بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 65

«آزاديخواهى بزرگ در امريكا محدود به اين شده است كه شراب را اوّلين واجبات يك مرد و وسعت نظر را اوّلين واجبات يك زن بدانند».

«چه اهمّيتى دارد كه نزديك بود يك مهاجر لهستانى را دادگاه «ماساچوست» محكوم به اعدام كند براى آن‌كه در ايمان كهنه‌اى شك آورده بود يا آن‌كه در پنسيلوانيا قواى دولتى از يك اجتماع صلح‌جويانه جلوگيرى كردند؟ يا آن‌كه متدينين براى آرام ساختن وحشت پيرى با ايمان، كودكانه همه‌جا پيشنهاد مى‌كنند كه زيست‌شناسى غير قانونى شمرده شود و عقايد داروين با رأى قوه‌ى مقننه رد گردد؟ اگر در شرابخوارى آزادى هست از دست رفتن آزادى فكر چه باك! به جاى آن كه بگويند اوّل زندگى و بعد فلسفه، مى‌گويند اوّل شراب و بعد فلسفه».

«قانون، آزادى را از دست ما نگرفته است بلكه فكر كند از كار افتاده‌ى ما، موجب از دست رفتن آزادى مى‌گردد؛ تربيت يكسان و قدرت روزافزون تمايلات عامه در يك توده‌ى رو به افزايش، شخصيت و صفات بارز و فكر آزاد را از دست ما مى‌گيرد؛ هرچه عوام افزون‌تر مى‌شوند، خواص از ميان مى‌روند. سهولت ارتباطات، تقليد و پيروى را آسان مى‌سازد و ما به سرعت شبيه هم مى‌شويم.

همه آشكارا از يكسانى در لباس و آداب و اخلاق و تزئينات داخلى خانه و مهمانخانه و از يكسانى در تفكّر و تعقّل خوشحاليم. شايد


صفحه 66

آزادى اخلاقى ما هم نوعى تقليد باشد و ويسكى هم مانند شهوت پرستى باشد كه بى‌آن، كسى را مرد نتوان گفت».[1]اين گروه، كه آزادى را در معده و نظاير آن خلاصه مى‌كنند، آزادى را اصل تلقّى كرده و مدّعى‌اند كه همه‌چيز بايد از مسير خود مختارى او صورت پذيرد، درحالى‌كه اصالت از آن انسان است و بايد «خودمختارى» در خدمت او باشد.

جامعه دينى و جامعه ليبرال و سكولار

گاهى در موضوع آزادى، در جامعه دينى و پايبند به قوانين الهى، سخن گفته مى‌شود، و گاهى در جامعه ليبرال و سكولار كه پاى‌بند به قوانين الهى نبوده و به دين و مذهب يا اعتقاد ندارد، و يا آن را يك امر فردى و درونى تلقّى مى‌كند.

در مورد نخست چون انسان با كمال آزادى، دين را پذيرا مى‌باشد، طبعا هر نوع محدوديت دينى، براى او خلاف انتظار نيست و طبعا هر نوع قيدوبند در زندگى از مجراى «خودمختارى» او عبور مى‌كند، دراين‌صورت مخالفت با اين نوع محدوديت‌ها، نوعى مخالفت با آزادى و خودمختارى انسان است.

مورد دوم هرچند، محدوديت دينى را پذيرا نمى‌باشد، ولى از

[1]. لذّات فلسفه، ص 316، چاپ هشتم.


صفحه 67

محدوديت‌هاى اجتماعى كه زاييده‌ى حكومت اكثريت است، گريزى ندارد و بايد پذيراى آن باشد، و اين محدوديت نيز به نوعى از مجراى «خودمختارى» عبور كرده و به دست و پاى او بسته مى‌شود، زيرا با كمال آزادى به دموكراسى رأى داده و آن را پذيرفته است.

بنابراين هيچ جامعه‌اى اعم از دينى و الحادى نمى‌تواند از «آزادى مطلق» بهره بگيرد، بلكه بايد با «خودمختارى خويش» آن را محدود سازد.

ذوى الحقوق چهارگانه‌

انسان بالطبع خداخواه و خداجو است، بنابراين او در إعمال هر نوع آزادى بايد، حقوق خدا، و جامعه، و سعادت‌فرد، و مصلحت محيط زيست را در نظر بگيرد و بهره‌گيرى از آزادى، بايد با رعايت حقوق اين چهار ذى حقّ صورت پذيرد.

مثلا عبادت و پرستش از آن كسى است كه انسان را آفريد و اسباب زندگى را در اختيار او نهاده، و او جز خدا كسى نيست.

بنابراين هر نوع نظام و يا گروه خاصى كه بخواهد، غير او را بپرستند به حقوق خدا نوعى تجاوز و ظلم صورت گرفته است.

و به تعبير كلام حق‌إنّ الشّرك لظلم عظيم‌[1]، بنابراين آزادى تا

[1]. لقمان/ 13.


صفحه 68

آنجا محترم است كه در آن به حقوق خدا، تجاوزى صورت نپذيرد.

حق طاعت از آن كسى است كه بر جهان و انسان سلطه‌ى تكوينى دارد، و هرگاه پيام‌آوران از جانب او انسان را بر انجام امورى، و ترك امور ديگرى الزام كنند، نبايد به بهانه‌ى آزادى از آنها شانه خالى كرد، زيرا، بى‌اعتنايى به قوانين الهى خود تجاوز به حقوق الهى است.

محور دوم كه حق بر گرد او مى‌چرخد، جامعه است كه فرد جزيى از آن مى‌باشد، و طبعا براى خود حقوقى دارد كه بايد رعايت شود، و انسان نمى‌تواند به بهانه‌ى آزادى، به حقوق جامعه تجاوز كند، و سعادت جامعه را به خطر بيفكند. مثلا:

دعوت به «نيهليسم» و پوچ‌گرايى، و تشكيل عشرتكده و كانون‌هاى فساد و فحشاء كه با سعادت جامعه در تضاد است، نمى‌توان براى اين نوع اعمال، تحت عنوان آزادى مجوّز صادر كرد، زيرا اين نوع اعمال تجاوز به حقوق جامعه، و نتيجه‌ى آن مايه‌ى فروپاشى خانواده‌ها و گسترش انواع بيمارى جسمى و روحى مى‌باشد.

محور ديگر، حق فرد و سعادت او است، آيا او حق دارد كه خودكشى كند، و يا به هر عملى كه مايه‌ى بدبختى است دست يازد؟

تصور نمى‌كنم هيچ ليبرالى، براى اين كار مجوّز صادر كند.


صفحه 69

محيط زيست چهارمين محور حق است، جنگل‌ها و معادن و درياها و نظاير آن‌ها ثروت ملى است كه به نسل انسانى متعلّق است، نسل حاضر حتّى به اتفاق آرا نمى‌تواند جنگل را آتش بزند، آب‌ها و نهرها را آلوده سازند، و به تاراج محيط زيست بپردازد.

از اين تحليل مى‌توان نتيجه گرفت كه آزادى به معنى يله بودن و رهايى از هر نوع قيدوبند تحت عنوان «خودمختارى»، مورد پذيرش هيچ فيلسوفى نيست.

آزادى كه امروز مورد گفتگوى فيلسوفان است، آزادى است كه در خدمت سعادت فرد و جامعه باشد، نه اين‌كه انسانيت و اخلاق را، در مسلخ آزادى، قربانى كند؛ نتيجه آن‌كه: و سرانجام بايد در اين «خودمختارى» به مرزهاى چهارگانه تجاوز نشود.

بينش‌هاى محدود مكتب‌هاى بشرى‌

سعادت انسان در مكتب «ليبراليسم»، محصول بينش تنگ خرد انسان است، كه روشنگرى او كاملا محدود مى‌باشد، و لذا هرروز مكتبى پشت سر مكتبى، و به اصطلاح «ايسمى» به دنبال «ايسمى» پديد مى‌آيد، و هريك به خودنمايى، پرداخته سپس به زباله‌دان تاريخ ريخته مى‌شوند، تجربه و يا مرور زمان زيانبار بودن همه‌ى مكتب‌هاى ساخته انديشه انسان را روشن مى‌سازد، درحالى‌كه سعادت انسان در بينش‌هاى دينى نتيجه‌ى احكامى است كه از عقل‌


صفحه 70

كل صادر مى‌گردد كه هم انسان و طبيعت را آفريد، و هم از راز برخورد هر دو آگاه است. از نظر خرد، از كدام يك بايد پيروى كرد، بينش‌هاى محدود، يا بينش مطلق و عميق؟

كانت در باب آزادى و اختيار انسان به قدرى پيش رفته است كه تمام قوانين را مى‌خواهد از مجراى آزادى و اختيار انسان معتبر بداند.

او هم‌چنين هر قانونى را كه نتواند با اين معيار سازگار باشد غير اخلاقى مى‌داند.

بر اساس اين اصل، او قوانين الهى را كه از مجراى خودمختارى انسان عبور نكرده فاقد ارزش مى‌داند و آنها را تحت اصول دگرآيينى مى‌گنجاند.

دراين‌جا مى‌پرسيم: روى سخن ايشان جامعه‌هاى دينى است يا الحادى؟ در بخش نخست تمام قوانين الهى- به حكم- پذيرايى دين- از مجراى «خودمختارى» مى‌گذرد، زيرا جامعه‌ى دينى با كمال اختيار، آيين الهى را پذيرا مى‌باشد، قوانين الهى براى او از جانش شيرين‌تر و گرانبهاتر است، امّا در جامعه‌هاى الحادى فرد معتقد به خدا نيست تا قانون را از كليسا و مسجد بگيرد و آن را برخلاف آزادى بينگارد.

برتراند راسل فيلسوف معاصر از «كانت» پا فراتر نهاده و درباره‌ى متديّنان كه به قوانين الهى عمل مى‌كنند چنين مى‌گويد: دين مانع‌


صفحه 71

مى‌شود كه فرزندان ما از آموزش عقلانى برخوردار باشند. دين مانع مى‌شود كه ما علل اصلى جنگ را از ميان برداريم و ...

اشتباه «راسل» در اين‌جا است كه دين واقعى را با دين كليسا يكى گرفته و لذا مى‌گويد «دين مانع مى‌شود كه فرزندان از آموزش عقلانى برخوردار باشند»، و اگر نزد عالمان واقعى دين، زانوى آموزش خم مى‌كرد، اين‌گونه سخن نمى‌گفت.

در آيين كليسا، اصول مسيحيت جنبه‌ى رمزى دارند و دور از عقلانيّت مى‌باشند، مانند «يكى بودن خدا در عين سه تا بودن»، «يا مرگ فديه‌وار عيسى مسيح»، «گناه موروثى انسان» و مانند آنها.

مسلّما چنين آيينى مانع از آن مى‌شود كه فرزندان ما از آموزش عقلانى برخوردار باشند، ولى آيينى كه اصول تعاليم آن بر برهان و دليل استوار است و پيوسته به مخالفان مى‌گويدهاتوا برهانكم إن كنتم صادقين‌[1]روح عقلانيت را در انسان پرورش داده، و از خرافات به دور مى‌سازد.

در منشور جاودان اسلام، مادّه‌ى «علم» صدها بار تكرار شده، و مردم را به تعقّل و تدبّر در آيات الهى دعوت مى‌كند و تفكر در كاخ آفرينش، را از ويژگى‌هاى بندگان خردمند مى‌داند و چنين مى‌فرمايد:

و يتفكّرون فى خلق السّموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلا[2]،

[1]. بقره/ 111.

[2]. آل عمران/ 191.


صفحه 72

صاحبان خرد در آفرينش آسمان‌ها و زمين مى‌انديشند، سپس مى‌گويند: بارالها! اين جهان را باطل و بى‌هدف نيافريده‌اى.

اكنون به تحليل و نقد پرسش‌ها و يا مغالطه‌ها و دستاويزهاى كسانى كه خواهان آزادى فراتر از مرزهاى الهى و عقلانى هستند مى‌پردازيم:

1. دستاويزى به نام آزادى خوارج در حكومت امام‌

طرفداران مماشات و تساهل و به اصطلاح آزادى فزون از حد، مماشات امام را با خوارج دستاويز قرار داده، مى‌گويند. تمام احزاب و گروه‌ها با انديشه‌هاى متضاد و مخالف خود، بايد آزاد باشند تا آنجا كه دست به شمشير نزنند، و برضدّ نظام، مسلّح نگردند، همچنان كه امام على عليه السّلام با مخالفان خود چنين رفتار كرد.

روزى امام عليه السّلام بر كرسى خطابه قرار داشت و مردم را پند مى‌داد.

ناگهان يك نفر از خوارج از گوشه‌ى مسجد فرياد زد: «لا حكم إلا للّه». وقتى شعار او تمام شد فرد ديگرى برخاست و همان شعار را تكرار كرد و بعد گروهى برخاستند و همان شعار را سر دادند.

امام عليه السّلام در پاسخ به آنان فرمود: سخنى است به حق، امّا از آن معنى نادرستى اراده مى‌شود باطلى را دنبال مى‌كنند. سپس فرمود:«أما إنّ لكم عندنا ثلاثا ما أصبحتمونا»يعنى: تاوقتى‌كه با ما