بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

دريا بجز آيد، براى آن، سپس براى قرارگاه دست و پاى آن گاو، سنگى آفريد و همانست كه خدا در سوره لقمان از آن حكايت كرده «در سنگى باشد» و پهناى آن سنگ هفت بار از هفت آسمان و هفت زمين فزونست، سپس يك ماهى آفريد كه بدان سوگند خورده و فرموده «نون و القلم» و نون ماهى است و فرمان داده خدا آن سنگ را بر پشت آن ماهى نهند و آن ماهى در آبست و آب بر باد است و خدا باد را بقدرت خود نگه مى‌دارد.

5- در نهج البلاغه (ج 1 ص 350) و در احتجاج (ص 107) در خطبه امير المؤمنين7است كه آنكه دليل آورد بر قدم خود بحدوث خلقش، و دليل آورد بحدوث خلق خود بر وجودش- تا گويد- حدوث همه چيز را گواه گرفت.

6- در خطبه مشهور ديگر است: هيچ وقتى بهمراه آن (خدا نيست) و هيچ ابزارى بگرد او نرسد (زيرا در كار نياز بابزار ندارد) بودش پيش از زمانست و هستى او پيش از نيستى، آغاز هميشه بودن او است- تا گويد: ايست و جنبش بر او روا نيستند و چگونه بر او روا بود آنچه خود او بوجود آورده و چگونه بدو برگردد آنچه خودش پديد كرده، و رخ دهد در او آنچه او آفريده، اگر چنين شود، تفاوت و تجزيه در ذاتش رخنه كنند و ازليت او ممتنع باشد- تا گويد- هر چه را خواهد گويد:

باش، پس ميباشد، نه آوازى در اينجا است و نه فريادى شنيدنى و سخنش جز همان آفرينش هستى نيست كه پيش از آن نبوده و اگر قديم بودى معبود دومى بشمار آمدى در باره او گفته نشود بود پس از نبودن تا اوصاف پديدشده‌ها بر او روا شود و ميان او و آنها جدائى نباشد و او را بر آنها برترى نبود پس سازنده و ساخته شده برابر شوند و آفريده و آفريدگار همتا باشند، همه آفريده‌ها را بى‌نمونه‌اى آفريد كه از ديگر باشد و در آفرينش آنها بهيچ كدام از آفريده‌هايش يارى نجست، زمين را آفريد و بى‌ورگيرى بدان نگهش داشت، و بى‌پايه در لنگرش انداخت، و بيستون آن را واداشت، و بى‌پشتيبان آن را برافراشت، و از كجى و كاستى آن را نگهدارى كرد، و از پاشيده شدن و از هم گسيختن آن را بازداشت، لنگر پايه‌اش داد و بندها بر او


صفحه 25

نهاد، چشمه‌هايش را برآورد، و رودهايش را بر كند، نه آنچه ساخت سست بود، و نه آنچه نيرو داد ناتوان- تا گويد او است كه نابودشان كند پس از هستى تا هستشان ناپديد شود، نيست شدن جهان پس از پيدايش آن عجب‌تر نيست از آفرينش و ابتكار آن- تا گويد- راستى كه خدا پس از نيست شدن دنيا باز تنها گردد و چيزى همراه او نباشد چونان كه پيش از آفرينش جهان بوده است پس از فناى آن خواهد بود كه نه گاه و جايى است و نه هنگام و زمانى، در آن صورت مدتها و وقتها نباشند، و سالها و ساعتها نيست گردند و نماند جز يكتاى چيره، كه سررشته همه كارها با او است، ناتوان بودند كه آفرينش آنها را آغاز كرد و از فناء خود جلوگيرى ندارند. و گر داشتند هميشه ميماندند، ساختن هيچ كدامش براى او رنج نياورد، و آفرينش هر چه پديد كرد و آفريد بر او دشوار نبود، آنها را نيافريد تا پادشاهيش را محكم كنند و نه از بيم نيستى و كاستى و نه براى كمك در برابر همتائى فزونگر. يا دشمنى دلاور، و نه براى فزونى در ملك، و نه براى رقابت با شريكى، و نه از بيم تنهائى براى آرامش و آسايش، سپس او است كه همه را نيست كند، نه از دل تنگى در اداره امور آنها و نه براى آسايش خود، و نه از گرانى چيزى از آنها بر او، آزرده نسازد او را هر چه بمانند تا شتاب كند در نيست كردنشان، ولى خداى سبحان آنها را بلطف خود سرپرستى كرده و بفرمان خود نگهداشت، و بنيروى خود محكم ساخت، سپس پس از فناء آنها را باز گرداند، بى‌نيازش بدانها، و نه براى يارى جستن از آنها، و نه براى گريز از حال هراس بآرامش بادمساز، و نه از ناداني و نابينائى بدانش و التماس و نه از ندارى و نيازمندى به توانگرى و فزونى، و نه از خوارى و زبونى بعزيزى و توانائى.

توضيح: «قدمش را دليل حدوث خلقش نموده» با آنچه بدنبال دارد دليل آنست كه علت نياز به مؤثر حدوث است، و اثر بخشى در وجود ازلى قديم محال است چون جمله «حدوث همه چيز را دليل ازليت خود نموده».


صفحه 26

«وقتى بهمراه ندارد» دو معنى را شايد، يكى آنكه هميشه وقتى با او نبوده زيرا وجودش پيش از زمانست دوم اينكه اصلا زمانى نيست چنان كه حكماء گفته‌اند زمان نسبت متغيرى است بمتغيرى ديگر، و در آنچه تغيير نپذيرد راه ندارد و مقصود اينست كه زمان بدو نچسبد و قرين او نتواند، و بسا كه اين معنا تاييد شود بقول او: «چگونه او را باشدش آنچه خود پديد آورده» زيرا دليل بركنارى او را از سكون و حركت چنين آورده كه او آفريننده آنها است و نتوانند از صفات كامل او باشند، زيرا فعل كمال فاعل نشود[1]و اگر بدون آن وصف او شوند مايه دگرگونى و كاستى او شوند[2]، و اين دليل در زمان هم صادق آيد، و همچنين است، گفته او «و برگردد باو آنچه خود باديد كرده» و چنين تقرير شده، كه خدا تعالى حركت و سكون را پديد آورده و در ذات خود از او متاخرند، و اگر از صفات او شوند بايد متاخر بازگردد و مقدم شود چون صفات خدا عين ذات اوست و روا نباشد از چيزى تهى باشد در مقام اظهار و ايجاد، و آنچه خود پديد كند در او پديد گردد، و نميشود چيزى بيك چيز هم اثر بخش باشد و هم اثر پذير، يا آنكه چنانچه گذشت لازم آيد در ذات خود كاست باشد و از ديگرى كمال يابد «در اين صورت تفاوت در ذاتش آيد» يعنى اختلاف و دگرگونى در آن حاصل شود «و كنهش تجزيه شود» يعنى حقيقتى باشد داراى اجزاء و ابعاض، زيرا حركت و سكون تحيّز خواهند و آن جز در جسم نباشد و يا اينكه بايد استعداد و فعليت در او باشد تا حركت و سكون صدق‌

[1]جاى اعتراض است باخلاق فاضله چون سخاوت و شجاعت و عدالت بلكه علم كه افعال نفس انسانند و كمال او باشند و ممكن است جواب گفت اين كمالات استعداداتى هستند در وجود نفس و بفعل او ظاهر شوند و صورت پذيرند و نفس بر رياضت از قوه بفعل آيد نه اينكه از او جدا باشند و كمال او گردند و در باره خداوند همه كمالات فعليت دارند و حقيقت بالقوه در ذات او نيست.

[2]چون فعل صرف نيرو است و مايه كاستى در فاعل مى‌شود ولى اين در فاعل مادى و محدود است و ذات الهى بينهايت از هر جهت است.


صفحه 27

كند و در باره او استعداد محال است زيرا مخالف ازليت او است كه از اسماء حسناى او محسوبست، چون كه داراى حركت و سكون است محال است ازلى باشد «مثله» يعنى آن را برپا داشته، و گفته‌اند: خدا قرآن را بنوشتن در لوح محفوظ براى جبرئيل نمونه ساخت و گفته شود: «مثّلته بين يدى» يعنى او را پيش خود حاضر كردم، و چون خدا قرآن را واضح و روشن كرده چنانست كه آن را براى مكلفين مثل ساخته پايان و ظاهر اينست كه گفته «كن فيكون» كلام نيست كه آوازى داشته باشد بلكه كنايه و مثل است از تعلق اراده و حصول هر چيز بمحض اراده و حصول هر چيز بمحض اراده او بى‌تاخير و وابستگى بچيز ديگر.

«و اگر قديم بود خداى دومى ميشد» اين صريح است در اينكه امكان با قدم فراهم نشود و ايجاد جز به نبوده تعلق نگيرد.

«عليه الصفات المحدثات» بوصف و اضافه بى‌الف و لام در صفات هر دو ضبط شده و باضافه مناسب‌تر است، يعنى اگر حادث باشد با اجسام حادثه در صفات حدوث شريك گردد و فرقى ميان آنها نماند ...

«چنانچه پيش از آفرينش آنها بود» تا آخر كلام صريح است در اينكه جز خدا تعالى همه چيز حادث است، و ظاهرش اينست كه پيش از آفرينش جهان زمان هم نبوده و خدا زمانى نيست جز اينكه حل شود بر زمانهاى مشخص چون شبها و روزها و ماهها و سالها و دلالت دارد كه همه اجزاء جهان پس از هستى نيست شوند و اين هم نيز با قدم جهان منافى است زيرا اتفاق دارند بر اينكه هر چه قدمش ثابت شود عدمش ممتنع است، و براهين عقليه بر آن آورده‌اند.

«يعيدها» جهان را يا امور را بر ميگرداند، ظاهرش اينست كه همه چيز نابود مى‌شود، تا برسد بارواح و فرشته‌ها «سپس بر ميگردد» پس دلالت دارد به جواز برگشت معدوم و در مجلد سوم سخن در باره آن گذشت.

7- در توحيد (ح 3 ص 187) عيون (131- ح 28) سند را به محمّد بن‌


صفحه 28

عبد اللَّه خراسانى رسانيده كه امام رضا7فرمود: او مكان را آورد، او بود و مكانى نبود، و او چگونگى را پديد كرد، او بود و چگونگى نبود «تا آخر خبر».

8- در احتجاج (ص 22) از صفوان بن يحيى كه گفت: ابو قرّه محدث از من خواست كه او را نزد ابو الحسن الرضا7ببرم و از آن حضرت اجازه خواستم و بمن اجازه داد، و نزد او آمد و مسائلى پرسيد، و سخن را كشاند تا گفت: چه فرمائى در باره كتب؟ فرمود: تورات و انجيل و زبور و قرآن و هر كتابى كه نازل شده كلام اللَّه هستند كه آنها را براى جهانيان فرستاده تا روشنى و رهبرى راه حق باشند و اينها همه پديد شده‌اند، و جز خدايند، ابو قره گفت: آيا فانى شوند؟ ابو الحسن فرمود: مسلمانان اتفاق دارند كه هر چه جز خدا است فنا پذير است، و هر چه جز خدا است كار خدا است و تورات و انجيل و زبور و قرآن هم كار خدايند، نشنيدى مردم ميگويند: پروردگار قرآن و اينكه قرآن روز قيامت ميگويد: پروردگارا اين فلانى- و او شناساتر است بوى- البته روزش تشنه بسر كرده و شبش را بيخواب مانده و (عبادت كرده) شفاعت مرا در باره او بپذير، و همچنين تورات و انجيل و زبور همه پديد شده و پرورده شده‌اند، پديد آورده آنها را آنكه مانندى ندارد براى رهنمائى مردمى كه خردمندند، و هر كه پندارد اينها هميشه بودند اظهار كرده كه خدا نخست موجود قديم نبوده و يكتا نيست و هميشه سخن با او بوده، و آغازى ندارد و معبود نباشد.

بيان- «ليس له بدء» يعنى كلام را علت ايجاد نباشد چون قديم خود ساخته است و سازنده ندارد «و ليس باللَّه» يعنى با اينكه خدا نيست چگونه نياز به صانع ندارد، يا اينكه لازم آيد خداى صانع معبود بحق نباشد، چون شريك داشته از قديم، يا لازم آيند كه خدا خداى كلام نباشد چون هميشه با او بوده و بر آن سبقت نداشته است.

9- در مهج الدعوات بسند خود از امير المؤمنين7گفته: رسول خدا6‌


صفحه 29

اين دعا بمن آموخت و فضيلت بسيارى برايش نقل كرده: «سپاس از آن خدا است كه نيست شايسته پرستشى جز او حق است و روشن، مدبريست بى‌وزير و با هيچ آفريده‌اى مشورت نكند، نخستى كه ديگرگونى ندارد، پاينده پس از فناء آفريده‌ها. بزرگ پروردگار. نور آسمانها و زمين، و آفريننده آنها و آغازكننده‌شان، بيستون آفريدشان، و زمينها بالاى آب برقرار شدند بوسيله كوههاى خود، سپس بالا گرفت پروردگار، در آسمانهاى بلند، بخشاينده‌اى كه بر عرش استوار شد، از او است هر چه در آسمانها و در زمين است. و ميان آنها و هر چه زير خاك است- تا گويد- توئى خدا نيست شايسته پرستش جز تو، بودى آنگه كه نه آسمانى ساخته بود، و نه زمينى كشيده و نه خورشيدى تابان، و نه شبى تيره، و نه روزى فروزان، و نه دريائى جوشان، و نه كوهى لنگرين و نه اخترى روان. و نه ماهى نور بخش، و نه بادى وزان، و نه ابرى باران ريز، و نه برقى درخشان، و نه جانى دم زن، و نه پرنده‌اى پرّان، و نه آتشى سوزنده، و نه آبى در جريان، بودى پيش از هر چيز، و آفريدى هر چيز و آغاز كردى آفرينش هر چيز را» تا آخر دعاء 10- از همان كتاب بچند سند كه رسانده تا ابن عباس و عبد اللَّه بن جعفر از امير المؤمنين7در دعاء يمانى معروف: و توئى جبار قدوس كه پيوسته از ازل بود و هميشه در ناديدنى‌ها تنهائى: در آنها جز تو نيست، و نباشد از براى آنها جز تو.

11- از همان- در دعائى كه جبرئيل به پيغمبر6آموخته: اول و آخر بوده پيش از هر چيز، و بود كن هر چيز، و باشنده پس از فناء هر چيز.

12- در توحيد بسندش از سليمان جعفرى. گفت: امام رضا7فرمود:

مشيت از صفات كار است و هر كه پندارد خدا در ازل مريد و خواستاره بوده يگانه پرست نيست (ص 93).

بيان: لزوم شرك از اين راه است كه اگر اراده و خواست ازلى باشند مراد و خواسته شده هم ازلى ميشوند و اثر بخشى در قديم محال است و خداى دومى باشد چنانچه در پيش گذشت چند بار، يا اينكه آن دو چون عين ذات نيستند هميشه‌


صفحه 30

بودنشان با خداى سبحان دو خداى ديگر را لازم آورد بتقريبى كه گذشت و مؤيد معنى يكم است آنچه نيز در توحيد آورده از عاصم بن حميد از امام ششم7گويد: باو گفتم از ازل خدا مريد بوده؟ پس فرمود البته كه مريد نباشد جز همراه بامراد: بلكه از ازل دانا و توانا بوده سپس اراده كرده‌[1].

13- توحيد (ص 232) بسندش از سلمان، گفته: جاثليق از امير المؤمنين7پرسيد بمن بگو پروردگار در دنيا است يا در ديگر سرا؟ در پاسخش فرمود:

پروردگار ما ازلى است. پيش از دنيا بوده، او سرپرست دنيا و دانا بديگر سرا است.

14- و بسندش از امام ششم7كه فرمود: سپاس از خدا است كه بوده است پيش از آنكه بودى باشد، بودن ستايش او را نشايد، سپس فرمود: بود آنگاه كه هيچ نبود. و گوينده‌اى او را نميستود، بود آنگه كه بود شدن نبود. توحيد ص 28 15- نهج البلاغه (ج 1 ص 426) از نيروى جبار و ريزه‌كاريهاى شگفت او است كه از آب درياى جوشان در هم موج بر موج چيزى آفريد خشك و خوددار و از آن چند طبقه برآورد و بهفت آسمانش برگشود، پس از آنكه در هم و بسته بودند، و بفرمانش خود نگهدار شدند و بر مرزى كه او خواسته بودند برپا ماندند، ميكشد آنها را سبزه فامى بس ژرف‌ناى و دريائى مسخر و بر آب، بفرمانش زبون شده و هيبت او را پذيرفته و از ترس حضرت او برجا مانده، و سرشت سنگهاى سخت و برآمدگيها و تپه‌ها را بر پشت آن و كوههايش را و آنها را در لنگرگاه در افكند و در جايگاه خود چسبانيد، و سرهايشان تا فضا

[1]اراد تأثير فاعل مختار است بر فعلى كه انجام ميدهد و خود فعلى است نفسانى كه بدنبالش كار تحقق يابد كار فاعل مختار دو رويه دارد يكى در وجود فاعل و يكى در خارج: آنكه در وجود فاعل است اراده است و آنكه در خارج وجود خارجى آن فعل است و از اين رو تفكيك اراده از مراد محال است و نميشود اراده از صفات ذاتيه و عينيه خدا باشد.


صفحه 31

بر آمد و بيخشان در آب نشست، و كوههايش را چون پستانى از دشتهاى آن بالا آورد، و پايه‌هاى آنها را در گروه همه نواحيش فرو برد و در جايگاههاى مقرر خود واداشت و قله‌هاى آن كوهها بسيار بلند كرد و تپه‌هايشان را دراز نمود، و آنها را ستون زمين ساخت و در آن چون ميخها پابرجا كرد و از جنبش باز ايستاد تا ساكنان خود را نلرزاند و آنچه بر دوش دارد فرو نكشد و از جا برنكند، منزه باد آن خدا كه نگهش داشت پس از تموج آبهايش و خشكش كرد پس از تر بودن همه جايش، و آن را بستر آسايش خلق خود نمود و آن را بستروار برگشود بر روى دريائى ژرف و ايستاده و بيجريان و برجا مانده و بى‌سريان، بموج مى‌آورد آن را بادهاى سخت و طوفانى و ميمكد آن را ابرهاى بارنده، راستى كه در اين عبرتى است براى كسى كه ميترسد.

بيان: و گفته او7«و برگشود آن را» اشاره است بقول خدا تعالى «آيا نبينند آنان كه كافرند البته آسمانها و زمين بسته بودند و ما آنها را گشوديم» و وجوه تفسيرش گذشت و اين تشريح مؤيد بعضى از آنها است كه گفته‌اند آسمانها در هم بودند و خداوند آنها را بهفت آسمان برگشود از هم، و دلالت دارد بر حدوث آسمانها و بر اينكه نخست در حقيقت از هم جدا بودند و در ظاهر بهم پيوسته بودند و روى هم بودند و خدا آنها را از هم گشود و از هم دور كرد و هفت آسمان جدا گرديدند و ميان آنها فضائى عيان شد براى فرشته‌ها، قيام آسمانها بر مرز مقرر كنايه است از بر قرارى هر كدام در مكان خود باندازه و شكل و هيئت و طبيعت مشخص و خارج نشدن آنها از اين حد.

«مثعنجر» بصيغه اسم فاعل: آب يا اشك جارى و با فتح جيم ميانه دريا كه در سطح دريا مانندى ندارد فيروزآبادى چنين گفته و جزرى در ذكر حديث على7«يحملها الاخضر المثعنجر» گفته: آنجاى دريا كه از همه ژرف‌تر و پرآب‌تر است، و ميم و نونش زائده‌اند و از اين معنا است حديث ابن عباس «دانش من بقرآن در برابر دانش على7مانند حوض كوچكى است در ژرف دريا». هر كه ميترسد» مقصود علما هستند چنانچه خداى سبحان فرموده.