و نه زمانى و نه مكانى چنانه عقل سليم گواه است و اخبار معصومين.
جواب نپذيريم كه هر چه از چيزى انتزاع شود وصف او گردد، زيرا وصف شدن ارتباط مخصوصى لازم دارد كه مجرد انتزاع مستلزم آن نيست، و بر مدعى اثبات آن لازم است، بعلاوه اگر بپذيريم كه بايد خدا زمانى شود گوئيم مقصود از اخبار كه گويند خدا زمانى و مكانى نيست اينست كه در ظرف زمان قرار ندارد كه بيش از او و بعد از او زمانى باشد مانند اينكه در جايى قرار گيرد و مكان باو احاطه كند و اين منافات ندارد كه همراه زمان باشد از ازل تا ابد كه همين طور هم هست و اطلاق زمانى باين معنا بر خدا مانعى ندارد، چون دليلى نيست كه زمانى در لغت و عرف بهمان معنا باشد كه بر خدا روا نيست.
ولى البته خدا مكانى نيست زيرا نه در آن بوده و نه همراه آن از ازل تا ابد ولى توصيف خدا بزمانى بمعنى همراه زمان از ازل تا ابد مانعى از عقل و نقل ندارد بلكه توصيف خدا به باقى، دائم، سرمدى، ازلى و ابدى گواه صدق آنست و دليل است كه مقصود از نفى زمانى بودن خدا در سائر نصوص نفى احاطه زمانست بوجود او مانند پديدهها كه دچار دگرگونيند، يا مقصود اينست كه خدا با شب و روز و ماه سال اندازهگيرى نميشود مانند حوادث تاريخ و عمر بشر.
روش دوم: جوابى بر پايه اينكه خدا بهيچ وجه زمانى نيست و همراه زمان هم نيست چنانچه پيش اشاره كرديم و گواه بسيارى دارد از اخبار و ببرخى از آنها در جاى خود اشاره نموديم، و بسياريشان در كتاب توحيد گذشت، مانند آنچه صدوق از امام صادق7روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى نه بزمان وصف شود، نه به مكان و نه بحركت و نه بسكون و نه انتقال، بلكه او است آفريننده زمان و مكان و حركت و سكون، برتر است خدا از آنچه ستمكاران گويند برترى بيشى.
و آنچه از امام هفتم7روايت كرده كه فرمود: راستى خدا تبارك و تعالى پيوسته بىزمان و مكان بوده، و اكنون هم چنانست كه بوده (الخبر) و در خبر ديگر است از آن حضرت كه خدا مكانى ندارد، و زمانى بر او اجراء نشود و در كافى و جز
آن در اخبار بسيارى است كه «خدا اوصاف آفريدهاش را ندارد».
و از سيد الشّهداء7در ضمن خطبهاى روايت شده كه: «قديمى او از دهر نيست» زيرا ظاهرا مقصود اينست كه خدا قدم زمانى ندارد كه از مقارنه زمان باشد، و فرموده امير المؤمنين7گذشت كه: نيست برايش وقت محدود، و مدت ممدود و نعت محدود.
و در نهج البلاغه است كه: حال پيش و پس ندارد تا آغاز باشد پيش از آنكه پايان شود، و ظاهر باشد پيش از آنكه باطن بود، و فرموده او گذشت كه:
وقتها بهمراه او نيستند، و فرمودهاش: روزگار بر او نگردد تا حال گوناگون يابد، و فرمودهاش. وصف او را نه محدوديست و نه نعمت موجودى. و نه وقت معدودى، و نه مدت ممدودى.
و در توحيد از امام كاظم7آورده: راستى كه خدا بزمان و مكان وصف نشود امير المؤمنين7فرمود: دورههاى دراز شبانه روز بر او نچرخند، و باز از اوست كه: هميشه يگانه بوده و ازلى پيش از پيدايش دهرها، و پس از گذشت همه چيز، و از آن حضرت گذشت كه: خدا پس از نيستى جهان بتنهائى باز گردد و چيزى با او نباشد، چنانچه پيش از آفرينش آن بود پس از نابوديش باشد، نه وقتى نه مكانى، نه حين و نه زمانى، در حديث ذعلب هم گذشت: اوقاتش در برنگيرند- تا فرمود- بوقتگذارى خبر داد وقتگذار خود وقتى ندارد.
و در خطبه ديگر: بودش پيش از وقتها است و آغازش ازل است- تا فرمود- چگونه بر او جارى شود آنچه خود اجراء كرده- در خطبه ديگر: گفته نشود كى بوده؟ مدت برايش مقرر نيست به تا كى، در خطبه امام رضا7هم گذشت: وقتها بهمراهش نيستند- تا فرمود: آنها را بپيش و پس از هم جدا كرد تا دانسته شود كه خود نه پيش است و نه پس- تا فرمود-: بوقتگذارى آنها خبر داد كه وقت گزارشان را وقتى نباشد- تا فرمود- از كى وقت او نشود، و زمانى او را فرا نگيرد، بهمراه مقارن او نيست تا فرمود هر چه در خلق است در خالق آن نيست و هر چه در خلق روا است در صانع آن
ممتنع است و حركت و سكون بر او روا نيست و چگونه بر او روا باشد آنچه خودش اجراء كرده و باو باز گردد آنچه خودش آفريده؟ و از امام باقر7است: براى او بوده باشد نيست و مانند اينها بسيار است كه بيشترشان گذشت و ظاهر همه و بلكه صريح برخى زمانى نبودن خداى سبحانست و هر آنچه از خدا نفى اندازه كند هم بر آن دليل است چون زمان هم بحسب ظاهر اندازهايست و همچنان است هر چه دلالت كند بر اينكه دگرگونى و تجدّد حال بر او محال است.
و آنچه بر خلاف آن دلالت دارد چون قول خدا تعالى «هر روزى در كاريست. 29- الرحمن» و قول خدا «آسمانها و زمين را در شش روز آفريد 54- الاعراف» و مانند آنها كه گذشت بسا كه از نارسائى تعبير است زيرا عموم اهل زبان تجرد از زمان را نميفهمند و الفاظ را براى معانى معروف ميان خود يا عموم مردم وضع ميكنند و البته تصور بيزمانى سخت است و نياز بلطف قريحه دارد. و يا از قبيل قول خدا است «او با شما است هر جا باشيد 4- الحديد» و همراهى خدا با زمان بمعنى همراهى او بامكانست و مكانيات.
و يا بايد گفت: زمان ذاتى از خدا نفى شده و زمان بالعرض را داراست چنانچه از سخن سيد شريف در معنى «سرمد» برآيد يا مقصود نفى زمانست و اثبات نتيجه آن مانند صفات ديگرى كه ابزار آنها را ندارد و نتيجه آنها را دارد چون شنيدن و ديدن و جز آنها كه براى خدا ثابت شده، و همچنانست رحمت و غضب و لطف خدا كه ابزار آنها مانند دل و احساس از او منتفى است و نتيجه آنها كه بخشش يا عقابست براى او ثابتند، و خود زمان هم از خدا منفى است ولى نتيجه آن كه توصيف كارهاى خدا بزمانى بودن از پياپى بودن و ترتيب و وجود آنها در امروز و ديروز و جز آنها براى خدا ثابت است، و خود افعال خدا بدان موصوفند، يا ما آنها را چنين درك ميكنيم با اينكه دگرگونى و تجدد و گذرائى در ذات الهى نيست و چنان نيست كه خدا بالقوه و بالفعل داشته باشد.
و در اين استبعادى نيست، زيرا همه كارهاى خدا غريب و عجيب است، و بديده نيايند و در خاطر انديشمندان نگنجند، عقول بشر بدانها نرسد بلكه بدنبال انديشه خود خسته و وامانده باز گردند و پايان دانش راسخان در علم اعتراف بعجز از درك حقيقت و چگونگى آنها است، براى پايندگى حضرت او سبحانه كشش و درازاى زمانى نيست چون پايندگى ممكنات منطبق بر تيكهاى از زمان، بلكه خدا برتر از آنست كه ستايند و بمانند او چيزى نيست.
و مؤيد برخى از اين وجوه است آنچه كلينى و صدوق در كافى و مجالس روايت كردند بسند خود از امير المؤمنين7كه در ضمن خطبه وسيله فرموده:
اگر گويند بود معنايش ازلى بودن وجود است، و اگر گويند هميشه است باين معنا است كه نيستى ندارد، و در كافى در خطبه ديگر فرمايد، ازلى بودنش جلوگيرى از جولان انديشهها است در ساحت ذات او و پايندگيش پرتاب كردن خردهاى سركش است، كنهش ديدههاى تيزبين را خيره كند، و هستيش اوهام گردان را از بن بركند ...
بدان كه خرد خردمندان در اين مسأله سرگردانست، بسيارى از محققان براى خداى سبحان زمان ثابت كرده و گويند ذهنى است و انتزاعى و واقعيتى ندارد، و از بقاى او مايه گيرد چنانچه دانستى، و بسيارى از حكماء و محققان عروض زمان را براى واجب تعالى و عقول مجرده ذاتى كه همه كار و كمالشان بالفعل است بپندار حكماء محال دانند. و ارسطو در «اثولوجيا» گفته: موجود زمانى تنها در زمانيست كه مناسب او است ولى فاعل نخست همان وجود دارد، زيرا در آنجا زمانى نيست، و هر آينده هم در آنجا استوار است، و بناچار وجوديست پابرجا، چنانچه در آينده ميباشد و همه چيز در بر خدا درست و تمام است زمانى باشد يا نباشد، و همه در بر او برپايند، از نخست چنان باشند و در پايان هم چنان باشند.
و گفته: همه چيز در آنجا پاينده است و در هيچ حالى دگرگونى ندارد، و نيز گفته نشايد شنونده سخن فيلسوف- مقصودش- استاد او افلاطونست- كه بلفظ او توجه كند و پندارد كه او گفته: خدا خلق را در زمان آفريده، و راستش اينست كه پيشينيان براى
شرح بود شدن بناچارى زمان را در شرح بود شدن آوردند، و همچنان براى شرح آفريدههاى فوق زمان اين لفظ را آوردند، چون هر كه ميخواهد علت را شرح دهد ناچار مىشود كه زمان را پيش كشد چون علت بايد پيش از معلول باشد و شنونده توهم ميكند كه پيش بودن زمانست ولى چنين نيست (پايان).
گفتهاند: شايد از اين راه واژههاى زمان نما در كلام شارع آمده است.
من گويم: شيخ هم در تعليقات و شفا تصريح كرده كه خدا تعالى زمانى نيست چنانچه بعض سخنانش گذشت، و هم فارابى در فصوص و تعليقات، و شيخ اشراق، و علامه شيرازى، شارح تلويحات، فخر الدين رازى و محقق دوانى و محقق طوسى- ره- در نقد المحصل گفته: و اما خدا تعالى و هر چه علت زمان يا شرط وجود آنست در ظرف زمان و همراه آن نيستند مگر در توهّم كه آنها را بازمانيات ميسنجد، ولى عقل چنانچه از تقدم مكان دريغ دارد از تقدم زمان هم دريغ دارد، و شايسته است گفته شود خدا را تقدمى است بر جهان نه مكانى و نه زمانى و اگر چه ذهن از فهمش عاجز است.
و در پاسخ سؤالهاى قونويه گفته: چون لامكانست همه جا باو يك نسبت دارد و چون بىزمانست همه زمانها از حال و گذشته و آينده نسبت باو برابرند، و در شرح رساله (العلم) گفته: ازلى بودن خدا اينست كه او پيش از ديگرانست و ديگرى پيش از او نيست، و هر كه پيرامون زمان يا دهر يا سرمد براى بيان ازليت بگردد ديگرى را با خدا در وجود همراه دانسته- پايان- بدان كه پذيرفتن حكما اين اصل را بلكه همان احتمال عقل براى حل برخى شبهههاى آنها در حدوث كافى است، و گفتهاند يكدليل عقلى بر محال بودن عروض زمان بر خدا تعالى اينست كه حقيقت زمان گذرائى آنست كه جزئى ميرود و جزئى مىآيد چنانچه نزد عقل روشن است و در كتب مشروح است، و گذرائى بر خدا محال است و عقل و نقل بر آن دلالت دارند (پايان).
چون اين مقدمه چيده شد با آنچه ما پيشتر در باره تحقيق دهر و سرمد نقل كرديم در دفع شبهههاى آنها گوئيم: بر تقدير حدوث جهان نپذيريم كه علت تامه
از معلول جدا شده زيرا تخلف در علت زمانى فرض مىشود كه علت تامه در زمانى باشد و معلول در آن زمان با او نباشد، و در اينجا علت و شايد علت و معلول هر دو بىزمانند، اما خود علت كه خدا است دليلش گذشت و اما نخست آفريده هم كه اصلا زمان و زمانى نبوده زيرا جز خداى يگانه در آغاز آفرينش نبوده است.
خلاصه اينكه اگر علت و معلول هر دو زمانى باشند بايد در يك آن و يك زمان باشند و گر نه، مانند تخلف در مكان كه اگر هر دو مكانى باشند بايد با هم باشند چون اجتماع و افتراق و تماس و جدائى تصور مىشود، و اگر هر دو يا يكى مكانى نباشد، اين چيزها زمينه ندارد، و همچنين در زمانى است كه چرا در اين جزء شده و در آن جزء نشده، يا يك بار شده و يك بار نشده، و پيش از خلق جهان نه زمان بوده و نه زمانى، نيستى صرف بوده، و جاى اين اوهام دروغين نيست كه ناشى از الفت ذهن بازمان و مكانند.
و بسا توهم شود كه چرا جهان در اين جاى كنونى آفريده شده، بالاتر نشده يا پائينتر نشده يا اين سو و آن سو نشده و توهّمات و خيالات پوچ ديگر و خدا جل شانه از اين گونه امور پاك است، و هيچ خرد و هوشى بكنه عظمت و جلالش راه ندارد و در پيرامون كبريايش انديشه مخلوق پرواز ندارد.
آنچه گفتهاند كه ما به پيش و پسى اجزاء جهان يقين داريم و بهمراهى برخى از آنها و اگر چه امتدادى نباشد و چرخ و جنبشى نبود و شب و روزى نيايند ممنوع است، مانند اينكه گفته شود، يقين داريم بتقديم حدود بر يك ديگر از نظر وضع و رتبه گرچه جسمى و جابگيرى نباشد، و بهمين بعد موهوم نامتناهى خلاء را ثابت ميدانند، و توهم چنين امتداد زمانى و مكانى ناشى از الفت بازمانيات و مكانياتست و هيچ پايهاى ندارد.
بر اين روش گفته مىشود: زمان يا حركت و رشته همه پديدههاى هستى از طرف گذشته نهايت دارند و به نيستى صرف ميرسند و ناچيزى، نه امتدادى بوده، نه اندازهاى، نه ثابتى و نه جريانى و پيش از آغاز آفرينش جز يگانه قهار
نبوده، و تعبير به «موجودات همه به نيستى صرف ميرسند» و يا «آغاز موجودات ناچيزى محض است» از تنگناى تعبير است كه عبارتى ديگر براى اداى مطلب در ميان نيست.
پيش بودن نيستى و رسيدن بعدم بطور حقيقت تصور نميشود مانند تناهى زمان و امتداد ناثابت يا تناهى مكان و ابعاد ثابت كه ابعاد ثابت و مكان به نيستى صرف پيوندد نسبت به بعد و جسم، و پايان آخرين جسم نه بعديست، و نه فضائى، نه موجود نه موهوم تا اينكه اگر كسى دست در آن دراز كند بماند و در آن فرو نشود، نه براى برخورد با جسمى سخت و نه براى جلوگيرى بلكه براى نيستى بعد و فضاء.
و در روايتى امام صادق7پس از شمارش اجسام جهان فرمود، در پس آن نه فراخى است، نه تنگى، نه چيزى كه بوهم گنجد، و چنين است وضع در ما وراى زمان و همه موجودات ممكنه از سوى گذشته كه امتدادى ندارد اصلا نه موجود چنانچه حكماء پندارند و نه موهوم چنانچه متكلمين توهم كردهاند عدمند نه جنبشى در آن تواند بود چنانچه حكماء آن را دليل لا نهايت زمان آوردهاند، بلكه ناچيز مطلق است و نيستى صرف.
و چون مردم بابعاد ثابت و جسمى بدنبال ديگر عادت كردهاند تصور عدم محض بر متكلمان دشوار آمده، و بابعاد موهوم نامتناهى گرائيدند و خلاء ملتزم شدند و چون موجودات پياپى را ديده و زمانى پيش از زمانى سنجيده تصور ناچيز صرف را سخت دانستهاند و گروهى از حكماء بزمان نامتناهى موجود دلبسته و گروهى از متكلمان بزمان نامتناهى موهوم و البته تصور در زمان صرف دشوارتر است از تصور لا مكان و نياز بدقتى فزون و هوشى سرشار دارد.
من گويم: اين جواب بسى محكم است، و سيد مرتضى و شيخ كراچكى و ديگران آن را پسنديدهاند، سيد در پاسخ شبهه معتقد بقدم عالم در ضمن كلامش
گفته: جز اينكه صانع قديم بايد پيش از صنع خود باشد در صورتى كه اوقات و ازمان نامتناهى و بىاندازه فرض كنيم و اين دليل است كه زمان را قديم ندانسته بلكه آن را امرى فرضى شمرده و تصريح او رضى اللَّه عنه بحدوث زمان گذشت و گفت خداى سبحان آنچه را در آغاز پديد آورد بىزمان بود و زمان حركت فلك است در مقصد دوم گذشت.
كراچكى گفته: چون ملحدان چارهاى نجستند كه تقدم صانع را بر صنع دفع كنند گفتند تقدم او برتبه است نه بزمان بايد از آنها بپرسيم تقدم رتبه يعنى چه؟
جوابى از برخى شنيديم كه يعنى فعال و مدبر آنست پرسيديم پس در حقيقت پديده نيست، برگشت بكلام اول و گفت هر جزئى از مصنوع پديده است و پرسش پيش را باز آورديم تا اعتراف كردند كه همه پديدهاند و از آنها بيان حقيقت پديده و قديم را خواستيم چاره نجستند جز اينكه بگويند وجود قديم پيش از پديده است بهمان مفهوم معلوم كه يكى بوده و ديگرى نبوده و بود شده.
و ما نگوئيم اين تقدم بحسب زمانست زيرا زمان خود يك آفريده خدا است و خدا پيش از همه آفريدههاست، و شرط پيش و پس بودن در هستى اين نيست كه در زمان باشد، زيرا بعضى از زمان ببعض ديگر پيشى دارد و اين پيشى زمانى لازم ندارد و سخن در اينجا بلند پايه است، و هر كه بفهمد حقيقت را شبهههاى بسيارى از او حل ميشوند.
و پس از بيان جواب سيد از شبهه معتقد بقدم عالم گفته: هر جا گفته است ميان قديم و نخست حوادث اوقاتى است كه آغازى ندارند مقصودش وقت فرضى است نه وقت حقيقى، زيرا اوقات حقيقى كارهاى خدايند و ثابت شده كه كار آفرينش را آغازيست، و اگر بگوئيم ميان قديم و اول كارها اوقات حقيقى است آن را نقض كنيم و بمذهب خصم درآئيم، پناه بخدا از اين گفتار.
سپس گفته: يك دانشمند گفته: نشايد بگوئيم: «ميان قديم و ميان پديده» چون اين لفظ دو چيز محدود را ميرساند و قديم محدود نيست و آغازى ندارد،