3- تفصيل بين مخصِّص متّصل و منفصل و جواز تمسك در اوّل و عدم جواز تمسك در دوّم. منشأ اختلاف اين است كه آيا تخصيص عام، مستلزم مجازيت در دليل عام است يا نه؟ قائلين به استلزام معتقدند: تخصيص عام، كاشف از اين است كه عام در معناى حقيقى خودش استعمال نشده و چنين چيزى مستلزم مجازيت در عام است. و لازمه مجازيت، عدم جواز تمسك به عام است، زيرا دايره مجاز توسعه دارد و ما در اينجا نمىدانيم كدام معناى مجازى اراده شده است تا به آن تمسك كنيم. قائلين به عدم استلزام مىگويند: «أكرم العلماء» خواه تخصيص بخورد يا تخصيص نخورد، در همان معناى حقيقى خودش- يعنى عموم- استعمال شده و آنچه خارج شده، مربوط به اراده جدّى مولاست و در اراده استعمالى مولا هيچگونه تفاوتى نيست. امّا قائلين به تفصيل مىگويند: اگر مولا بگويد: «أكرم العلماء إلّا الفسّاق منهم» هيچگونه تجوّزى در كار نيست و تمسك به اين عموم مانعى ندارد ولى تخصيص عام با مخصِّص منفصل، موجب مجازيت در عام است و در صورت شك در تخصيص زايد، نمىتوان به عموم «أكرم العلماء» عمل كرد.
تحقيق در مسئله
اگرچه در بحث «حقيقت و مجاز» به طور مفصّل پيرامون مجاز بحث كرديم، ولى در اينجا لازم است- از باب مقدّمه- بحثى درباره ماهيت مجاز داشته باشيم.
ماهيت مجاز چيست؟
مشهور عقيده دارند كه مجاز، استعمال لفظ در غير ما وضع له است، در مقابل
حقيقت، كه استعمال لفظ در ما وضع له است.[1]روى اين مبنا، اختلاف بين حقيقت و مجاز، در مستعمل فيه است. استعمال لفظ اسد، در حيوان مفترس، استعمال حقيقى و در رجل شجاع- به قرينه مشابهت كه واضع اجازه داده است- استعمال مجازى خواهد بود. سكّاكى نظريهاى را در مقابل مشهور ابداع كرده و در مورد خصوص استعاره- كه يكى از دو قسم مجاز است-[2]مىگويد: استعاره، استعمال لفظ در غير ما وضع له نيست. شما وقتى اسد را در رجل شجاع استعمال مىكنيد، اين گونه نيست كه لفظ اسد، مستقيماً در رجل شجاع استعمال شده باشد، بلكه در اينجا در يك امر عقلى و مربوط به معنا تصرف شده است و آن تصرف اين است كه شما براى معناى اسد دو نوع فرد قائل شدهايد: يك فرد حقيقى و واقعى كه همان حيوان مفترس است كه در جنگلها سكونت دارد، و يك فرد ادعايى، كه عبارت از رجل شجاع است. روى اين مبنا، در استعمال مجازى شما از معناى حقيقى غافل نيستيد بلكه براى معناى حقيقى، توسعهاى ادعايى قائل شدهايد و ادعا كردهايد رجل شجاع هم داخل در موضوع له لفظ اسد است، البته دخول ادعايى نه حقيقى.[3]مرحوم شيخ محمد رضا نجفى اصفهانى در كتاب «وقاية الأذهان» در اين زمينه تحقيق بسيار جالب و شيوايى ارائه كردهاند كه اين تحقيق مورد قبول حضرت امام خمينى رحمه الله قرار گرفته است.
[1]- مفتاح العلوم، ص 155، المطوّل، ص 353، قوانين الاصول، ج 1، ص 13، الفصول الغرويّة في الأُصول الفقهيّة، ص 14، شروح التلخيص، ج 4، ص 22- 26
[2]- مجاز بر دو قسم است: استعاره: مجازى است كه علاقه آن علاقه مشابهت باشد. مرسل: مجازى است كه در آن از ساير علايق مجازى وجود داشته باشد.
[3]- مفتاح العلوم، ص 156
ايشان مىفرمايد: در هيچكدام از مجازات- چه استعاره يا مجاز مرسل- استعمال لفظ در غير ما وضع له نيست، زيرا اگر مجازْ استعمال لفظ در غير ما وضع له باشد، «رأيت أسداً يرمي» به معناى «رأيت رجلًا شجاعاً» بوده و اضافهاى برآن نخواهد داشت، در اين صورت سؤال مىشود كه چه انگيزهاى براى اين كار وجود دارد؟ چرا متكلّم از اوّل، «رأيت رجلًا شجاعاً» را نگفت؟ چرا ابتدا با گفتن «اسد» ذهن ما را به سوى جنگلها كشاند و سپس با گفتن «يرمي» اين انحراف را برگرداند؟ از اينجا مىفهميم كه در «رأيت أسداً يرمي» معنايى اضافه بر «رأيت رجلًا شجاعاً» وجود دارد. توضيح اين كه استعمالات مجازى، ناشى از دواعى و انگيزههايى است كه استعمالكننده را وادار به چنين استعمالى مىكند. و آن دواعى معمولًا يك خصوصيات و لطائف معنوى است كه اگر مسئله بخواهد به صورت حقيقت مطرح شود، آن لطائف تحقّق پيدا نمىكند. كسى كه از «رجل شجاع» به «اسد» تعبير مىكند، مىخواهد نكته زايدى بيش از «رأيت رجلًا شجاعاً» را در اختيار مستمع قرار دهد. حتى در بعضى از موارد اگر انسان بخواهد اين نكته زايد را ناديده بگيرد، بايد ملتزم به غلط بودن استعمال بشود. مثلًا در شعر: قامت تظلِّلُني و من عجبٍ شمس تُظَلِّلني من الشّمسِ شاعر در مقام تعريف از محبوبه خودش مىگويد: محبوبه من ايستاده و مىخواهد مرا زير سايه خود قرار داده و از نور خورشيد حفظ كند و اين براى انسان تعجبآور است كه خورشيدى بخواهد انسان را زير سايه قرار داده و از حرارت خورشيد ديگر محافظت كند. ما اگر بخواهيم اين شعر را بر اساس حرف مشهور معنا كنيم، كذب خواهد بود، زيرا بنا بر حرف مشهور، شمسِ اوّل، در محبوبه شاعر- كه مثلًا نام او «هند» است- استعمال شده است و هيچ جاى تعجّب نيست كه انسانى بين خورشيد و انسان ديگر حايل شده و ايجاد سايه كند. در اين صورت تعبير «من عجب» كذب خواهد بود. امّا اگر شمس در همان معناى حقيقى خودش استعمال شده باشد جايى براى تعجّب وجود دارد.
و يا جمله معروف «أسدٌ عليّ و في الحروب نعامةٌ» اگر بخواهد طبق حرف مشهور معنا شود، معناى جالبى پيدا نخواهد كرد، زيرا معناى غير موضوع له اسد و نعامة، همان زيد است، يعنى «زيد وقتى در مقابل من قرار مىگيرد، شجاع است ولى وقتى پاى جنگ به ميان مىآيد ضعيف است». اين معنا، معناى جالبى نخواهد بود.
بلكه قائل مىخواهد بگويد: «زيد وقتى در مقابل من قرار مىگيرد، اسد است ولى وقتى پاى جنگ به ميان مىآيد نعامه است». متكلّم مىخواهد با اين بيان، ذهن ما را متوجه معناى حقيقى اسد و نعامه بنمايد. لذا ما ناچاريم همان مطلبى را كه سكّاكى در مورد استعاره مطرح كرده، در مورد همه مجازات بپذيريم. صاحب كتاب «وقاية الأذهان» مىفرمايد: بعيد است كه سكّاكى با آن عظمت و علوّ شأنى كه در علم بلاغت داشته است، بخواهد محدوده كلام خودش را خصوص استعاره قرار دهد. بلكه ظاهراً ايشان استعاره را از باب مثال مطرح كرده است و ما هرچه فكر مىكنيم، در اين جهت، فرقى بين استعاره و ساير مجازات نمىبينيم، مثلًا در آيه شريفه (و اسأل القرية الّتى كنّا فيها و العير الّتى أقبلنا)[1]كه علاقهاش علاقه مشابهت نيست همين مطلب جريان پيدا مىكند. توضيح: هنگامى كه برادران يوسف عليه السلام از پدر خود در خواست كردند كه برادر ديگرشان را به همراه آنان بفرستند، حضرت يعقوب عليه السلام از آنان پيمان گرفت كه او را سالم نزد پدر برگردانند. وقتى با نقشه يوسف عليه السلام برادرش نزد او ماند و آنان دست خالى نزد يعقوب عليه السلام آمدند، يعقوب عليه السلام از آنان سراغ برادر ديگر را گرفت. آنان در جواب گفتند:
«برادر ما سرقت كرده و او را به جرم سرقت بازداشت كردهاند» سپس ديدند پدر اين حرف را نمىپذيرد و بايد شاهدى براى مدّعاى خودشان اقامه كنند، لذا گفتند: (و اسأل
[1]- يوسف: 82
القرية الّتى كنّا فيها).[1]مشهور مىگويد: سؤال از «اهل قريه» است در آيه شريفه، يا مجاز حذف صورت گرفته و يا قرينه حالّ و محلّ وجود دارد، زيرا «اهل قريه» به عنوان «حالّ» در قريه هستند. در حالى كه مقصود آيه شريفه، اين نيست. بلكه آنان مىخواستند مطلب بالاترى را نزد پدر خود مطرح كنند. آنان مىخواستند بگويند: مسأله سرقت برادر ما آنقدر روشن است كه حتى در و ديوار قريه هم برآن شهادت مىدهند. همه شاهد بودند كه پيمانه ملك كه مفقود شده بود در ظرف مخصوص اين برادر پيدا شد. آيا سكّاكى كه اين نكته جالب را در مورد استعاره مطرح مىكند، وقتى به اينجا مىرسد، از مشهور تبعيت مىكند و مىگويد: در اينجا «القرية» در «أهل القرية» استعمال شده و مجاز حذف يا مجاز مرسل به علاقه حالّ و محلّ صورت گرفته است؟ اگر چنين باشد از سكّاكى سؤال مىكنيم: پس استعاره چه خصوصيتى دارد كه در مورد آن با مشهور مخالفت مىكنيد؟ لذا سكّاكى اگرچه در ظاهر استعاره را مطرح كرده ولى در باطن، همين تعميم را قبول دارد.[2]فرق نظريه فوق با نظريه سكّاكى: بر نظريه سكّاكى اشكالاتى وارد است كه بر كلام صاحب كتاب «وقاية الأذهان» وارد نيست. از جمله اين اشكالات عبارتند از: اشكال اوّل: سكّاكى مىگويد: «اسد، اسم جنس است و براى ماهيت اسد، دو فرد وجود دارد: فرد حقيقى و فرد ادّعايى». از سكّاكى سؤال مىكنيم: در اعلام شخصيّه چه مىكنيد؟ «حاتم» عَلَم براى فرد معين- يعنى حاتم طائى- است و براى كلّى وضع نشده است تا بتوانيم آن را داراى دو
[1]- يوسف: 82
[2]- وقاية الأذهان، ص 103- 135
فرد- حقيقى و ادّعايى- بدانيم پس بر چه اساسى گفته مىشود: «فلان شخص، حاتم است»؟ اينجاست كه خود سكّاكى هم دچار اشكال مىشود. تفتازانى در اين زمينه تأويلى مطرح كرده است و آن تأويل اين است كه ما حاتم را از محدوده علم شخصى بيرون آورده و آن را به معناى «جواد» بدانيم، در اين صورت- همانند اسد- معنايى كلّى پيدا مىكند، سپس براى آن افراد حقيقيّه و افراد ادعائيّه را مطرح مىكنيم.[1]ولى اين توجيه تفتازانى داراى اشكال است. چه كسى اجازه داده كه حاتم را- كه براى شخص معيّن خارجى وضع شده- از معناى حقيقى و جزئى خودش بيرون برده و معنايى كلّى براى آن در نظر بگيريم؟ حاتم به معناى «جواد» نيست. وقتى پدر حاتم او را چنين نامى نهاد، اصلًا نمىدانست كه فرزندش روزى اتصاف به جود و سخاوت پيدا خواهد كرد. پس، بر چه اساسى بياييم آن را به معناى «جواد» بدانيم. بنابراين سكّاكى در باب اعلام شخصيّه با مشكل مواجه خواهد شد. اشكال دوّم: در مورد اسماء اجناس نيز كلام سكّاكى داراى اشكال است. سكّاكى براى ماهيت اسد دو فرد- حقيقى و ادعايى- مطرح مىكند، در حالى كه مصاديق آن ماهيتى كه لفظ اسد براى آن وضع شده، همان افراد حقيقيّه مىباشند و افراد ادعائيه، جزء ماهيت موضوع له لفظ اسد نيستند. بنابراين اگر سكّاكى بخواهد براى ماهيت اسد، فردى ادعايى درست كند، بايد موضوع له لفظ اسد را تغيير دهد و چنين چيزى استعمال لفظ در غير ما وضع له است و به حرف مشهور برگشت مىكند. امّا بنا بر مبناى ما (صاحب كتاب «وقاية الأذهان») اين اشكالات وارد نيست، زيرا بر اساس مبناى ما، در معناى حاتم هيچگونه تصرّفى صورت نگرفته است و حاتم- از جهت اراده استعمالى- در همان رجل مشخّص خارجى استعمال مىشود ولى بعد از تمام شدن استعمال، ادّعا مىكنيم كه «اين حاتم، زيد است» و «زيد، حاتم است». در
[1]- مختصر المعانى، ج 2، ص 73
اينجا ادّعايى خارج از دايره استعمال- نه در رتبه مقدّم برآن- مطرح است. در «زيد حاتم» هم زيد و هم حاتم، در معناى خودشان استعمال شدهاند. ولى فرق «زيد حاتم» و «زيد ابن عمروٍ» اين است كه در «زيد ابن عمروٍ» حمل حقيقى و بر اساس يك هوهويت واقعى است و در «زيد حاتم» حمل بر اساس يك ادّعا و بر پايه امرى كه لطافت و ظرافت به آن بستگى دارد، پايهگذارى گرديده است. و اگر حاتم را به معناى «جواد» بدانيم، ظرافت «زيد حاتم» را نمىتواند افاده كند. در مورد «زيد أسد» نيز هيچگونه تصرّفى در معناى اسد صورت نگرفته است، بلكه هم زيد و هم اسد در معناى خودشان استعمال شدهاند ولى در رتبه متأخر از آن، ادّعا مىشود كه «اين رجل شجاع، همان حيوان مفترس است» و به عبارت ديگر: ادّعا مىكنيم كه «زيد متّصف به شجاعت، مصداق حيوان مفترس است» امّا نه اين كه مصداقيت در ارتباط با معناى موضوع له اسد باشد بلكه موضوع له و مستعمل فيه اسد، همان معناى حقيقى خودش مىباشد ولى ادّعا كردهايم كه رجل شجاع هم داخل در همين معناى موضوع له و مستعمل فيه است. بنابراين هيچ ضربهاى به موضوع له و مستعمل فيه وارد نمىشود. و در اين رابطه فرقى بين مجاز در كلمه- مثل «رأيت أسداً يرمي»- و مجاز در اسناد- مثل «زيد أسد»- وجود ندارد. ما در استعمالات مجازى، تحويل و تحوّل را در ارتباط با معانى مىدانيم، در حالى كه مشهور- كه محقق خراسانى رحمه الله هم از جمله آنان است- عقيده دارند كه استعمالات مجازى، جابجا كردن لفظ است. مشهور معتقدند ما به جاى اين كه «رأيت رجلًا شجاعاً» بگوييم، لفظ اسد را استعمال كردهايم و اسد هم در غير معناى موضوع له خودش استعمال شده است ولى واضع به ما اجازه داده است كه اگر در موردى علايق مجازى وجود داشت، مثلًا انسانى در شجاعت شبيه اسد شد، لفظى را كه براى اسد وضع شده، به صورت مجاز در مورد آن انسان استعمال كنيم. بنابراين طبق نظريه مشهور، استعمالات مجازى سر و كارش با الفاظ است.
لفظى- به جهت مشابهت در معنا- جاى لفظ ديگرى را پر كرده است، امّا از نظر
استعمال و مستعمل فيه مىتوانستيم بگوييم: «رأيت رجلًا شجاعاً» ولى به جاى «رجلًا شجاعاً» لفظ «اسد» را آوردهايم و اين مستلزم خلوّ از لطافت و در بعضى موارد مستلزم كذب است.[1]اكنون كه از مقدّمه فوق فارغ شديم، به اصل بحث برمىگرديم: بحث در اين بود كه:
آيا تخصيص عام، مستلزم مجازيت در عام است؟
نظريه صاحب كتاب «وقاية الأذهان»
بنا بر مبناى صاحب كتاب «وقاية الأذهان» در باب مجاز، ما ملاحظه مىكنيم كه اگر مولا بگويد: «أكرم كلَّ عالمٍ» و سپس با دليل منفصلى- كه قائلين به مجازيت، بيشتر روى آن تكيه مىكنند- بگويد: «لا تكرم الفساق من العلماء»، اگر بخواهيم مسأله مجازيت را مطرح كنيم، بايد بگوييم: مولا وقتى «أكرم كلَّ عالمٍ» را مطرح مىكند، اگرچه مستعمل فيه او «كلّ عالم» است ولى «كلّ عالمٍ» را بر «عالم غير فاسق» تطبيق كرده است. يعنى همانطور كه ادعا مىكرد «رجل شجاع»، «حيوان مفترس» است. در اينجا- چون جنبه نفى دارد- گويا ادعا مىكند كه «عالم فاسق، عالم نيست». ولى مطرح كردن مجازيت به اين صورت درست نيست، زيرا وجداناً ما وقتى حكم عامى را صادر مىكنيم و سپس با دليل منفصلى آن را محدود مىكنيم، اين محدوديت فقط استثناى از حكم است نه اين كه در ارتباط با موضوع آن دخل و تصرفى كرده باشيم، مخصوصاً در اينجا كه مولا گفته است: «لا تكرم الفساق من العلماء» و «العلماء» را به دنبال «مِنْ» تبعيضيّه ذكر مىكند، معنايش اين مىشود كه علما بر دو قسمند: عدول و فسّاق. و هيچگونه ادعايى نشده كه «فاسق، عالم نيست» بلكه عالم فاسق از وجوب اكرام- كه جنبه حكمى دارد- استثناء شده است. مثلًا آيه شريفه
[1]- وقاية الأذهان، ص 103- 135