كه تو خود را بود نكردى و چون توئى هم بودت نكرده» زيرا روشن است كه مقصود سائل از حدوث عالم اثبات صانع است زيرا حدوث عالم با وجود صانع پيوسته است، و امام بوجود مخاطب پس از نبودش يعنى بحدوث زمانى استدلال كرد بر وجود صانع تعالى.
و از دلائل حدوث است هر چه كه به اوليت خدا تعالى دلالت دارد زيرا اوليت تفسير شده باينكه خدا سبحانه پيش از هر چيز است[1]وجه ديگر: همه آيات و هر روايتى كه دلالت دارند بر نابودى همه موجودات كه برخى در اينجا گذشت و برخى در مجلد سوم، با پيوست مقدمهاى كه معتقدان بقدم عالم پذيرفتهاند، و آن اينست كه هر چه قديم باشد نابود نشود[2]و در احتجاج (129) روايت شده كه زنديقى از امام صادق7در ضمن مسائلى پرسيد: روح بعد از بيرون رفتن از تن پاشيده شود يا بماند؟ فرمود: بماند تا در صور دميده شود؟ و آنگاه همه چيز نابود گردد و از ميان برود، نه حسى بماند و و نه محسوسى، سپس همه چيز برگردد چنانچه خدا آنها را آغاز كرده بود، و آن چهار صد سال است كه آفرينش بجا ماند، و ميان دو نفخه باشد. و دليل بر حدوث خصوص آسمانها آيات و اخباريست كه دلالت دارند بر شكافتن و از هم گسيختن و نورديده شدن آنها و بر پراكنده شدن اختران از آنها بتقريبى كه گذشت، و همه آنها در مجلد سوم گذشته.
[1]معنى اوليت و آخريت را در اوائل كتاب دانستى و محال است خدا تقدم زمانى بر جهان داشته باشد.
[2]اگر باخبار صادقين ثابت شود كه همه اجزاء عالم جسمانى و توابعش پيش از قيامت نابود شوند تا آنجا كه خود زمان هم نماند البته دليل بر حدوث آن باشند ولى بىاشكال نيست، خصوص كه در اخبار براى آن وقت تعيين شده و آن دليل است كه زمان نابود نشود، و دليل ديگر استثناءمَنْ شاءَ اللَّهُاست ازوَ نُفِخَ فِي الصُّورِچنانچه در آيه 68 سوره الزمر است بلكه ظاهر آيه از خود رفتن اهل آسمانها و زمين است نه نابودى همه موجودات( پاورقى صفحه 257)
و دليل ديگر: آيات و اخباريست كه دلالت دارند آسمانها و زمين در شش روز آفريده شدند زيرا پديده روز آخر پنج روز پيش دارد و در گذشته منقطع الوجود است، و زمان موجود روز يكم پيش است بر زمان موجود آخرى باندازه پايان دار پس همه متناهى و حادث باشند، و زمان موجود هم كه ثابت ميكنند متناهى است نيز زيرا بعقيده آنها اندازه حركت فلك است، و تأويل امام و كيفيت اندازهگيرى بدانها در تفسير آيات گذشت.
و با دانستن آنچه از آيات و اخبار صريحه كه نقل كرديم، آيا هيچ خردمندى كه بوى دين شنيده جرات دارد روى از همه برتابد و آنها را پشت سر اندازد و بتقليد فلاسفه پردازد، و شبهههاى نارواج و عقيدههاى تباه آنها را بپذيرد، و بزودى بدانى كه آنها از تار عنكبوت سستترند، بفضل زندهاى كه هرگز نميرد.
محقق دوانى در انموذجش پس از گفتگو در باره شبهه ايشان گفته: از خاطر مبر كه اگر دلائل قدم عالم در پيش خرد ناتمام باشد و بتواتر و اخبار پيغمبران كه بنياد بشرند و باجماع اهل ملل معلوم شود كه وحى الهى بحدوث عالم ناطق است و تاويل بردار نيست مگر بوجه بعيدى كه طبع سليم و ذهن مستقيم از آن نفرت دارد چارهاى نيست جز پيروى از پيغمبران در اين باره و پذيرش گفته آنان زيرا بزرگان فلاسفه خود را بآنها ميبندند و پندارند كه مايه گفتههايشان از آنها گرفته شده.
در اين صورت پيروى از اين بزرگانى كه خداشان برگزيده، و براى تكميل بندهها گسيل داشته و براى ارشاد بصلاح معاش و معاد، و فلاسفه پذيراى سخن آنهايند سزاوارتر است از تقليد فلاسفه كه خود معترفند به برترى پيغمبران از ايشان، و بوابستن خود بآنها تبرك جويند، و بسيار عجب است كه برخى فلسفهبافان بگمراهى خود پويند و گويند، سخن پيغمبران تأويل دارد و ظاهرش مقصود نباشد با اينكه ما ميدانيم قرآن مجيد در بيشتر مسائل اعتقادى به طورى روشن گفته كه قابل تاويل نيست چنانچه امام رازى گويد: ممكن نيست كسى آنچه را پيغمبر آورده باور كند و
حشر جسمانى را منكر شود زيرا در قرآن به طورى صريح و روشن بيان شده كه اصلا قابل تأويل نيست.
و من گويم: جمع ميان قدم عالم و حشر جسمانى هم ممكن نيست، زيرا اگر چنانچه گويند نفوس ناطقه بىپايان باشند بنا بر قدم عالم، حشر جسمانى ممتنع باشد براى آنكه بدنهاى بىپايان و جاهاى بىپايان بايد، با اينكه ثابت شد بعد پايان دارد و بىپايان نشايد، با اينكه تفسيرها كه از سخن پيغمبران نمايند بسا در سخن فلاسفه هم توان نمود، بلكه بسيارى از آن تفسيرها مكابره و غلط اندازى است، زيرا ما ميدانيم مقصود از اين الفاظى كه در قرآن و اخبار است همان معانى است كه نزد زباندانان معروفند زيرا چنانچه شك نداريم كسى كه از ما استفسار از مسأله جزء لا يتجزى كند بدون ترديد مقصودش پرسش از حال نشستن و برخاستن زيد نيست همچنان شك نداريم كه مقصود از قول خدا تعالى «گفت كى زنده كند استخوانها را با اينكه خاك شدند؟ بگو زندهشان كند كسى كه آفريدشان از نخست و او به هر آفرينش دانا است، 79 يس» همين معناى روشن است نه معناى ديگرى از احوال معاد روحانى كه فيلسوفان گويند و خلاصه بايد بيانات قرآن را حمل بر ظاهر كرد، و تجاوز از آن نوعى گمراهى است، و اهل كمال بدان ملتزمند (پايان) و البته خوب گفته، ولى از كلام او برآيد كه نصوص قرآن در باره حدوث عالم بطور بعيد تاويل بردار هستند. و چنين نيست، بلكه اگر برخى تاويل پذيرند از مجموع قطع بمقصود حاصل شود، و شايد براى آن چنين گفته كه از نصوص ائمه هدى7بىاطلاع بوده يا عقيده بدانها نداشته چنانچه از حالش برآيد، و گرچه در برخى مواضع اشعار دارد كه كيش حق شيعه را داشته، و اما منافات قول بقدم عالم با حشر جسمانى در صورتى درست است كه نفوس را بىپايان دانند و هر كدام را از بدنى شمارند، و تناسخ روا ندارند چنانچه ارسطو و متاخران او گفتهاند.
ولى اگر گويند نفوس قديمند ولى تعلق آنها ببدن حادث است چنانچه افلاطون و پيروانش گفتهاند كه تنها نفوس قديمند ولى سائر عالم و همه تنها حادث
و پايان پذيرند، اين اشكال نشود، يا گفته شود يك نفس ممكن است بر سبيل تناسخ بچند بدن نامتناهى تعلق گيرد و در معاد يك نفس با يك بدن برگردد اشكال نشود[1].
آرى عقيده به قدم نفوس بشريه در نوع خود، و حدوثشان با پيدايش بدنها پياپى و بىپايان، چنانچه مشائيها بنقل از متاخران از آنها گويند از چيزهائيست كه با تصديق بما جاء به النبى6بلكه با كلام پيغمبران ديگر از چند راه جمع نميشود و مخالفت دارد.
1- تصديق بوجود آدم و حواء كه قرآن و سنت متواتره مشروحا بدان گويايند.
2- آنها معتقدند كه هيولاى عناصر شخصا قديم است و صورتهاى ناپايان پياپى بخود گيرد، و بايد بگويند بدنهاى نامتناهى از حصص هيولا موجود ميشوند، و نفوس نامتناهى بدانها تعلق ميگيرند، زيرا بعقيده آنها ممكن نيست دو صورت بيك حصه از هيولا تعلق گيرند، و با اعتراف بمعاد جسمانى بايد ملتزم شوند بتعلق نفوس نامتناهى بيك بدن و مفاسد ديگر هم دارد كه ما براى اختصار آنها را وانهاديم.
مقصد چهارم در ذكر چند دليل عقلى بر اين مقصود،
و اگر چه خارج از مقصد كتابست براى تحكيم مطلوب از هر جهت و گرچه مايه طول كلام شود و آن شامل چند مطلب است.
1- در ابطال تسلسل بهر گونه باشد و آن نياز بچند مقدمه دارد:
الف: آنچه سيد- ره- در قبسات گفته: حكم بهمه افراد اگر بر فرض وجود هر فرد تنها يا با هم درست باشد بر مجموع مركب از همه نيز درست آيد بدون ترديد و اگر مخصوص بهر يك در تنهائى باشد حكم مجموع تركيبى جز آنست.
مثلا اگر هر يك از رشته افراد سپيدند و اگر هر يك اندازهاى دارند در ضمن مجموع هم همان اندازه را دارند و مثالهاى ديگر هم در اين زمينه هست
[1]اشكال در اينست كه بدنهاى نامتناهى مستلزم بعد نامتناهى است و محال است و تناسخ بدنها را بيشتر و نامتناهىتر ميسازد و اشكال بيشتر مىشود نه اينكه اشكال برطرف شود( شرح مترجم).
ولى هر گاه يك فرد متناهى است لازم نيست همه با هم متناهى باشند و اگر يك جزء تركيبى تجزيه پذير نيست، نبايد مجموع اجزاء تجزيه پذير نباشند و اگر يك جزء رشته واجب بالذات باشد لازم نيست كه مجموع رشته واجب بالذات باشند، زيرا در اين موارد تنهايى اثر دارد.
ب- آنچه محقق دوانى و جز او بدان اشاره كردهاند: بسا كه عقل ببديهه يا حدس بطور اجمال حكمى بكلى يا فرد دارد چه متناهى باشند يا نامتناهى با اينكه اگر يك فرد خاصى را ابتداء در نظر گيرد در حكم آن متوقف بماند، چنانچه عقل بطور اجمال حكم ميكند باينكه هر پديد آرنده بايد پيش از پديد شده وجود داشته باشد، سپس ثابت ميكند بواسطه آن كه نميشود ماهيت علت وجود خودش باشد، و اين قضيه در همه كبراهاى شكل اول نسبت به اصغر ثابت است كه اصغر بطور كلى نزد عقل محكوم است بحكم اكبر نه بطور خصوصى و تفصيل (پايان) و باين مقدمه برهان سلمى (در ابطال تسلسل) تتميم مىشود، زيرا هر يك از ابعاد مفروضه بايد در ما فوقش يافت شوند و همچنين است مجموع نامتناهى ج- برخى امور اعتباريه زائيده عقلند و اگر عقل آنها را نيافريند بهيچ وجه در نفس الامر نباشند، و اين در صورتيست كه موصوف و وصف و نسبت و اضافه همه اعتبارى محض باشند و باعتبار عقل و فرض او وابسته باشند، چون نفس، عدد بىمعدود خارجى، زيرا عدد عرضى است كه جز بوجود معدود تحقق ندارد، و وجود وجود و لزوم لزوم هم چنين هستند زيرا جز باعتبار عقل تحقق ندارند، نسبت اعتبارى محض و انطباق آحاد دو رشته مفروض هم زائيده عقلند و با قطع اعتبار و عقل منقطع ميشوند، و برخى اتصافات و نسب زائيده عقل نباشند بلكه در واقع تحقق دارند و گرچه فرض كسى نباشد چون لوازم ماهيت و اوصاف واقعى.
زيرا ما ببديهه ميدانيم كه عدد زوج است يا فرد، آسمان بالاى زمين است و پدر پدر است و پسر پسر، و گرچه عقل فرض نكند بلكه اعتبار عقل تابع واقع متحقق است. و گر نه ميشد هر مفهومى را از هر چيزى برداشت كرد و پدر را پسر
خواند و بالعكس و وسيله آگاهى بسيار است و نهان نيست و روشن است كه در اين موارد برداشت عقل و صحت قضاوتش تابع و فرع واقع است. و فرض عقل در درستى و تحقق اين امور دخيل نيست، و همين اندازه براى دفع اعتراض ببرهانهاى آينده كافى است، و ما اين برهانها را بطور اختصار بياوريم گرچه در كتب متكلمان ذكر شدند.
يكم: برهان تطبيق كه مادر همه براهين است و چند تقرير شده:
الف- پديدهها پياپى پيوسته بحسب وضع يا طبع يا علت و معلول يا زمان يا هر چه دو رشته دارند. يكى از آنجا كه بگيريم و بالا رويم و يكى از بالاتر و بعبارت روشنتر يك رشته زاينده و يك رشته زائيده شده كه در برابر هم قرار گيرند، اكنون يكى تا ده تا مثلا از يك رشته كنار هم ميگذرانيم باقيمانده دو رشته يا برابرند بايد كل و جزء با هم برابر باشند و اين محال است يا اينكه رشته دست نخورده يك يا ده بيشتر از ديگريست و در اين صورت رشته كوتاه پايان يابد بيك يا ده بآخر رشته دست نخورده و رشته دست نخورده هم كه بهمين اندازه بيش از آنست پايان پذير شده و نامتناهى بودنشان خلف است.
و در اينجا كشش و جنبشى براى اين دو رشته لازم نيست تا روى هم قرار گيرند و آحاد آنها برابر هم افتد، زيرا نسبت آحاد هر رشته با آحاد رشته ديگر بىفرض عقل تحقق دارد، زيرا يكم رشته دست نخورده برابر يكم رشته كم شده است كه پنجم آنست پس از آنكه چهار تا از آن كنار رفته و دوم رشته دست نخورده برابر ششم ديگريست و سوم اولى برابر هفتم دومى است و اين تناسب در همه يكان دو رشته جاريست تا بآخر، و يكم هر رشته يك است و دوم دو و سوم سه و همچنان و باين نسبت دو رشته در واقع با هم تطبيق ميشوند، و هر جزئى برابر جزء مناسب خود مىافتند دنبال هم و چون يكم رشته كم شده برابر يكم رشته دست نخورده است و دوم بر دوم بدنبال هم تا برسد بآخر بىكم و كاست بناچار بجائى رسيم كه در رشته دست نخورده جزئى ميماند كه در رشته دست خورده برابرى ندارد و گر نه بايد جزء و كل برابر
شوند و رشته ناقصه پايان يافته و آن ديگر بر او افزونست باندازه متناهى و بناچار متناهى است.
و اعتراض شده بر اين دليل به نقض بمراتب عدد كه نامتناهى است و باجزاء جسم كه نامتناهى قابل تقسيم است و بمانند لزوم لزوم و پى در پى لزوم و نظائرشان كه اين دليل در آنها هم مىآيد.
جواب، نامتناهى بىتوقف بهمه افرادش در خارج وجود ندارد، زيرا وجود نامتناهى محال است، و عدم توقف فرضى است كه آن را نامتناهى كرده و اگر همه افرادش تحقق يابند و لو نامتناهى، توقف كند چيزى كه فرض كرديم توقف پذير نيست و لازم آيد كه در اجزاء جسم و مراتب عدد بجائى رسيم كه فوق آن تصور نشود، و اين خلاف بديهه است، بلكه مفهوم مجموع با مفهوم لا يقف منافات دارد، چنانچه در جاى خود ثابت كردند، و با اثبات اين مطلب بايد گفت بسا كه وجود همه افراد عدد و مانند آن چه در خارج و چه در ذهن محال است، آرى بعنوان كلى عدد غير متناهى در ذهن مىآيد ولى مشمول اين برهان نميشود، همانا اين نقض وارد است در صورت وجود همه مراتب نامتناهى عدد در واقع كه تحقق آن محال است.
و اگر نقض شود بتحقق آن در علم خدا جوابش اينست كه علم خدا مجهول الكنه است و در خور فهم نيست و مخالف با علم ما است و اين نقض وارد است اگر برهان با همه شرائط بمنظور علم خدا باشد و اجراء آن از نظر علم الهى ممنوع است، و در خبر سليمان مروزى در باره بداء اشارهاى بحل اين اشكال هست براى كسى كه بفهمد و در مجلد دوم و چهارم گذشت.
ب- اگر امور نامتناهى ممكن باشد ممكن است دو رشته منظم بوجود آيد كه يكانشان همه در برابر هم باشند تا آخر تقرير گذشته، و اين تقرير در نامتناهى نامرتب هم جاريست ولى در مرتب منظم روشنتر است. و منع امكان ذاتى مكابره است و چگونه هوشمند ترديد كند در اينكه تواناى بر ايجاد آن در نخست توانا است كه آن را بار ديگر مرتب و منطبق پديد سازد يا نامرتب را مرتب نمايد، و انكارش زورگوئى
و مكابره است.
ج- تقرير محقق طوسى است كه فاضل دوانى آن را آراسته، و اعتراضات مشهوره بر آن وارد نيست، و انطباق در آن برهانيست و جاى ترديد و توهم ندارد، و كم و بيش آن از سوئيست كه نامتناهى فرض شده، و آن اينست كه اين دو رشته علت و معلول باشند و مرتب و پيوسته بسوى بالا تا بىنهايت، گوئيم جز معلول اخير دو رشته نامتناهى داريم كه يكى از نظرى همه علت و زاينده است و ديگرى بنظر ديگر همه معلول و زاييده شده آخرين معلول آغاز رشته زائيدهها است و يكى بالاتر آغاز رشته زايندهها، و چون اين دو را بهم جفت كنيم كه هر زائيده در بر زاينده خود باشد لازم آيد كه رشته زائيده از سوى بالا بر رشته زاينده يكى فزون باشد، چون هر زاينده خود زائيده است جز آخرين زائيده در رشتهها كه زاينده نيست.
و چون پس از تطبيق اين فزونى در آغاز نيست بناچار در سوى ديگر است، زيرا ممتنع است در وسط باشد براى آنكه بترتيب رشته بندى شده، و انقطاع پديد شود و لازم آيد زائيده بىزاينده باشد كه پيش از او بود، بينديش كه مطلب باريك است، و اين دليل در جز رشته علل و معلول از يك مجموعه مرتب و مترتب جاريست زيرا هر مجموعه مرتب يكانش از نظر پيش و پس بودن بهر معنا و يا از نظر نسبتهاى واقعيه ديگر با هم تناسب دارند.
برهان 2- تضايف است، و تقريرش اينست كه اگر رشته علل نامتناهى باشد لازم آيد شماره معلول شدن بيش از علت بودن باشد و اين نشدنى است، براى اينكه يكان هر رشته جز آخرين معلول هم عليت دارند و هم معلوليت دارند و هم شمارهاند و معلول اخير فزونست و معلوليتها رشته بر شماره عليتها يكى بيش است و معلولى بىعلت مىشود و آن محال است، و اين دليل در هر رشتهاى كه يكانش نسبت واقعى دارند جاريست ولى جريانش در مقادير متصله مشكل است، زيرا اثبات نسبت واقعى ميان حدود مفروضه آن مشكل است چون اين حدود صرف فرض عقلى است و واقعيت ندارند، مگر آنكه گفته شود، هر جزئى از اجزاء مقدار متصل بحسب واقع نه بمجرد