را با چشمههاى جوشان برآورد و هم چراگاهش را و كوهها را لنگرش كرد «و بهره شما و چهارپايانتان ساخت» تا خود و بهائمتان از آن بهرهمند شويد.
14- «آنكه آفريد و درست آفريد» كه براى او ساخت هر چه در زندگى بدان نياز دارد و بايدش «و آنكه اندازه كرد» جنس همه چيز را و نوع آن را و شخصيت و مقدار و اوصاف و كار و عمر آنها را «پس رهبرى كرد» آنها را بكار خود بطبع و منش يا اختيار و كنش بآفريدن ميل و الهام و نصب دليل و فرود آوردن آيات.
رفع شبهه:
ملحدى ايراد تناقض گرفته ميان آيات سوره بقره و السجده با آيات سوره النازعات چون كه پنداشته اولى دلالت دارد كه آفرينش زمين پيش از آسمانست و دومى بر عكس و از آن چند جواب داده شده:
1- مايه زمين پيش از آسمان بوده ولى كشش و پهناوريش پس از آن و اينجا دو اشكال شده يكى آنكه زمين جسمى است بزرگ و ممكن نيست مايه آن از كشش آن جدا شود و اگر كشش آن پس آفرينش آسمان بوده خلقش هم بدنبال آن بوده و دوم اينكه آيه اولى دلالت دارد بر اينكه خلق زمين و هر چه در آنست پيش از خلق آسمان است و خلق اشياء زمين بناچار پس از كشش آنست.
از اشكال اول بمنع امتناع انفكاك جواب دادهاند و از دوم باينكه قول خدا تعالى «و زمين را پس از آن كشش داد» دلالت دارد بر تقدم خلق آسمان بر كشش زمين و دلالت ندارد بر تقدم تسويه آسمان بر كشش زمين پس مىشود كه تسويه آسمان پس از كشش زمين باشد و كشش زمين پس از تسويه آسمان و منافات نباشد و ايراد مىشود كه آيه سوم دلالت دارد بر اينكه تسويه آسمان مقدم است بر كشش زمين و آيه دوم دلالت دارد كه خلق زمين و هر چه در آنست مقدم است بر تسويه هفت آسمان و خلق آنچه در زمين پيش از كشش آن بعيد است و ممكن است جواب داد كه مقصود از خلق در آيه اول اندازهگيرى و نقشه آنست كه در عرف و لغت معروف است يا مقصود از خلق آنچه در زمين است خلق ماده آنها است مانند آنكه خلق زمين هم پيش از
كشش آن همين معنا را دارد پس تسويه آسمان پيش از كشش زمين باشد چنانچه ظاهر آيه سوم است.
يا اينكه تسويه در آيه سوم و تسويه هفت آسمان در آيه اولى دو معنا دارند و تسويه مطلق بر كشش زمين مقدم است و تسويه بهفت آسمان پس از آنست و اين بهتر است در جمع ميان آيات يا گفته شود (فاء) در «فسوّيها» بمعنى «ثم» آمده و لفظ «ذلك» در «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها» اشاره ببناء آسمانست و اصل خلق آن نه آنچه پيش از آن ذكر شده، يا گفته شود لفظ «ثم» براى ترتيب در بيانست نه در آفرينش و تقديم خلق ما في الارض در معرض امتنان آمده پس خلق آنچه در زمين است پس از كشش آن بوده است چنانچه ظاهر همين است و تسويه سماء پيش از آنست و پيش از كشش زمين طبق ظاهر آيه سوم ولى اين يك منافرتى در تعبير دارد با آيه دوم و ما توجيهاتى در اين باره در شرح اخبار آينده آوردهايم.
بيضاوى در (ج 1 ص 62) تفسيرش گفته كلمه (ثم) در دو آيه بقره و السجده براى بيان تفاوت خلق آسمان و زمين است در فضيلت نه در وجود چون لفظ آن در آيه «ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا» زيرا اگر براى تأخير در وجود باشد مخالف است با ظاهر قول خدا تعالى «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها» زيرا كه آن دلالت دارد بر تاخر كشش زمين كه پيش از خلق ما في الارض نسبت بآفرينش آسمان و تسويه آن باشد مگر اينكه «دحيها» جمله جدائى باشد و «الارض» بفعل مقدرى منصوب باشد چون «تعرف يا تدبر امرها بعد ذلك» ولى خلاف ظاهر است پايان جواب دوم براى رفع اصل اشكال اينست كه لفظ «بعد» در آيه سوم براى تاخر زمانى نيست بلكه براى شمارش نعمتها است گرچه پيش و پس باشند زيرا منظور گزارش زمان نعمت نيست بلكه يادآورى آنها است.
سوم- رازى در (ج 8 ص 365) تفسيرش گفته است معنى «دحيها كشيد آن را» كشش تنها نيست بلكه كششى آماده براى روئيدن خوراكها كه آن را بيان كرد و گفت «بر آورد از آن آب و چراگاهش را» و اين پس از خلق آسمان بوده زيرا اين آمادگى زمين
پس از آنست براى آنكه زمين چون مادر است و آسمان چون پدر و تا هر دو نباشند نوزاد آن معادن و گياه و حيوان بوجود نيايند.
چهارم- كه نيز از او است كه «بعد ذلك» بمعنى «مع ذلك است بهمراه آن» چون قول خدا «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ» كه بمعنى مع ذلك است و چنانچه تو بمردى گوئى تو چنين و چنانى و پس از آن هم چنينى و مقصودت ترتيب در كارهاى او نيست و خدا تعالى (18- البلد» فرموده «فَكُّ رَقَبَةٍ» تا گويد «سپس بوده از آنان كه گرويدند» و همان بودن منظور است نه ترتيب و اين تقرير تفسيريست كه از ابن عباس نقل شده كه گفته «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها» يعنى با گسترش زمين آن را كشش داد، من گويم اين جواب نزديك بهمان جواب دوم است، سپس مشهور اينست كه آفرينش زمين پيش از آسمان بوده و اظهر همانست و برعكس هم گفتهاند. واحدي در كتاب بسيط از مقاتل آورده كه گفت: خدا آسمان را پيش از زمين آفريد و تأويل «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ» اينست كه پيش از آن بر آسمان استوار شد كه دودى بود پيش از آفرينش زمين و لفظ كان در آن مقدر گرفته چنانچه خدا فرموده (78- يوسف) «إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ- اگر دزدى كرده البته برادرش هم پيش از آن دزدى كرد» معنا اينست كه اگر بوده كه دزدى كرده.
رازى در (ج 7 ص 358) تفسيرش گويد: مختار من اينست كه آفرينش آسمان پيش از زمين بوده همين ميماند كه تفسير اين آيه يعنى آيه سجده چيست؟ من ميگويم خلق ايجاد نيست بدليل قول خدا تعالى (60- آل عمران) نمونه عيسى نزد خدا نمونه آدم است كه آفريدش از خاك و سپس باو گفت باش و او بود» و اگر خلق ايجاد بود لازم آيد كه بموجودى گفته باشد باش، و اين محال است و چون اين ثابت شد ميگوئيم خلق ارض در دو روز بمعنى صدور فرمان آفرينش او است.
نه ايجاد او و اين فرمان پيش از ايجاد آسمان بوده و مستلزم پيش بودن وجود زمين بر آسمان نيست پايان. و اعتراض در اين سخن نهان نيست و در ضمن شرح اخبار بر حقيقت حال آگاه شوى.
در شرح اخبار اين باب
1- در نهج (158) امير المؤمنين7در خطبه خود فرموده است: خدائى كه نديده شناخته شده، و بىانديشه آفريدگار است، آنكه هميشه پايدار و پيوسته بوده است، آنگه كه نه آسمان برجدارى بوده و نه حجابهاى پردهوارى، و نه شبي تيره و نه دريائى خموش و تار) نه كوهى با دره و نه درهاى كژمدار، نه زمين گسترده و نه مردمي بر آن پايدار، او است نخست آفريننده خلق و وارث آنان همه و معبود خلق و روزى بخش روزىخواران، و اين صريح است در حدوث عالم.
2- نهج البلاغه (194) اول هر اولي است و آخر بر هر آخرى، يعنى از او پيشترى نيست و او پس از همه چيز باشد و ظاهرش آنست كه هر چه جز او حادث است و به جمله دوم دليل آوردند بدان چه عقيده بيشتر متكلمين است كه پيش از رستاخيز همه جهان نابود گردد و جز خدا نماند و ممكن است معنى آخر بودنش نظر باين باشد كه هر چيزى جز او در دگرگونى است و بقائى ندارد چنانچه در روايتى آمده و گفتهاند پيش از هر چيزيست در عالم خارج و پس از هر چيزيست در ذهن يا در رشته نيازمندى موجودات زيرا نياز همه باو پايان پذيرد كه بىنياز از همه است و همه باو نيازمندند.
3- نهج البلاغه (ج 1 ص 274) فرموده: سپاس از آن خدا است كه خلقش را دليل وجود خود ساخت و حدوث خلقش را دليل هميشه بودنش و در ضمن آن فرمود:
سپاس از آن خدا آفريننده بندهها و گشاينده بسترها و سيل گير ساز درهها، و نعمت آر بلنديها و تپهها نخستين او را آغازى نيست و هميشه بودنش را پايانى نه، او است نخستين هميشه، و پاينده بىمدت- تا گويد- پيش از هر پايان و مدت است و هر آمار و شمارش- تا گويد- نيافريده هيچ چيز را از اصولي كه هميشه بودند، و نه از اوائلي كه هميشه باشند، بلكه آنچه را آفريده حدى بر آن نهاده و آنچه نگارش كرده خوب نگاريده.
بيان- ازليتش را پايانى نيست يعنى از سوى ابد بريده نشود و اين اشاره است
بآن كه ازلى بودن مستلزم ابدى بودنست زيرا آنچه قدم آن ثابت باشد عدمش ممتنع است چون بخود موجود است و فنا پذير نيست و دلالت اين عبارات بر ازلى بودن تنها ذات و حدوث هر چه جز او است پوشيده نيست زيرا ذكر اوصاف مشتركه ميان او و خلقش مقام مدح را نشايد.
سپس بدان تصريح كرده كه فرموده اشياء را از اصولى ازلى نيافريده براى ردّ بر حكماء كه بهيولاى قديم معتقدند و ابد روزگار است و دائم و قديم بمعنى ازلى است چنانچه در قاموس آمده و بعضى آن را زمان درازى دانسته كه پايان ندارد و ظاهر آنست كه آن تفسير عبارت نخست است و محتمل است مراد نقشههائى باشد كه خدا اشياء را طبق آن آفريده باشد و آنها را نفى ميكند و در برخى نسخهها «بدية» آمده بر وزن رضى بمعنى نمونههاى پيش از ايجاد كه آن را نفى كرده.
4- در شرح نهج البلاغه كيدرى است: در خبر آمده كه چون خدا تعالى خواست آسمان و زمين را آفريند گوهر سبزى آفريد. سپس آن را آب كرد و بلرزه آمد، سپس از آن بخارى برآورد چون دود و از آن آسمان را آفريد چنانچه فرمود «بر آسمان استوار شد و آن چون دودى بود» و آنگاه آن را شكافت و هفت آسمانش ساخت، سپس از آن آب كفى برآورد و از آن زمين مكه را آفريد سپس همه زمين را از زير كعبه پهن كرد و از اين رو مكه را مادر قريهها ناميدند زيرا مايه همه زمين است، سپس از آن زمين هفت زمين برشكافت و ميان هر آسمانى تا آسمانى پانصد سال راه نهاد و همچنان ميان هر زمينى تا زميني، و همچنان ميان اين آسمان و اين زمين، سپس فرشتهاى از زير عرش فرستاد تا زمين را بر شانه و گردن نهاد و دو دست را كشيد تا يكى بمشرق و ديگرى بمغرب رسيد، سپس براى قرارگاه قدم آن فرشته گاوى از بهشت فرستاد كه چهل هزار شاخ و چهل هزار دست و پا داشت، و ياقوتى از فردوس اعلى فرستاد و ميان سنام و گوش آن جاى گرفت و دو پاى آن فرشته بر سنام و ياقوت استوار شد و براستى شاخهاى آن گاو در اطراف زمين تا زير عرش برافراشته و سوراخ بينى او برابر زمين است و چون دم برآرد دريا بمد آيد و چون دم فرو كشد
دريا بجز آيد، براى آن، سپس براى قرارگاه دست و پاى آن گاو، سنگى آفريد و همانست كه خدا در سوره لقمان از آن حكايت كرده «در سنگى باشد» و پهناى آن سنگ هفت بار از هفت آسمان و هفت زمين فزونست، سپس يك ماهى آفريد كه بدان سوگند خورده و فرموده «نون و القلم» و نون ماهى است و فرمان داده خدا آن سنگ را بر پشت آن ماهى نهند و آن ماهى در آبست و آب بر باد است و خدا باد را بقدرت خود نگه مىدارد.
5- در نهج البلاغه (ج 1 ص 350) و در احتجاج (ص 107) در خطبه امير المؤمنين7است كه آنكه دليل آورد بر قدم خود بحدوث خلقش، و دليل آورد بحدوث خلق خود بر وجودش- تا گويد- حدوث همه چيز را گواه گرفت.
6- در خطبه مشهور ديگر است: هيچ وقتى بهمراه آن (خدا نيست) و هيچ ابزارى بگرد او نرسد (زيرا در كار نياز بابزار ندارد) بودش پيش از زمانست و هستى او پيش از نيستى، آغاز هميشه بودن او است- تا گويد: ايست و جنبش بر او روا نيستند و چگونه بر او روا بود آنچه خود او بوجود آورده و چگونه بدو برگردد آنچه خودش پديد كرده، و رخ دهد در او آنچه او آفريده، اگر چنين شود، تفاوت و تجزيه در ذاتش رخنه كنند و ازليت او ممتنع باشد- تا گويد- هر چه را خواهد گويد:
باش، پس ميباشد، نه آوازى در اينجا است و نه فريادى شنيدنى و سخنش جز همان آفرينش هستى نيست كه پيش از آن نبوده و اگر قديم بودى معبود دومى بشمار آمدى در باره او گفته نشود بود پس از نبودن تا اوصاف پديدشدهها بر او روا شود و ميان او و آنها جدائى نباشد و او را بر آنها برترى نبود پس سازنده و ساخته شده برابر شوند و آفريده و آفريدگار همتا باشند، همه آفريدهها را بىنمونهاى آفريد كه از ديگر باشد و در آفرينش آنها بهيچ كدام از آفريدههايش يارى نجست، زمين را آفريد و بىورگيرى بدان نگهش داشت، و بىپايه در لنگرش انداخت، و بيستون آن را واداشت، و بىپشتيبان آن را برافراشت، و از كجى و كاستى آن را نگهدارى كرد، و از پاشيده شدن و از هم گسيختن آن را بازداشت، لنگر پايهاش داد و بندها بر او
نهاد، چشمههايش را برآورد، و رودهايش را بر كند، نه آنچه ساخت سست بود، و نه آنچه نيرو داد ناتوان- تا گويد او است كه نابودشان كند پس از هستى تا هستشان ناپديد شود، نيست شدن جهان پس از پيدايش آن عجبتر نيست از آفرينش و ابتكار آن- تا گويد- راستى كه خدا پس از نيست شدن دنيا باز تنها گردد و چيزى همراه او نباشد چونان كه پيش از آفرينش جهان بوده است پس از فناى آن خواهد بود كه نه گاه و جايى است و نه هنگام و زمانى، در آن صورت مدتها و وقتها نباشند، و سالها و ساعتها نيست گردند و نماند جز يكتاى چيره، كه سررشته همه كارها با او است، ناتوان بودند كه آفرينش آنها را آغاز كرد و از فناء خود جلوگيرى ندارند. و گر داشتند هميشه ميماندند، ساختن هيچ كدامش براى او رنج نياورد، و آفرينش هر چه پديد كرد و آفريد بر او دشوار نبود، آنها را نيافريد تا پادشاهيش را محكم كنند و نه از بيم نيستى و كاستى و نه براى كمك در برابر همتائى فزونگر. يا دشمنى دلاور، و نه براى فزونى در ملك، و نه براى رقابت با شريكى، و نه از بيم تنهائى براى آرامش و آسايش، سپس او است كه همه را نيست كند، نه از دل تنگى در اداره امور آنها و نه براى آسايش خود، و نه از گرانى چيزى از آنها بر او، آزرده نسازد او را هر چه بمانند تا شتاب كند در نيست كردنشان، ولى خداى سبحان آنها را بلطف خود سرپرستى كرده و بفرمان خود نگهداشت، و بنيروى خود محكم ساخت، سپس پس از فناء آنها را باز گرداند، بىنيازش بدانها، و نه براى يارى جستن از آنها، و نه براى گريز از حال هراس بآرامش بادمساز، و نه از ناداني و نابينائى بدانش و التماس و نه از ندارى و نيازمندى به توانگرى و فزونى، و نه از خوارى و زبونى بعزيزى و توانائى.
توضيح: «قدمش را دليل حدوث خلقش نموده» با آنچه بدنبال دارد دليل آنست كه علت نياز به مؤثر حدوث است، و اثر بخشى در وجود ازلى قديم محال است چون جمله «حدوث همه چيز را دليل ازليت خود نموده».
«وقتى بهمراه ندارد» دو معنى را شايد، يكى آنكه هميشه وقتى با او نبوده زيرا وجودش پيش از زمانست دوم اينكه اصلا زمانى نيست چنان كه حكماء گفتهاند زمان نسبت متغيرى است بمتغيرى ديگر، و در آنچه تغيير نپذيرد راه ندارد و مقصود اينست كه زمان بدو نچسبد و قرين او نتواند، و بسا كه اين معنا تاييد شود بقول او: «چگونه او را باشدش آنچه خود پديد آورده» زيرا دليل بركنارى او را از سكون و حركت چنين آورده كه او آفريننده آنها است و نتوانند از صفات كامل او باشند، زيرا فعل كمال فاعل نشود[1]و اگر بدون آن وصف او شوند مايه دگرگونى و كاستى او شوند[2]، و اين دليل در زمان هم صادق آيد، و همچنين است، گفته او «و برگردد باو آنچه خود باديد كرده» و چنين تقرير شده، كه خدا تعالى حركت و سكون را پديد آورده و در ذات خود از او متاخرند، و اگر از صفات او شوند بايد متاخر بازگردد و مقدم شود چون صفات خدا عين ذات اوست و روا نباشد از چيزى تهى باشد در مقام اظهار و ايجاد، و آنچه خود پديد كند در او پديد گردد، و نميشود چيزى بيك چيز هم اثر بخش باشد و هم اثر پذير، يا آنكه چنانچه گذشت لازم آيد در ذات خود كاست باشد و از ديگرى كمال يابد «در اين صورت تفاوت در ذاتش آيد» يعنى اختلاف و دگرگونى در آن حاصل شود «و كنهش تجزيه شود» يعنى حقيقتى باشد داراى اجزاء و ابعاض، زيرا حركت و سكون تحيّز خواهند و آن جز در جسم نباشد و يا اينكه بايد استعداد و فعليت در او باشد تا حركت و سكون صدق
[1]جاى اعتراض است باخلاق فاضله چون سخاوت و شجاعت و عدالت بلكه علم كه افعال نفس انسانند و كمال او باشند و ممكن است جواب گفت اين كمالات استعداداتى هستند در وجود نفس و بفعل او ظاهر شوند و صورت پذيرند و نفس بر رياضت از قوه بفعل آيد نه اينكه از او جدا باشند و كمال او گردند و در باره خداوند همه كمالات فعليت دارند و حقيقت بالقوه در ذات او نيست.
[2]چون فعل صرف نيرو است و مايه كاستى در فاعل مىشود ولى اين در فاعل مادى و محدود است و ذات الهى بينهايت از هر جهت است.