بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 57

اومانيسم يا انسان‌محورى‌

گروهى كه در غرب «خداخواهى» را با «اصالت انسان» در تضاد مى‌بينند پديدآورندگان مكتب اومانيسم هستند، از نظر جهان‌بينى الهى خداخواهى جزء خصيصه ذات انسان و لازمه اقتضاى طبيعت اوست درحالى‌كه در اين مكتب، اصالت از آن انسان بوده و كمال انسان در اين است كه خود سرنوشت خود را رقم بزند و از مقامى الهام نگيرد.

حقيقت اين است كه غرب پس از نفى عوالم طبيعى، در خود يك فقر معنوى عجيبى احساس كرد زيرا انكار خدا و تفسير جهان و انسان با قوانين خشك طبيعى، هر نوع عاطفه را از جامعه برچيد، و ارزش انسان با ارزش ماشين، يكسان گرديد، اين كار سبب شد كه او براى جبران عدم معنويت و عاطفه، اصلى به نام اصالت انسان را مطرح كند تا از خشكى و جمود زندگى بكاهد ازاين‌جهت مكتبى به نام «اصالت انسان» پديد آمد كه اصالت را به مخلوق مى‌دهد و آن را از خالق سلب مى‌كند.

درحالى‌كه ميان اين دو اصالت كمترين تضادى نيست زيرا اين دو، رقيب هم و دشمن يكديگر نيستند كه بگوييم خدا يا انسان، بلكه انسان بر اثر پيوستگى به آن درياى نامتناهى از او مدد مى‌گيرد و سعى مى‌كند كه خود را به مركز كمال نزديك سازد، تعبير قرآن در اين‌


صفحه 58

مورد اين است:

يا أيّها الإنسان إنّك كادح إلى ربّك كدحا فملاقيه.

«اين انسان تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى‌روى و او را ملاقات خواهى كرد».

در حقيقت كمال انسان قطره‌اى است از آن دريا، و اگر به آن دريا بپيوندد ديگر قطره نيست، بلكه دريا است و در حد تعبير آن گوينده:

قطره دريا است اگر با درياست‌

ورنه او قطره و دريا دريا است‌

رنسانس در غرب هرچند نوآورى‌هايى در علوم طبيعى و فلكى پديد آورد، و قوانين پوشيده را آشكار ساخت ولى بر اثر غفلت از آموزه‌هاى الهى يك نوع انحطاط فكرى درباره شناخت انسان و ماوراى طبيعت به بار آورد كه هرگز قابل جبران نيست.

ارزش‌گذارى: خدا يا انسان‌

باتوجه به اين‌كه خدا در مكتب الهى مربى آگاه و تواناست و خواهان كمال انسان مى‌باشد و هيچ فردى به خصوصيات مصنوع خود مانند صانع او آگاه نيست، او از زيروبم زندگى بشر و


صفحه 59

خواسته‌هاى درونى و برونى او آگاه است طبعا ارزش‌گذارى او مطابق فطرت و كمال او خواهد بود ولى در اينجا برخى از غريبان كه تحت تأثير انتقام از كليسا قرار گرفته اصالت را به انسان مى‌دهند و مى‌گويند كمال مطلوب انسان آن است كه خود ارزش‌گذار باشد نه اين‌كه از ارزش‌هاى وضع شده ديگران تبعيت و اطاعت كند.

اين گروه اطاعت از خدا را با ميل به رهايى و آزادى و حتّى نيرومندى مغاير مى‌دانند.

ژان پل سارتر كه از پيشروان اين انديشه است مى‌گويد:

قول به آزادى انسان مستلزم اين است كه افراد بشر ملعبه خدايان يا هر قوه ديگرى ماسواى خود نيستند بلكه آزادى مطلق دارند و رها و مستقل و غير متعلق و غير مرتبطند و خلاصه به حال خويشند آينده به كلى باز و غير مسدود است، اگر خدايى بود كه همه‌چيز را مقدور مى‌كرد يا حتى همه‌چيز را مى‌دانست، آينده به ضرورت چنان مى‌بود كه خدا در علم قبلى خويش مى‌ديد. ازاين‌رو، نفى خالقى عليم، شرط عقل و منطق حريت كامل انسان است.[1]در نقد نظريه «سارتر» چهار نكته را يادآور مى‌شويم:

1. نظريه «سارتر» بسان كسى است كه قبلا مدعى را تنظيم كرده‌

[1]. ژان پل سارتر، نوشته كريسين موريس: ص 66، چاپ تهران، 1349.


صفحه 60

و به دنبال دليل آن است و لذا به خاطر اثبات مدعاى خود همه اصول عقلى و فلسفى را ناديده مى‌گيرد، از آنجا كه او خواهان آزادى مطلق انسان است و كمال را در آزادى مطلق مى‌داند ازاين‌جهت وابستگى انسان را به خدا نوعى ملعبه تلقى مى‌كند و در تصور خود با نفى آن به مقصود خود مى‌رسد.

2. با نفى خدا نيز آزادى مطلق انسان تأمين نمى‌شود، مسلّما نه! زيرا خصوصيات وجودى او به گونه‌اى است كه تكوينا محدوديت آفرين است، او نمى‌تواند بدون وسيله در هوا بپرد، يا هر نوع غذا و شرابى را بخورد يا بنوشد، زيرا اين نوع آزادى به قيمت مرگ او منتهى مى‌شود، اگر اين نوع محدوديت‌هاى تكوينى با آزادى او سازگار است، محدوديت وابستگى او به خداى جهان نيز با آزادى او منافاتى نخواهد داشت و همگى از خصيصه وجود انسان سرچشمه مى‌گيرد، زيرا وجود امكانى او بدون علت، امكان‌پذير نيست.

3. سارتر تصور كرده علم پيشين خدا از انسان سلب آزادى مى‌كند، و به افعال بشر ضرورت و ناچارى مى‌بخشد، درحالى‌كه از نظر فلسفى اين نظريه منحط، كاملا مردود است، بلكه خواهان آزادى در مقام عمل اين انديشه را مطرح مى‌كنند و مى‌گويند:

مى‌خوردن من حق ز ازل مى‌دانست‌

گر مى‌نخورم علم خدا جهل بود


صفحه 61

4. سارتر آزادى را هدف انديشيده درحالى‌كه آزادى وسيله رسيدن به كمال است، يك فيلسوف نبايد به خاطر حفظ وسيله، همه نوع اصول را زير پا نهد و بگويد نفى خالق عليم شرط عقل و منطق حريت كامل انسان است. ولى اگر آزادى مطلق هدف بود ناچار بايد وجود خدايى را كه در زندگى انسان محدوديت ايجاد مى‌كند نفى كنيم.

محدوديت‌هايى از روى عشق و رغبت‌

در عرفان اسلامى معرفت يك فرد موحد به پايه‌اى مى‌رسد كه به خداى خود عشق مى‌ورزد و در سرتاپاى وجود خود جز خدا نمى‌يابد، و با كمال رغبت و فرورفتگى در محبت خدا، اعمال و وظايف خود را انجام مى‌دهد.

و به تعبير امير مؤمنان عليه السّلام‌كه مى‌فرمايد:

«ما عبدتك خوفا من نارك، و لا طمعا في جنّتك بل وجدتك أهلا للعبادة».

«من تو را اى خدا به خاطر ترس از آتش و يا آز در بهشت نمى‌پرستم بلكه انگيزه من براى پرستش اين است كه تو را شايسته آن يافتم».

كشش اين نوع افراد به سوى خدا و فرمانبرى آنها كاملا لذت بخش بوده و هرگز آن را با آزادى خود در تضاد نمى‌بينند.


صفحه 62

كسانى كه بر اثر محدودنگرى، هستى را در چهارچوب ماده و انرژى منحصر كرده‌اند و هدف از وجود انسان را در لذت‌گرايى انديشيده‌اند براى آن نامحرمان، سخن گفتن از عشق به خدا و از عرفان اسلامى دور از بلاغت است‌


صفحه 63

فصل چهارم: آيا آزادى در خدمت انسان است‌ياانسان در خدمت آزادى؟

آيا نعمت ارزشمندى به نام «آزادى» براى انسان آفريده شده، و تا آنجا كه به سعادت و خوشبختى او ضرر نزند، در خدمت او باشد، يا اين‌كه انسان باعظمت، براى آزادى آفريده شده، و به تعبيرى انسان تابع آزادى است و نبايد از آن سرپيچى كند.

معنى نظريه نخست اين است كه انسان كه گل سرسبد خلقت است بايد از تمام مواهب كه در طريق تكامل و خوشبختى او است، بهره بگيرد، دراين صورت، آزادى بسان ديگر مواهب بايد در خدمت انسان باشد و اگر روزى آزادى همانند ديگر نعمت‌هاى الهى،


صفحه 64

سعادت جسمى و روانى او را به خطر انداخت، بايد آن را محدود ساخت، مثلا انسان به وسيله خوردنى‌ها و نوشيدنى‌ها زنده است، بايد از خوردنى‌ها و نوشيدنى‌ها در جهت رفع نياز و سعادت خود بهره بگيرد، ولى اسراف و زياده‌روى، مايه‌ى بدبختى او است، از اين‌رو بايد از آن پرهيز نمايد، و به همين شيوه است «موهبت آزادى».

در نظريه‌ى دوم، انسان بنده‌ى آزادى و مقهور او مى‌باشد، اين نوع آزادى به صورت ظاهر آزادى است و در واقع نوعى بندگى است كه «من» واقعى، اسير گرايش‌هاى پايين و پست مى‌شود و نمى‌تواند خود را از بند رها سازد.

آزادى كه امروزه زبانزد افراد جوان و ناپخته است، جز بندگى شهوت، و گرايش‌هاى پست چيز ديگرى نيست.

«ويل دورانت» نويسنده‌ى كتاب «لذّات فلسفه» با شناختى كه از جوامع غربى دارد، در اين مورد چنين مى‌گويد:

«واضح است كه اگر امريكايى از «نبودن آزادى» شكايت كند مقصودش آزادى معده است نه آزادى فكر؛ چند سال پيش در يكى از جلسات، اتحاديه‌ى كارگران امريكايى تهديد به انقلاب كردند، امّا نه براى باز بودن و زيادى وقت كار كارگاه‌ها بلكه براى بسته بودن ميخانه‌ها».