و در پيرامون زمان ما مردم بمطالعه كتب فلسفه حريصند، و از بررسى قرآن و سنت و اخبار أئمه دين رو گردانند، و دورى دوران أئمه مايه ترك آثارشان شده و خموشى انوارشان، و حقايق شرعيه با اصطلاحات فلسفه بهم مخلوط شدند و مسأله حدوث عالم مورد اختلاف شديد گرديده، و بسيارى از عالم نمايان ديندار رو به شبهههاى گمراهكنندگان فلسفهبافان آوردند، و آنها را ميان مسلمانان رواج دادند، و گمراه شدند و گمراه كردند، و بر پيروان شريعت طعن زدند تا دلتنگ شدند و اندك و تا كار بجائى رسيده كه برخى معاصران از آنها بزبان آورده و بنوك خامه كشيدند كه جز يك خبر در باره حدوث عالم وجود ندارد و آن «بود خدا و نبود با او چيزى» است، سپس آن را هم برأى فاسد خود تفسير كردند.
براى اينست كه من در اين باب اكثر آيات و اخبار شك برانداز و ريبه گداز را نقل كردم، و بدنبالش مقاصدى آراسته و مباحثى دقيق آوردم تا شبهههاى آنها را از بيخ بركنم، و لشكر شكوكشان را از پايگاه خود بگريز وادارم بمنظور محكم ساختن قواعد دين، و بركنارى از خشمهاى پروردگار جهانيان، چنانچه از سيد مرسلين6روايت شده كه چون بدعت در امت من پديدار شود بايد عالم علم خود را پديدار كند و گر نه بر او باد لعنت خدا و فرشتهها و همه مردم.
مقصد يكم- در بيان معانى حدوث و قدم
حدوث دو معنى مشهور دارد، ذاتى و زمانى، از كلام شيخ (الرئيس) برآيد كه حدوث نبودن پيشين است يا در ذات حادث كه مىشود حدوث ذاتى، يا در زمان كه مىشود حدوث زمانى، و ظاهر هم همين است زيرا متبادر از آن اينست كه نبوده پس وجود يافته، و بر او اعتراض شده كه تقدم عدم بر وجود بالذات معنا ندارد، زيرا تقدم ذاتى نزد آنها همان تقدم علت است، و تقدم عدم علت بر وجود جمع دو نقيض است (يعنى علت هم باشد و هم نباشد).
محقق طوسى ره گفته: حدوث پيش داشتن ديگريست و آن ديگر اگر تنها
علت باشد حدوث ذاتى است، و اگر عدم باشد حدوث زمانى است، و بر اين هم همان اعتراض وارد است، چون معلول در مرتبه ذات علت نيست و پس از اين نيستى هست شده چون بايد وجود علت پيش از وجود معلول باشد، و تقدم نيستى معلول بر وجود جز همان تقدم ذاتى كه تقدم بعليت باشد نيست و همان اعتراض برميگردد، و حكماء را در اينجا اعتراضها و جوابها است كه مناسب مقصود كتاب ما نيست، و بيشتر آنها در حواشى محقق دوانى و ديگران بر شرح جديد تجريد ذكر شده.
و خلاصه اينكه اطلاق حدوث بر اين معنى صرف اصطلاح است و موافق عرف و لغت نيست، و در حقيقت برميگردد بترتيب وجود معلول بر وجود علت زيرا عقل حكم كند كه او بود پس اين بود شد.
سيد داماد يك معنى سومى ثابت كرده بنام حدوث دهرى آنجا كه گفته:
نيستى براى ممكن سه تا است:
1- نيستى ذاتى كه هر ممكنى موجود هم كه هست آن نيستى را دارد چون وجود او از ديگريست.
2- نيستى غنچهاى براى هر حادث زمانى زيرا پيش از وجودش در غنچه زمانست.
3- نيستى صرف دهرى پيش از لحاظ او در غنچه زمان، و در نيستى اول مقابل هستى نيست زيرا يكم آنها در حال وجود تحقق دارد و بر وجود سبق ذاتى دارد، و دومى هم يك امتياز زمانى است، اينست كه از شرائط تناقض وحدت زمانست پس آنچه مقابل وجود است نيستى صرف است كه حد و مرزى ندارد، و امتيازى از نظر حال در آن نيست.
و در اين باره تحقيق طولانى كرده و خلاصهاش اينست كه براى موجودات دو وعاء ديگر جز زمان ثابت كرده بنام دهر و سرمد، و گفته زمان رابطه متغير است با متغير و دهر رابطه ثابت است با متغير، و سرمد رابطه ثابت است با ثابت و بر آن
از گفته حكماء گواه بسيارى آورده، چون قول شيخ الرئيس در تعليقات آنجا كه گفته تعليق: عقل سه بودن را دريابد:
1- بودن در زمان و آنگاه وجود چيزهاى متغير است كه آغاز و انجامى دارند بلكه هميشه در جريانند و در گذشت از حالى و تجديد حالى.
2- بودن بهمراه زمان كه دهر ناميده شود، و اين كون خود زمان را فرا دارد و آن بودن فلك است با زمان و زمان در اين كون اندر است زيرا ناشى از حركت فلك است، و آن نسبت ثابت است بمتغير و در وهم نگنجد، زيرا وهم چيزى كه در زمان است درك كند، و گذشته و حال و آينده را ميفهمد، و براى هر چيز «كى باشد» ميفهمد يا گذشته يا حال يا آينده.
3- بودن ثابت با ثابت ديگر كه سرمد ناميده شود و دهر را فرا دارد.
تعليق: وهم هر چيز را در گاهى ميفهمد، و محال است كه خود زمان گاهى داشته باشد.
تعليق: آنچه در چيزى فرا گرفته است در آنست، و با تغيير آن تغيير كند و هر چه در زمانست با تغيير زمان دگرگون شود و همه اعراض زمان بدو چسبد.
اوقات چندى بر او گذرد، و اين وقتى كه مثلا آغاز بود و يا حال او است جز وقتى باشد كه پايان آنست زيرا زمان او ميرود و مىآيد، و آنچه بهمراه چيزى است تغيير و عرض او را نپذيرد.
تعليق: دهر وعاء زمانست زيرا بدو محيط است.
در شفا، هم همين معنا را بيان كرده، سپس گفته: دهر و سرمد امتداد ندارند و گر نه اندازه حركت باشند، سپس زمان چون معلول دهر است و دهر چون معلول سرمد، و نيز در شفاء گفته، در زمان جز حركت و متحرك وجود ندارد، حركت بذات خود در زمانست و متحرك بواسطه حركت، و اما امور ديگر در زمان نيستند و گرچه بهمراه آنند چنانچه جهان درون يك دانه خردل نيست و همراه آنست- تا آخر آنچه
گفته، و محقق طوسى آن را پسنديده ره- و هم سيد شريف و ديگران.
و بدان كه آنچه ما اثبات آن را خواهانيم بستگى بتحقيق اين امور ندارد، زيرا مورد اجماع اهل ملل و نصوص متواتره اينست كه همه آنچه جز خدا تعالى وجود دارد زمان بودش از سوى ازل پايان پذير است، و وجودش آغازى دارد، و ازليت و وجود بىنهايت منحصر بپروردگار سبحانست، خواه پيش از پديدهها زمان موهوم باشد يا دهر چنانچه بزودى آن را ميفهمى ان شاء اللَّه تعالى.
مقصد دوم در تحقيق احوال اين مسأله
بدان كه ميان مسلمانان خلافى نيست بلكه ميان همه ارباب ملل در اينكه جز پروردگار و صفات كمالش هر چه هست حادث است بدان معنا كه ما گفتيم و هستى آن را آغازيست، بلكه ضرورى دين شمرده شده، و سيد داماد در قبسات آن را مورد اتفاق همه انبياء و اوصياء دانسته، و صاحب ملل و نحل در كتاب نهاية الاقدام با تصحيح محقق طوسى- ره- گفته: مذهب حق همه ملل اينست كه: جهان پديد شده و آفريده است آغازى دارد، خدا تعالى آن را آفريده و ابتكار كرده پس از آنكه نبوده، و خدا بوده و با او چيزى نبوده، و جمعى از بزرگان حكماء و فيلسوفان ديرين چون تاليس، انكساغورس، انكسيمالس، از ملطيان، و چون فيثاغورس و انباذقلس، سقراط، افلاطون از آتن يونان و گروهى از شعراء و پيشينيان و مرتاضان موافق آنهايند.
و قول بقدم عالم و ازلى بودن حركات پس از اثبات صانع و اعتراف بعلت اولى تنها پس از ارسطو پيدا شده زيرا او با قدماى حكماء در اين مسأله صريحاً مخالفت كرد، و اين گفته را در آورد بدليلهائى كه آنها را حجت و برهان پنداشت، و شاگردانش مانند اسكندر افروديسى، ثامسطيوس و فرفوريوس صريحاً بدان اعتراف كردند و برقلس كه منسوب بافلاطون است در اين مسأله كتابى نگاشته و اين شبههها را در آن ذكر كرده.
سيد داماد- ره- گفته طبق نقل درست و متواتر افلاطون و شش تن ديگر از استادان فلسفه و ديگران از قدماء معتقد بحدوث هر دو عالم امر و خلقند با هر چه دارند و ارسطو و شاگردانش معتقد بقدم آنند (پايان) ولى ظاهر اينست كه مذهب افلاطون حدوث امور زمانى است، چون گفتهاند كه او نفوس و بعد مجرد را قديم دانسته، و سيد- ره- در قبسات گفته قول به قدم عالم نوعى شرك است، و در جاى ديگر گفته كه الحاد است.
و صدوق- ره- در كتاب توحيد (156) گفته: دليل بر اينكه خدا عز و جل دانا، توانا و زنده است بخويش و قدرت و زندگى جز خود ندارد اينست كه اگر علم جز ذاتش باشد يا آن علم قديم است يا حادث، اگر حادث باشد خدا پيش از پديدشدنش دانا نباشد و آن صفت نقص است و هر ناقص حادث است بدليلى كه پيش گفتيم، و اگر آن علم قديم باشد بايد ديگرى با او قديم باشد، و اين كفر است باجماع.
و در ضمن ابطال مذهب ثنويه توحيد (194) گفته: آنچه «مانى» و «ابن ديصان» از خرافات خود بهم بافتهاند. و گبرها از حماقت بدان معتقد شدند در باره «اهرمن» فاسد است بهمان دليلى كه قدم اجسام فاسد است، و در اين كتاب (222) با بىمنعقد كرده براى اثبات حدوث، و دلائل مشهورى كه ببرخى اشاره كنيم آورده و ما همه را نياورديم براى آنكه كلام طولانى نشود، و در ضمن گفته: كه حادث آنست كه نبوده است و بود شده و قديم هميشه بوده، و در پايان سخنش گفته (223) اينست ادله يگانگى موافق قرآن و اخبار درست از پيغمبر و ائمه:.
و سيد مرتضى به نقل از استادش مفيد- رفع اللَّه شأنهما- در رد قول ابى هاشم به حال، در ضمن سخنش گفته: ابى هاشم نخواسته حال را چيزى بداند، هست يا نيست، و اگر هست باشد، بر اصل او و اصول ما هر دو بايدش قديم باشد يا حادث و نمىتواند آن را قديم بداند تا مخالف توحيد شود و بدتر از آنها باشد كه صفات را زائد بر ذات دانند و كلام را كشانده تا گفته: و قول به هيولا و قدم سرشت عذر بهترى است براى اينان اگر عذرى داشته باشند ولى هيچ كدام عذرى در برابر ضلالتى
كه آوردند نيست، زيرا گويند هيولا ماده جهانست و پيوسته بوده و قديم است، و خدا پديدار جهانست از اين ماده چنانچه زرگر از شمش طلا انگشتر سازد، و نساج از پنبه ريشه جامه بافد، و نجار از چوب درخت تخته سازد تا آخر آنچه در رد آنها گفته.
و علامه- ره- در مختلف سخنى از شيخ مفيد نقل كرده كه قول بقدم از مذاهب صاحب كيشان نيست، آنجا كه گفته: و اما صابئه در عقيده خود تنهايند از شمارى كه شمرديم زيرا جمهورشان خدا را در ازل يگانه دانند، و برخى از آنها بهمراه او هيولا آرند در قديم كه جهان را از آن ساخته و آن مايه خلقت است بعقيده آنها و معتقدند كه فلك زنده و ناطق است، و مدبر اين جهانست و رهبر آن، و كواكب را بزرگدارند و در برابر خدا عز و جل بپرستند، برخى آنها را فرشته خوانند و بعضى معبود و براى آنها معبد سازند، و اينان با سنجش بمشركان عرب و بتپرستها به گبرها نزديكترند تا آخر آنچه گفته و مؤيد آنست كه ما ذكر كرديم.
و شيخ الطائفه- قدس اللَّه لطيفه- در كتاب اقتصاد بابى ساخته در اينكه (خدا تعالى يگانه است و دومى ندارد در قدم)، و دلائلى بر آن آورده تا گفته: و چون اين ثابت شد اثبات دو قديم باطل است و چون وجود دو قديم باطل شد قول ثنويه كه نور و ظلمت را قديم دانند و قول گبران كه، خدا و شيطان را قديم دانند، و قول نصارى كه سه خدا گفتهاند باطل است بعلاوه گفته ثنويه بدليل حدوث اجسام باطل است، و حدوث اجسام را، دلائل مشهوره متكلمان ثابت كرده.
و سيد مرتضى- ره- در كتاب «الغرر» دليلها بر بطلان قول به هيولاى قديم آورده.
و شيخ محقق أبو الفتح كراچكى[1]شاگرد سيد مرتضى قدس اللَّه نفسها در كتاب
[1]نامش محمد بن على استاد بزرگواريست كه شهيد او را علامه ميخواند با اينكه علامه حلى را فاضل مينامد استادان او شيخ مفيد و سيد مرتضى و سلار بن عبد العزيز ديلمى هستند و كتابش كنز الفوائد معروف و سودمند است، كراچك موطن او دهى است در باب واسط و در سال( 449) فوت كرده.
«كنز الفوائد» گفته: يك دسته از ملحدان حوادث و حادثكننده آنها را ثابت دانند و گويند وجودشان آغازى ندارد و هميشه بودهاند، و پندارند خدا هميشه كار كرده و هميشه كار مىكند و كارش آغاز و انجامى ندارد و با ما در ازلى دانستن افعال خدا مخالفند زيرا ما معتقديم خدا آنها را آغاز كرده و پيش از آنها موجود بوده ولى در اينكه پايانى ندارند با ما موافقند، گرچه آنها مىگويند: جهان بهمين صورتى دارد هميشه هست ولى ما ميگوئيم جهان دنيا تمام مىشود و آخرت بجايش مىآيد و كار خدا نعمت دادن به اهل بهشت است تا هميشه و عذاب دوزخ است هميشه و كارهاى خدا از اين رو پايانى ندارند.
و اينان همان دهريانند كه گويند دهر سرمدى است و آغاز و انجامى ندارد، و گويند حركت فلك بدنبال هم بوده و خواهد بود بىنهايت، روز و شب هميشه بدنبال هم بودند و خواهند بود انسان هميشه از نطفه بوده و نطفه از انسان، پرنده هميشه از تخم برآمده و تخم از پرنده، و هميشه درخت از هسته بوده و هسته از درخت، و اين پديدهها هميشه بدنبال هم بودند و خواهند بود، گذشته آنها آغازى ندارد، و آينده آنها را انجامى نه، و همه آنها ساخت سازندهايست كه پيشتر از آنها نبوده، و حكمت حكيمى است كه پيش از آنها يافت نشده، و ساخت و سازنده قديم بودند و هميشه، برتر است آن خدا كه جز او قديمى نيست، و سپاس او را است كه بما نعمت شناسائى داده، و من بيارى خدا چند دليل بر بطلان گفتار ملحدان و فساد عقيده دهريان برايت بيان كنم.
من گويم: سپس خداش رحمت كناد، دليلهاى شافى و جوابهاى كافى، و تحقيقات محكم و الزامات مستحكم آورده و برخى از آنها را بزودى در جاى خود بياوريم، و اينجا نياورديم كه تكرار نشود، سپس مناظره خود را با يكى از دهريان قائل بقدم جهان بيان كرده و گفته كه آن را براى سيد مرتضى ره- نوشته، و جوابى هم كه او داده ذكر كرده، و هر كه خواهد همه اينها را بداند بآن كتاب مراجعه كند.
سيد مرتضى ره- در پاسخ پرسشى در باره آيه تطهير گفته: پرسنده گفته:
اگر اشباحشان قديمست و آنان همه در اصل پاك بودند، كدام رجس از آنها زدوده شده؟ سيد در ضمن پاسخ آن گفته: قديم دانستن اشباحشان مورد انكار است و اين اطلاق روا نيست، قديم حقيقى همان خداى تعالى است، يگانهاى كه هميشه بوده، و هر چه جز اوست پديد شده، و ساخته و آغاز دارد، و او را اولى است- تا آخر كلامش- ره- سپس گفته: مسألة، يك فيلسوف اعتراض نموده كه: اگر بقول شما خدا يگانه بوده و چيزى بهمراه او نبوده و همه چيز پديد شده؟ پس از چه چيزى پديد شده، گفتيم: آفريده شدند نه از چيزى، او گفت: همه چيز را با هم پديد آورد يا در هر زمانى چيزى پديد آورد؟ گفت: اگر بگوئيد همه با هم پديد شدند، وجدان شما گواه است كه همه با هم نبودند و خرده خرده بدنبال هم پديد شوند و اگر بگوئيد: خرده خرده بدنبال هم پديد شوند، براى خدا شريك بوده باشد (آن زمان مقارن يا مقدم بر اول آفريده است).
و جواب اينست كه خدا هميشه يكتاست چيزى با او نبوده و دوامى ندارد، و نخست پديده او زمانى نداشته و لازم نيست براى پديدهها زمانى باشد و اگر هم زمان براى آنها بسازد لازم نيست كه زمان قديم باشد زيرا زمان حركات فلك يا اندازه وقتى است بجاى آن و از كجا نزد اين فيلسوف لازم آيد كه در صورت يكباره خلق نشدن همه چيز بايد زمان قديم باشد جز اينكه او معنى زمان را نفهمد تا آخر كلام او در اين مقام[1].
[1]اين سخن سيد صريح است كه اول آفريده زمان نداشته و مسبوق بعدم زمانى نبوده بلكه ممكن است پديدههائى بعد از او هم بىزمان بودند و همان اولى يا همه مجرد از زمان بودند، و اين مؤيد آنست كه حدوث زبانزد علماء و مورد اتفاق مليون باين معنى نيست كه جهان در زمان بوجود آمده و مسبوق بعدم زمانى است چنانچه جمهور متكلمين گفتهاند، و لازم نيست كه جز عالم جسمانى زمانى باشد، و از روايات شريفه خصوص آنچه در آفرينش انوار پيغمبر و ائمه وارد است همين معنا برآيد چنانچه شطرى از آنها در اين كتاب گذشت، و مؤلف هم كلمات جمعى از اعاظم اصحاب را در اين باره بياورد و بپسندد؛ منتظر باش( ترجمه پاورقى ص 244).