بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 220

پديده مخصوص در زمانى مخصوص پيدا شده، و اگر از جهت تازگى آن باشد سبب آن تازگى چيست و نياز بسبب ديگر و ديگر دارد و تسلسل مى‌شود و از آن جواب گفته‌اند كه اين گونه تسلسل نزد آنها رواست زيرا آحادش بهمراه هم نيستند.

و محقق دوانى در شرح عقائد باين جواب جواب داده و گفته: تازگى گذشت چيزيست و پديد شدن ديگرى، و نيستى جزئى از حركت علت تازه ميخواهد اين علت يا موجودى است يا نبود موجودى يا مركب از هر دو، اگر موجود است علتش چيست و چيست و تسلسل در امور موجوده لازم آيد و اگر نبود موجودى است بايد نبود جزئى از علت وجود او باشد كه در نبود اثر كند باز هم تسلسل در موجوداتى لازم آيد كه اين نبودها نبود آنها است.

و اگر مركب باشد بايد يك قسمت آن كه امور موجوده است و همه نبودها يا هر دو نامتناهى باشند و بهر حال تسلسل در امور موجوده مترتبه مجتمعه لازم آيد يا در حال وجود سابق يا باعتبار عدم لاحق زيرا عدم اگر مستند بامر موجود يا وجود مانع باشد مستلزم تسلسل در امور موجوده مترتبه مجتمعه گردد كه در حال عدمش پديد شدند، و اگر سبب نبود موجودى باشد كه موجودى نخواهد تسلسل هنگام وجود اين حادث باشد و همچنين درشق سوم.

اگر گوئى: نبود هر جزو مستند بوجود مانع است و ميان اين موانع ترتبى نيست تا تسلسل محال شود بلكه اجتماع موانع هم در زمان لازم نيست زيرا بسا كه حدوث آنى آن بس باشد در نفى ممنوع.

گويم: اين موانع در حدوث بايد دنبال هم باشند بحسب زمان و با هم موجود شوند و تطبيق ميان آنها پديد گردد، و عدم ترتب ذاتى آنها ضررى ندارد چنانچه بر فطرت سالم نهان نباشد، زيرا ما رشته‌اى كه از پديده امروزى آغاز شده در نظر گيريم و با رشته‌اى كه از پديده ديروز آغاز شود تطبيق كنيم و برهان را در آن بكشانيم، و اگر با هم موجود نشوند سخن را بعلت عدم كشانيم تا تسلسل محال لازم آيد در موجودات حادثه بهنگام عدم آنها يا وقت وجود آنها.


صفحه 221

زيرا سبب نبود هر مانعى يا عدم عدم مانع است كه مستلزم وجود مانع است يا نبودى جزء علت و بنا بر اول لازم آيد وجود موانع مترتبه در حدوث و نامتناهى و بنا بر دوم لازم آيد كه اين مانع موقوف باشد بر امورى موجود نامتناهى مترتب بر هم، و تسلسل محال در اسباب وجود او محقق شود (پايان).

تو ميدانى كه اينها براى همنفسى با حكماء است و گر نه ما روشن كرديم و او هم روشن كرده ببرخى وجوهى كه ما گفتيم تسلسل مطلقا باطل است و محال، خواه در امور پياپى و خواه بهمراه يك ديگر، و روشن شد كه حكماء چاره‌اى ندارند جز اينكه آمادگى پذيرش در معلول را بپذيرند، و آن زيانى بتماميت علت ندارد.

و چون اجتماع اجزاء حركت در زمان براى اينكه ناثابت است محال است و تخلف آور، و اين دو ميان علت قديم و پديده‌ها واسطه‌اند. و اين خود عيناً جواب از اصل دليل است، و خلاصه اينست كه از هر راه حكماء حادث را بقديم وابندند، ما همه جهان را بواجب تعالى وابنديم و فرقى نيست.

و بسا كه نقض را بتعبير ديگر تقرير كنند و گويند: بتقرير آنها پديده جزئى هر روزه بواسطه موجود شخصى دو پهلو كه از نظرى ثابت و از نظرى تازه مى‌شود بوجود ازلى مربوط ميشوند، و آن حركت توسطيه سرمديه است كه از نظر استمرارش آفريده خود ذات قديم است و از نظر تازه‌گى ذاتش سبب پديده و در اين صورت علت تامه وجود پديده موجوديست تدريجى در زمانى نامتناهى از سوى ازل، و پديده‌اى كه معلول او است اكنون پيدا شده و طرف آن زمانست، و اين خود تخلف معلول از علت تامّه است زيرا تخلف همين است كه ظرف وجود معلول جدا از ظرف وجود علت باشد و آنها از آنچه فرار كردند بدان گرفتارند.

و از اين تقرير جواب دادند كه تخلف محال كه ترجيح بلا مرجح آرد آنجا است كه زمانى ميان علت تامه و معلول فاصله شود و جاى اين سؤال باشد كه چرا معلول در اين جزء آمده و در آن جزء نيامده با اينكه در هر دو علت تامه موجود بوده ولى در اينجا چنين نيست زيرا زمان وجود علت پيوسته است به پيدا شدن معلول و در آن طرف‌


صفحه 222

زمان وجود علت است.

در اينجا نتوان گفت: چرا معلول در آخر زمان علت موجود شده زيرا فاصله‌اى بميان نيست، و نتوان گفت چرا پيش از آن پيدا نشده زيرا پيش از آن علت تدريجى كامل نبوده و از قوه بفعل نيامده و وجود معلول موقوف بكمال آنست.

گفته شده: اعتراض در پديده‌هائى كه يكباره يافت شوند با اين بيان دفع مى‌شود ولى اگر معلول هم تدريجى باشد اشكال بجا ميماند براى اينكه واسطه تدريجى مقرر آنها بحكم عقل اجزاء خرد و تيكه ريز دارد كه سابق آنها شرط وجود لاحق آنها است تا ارتباطشان با قديم درست شود و جدا نبودن اين تيكه‌ها در وجود خارجى زيانى بما ندارد بحكم فطرت سالم و كتب فلاسفه هم پر است از تصريح باجزاء تدريجى.

و شكى نيست كه جواب مذكور در معلول تدريجى الحصول سودى ندهد براى دفع تخلف زيرا در صورتى كه قطعه سابقه كه علت است تماما موجود شده در زمان خودش چرا همه اجزاء معلول تدريجى در آن آخر زمان آن موجود نشده يا در همان زمان پيدا نشده كه ظرف وجود علت است، تا هر دو تيكه حركت كه يكى علت است و يكى معلول در ظرف زمان با هم مطابق باشند و هم آهنگ در هستى خود، زيرا علت و معلول هر دو زمانى هستند، و چنانچه علت در آنات مفروضه زمان وجودش فعليت نداشته معلول هم چنانست، و در مجموع زمان گذشته علت كامل شده و معلول در مجموع اين زمان وجود نيافته بلكه در مجموع زمان ديگرى كه باولى پيوسته است و اين جز تخلف نيست.

و جواب اعتراض را چنين داده‌اند كه اگر قطعه تدريجى بعد يكباره موجود شود لازم آيد كه حركت ثابت باشد و اين منافى ماهيت او است و بايد حركت حركت نباشد و بعلاوه در متحرك اجتماع مثلين شود و آن محال است چنانچه در محل خود بيان شده.

ولى اين جواب مردود است باينكه دفع تخلف محال و ترجيح بلا مرجح يا


صفحه 223

بانحصار زمان تأثير است در يك آن مانند معلول آنى كه در زمان علت واقع مى‌شود يا بيان مرجح كه در وقتى علت را كامل كرده و شرائط تاثير جمع شده و وجود معلول بآن مخصوص گرديده نه در ديگرى، و اين دو مطلبى كه ذكر شده هيچ كدام از اين دو جواب را نميدهند و حاصلشان اينست كه اگر تخلف محال واقع نشود محال ديگر لازم آيد چون اجتماع مثلين يا انقلاب ماهيت حركت، پس بايد تخلف محال محقق شود، و لزوم محال از تخلف مجوز آن نميشود كه بالبديهه محال است.

و حاصل اين سخن در حقيقت مغالطه‌اى است كه نتيجه آن اينست كه واقع ظرف يك امر محالى شود يا دو محالى كه ذكر شده يا تخلف علت از معلول و جوابى براى اين اعتراض نيست مگر آنكه گفته شود قطعه لاحقه معلول چنانچه وجودش موقوف بقطعه سابقه است بامر ديگرى هم موقوف است و آن اجزاء خرد خود همان لاحقه است مانند اين نصف و آن نصف، و از اينجا روشن شود كه ممكن نيست لاحقه در زمان سابقه وجود يابد چون موقوف است باجزائى كه هنوز هيچ از قوة بفعل نيامدند.

و باز هم در اين جاى سخن هست، و اصل همانست كه ما پيشتر گفتيم و آن اينست كه اعتراض استحاله مشترك است چنانچه دانستى، و اين وجه آخرى را ميتوان در زمان موهوم نيز تقرير كرد چنانچه دانستى.

روش پنجم: آنچه محقق دوانى گفته كه ما ميگوئيم جميع شرائط وجود جهان در ازل فراهم نبوده زيرا يك شرط تعلق اراده خدا بوده بايجاد آن و مراد او وجود ازلى جهان نبوده بلكه وجود حادث آن بوده براى حكمت و مصلحتى، و بآن اعتراض نشود كه اگر تعلق ازلى متمم علت بوده بايد از ازل موجود شده باشد و گر نه تخلف معلول از علت لازم شود و اگر نياز بچيز ديگرى بوده جز تعلق اراده خلف فرض است بعلاوه سخن را بآن ميكشانيم، زيرا ما ميگوئيم قدرت طبق اراده اثر ميكند و اراده بوجود حدوثى تعلق داشته و جز آن نشود.


صفحه 224

اگر گفته شود بايد يكى از دو احتمالى را كه گفتيم اختيار كنيد يا علت تامه هست يا شرطى لازم است.

ما گوئيم اگر مقصود علت تامه براى وجود ازلى جهان منظور است ميگوئيم:

نه و اگر مقصود متمم علت است در آينده و بطور حدوث ميگوئيم چنين است ولى نه جهان ازلى شود و نه نياز بچيزى ديگر باشد، چنانچه فاعل مختار هر گاه خواهد جسمى را باندازه معينى از درازى يا كوتاهى بسازد بهمان اندازه موجود مى‌شود، در اينجا هم چون فاعل مختار وجود حادث جهان را خواسته، جز وجود حادث تصور نشود، و خلاصه معلول طبق خواست فاعل مختار خود موجود شود خواه بهمراه او يا پس از او.

و بسا گفته شده در تقرير حدوث جهان كه ازل فوق زمانست و ازلى موجود پيش از زمان است، و واجب تعالى در زمان نيست چنانچه در مكان نيست و جز او در ازل نبوده و هر چيز ديگر باراده ازلى او در وقت خود پديد شده كه زمان هم خود پديده است از آنها، و خدا بخواست ازلى خود جهان متناهى را خواسته و خدا از نظر زمان پيش از جهان نيست، چون خدا زمانى نيست تا تقدم زمانى داشته باشد برجز خود.

اگر گويند: اراده قديم خود كافى براى وجود ممكن نيست، و اگر هم كافى باشد نياز به تعلق دارد و اين تعلق يا حادث است يا قديم و اگر حادث باشد تسلسل لازم آيد چون باز سببى و سببى خواهد و بنا بر دوم بايد ممكنى قديم باشد.

جوابش داده شده كه تعلق وجود خارجى ندارد و امر اعتباريست و نياز بمخصص ندارد و تسلسل در امور اعتباريه هم محال نيست ولى تو ميدانى كه اختصاص هر وضعى وجودى يا عدمى بوقتى نياز بمخصص دارد و اين بديهى است و اما التزام بتسلسل در اين تعلقات بينهايت تا برسد بذات بارى تعالى همان پذيرش قول فلاسفه است كه استعدادهاى پى درهم نامتناهى وجود دارند تا برسند بآن استعداد نزديك بوجود


صفحه 225

معلول، و بعلاوه تسلسل در تعلقات اراده با قطع نظر از دليل تطبيق باطل است چون لازمه‌اش انحصار امور غير متناهيه است ميان دو مرز مشخص كه نفس اراده باشد و تعلقش بممكن.

من گويم: تو ميدانى كه انحصار ميان دو مرز در اينجا زمينه ندارد زيرا خود اراده در جميع مراتب نامتناهى محفوظ است مانند استعدادات نامتناهى ماده، و اراده و مريد طرف رشته نباشند چنانچه خود ماده در رشته استعدادات طرف رشته نيست، و انحصار توهّمى است ظاهر الفساد و اگر چه گفته استاد سرشناسى است و ايرادهاى ديگر هم در اينجا آورده‌اند كه با جواب آنها در كتب كلاميه ذكر شده.

روش ششم: آنچه محقق طوسى ره در تجريد گفته كه تخلف از علت تامه در صورتى محال است كه معلول در دو وقت امكان وجود داشته باشد، و با اين، بدون مرجح در يكى از آنها موجود و شرائط و اجزاء علت در هر دو وقت برابر باشند، و در اينجا چنين نيست زيرا وقت خود از اجزاء جهانست و پيش از حدوث جهان وقتى نبوده تا گفته شود چرا در اين وقت شده و در آن وقت نشده، و چون حقيقت اين روش بروش دوم باز ميگردد كه شرح آن را داديم، در اينجا دوباره گفتار را دراز نسازيم.

مرصد دوم: دفع شبهه ديگر آنها است، كه جهان ممكن است از ازل و و اگر ممتنع ازلى باشد و بعد ممكن شود انقلاب محال لازم آيد، و بارى تعالى هم قادر و كامل و جواد محض است و عالم را بجود ذاتى خود بى‌عوض و بيغرض آفريده و بايد وجود عالم ازلى باشد.

و جواب اينست كه خدا در ذات و صفات ذاتى چون قدرت و علم و اراده و فيض بخشى نقصانى ندارد ولى ايجاد جهان موقوف بشرطى بوده است كه علم به اصلح مقتضى آنست و اين شرط در ازل نبوده، البته خدا فيض بخش است بدان چه شايد ولى وجود جهان در ازل نشايد.


صفحه 226

برخى محققان جواب ديگر داده و گفته: اين اعتراض بر اين پايه است كه ازليت امكان مستلزم امكان ازليت باشد و آن ممنوع است، زيرا معنى اول اينست كه امكان چيزى هميشه بوده، و معنى دوم اينست كه چيزى وجود هميشه داشته باشد و ملازم بودن اولى با دومى دليل ميخواهد، و دليلش را چنين آورده كه اگر امكان هميشه است در هيچ جزء از ازل مانع وجود ندارد، و اين بى‌مانعى در همه اجزاء ازل محقق است و در هر جزء آن ميتواند باشد نه تنها على البدل بلكه با همدگر هم و نتيجه‌اش امكان اتصاف بوجود ازلى است، و بنا بر اين ازلى بودن امكان مستلزم امكان ازليت است.

ولى اينكه گفته: بهمراه هم ميتواند باشد و اينكه گفته: اتصاف بوجود در هر جزء را دارد ممنوع است، زيرا امور آنى نميتوانند در ظرف زمان همراه هم باشند و بعلاوه گفته او نقض مى‌شود بحركت توسطيه از مبدأ معين، زيرا مكان وجودش ازلى است ولى وجود ازلى براى او ممكن نيست چون مبدأ مشخصى براى او فرض شده (پايان).

مرصد سوم دفع شبهه صاحب محاكمات: و آن اينست كه نميشود كار خدا معدوم باشد و سپس موجود شود زيرا عدم محض امتياز پذير نيست تا اينكه امساك فاعل از ترك ايجادش در وقتى از وقت ديگر اولى باشد يا صدورش از فاعل در يك حالى اولى باشد بلكه يا همه حال واجب الصدور است يا در همه حال نابود است و بايد كار قديم باشد و يا هيچ نباشد، و اين اعتراض بر كسى است كه گفته جهان در وقت مخصوصى پديد شده زيرا اصلح بود براى وجود او يا در آن وجودش ممكن بوده، و تقييد نبودى به محض براى كنار زدن نبود حادث است كه مسبوق بماده باشد (پايان) جواب: همه چيز جز خدا از قديم و حادث نيستى محض بوده در مرتبه علت پس چگونه ممكنات از ممتنعات جدا شدند و موجود شدند، و چگونه ماده قديم آفريده شده؟ و پديده‌ها پس از مدت نامتناهى آفريده شدند؟ و بايد گفت امتياز در علم‌


صفحه 227

خدا كافى است و اگر چه در خارج محض نيستى است، و خدا هر چيز را از ممكن و ممتنع و نحوه وجود آن ميداند، و هر چه را خواسته بر وفق مصلحت بوده و قدرت در آن اثر كرده چنانچه خواسته و جهان بنظامى كه هست موجود شده، بى‌دگرگونى در ذات و صفات ذاتى او، و همانا اختلاف در جز او است كه ممكن باشند يا ممتنع، پيش باشند يا پس، خرد باشند يا بزرگ، يا با تفاوتهاى ديگر، و خرد كنه تاثيرات و ايجادات او را در نيابد، چنانچه از خطبه‌ها و اخبار وارده از ائمه اطهار7برآيد.

و پرسش از اينكه چرا جهان را پيشتر يا پستر از اين زمان يا بالاى فضاى كنونى يا زير آن يا بزرگتر و يا كوچكتر نيافريده يا مواد را طور ديگر نيافريده كه آمادگيهاى ديگر داشته باشند ياوه‌گوئيست و فرق ميان ازليت امكان و امكان ازليت روشن است زيرا امكان ذاتى شرط معلول نيازمند است و از لوازم ماهيت معلول است و ذاتى آنست و ربطى بعلت تامه نياز برآور ندارد و در آوردن جوابهاى ديگر از اين شبهه بملاحظه آنچه گذشت ممكن است بهوش باش.

مرصد چهارم در دفع شبهه ديگرشان كه گفته‌اند زمان اگر حادث باشد پيش از خودش نبوده و اين پيش نبود با پس بود از هم جدا است و در واقع با هم جمع نشوند و پيش و پس تناسب اجزاء زمانست با يكديگر و اتصاف هر چيز دگر بدانها بواسطه زمانست و بنا بر اين بايد زمان پيش از خود باشد تا پيش و پس محقق شود و اين خلف است و با اين بيان ثابت شود كه زمان نيست نشود و سرمدى است.

ولى اين بيان مغالطه دارد زيرا اگر زمان بيواسطه مستند بذات واجب باشد بايد صادر اول زمان باشد و اين مخالف عقيده آنها است و اگر علت ممكنى دارد كه بالذات ممكن است، نسبت بزمان هم ممكن است كه معلول او است زيرا معلول باعث وجوب علت خود نشود و اين علت ممكنه اگر معدوم فرض شود محالى لازم نشود و در فرض عدم آن يا زمان موجود است بى‌علت مبقيه و اين محال است زيرا نياز بعلت امكانست بعقيده آنها و يا زمان هم نابود شود و اين هم نظر باين دليلشان محال است زيرا معتقدند كه نابودى زمان پس از وجود آن محال است و امكان زمان نظر بآغاز