بيان كه آيه چگونه مىتواند متضمن حكم براى كسانى باشد كه در زمان صدور آيه نبودند و بعداً وجود پيدا كردند و مستطيع شدند؟ براى حلّ اشكال مىگوييم: جعل احكام در اين قسم به صورت قضيّه حقيقيّه است و اتّفاقاً قوانين عقلائى- حتى قوانينى كه داراى وقت محدود است- نيز به صورت قضيّه حقيقيّه مطرح مىشود. مثلًا اگر قانونى تصويب كنند كه «يكى از شرايط رأى دهندگان در انتخابات، داشتن حد اقلّ شانزده سال سنّ است» و اين قانون را- مثلًا- براى بيست سال وضع كنند، كسى احتمال نمىدهد كه اين قانون مربوط به كسانى باشد كه در زمان تصويب قانون، حد اقل شانزده سال داشته باشند. به اين معنا كه اگر دو سال پس از تصويب قانون، انتخاباتى پيش آمد، كسانى كه تازه به شانزده سالگى رسيدهاند حقّ رأى دادن نداشته باشند. اين مسئله يك مسأله عقلايى است و شارع مقدّس نيز همان روش عقلاء را اتخاذ كرده است. لذا شايد زمان نزول آيه شريفه (للّه على الناسِ حجّ البيت ...) به ذهن هيچكس خطور نكرده باشد كه «اين حكم اختصاص به كسانى دارد كه در زمان صدور اين آيه مستطيع هستند و معلوم نيست شامل كسانى باشد كه بعداً مستطيع مىشوند يا بعداً وجود پيدا كرده و مستطيع مىشوند». همانطور كه قضيّه «كلّ نار حارّة» معنايش اين است كه در هر زمانى چيزى اتصاف به نار بودن پيدا كند، داخل در موضوع اين قضيّه است و «حارّة» برآن حمل مىشود. در آيه شريفه (للّه على الناس حجّ البيت ...) دو قيد مطرح است: يكى «ناس بودن» و ديگرى «مستطيع بودن». و عرف مىگويد: براى هركس- در هر زمان و مكان- كه اين دو قيد تحقّق پيدا كرد، حجّ واجب مىشود[1]و آيه- به طور مستقيم- شامل او مىشود، بدون اين كه قاعده اشتراك مطرح باشد. و همانطور كه اين حكم شامل افراد غير مستطيع در زمان صدور خطاب نمىشود، نسبت به معدومين نيز كسى نمىتواند ادّعا كند كه «در زمان معدوم بودنشان اين حكم گريبان آنان را مىگيرد» تا مسأله تكليف معدوم- كه از
[1]- علاوه بر اين، شرايط ديگرى- مثل بلوغ و عقل- مطرح است كه به عنوان شرايط عامّه تكليف مىباشند و در اينجا نيز بايد وجود داشته باشند.
مستحيلات بديهى عقل است- پيش بيايد. امّا قسم دوّم كه مسأله خطاب مطرح است، در خطاب حقيقى علاوه بر اين كه مخاطب بايد وجود داشته باشد، بايد در مجلس تخاطب هم حاضر باشد و اين معنا نسبت به غايبين از مجلس تخاطب غير معقول است تا چه رسد به كسانى كه در زمانهاى بعد وجود پيدا مىكنند. مرحوم آخوند در اينجا راه حلّى ارائه دادهاند كه- به نظر ايشان- نه تنها مشكل ما نحن فيه را حلّ مىكند، بلكه در مسائل مشابه با ما نحن فيه- كه لوازم مستحيله دارد[1]- نيز مفيد است. خلاصه راه حلّ مرحوم آخوند اين است كه تمام اين تالى فاسدها به جهت اين است كه شما خيال مىكنيد ادات خطاب براى خطاب حقيقى وضع شدهاند، آنوقت دچار اشكال مىشويد كه در خطاب حقيقى، مخاطَب نه تنها بايد موجود باشد بلكه بايد حاضر هم باشد و مسئله را از زبان مخاطب بگيرد و بفهمد.
در حالى كه موضوع له ادات خطاب، عبارت از خطاب انشائى است ولى اين خطاب انشائى گاهى با خطاب حقيقى توأم است و گاهى توأم نيست.[2]اگرچه ارتباطش با
[1]- مثل استفهام حقيقى كه ناشى از جهل مستفهم است و در مورد خداوند متعال محال است. و مثل تمنّى كه- به معناى حقيقىاش- مستلزم عجز متمنّى است و مثل ترجّى كه- به معناى حقيقىاش- مستلزم جهل مترجّى است.
[2]- اين مطلب شبيه همان چيزى است كه در باب طلب مطرح مىشد. در آنجا مىگفتيم: طلب بر دو قسم است: حقيقى و انشائى. طلب حقيقى، مربوط به نفس انسان بوده و داراى واقعيت و حقيقت است. واقعيت آن عبارت از خواستههايى است كه حقيقتاً در نفس انسان وجود دارد. واقعيت صفات نفسانى به اين است كه در نفس انسان وجود داشته باشند. واقعيت علم به اين است كه نفس انسان واجد اين ادراك و آگاهى باشد. اما آگاهى چون متقوم به نفس است معنايش اين نيست كه واقعيت ندارد. و اين غير از وجود ذهنى علم است. وجود ذهنى علم، به معناى تصور حقيقت و ماهيت علم است امّا وجود حقيقى و خارجى علم به اين معناست كه نفس انسان حقيقتاً داراى اين صفت باشد. طلب انشائى به اين معناست كه انسان مفهوم طلب را به وسيله هيئت افعل و امثال آن ايجاد كند، البته به وجود انشائى نه وجود حقيقى. ولى داعى انسان به اين انشاء گاهى طلب حقيقى است و گاهى دواعى ديگرى- مانند امتحان و اعتذار و ...- مىباشد. وجود انشائى در بعضى از ماهيات مانند وجود خارجى و وجود ذهنى است. يعنى عنوان سوّمى براى وجود است. همانطور كه وجود كتبى و وجود لفظى نيز عناوين ديگرى براى وجودند. طلب انشائى شبيه انشاء ملكيّت و زوجيّت و ... در باب معاملات است.
خطاب حقيقى بيشتر است، زيرا هنگام اطلاق و عدم وجود قرينه بر خلاف، انصراف به خطاب حقيقى دارد. ولى انصراف به اين معنا نيست كه ادات خطاب براى خطاب حقيقى وضع شده باشند. ادات خطاب براى خطاب انشائى وضع شدهاند و هيچيك از قيودى كه در خطاب حقيقى معتبر است، در خطاب انشائى معتبر نيست. در خطاب انشائى فرق بين زنده يا مرده بودن، حاضر يا غايب بودن، موجود يا غير موجود بودن مخاطب، وجود ندارد. در خطاب انشائى حتى به جمادات هم مىتوان خطاب كرد و استعمال ادات خطاب در همه اين موارد به نحو حقيقى است. در نتيجه احكامى كه به صورت خطاب مطرح شدهاند، همانطور كه حاضرين در جلسه خطاب را در بر مىگيرند، شامل غايبين و معدومين نيز مىشوند و هيچ استحالهاى لازم نمىآيد. مرحوم آخوند نظير اين مسئله را در مورد استفهام هم مطرح مىكنند. ايشان مىفرمايد: ادات استفهام، براى استفهام حقيقى وضع نشدهاند تا در مورد خداوند با مشكل مواجه شويم، بلكه براى استفهام ايقاعى انشائى وضع شدهاند ولى دواعى اين استفهام انشائى فرق مىكند. گاهى داعى آن عبارت از استفهام حقيقى و گاهى تقرير يا انكار و امثال آن است. مثلًا در(وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى)[1]داعى آن عبارت از اين بود كه خداوند دوست داشت با موسى صحبت كند و يا به موسى بفهماند كه تو مورد علاقه من هستى. البته در مورد استفهام انشائى نيز هنگام اطلاق و عدم وجود قرينه بر خلاف، مىتوان گفت: «داعى بر اين استفهام انشائى، همان استفهام حقيقى است». در مورد ترجّى و تمنّى نيز همينطور است. مثلًا در آيه شريفه (فقولا له قولًا ليّنا
[1]- طه: 17
لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى)[1]اگر لعلّ بخواهد به معناى حقيقى ترجّى باشد، مستلزم اين است كه خداوند متعال- نعوذ باللّه- جاهل باشد. امّا اگر معناى انشائى لعلّ مطرح باشد هيچ مشكلى پيش نمىآيد.[2]
تحقيق در مسئله
به نظر مىرسد تطبيق عنوان بحث بر خطابات قرآنى، دور شدن از مسير واقعيت است. مخاطب در خطابات قرآنى رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست تا ما اين گونه تصوّر كنيم كه آن حضرت افرادى را مخاطَب قرار مىداده و احكام را براى آنان بيان مىكرده است.
بلكه مخاطب خداوند است كه از طريق وحى اين احكام را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاده است و اين گونه نيست كه آيات قرآن در موقعى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بالاى منبر بوده و مجلس مخاطبه داشتهاند نازل شده باشد و يا اين كه برآن حضرت لازم باشد بعد از نزول آيات مردم را در مسجد جمع كند و بالاى منبر رفته و مجلس مخاطبه تشكيل دهد. بلكه عدّهاى از اصحاب مسئوليت كتابت وحى را برعهده داشتند و آيات مختلفى كه نازل مىشد، ثبت و ضبط مىكردند. و اصولًا ما خطابات شفاهى از رسول خدا صلى الله عليه و آله سراغ نداريم تا بحث كنيم آيا اين خطابات شامل غايبين و معدومين هم مىشود يا نه؟
همه اين خطابات الهيّه است كه به صورت وحى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده و آن حضرت- به عنوان مبلّغ- آنها را براى مردم مطرح مىكرده است. در اين صورت آيا ممكن است در جايى كه مخاطب، خداوند و مخاطَب بشر است، مسائل مربوط به خطابهاى حقيقيّه را مطرح كنيم؟ مخصوصاً عنوان «شفاهى» كه به معناى شنيدن از دو لب خطابكننده است، اصلًا نمىتواند در مورد خداوند نسبت به بشر مطرح باشد.
حتى در خطابات خاصّى كه خداوند متعال نسبت به حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله دارد- مثل
[1]- طه: 44
[2]- كفاية الاصول، ج 1، ص 356 و 357
(يا أيّها الرسول بلِّغْ ما أُنزل إليك من ربّك)[1]- نيز عنوان خطاب شفاهى مطرح نيست. خطاب شفاهى از لوازم جسم و از لوازم انسان است. حتّى همين آياتى كه در آنها كلمه «قلْ» وجود دارد- مثل (قلْ يا أيّها الكافرون)[2]- با توجه به دو نكته، آن خطاب شفاهى مورد نظر ما تصوّر نمىشود: 1- به حسب تعبيرات ما، معناى «قل» اين است كه تو به نمايندگى از طرف خداوند اين حرف را بزن. در اين صورت، مقصود اصلى گفتن (يا أيّها الكافرون) است و كلمه «قل» به عنوان تبليغ به آن طرف مطرح نيست. امّا با توجه به اين كه شروع آيه با كلمه «قل» است و اگر «قل» حذف شود، سوره ناقص مىشود، معلوم مىشود كه اين خطاب، آن خطاب شفاهى مورد نظر ما نيست. 2- برفرض كه در مورد (يا أيّها الذين آمنوا أوفوا بالعقود) و امثال آن رسول خدا صلى الله عليه و آله مؤمنين را جمع كرده باشد و براى آنان مجلس مخاطبهاى تشكيل داده باشد ولى آيا در مورد (قل أيّها الكافرون) نيز مجلس مخاطبهاى با كفّار- يا حد اقل رؤساى آنها- تشكيل داد؟ هيچ تاريخ و تفسيرى چنين مطلبى را نقل نكرده است. در مثل (قل يا أيّها الكافرون) با وجود اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مأموريت دارد كه خودش خطاب كند، امّا تشكيل هيچ مجلس مخاطبهاى در اين رابطه نقل نشده است. چه رسد به آياتى مثل (يا أيّها الذين آمنوا أوفوا بالعقود)[3]كه در ابتداى آنها كلمه «قل» وجود ندارد بلكه ابتداءً خطاب از ناحيه خداوند است و رسول خدا صلى الله عليه و آله هيچ نقشى به جز بيان خطاب الهى ندارد. پس در اينجا چه بايد گفت؟ براى حلّ مسئله مىگوييم: اوّلا: قرآن به عنوان يك «كتاب» مطرح است و خود قرآن در موارد متعدّدى به
[1]- المائدة: 67
[2]- الكافرون: 1
[3]- المائدة: 1
كتاب بودن خودش تصريح كرده است. مثل (ذلك الكتاب لا ريب فيه)[1]و (إنّا أنزلنا إليك الكتاب بالحق ...)[2]و امثال اينها.[3]و نيز قرآن به عنوان يك معجزه جاويدان و مبيّن احكام الهى تا قيامت مطرح است و ما بايد در رابطه با خطابات قرآنى، اشباه و نظاير آن را در نظر بگيريم و عنوان «خطابات شفاهى» را كنار بگذاريم. چون ما يك
[1]- البقرة: 2
[2]- النساء: 105
[3]- در اينجا لازم است به دو نكته توجه شود: نكته اوّل: در مباحث مقدّماتى تفسير مطرح است كه معجزه كامل، معجزهاى است كه با امر رايج در زمان خودش تناسب داشته باشد. مثلا در زمان حضرت موسى عليه السلام مسئله سحر به عنوان مهمترين مسأله روز مطرح بود. معجزه حضرت موسى نيز متناسب با عمل آنها بود. حضرت موسى عليه السلام عصاى خود را مىانداخت، به صورت اژدهايى در آمده و تمام چيزهايى را كه ساحران تهيّه ديده بودند مىبلعيد و سپس حضرت موسى عليه السلام آن را مىگرفت به صورت همان عصاى قبلى در مىآمد. در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز فصاحت و بلاغت- كه از فنون كلام و الفاظ است- به عنوان مسأله روز بود لذا معجزه كامل بايد متناسب با امر رائج در آن زمان باشد. نكته دوّم: اسلام يك دين هميشگى و جاودان است و بايد تا قيامت باقى باشد. لذا معجزه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هم بايد جاودانه باشد. و معجزاتى چون اژدها شدن عصا و زنده كردن مردگان و امثال اينها قابليت بقاء ندارد و نمىتواند جاودانه باشد بلكه امكان تحقق آن فقط در زمان حيات آن پيامبر است. و معجزه هميشگى چيزى جز كتاب نمىتواند باشد. تحدّى قرآن در همه زمانها محفوظ است. قرآنى كه در زمان نزول خود گفته است: (لئن اجتمعت الإنس و الجنّ على أن يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعضٍ ظهيراً). الاسراء: 88، الآن هم تحدّىاش به قوت خود باقى است. الآن هم فريادش بلند است كه اگر انس و جن جمع شوند نمىتوانند حتى مثل كوچكترين سوره قرآن- يعنى سوره كوثر كه سه آيه كوتاه است- بياورند. و كسانى كه در مقام تعارض با قرآن برآمدند، بىخردى خود را براى اهل فن ثابت كردند و مورد استهزاء و تمسخر اهل فن واقع شدند. از اينجا معلوم مىشود كه ترتيب آيات قرآن هم به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و ناشى از وحى الهى بوده و در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله انجام گرفته است و الّا عنوان كتاب برآن صدق نمىكرد. اگر كسى مطالبى تهيه كرده باشد، تا وقتى آنها را تنظيم نكرده عنوان كتاب برآن صدق نمىكند.
بحث فرضى و تخيلى نداريم، بلكه يك بحث حقيقى و واقعى داريم. مىخواهيم ببينيم آيا مخاطب (يا أيّها الذين آمنوا) و امثال آنكه در قرآن وارد شده كيست؟ و ما چون به اشباه و نظاير آن توجه نكردهايم، خود را به وادى عجيبى انداختهايم. يكى مىگويد:
«خطاب به معدوم، ممتنع است». مرحوم آخوند مىگويد: «ادات خطاب براى خطابات حقيقى وضع نشدهاند، بلكه براى خطابات انشائى وضع شدهاند» ولى به نظر ما اين خطابات، عنوان خطاب شفاهى ندارند بلكه اينها خطابات كتبى و مربوط به كتاب هستند و در خطاب كتبى خصوصيتى وجود دارد كه در خطاب شفاهى وجود ندارد. در خطاب شفاهى بايد مخاطب در مجلس تخاطب حاضر باشد امّا در خطاب كتبى چنين چيزى لازم نيست. امام خمينى رحمه الله با نوشتن اعلاميه همه مردم را- به خطاب حقيقى- مخاطب قرار مىدادند، و يا مثلًا با وصيت نامه خودشان حتى نسلهاى آينده را نيز مخاطب قرار داده و حفظ جمهورى اسلامى را به آنان سفارش كردهاند در حالى كه هيچگونه مجلس تخاطبى هم در كار نبوده است. معناى خطاب كتبى اين است كه اين نوشته مورد ملاحظه افراد قرار گيرد و هركس مسئوليت خودش را از آن برداشت كرده و طبق آن عمل كند. اينها مسائلى است كه بين ما رايج است. قرآن نيز بههمينصورت است. اسلام در روش قانونگذارى خودش راه خاصى را انتخاب نكرده بلكه همان روش عقلاء را اتخاذ كرده است. و چيزى كه به عنوان «كتاب اللّه» مطرح است، چرا خطابات آن را خطاب شفاهى مىناميد؟ شفاهى در مقابل كتبى است. (يا أيّها الذين آمنوا أوفوا بالعقود)[1]چگونه مىتواند از طرفى به عنوان جزء از كتاب اللّه مطرح باشد و از طرف ديگر عنوان خطاب شفاهى پيدا كند؟
جمع بين اين دو امكان ندارد. مخصوصاً با توجه به اين كه در هيچ تاريخ و تفسيرى وارد نشده كه هروقت آيهاى به صورت خطاب نازل مىشد، پيامبر صلى الله عليه و آله مجلس مخاطبه تشكيل مىدادند بلكه عدهاى از طرف آن حضرت به عنوان كاتب وحى مأمور
[1]- المائدة: 1
شده بودند كه وحى الهى را ثبت و ضبط نمايند و آيات از اين طريق براى مردم بيان مىشد. دو مؤيّد: 1- يكى از قواعد فقهيه ما اين است كه «كفّار همانطور كه مكلّف به اصول دين هستند و واجب است آنها را بپذيرند، مكلّف به فروع دين هم هستند» يعنى اين گونه نيست كه آيه (يا أيّها الذين آمنوا أوفوا بالعقود)[1]حكم را فقط براى مؤمنين بيان كند بلكه حكم شامل كفّار هم مىشود و ذكر مؤمنين به عنوان مثال و براى اشاره به خصوصيتى از بعض مكلّفين است. 2- در مسائل خيلى نبايد روى اصطلاحات تكيه كرد، بلكه ما يك ارتكاز و فهم خاصى داريم. ما وقتى با آيه (للّه على الناس حجّ البيت من استطاع إليه سبيلا)[2]- كه حكم را به صورت غير مستقيم و به كمك قاعده اشتراك مطرح مىكند- و آيه (يا أيّها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام)[3]- كه حكم را به طور مستقيم در اختيار ما مىگذارد- برخورد مىكنيم، دو نحوه استنباط حكم نداريم. ارتكاز ما اين است كه حكم در اين دو- كه يكى متضمن خطاب است و ديگرى متضمن خطاب نيست- بر نحو واحدى است. و اين گونه نيست كه در يكى مسأله حاضرين در مجلس تخاطب و قاعده اشتراك و امثال آن مطرح باشد و در ديگرى مطرح نباشد. وجداناً ما فرقى بين اين دو نمىبينيم. در نتيجه مطرح كردن عنوان «شفاهى» در رابطه با خطابات قرآن ما را از اصل بحث دور مىكند. خطابات قرآن از نوع خطاب كتبى است و خصوصياتى كه در خطاب شفاهى لازم است، در خطاب كتبى مطرح نيست.
[1]- المائدة: 1
[2]- آل عمران: 97
[3]- البقرة: 183