْ در اراده تكوينيه بر دو قسم است: 1- گاهى مراد انسان، يك امر حالى و فعلى است و به مجرّد تحقّق اراده، شخص مريد آن را انجام مىدهد، مثل انسانى كه اراده كند دست خود را حركت دهد. 2- گاهى مراد انسان، يك امر استقبالى است يعنى موقوف به زمان بعد است، مثل اينكه شما امروز اراده كنيد فردا در جلسه درس حاضر شويد و يا مثلًا هر روز صبح ما اراده مىكنيم نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را انجام دهيم و كسى نمىتواند وجود چنين ارادهاى را انكار كرده و بگويد: «بايد صبر كنيم تا وقت داخل شود، آنگاه اراده متعلّق به نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء حادث مىشود كه از اين جهت، فرقى بين مسلمان و غير مسلمان نباشد. يعنى همانطور كه غير مسلمان قبل از غروب هيچ ارادهاى نسبت به انجام نماز مغرب و عشاء ندارد، مسلمان هم ارادهاى ندارد». مسلمان
در ماه شعبان اراده روزه ماه رمضان را دارد ولى مرادش عبارت از روزه ماه رمضان است كه مقيّد به ماه رمضان مىباشد. در اراده تشريعيه هم همينطور است: 1- گاهى مرادِ انسان امرى حالى و فعلى است مثل اينكه مولا به عبدش مىگويد: «سافر الآن». 2- گاهى مراد، امرى استقبالى است، مثل اينكه مولا به عبدش مىگويد: «سافر غداً». در اينجا اگرچه ايجاب الآن صادر شده است ولى مرادْ امرى استقبالى است و كسى نمىتواند بگويد: «مولا الآن نمىتواند دستورى نسبت به فردا صادر كند و اگر هم خواست چنين كارى انجام دهد بايد بهصورت واجب مشروط باشد، مثل اينكه بگويد:
«إن جاءك زيد فأكرمه» تا بعث و تحريك، بعد از تحقّق شرط، تحقّق پيدا كند». ما وجداناً مانعى از اين نمىبينيم كه مولا الزام فعلى به نحو واجب مطلق داشته باشد كه مراد آن امرى استقبالى باشد. اگر مولايى به عبدش بگويد: «يك ساعت ديگر به بازار رفته و گوشت خريدارى كن»، آيا معنايش اين است كه الآن ايجابى نيست و اين بهصورت واجب مشروط است؟ اگر واجب مشروط باشد، در واجب مشروط كه تحصيل شرطش لازم نيست. وقتى واجبِ مطلق شد آيا معنايش غير از اين است كه تكليفْ الآن تحقّق دارد ولى واجب داراى قيد «يك ساعت ديگر» است؟ در نتيجه مسأله امكان واجب معلّق، چه در ارتباط با اراده تكوينيه و چه در ارتباط با اراده تشريعيه جاى ترديد نيست. رحمه الله مرحوم محقّق اصفهانى از جمله كسانى است كه قائل به استحاله واجب معلّق شدهاند. كلام ايشان در حاشيه كفايه داراى دو بخش است: يك بخش آن مربوط به اراده
تكوينيه و بخش ديگر مربوط به اراده تشريعيه است. ايشان در مورد اراده تكوينيه مىفرمايد: اراده تكوينيّه نمىتواند به يك امر استقبالى تعلّق بگيرد. مبناى كلام ايشان همان تعريف مشهورى است كه در باب اراده مطرح شده و آن اين است كه «الإرادة هو الشوق المؤكّد المحرّك للعضلات نحو المراد» يعنى اراده عبارت از شوق مؤكّدى است كه عضلات و جوارح انسان را بهطرف مراد حركت مىدهد. ايشان مىفرمايد: نفس انسان با اينكه اتّصاف به وحدت دارد ولى درعينحال داراى قواى متعدّد- و به تعبير ديگر: داراى مراتب و منازل- است. 1- يكى از قوايى كه در نفس وجود دارد و مربوط به همين مسأله اراده است، عبارت از قوه عاقله است. خداوند اين خصوصيت را به نفس انسان داده است كه فايده شيئى را كه مىخواهد متعلّق اراده قرار دهد، تعقّل و ادراك مىكند. قوّه عاقله ادراك مىكند كه اين شىء داراى فوايدى است كه در ارتباط با نفس انسان است. مثلًا تصديق به فايده مراد- كه يكى از مبادى اراده است- به همين قوّه عاقله نفسانيه مربوط است.
نفس بايد درك كند وجود اين فايده و نتيجه را براى مراد و اين كه نفع مراد- از جهت دينى يا دنيايى- به خود نفس برمىگردد. تصوّر نيز- كه اوّلين مبدأ اراده است- ارتباط به همين قوّه عاقله دارد، زيرا تصوّر عبارت از التفات نفس انسان به شىء متصوَّر است.[1]2- يكى ديگر از قواى مربوط به نفس عبارت از قوّه شوقيه است. شوق عبارت از اين است كه نفس انسان نسبت به شىء مراد تمايل و علاقه پيدا كند. شوق، با وجود اينكه خودش يكى از مراتب نفس است ولى درعينحال داراى شدّت و ضعف و كمال و نقص است. سپس مىفرمايد: اوّلين مرتبه شوق، لازم نيست به يك امر مقدورى تعلّق بگيرد
[1]- اگرچه مرحوم اصفهانى در كلام خود مسأله تصوّر را مطرح نكردهاند ولى بايد توجه داشت كه با ذكر «تصديق به فايده» در مقام حصر قوه عاقله به «تعقّل و ادراك تصديق به فايده» هم نبودهاند. بلكه خواستهاند مثالى در اين زمينه مطرح كرده باشند.
بلكه ممكن است به امر محالى تعلّق بگيرد. امّا اين شوق وقتى به شىء مراد تعلّق گرفت، نفس انسان ملاحظه مىكند اگر در خارج، مانعى از تحقّق اين شىء مراد وجود دارد، در همين مرحله اوّل، شوقْ به حالت ركود باقى مىماند و سير تكاملى ندارد. امّا اگر ملاحظه كرد كه تحقّق اين شىء مراد يك امر مقدورى است و مانعى براى آن وجود ندارد و يا اگر مانعى هم وجود دارد قابل برطرف شدن است، در اين صورت شوق قوّت و كمال پيدا مىكند و به حدى تكامل پيدا مىكند كه از آن تعبيرات مختلفى مىشود. گاهى از آن به اجماع تعبير مىشود، گاهى به تصميم و عزم و گاهى به قصد و اراده. در نتيجه براى تحقّق اراده نمىتوان گفت: «الإرادة مجرّد الشوق» يا «الإرادة نفس طبيعة الشوق»، بلكه آن مرتبه كامل شوق كه با توجه به امكان تحقّق مراد، وجود پيدا مىكند، از آن به اراده و شوق مؤكّد تعبير مىشود. 3- شوق مؤكّد داراى يك مُبْرِز هم مىباشد و آن اين است كه وقتى اين شوق به مرحله كمال رسيد، بلافاصله روى قوّه عامله- كه يكى ديگر از قواى موجود در نفس است- تأثير مىكند. قوّه عامله، در اعضاء و جوارح انسان بهصورت پراكنده وجود دارد.
در نتيجه شوق مؤكّد- كه عبارت از مرحله كاملهاى است كه بلافاصله قوّه عامله پراكنده در تمام عضلات و جوارح را به كار مىاندازد- اراده و قصد ناميده مىشود. در اين صورت آيا ممكن است در جايى شوق مؤكّد- يعنى اراده- تحقّق داشته باشد ولى در عضلات و جوارح- كه قوه عامله نفس انسان است- هيچگونه تأثّرى بهوجود نيامده باشد؟ مرحوم اصفهانى مىفرمايد: اگر ما بخواهيم بگوييم: اراده تكوينيه به امر استقبالى تعلّق مىگيرد» بايد بگوييم: «اراده تكوينيه، هيچگونه تأثيرى در اعضاء و جوارح ما نگذاشته است». وقتى الآن اراده مىكنيم كه فردا مسافرت نماييم، اين قوّه شوقيه چه تأثيرى در عضلات و جوارح ما گذاشته است؟ ما خواه اراده مسافرت فردا را بنماييم يا ننماييم، مشغول كار خود هستيم و اراده آن تأثيرى در اعضا و جوارح ما ندارد.
درحالىكه اراده، چيزى است كه عضلات و جوارح را آرام نمىگذارد و بلافاصله قوّه عامله انسان تحت تأثير قوّه شوقيه قرار گرفته و عضلات و جوارح او براى تحقّق مراد فعاليت
مىكنند، سپس ايشان مىفرمايد: «بههمينجهت گفتهاند: اراده، جزء اخير از علت تامّه است» يعنى بعد از آمدن اراده، ديگر حالت انتظار و توقّعى وجود ندارد. درحالىكه شما (مرحوم صاحب فصول) مىگوييد: «اراده مىآيد، علت تامّه هم تحقّق پيدا مىكند ولى معلول تحقّق پيدا نمىكند». آيا مىتوان بين علت و معلول تفكيك نمود؟ چگونه ممكن است اراده كه جزء متمّم علت تامّه است، الآن تحقّق پيدا كند ولى معلولش كه عبارت از مسافرت است فردا تحقّق پيدا كند؟ ممكن است كسى بگويد: در اينجا معلول، به حسب ذاتش، تأخّر از علّت دارد يعنى معلول، عبارت از «مسافرت مقيّد به اينكه در فردا باشد» است، بنابراين نمىتواند قبل از فردا تحقّق پيدا كند و اگر قبل از فردا تحقّق پيدا كرد، آن معلول نخواهد بود». مرحوم اصفهانى در پاسخ مىفرمايد: اين حرف فسادش بيشتر از حرف اوّل- يعنى تفكيك بين علت و معلول- است. چون اين حرف بازگشتش به اين است كه «در ذات معلول، انفكاك از علت وجود دارد». چه فرق است بين اينكه شما بگوييد: «در ذات معلول، تأخّر وجود دارد» يا بگوييد: «در ذات معلول، انفكاك از علت مطرح است»؟
درحالىكه قاعده عقليه حكم به عدم انفكاك مىكند و معقول نيست كه معلول، انفكاك از علت داشته باشد. ممكن است كسى بگويد: چه مانعى دارد كه بگوييم: «ذات علت، تحقّق دارد ولى زمان فردا بهصورت شرطيت براى تحقّق مراد مطرح است»؟ محقّق اصفهانى رحمه الله در پاسخ مىفرمايد: در مورد شرطيت آن، دو احتمال وجود دارد: احتمال اوّل: زمان فردا، شرطيت داشته باشد براى اينكه مرتبه ناقص شوق به مرتبه كامل برسد. اين احتمال بهنظر ما (مرحوم اصفهانى) مانعى ندارد ولى معنايش اين است كه قبل از فردا ارادهاى وجود ندارد، زيرا اراده، اصل شوق و مرتبه ناقص آن نيست بلكه اراده عبارت از مرتبه كامل شوق است و شما هم مىگوييد: «مرتبه كامل شوق، فردا