بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 265

دارد و او بر آن سوار شود، هلا كه او بر ابر سوار شود، و باسباب برآيد اسباب هفت آسمان و هفت زمين كه پنج آن آبادند و دو تا ويران.

35- و از همان بسندش از امام پنجم7كه فرمود: على7داراى هر آنچه شد كه روى زمين است و هر آنچه در زير زمين، و دو ابر بر او عرضه شد يكى رام و ديگر سركش، در سركش ملك هر آنچه بود كه زير زمين است، و در رام ملك آنچه در روى زمين است، و او ابر سركش را بر رام برگزيد، و در هفت زمين او را گردانيد، و يافت كه سه تا ويرانست و چهار تا آباد.

36- در يكى از مؤلفات قدما است بسندى از ابى جعفر ميثم تمار گفت: من پيش مولايم امير المؤمنين7بودم كه غلامى در آمد و در ميان مسلمانان نشست، و چون آن حضرت از احكام فارغ شد، آن غلام نزد او برخاست و گفت: اى ابا تراب من پيامى برايت آوردم كه كوهها را ميلرزاند از طرف مرديكه قرآن را از اول تا آخر از بر دارد، و دانا بعلم قضاوت و احكام است، و از تو در سخن شيواتر و باين مقام سزاوارتر است، آماده پاسخ باش، و بآراستگى سخن بپرداز.

خشم در چهره امير المؤمنين پديد شد و بعمار گفت شترت را سوار شو، و در قبائل كوفه بگرد، و بهمه بگو: على را اجابت كنيد تا حق را از باطل امتياز دهيد و حلال را از حرام، و تندرستى را از بيمارى، عمار سوار شد و دمى نگذشت كه ديدم عرب چنانچه خدا گفته «نباشد جز يك فرياد و بناگاه آنان همه از گورها بسوى پروردگارشان سرازير ميشوند، 51- يس» مسجد جامع كوفه بر حاضران تنگ شد و مردم چون ملخ بر كشت تازه رسيده بر هم برآمدند و عالم اروع و بطل انزع برخاست و بمنبر بالا رفت و فراز گرفت و سينه صاف كرد، و هر كه در مسجد بود خاموش ماند و او فرمود:

رحمت كند خدا هر كه شنود و فرا گيرد، أيا مردم! كه پندارد او امير المؤمنين است؟

بخدا امام امام نباشد تا مرده زنده كند، يا از آسمان باران ببارد، يا كارى كند مانند اينها كه جز او از آن درماند، در ميان شما كسانيند كه ميدانند منم آيت باقيه و


صفحه 266

كلمه تامه، و حجت بالغه.

و البته كه معاويه يك نادانى از نادانهاى عرب را نزد من فرستاده كه ياوه‌سرائى كرد، و شما ميدانيد كه اگر ميخواستم مى‌توانستم استخوانهايش را بخوبى خرد كنم، و زمين را از زير پايش يكباره گرد هوا سازم و او را بسختى در زمين فرو كنم، جز اينكه تحمل نادان صدقه‌ايست، سپس خدا را سپاس گفت و بر او ستايش كرد، و بر پيغمبر6صلوات فرستاد؛ و بدست خود بجوّ اشاره كرد و همهمه‌اى نمود، و ابرى برآمد و بالا گرفت، و شنيديم فريادى كه ميگفت: درود بر تو اى امير المؤمنين، و اى سيد اوصياء و اى امام شيعيان و اى دادرس دادجويان، و اى گنج مستمندان و معدن شيفتگان، و بدان اشارت كرد و نزديك شد.

ميثم گفت: ديدم همه مردم از هوش رفتند، و امام پاى برداشت و بر آن ابر سوار شد و بعمار گفت: با من سوار شو، بگو «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» عمار هم سوار شد و از ديده ما نهان شدند، و ساعتى گذشت و ابرى آمد و بر جامع كوفه سايه كرد و من متوجه شدم كه مولايم بر دكّة القضا نشسته و عمار در برابر اوست و مردم گرد او را دارند.

سپس برخاست و بمنبر برآمد و خطبه معروفه شقشقيه را ايراد كرد، و چون بپايان رساند مردم پريشان شدند، و در باره او گوناگون سخن گفتند، برخى را ايمان و يقين فزود و برخى را كفر و طغيان بيش بود.

عمار گفت آن ابر ما را در جو پرواز داد، و طولى نكشيد كه مشرف شديم بيك شهر بزرگ كه پيرامونش درختها و جويها بودند، آن ابر ما را فرود آورد، و بناگاه در شهرى بزرگ بوديم و مردمش بزبانى جز عربى سخن ميگفتند، همه گرد آن حضرت آمدند، و باو پناهنده شدند، آنها را بزبان خودشان پند داد و بيم داد و سپس گفت: اى عمار سوار شو، سوار شدم و بجامع كوفه رسيديم.

سپس فرمود: اى عمار! ميشناسى شهريرا كه در آن بوديم؟ گفتم خدا داناتر است و رسول و وليّش، فرمود: ما در جزيره هفتم چين بوديم، و من چنانچه ديدى سخنرانى‌


صفحه 267

ميكردم، راستى خدا تبارك و تعالى پيغمبرش را بهمه مردم فرستاده و بر او است كه همه آنها را رهبرى كند و مؤمنان آنها را براه راست آورد، تو قدر نعمتى كه دادمت بدان، و از نااهلش نهان دار كه خداى تعالى را الطافى است در خلق خود كه جز او نداند و هر كه او از رسولش پسنديده است.

سپس گفتند خدايت چنين نيروى چيره داده و تو مردم را براى نبرد معاويه برانگيزى؟ فرمود: خدا آنها را به نبرد با كفار و منافقان، و ناكثان و قاسطان و مارقان بعبادت خود واداشته، بخدا اگر بخواهم اين دست كوتاه خود را از اين زمين دراز شما بركشم و بسينه معاويه در شام برزنم، و سبيل او را، يا فرمود ريش او را بكشم، و دستش را دراز كرد و برگرداند و در آن موى فراوان بود، و مردم از آن در شگفت شدند، و پس از مدتى خبر رسيد كه معاويه در همان روز كه آن حضرت دست بسوى او دراز كرده از تختش افتاده و از هوش رفته و مويهائى از سبيل و ريش خود را نابود يافته.

بيان: «اروع» مرديكه از زيبائيش در شگفت شوى «عجرفه» بد رفتارى و بيباكى است ...

37- كتاب حسين بن عثمان از امام ششم7گفت: بهشت ميگويد:

پروردگارا دوزخ را پر كردى چنانچه بدو وعده دادى مرا پر كن چنانچه بمن وعده داده‌اى، فرمود: خدا در آن روز خلقى آفريند و آنها را ببهشت برد، سپس امام ششم فرمود: خوشا بحال آنها. كه هراسهاى دنيا و غمهايش را نديدند.

38- الدر المنثور (ج 3 ص 136) از ابن جريج در قول خدا تعالى «و از قوم موسى مردمى باشند» تا آخر آيه فرمود: بمن رسيده كه چون بنى اسرائيل پيغمبران خود را كشتند و كافر شدند و 12 سبط بودند يك سبط آنها بيزارى جست از آنچه كردند، و پوزش خواستند و از خدا خواستند آنها را از ديگران جدا كند. و خدا كانالى در زمين براى آنها گشود، تا از پشت چين درآمدند، و آنان در آنجا هستند يگانه پرست و مسلمان، و رو بقبله ما دارند، و ابن جريج گفت، ابن عباس گفت:


صفحه 268

اينست قول خدا «و گفتيم ببنى اسرائيل جا كنيد در زمين و چون وعده آخرت رسيد شما را بياوريم پيوسته بهم «104 الاسراء» وعده باز پسين عيسى بن مريم است، ابن عباس گفت: در آن كانال يك سال و نيم راه رفتند.

39- از مقاتل است كه گفت: از فضائلى كه خدا بمحمد6داد اين بود كه شب معراج قوم موسى را كه پشت چين بودند ديدار كرد، چون كه وقتى بنى اسرائيل نافرمانى كردند و كسانى كه امر بعدالت مينمودند و بخدا دعوت ميكردند در ارض مقدسه كشتند گروهى گفتند بار خدايا ما را از ميان اينها بيرون بر، خدا دعاشان را مستجاب كرد، و برايشان كانالى در زمين ساخت و در آن درآمدند و نهرى با آنها روان كرد، و چراغى از نور در جلوشان نهاد، و يك سال و نيم راه رفتند، از بيت المقدس تا آنجا كه نشيمن كردند، در آن، و خدا آنها را از زمين برآورد و با خزنده‌ها و جانوران و درنده‌ها آميختند و در آنجا گناه و نافرمانى نيست، پيغمبر6آن شب نزد آنها آمد و جبرئيل با او بود، و باو ايمان آوردند و او را باور داشتند، و نماز را بدانها آموخت، و گفته‌اند موسى بآنها مژده او را داده بود.

40- و از سدّى است در تفسير قول خدا «از قوم موسى امتى باشند كه بدرستى رهبرى كنند و بدرستى عدالت گسترى» گفت: ميان شما و آنها رودخانه‌ايست از ريگ روان (كه گذر از آن را نميتوان).

41- و از صفوان بن عمرو (الدر المنثور ج 3 ص 136) گفت: آنانند كه خدا فرموده: «و از قوم موسى امتى باشند كه بدرستى رهبرى كنند و بدرستى دادگسترى» يعنى يك سبط از اسباط بنى اسرائيل در روز پيشامد بزرگتر يارى كنند اسلام و اهل آن را.

42- و از شعبى (الدر المنثور ج 3 ص 136) گفت خدا را بنده‌هائيست آن سوى اندلس و ندانند كه خدا را مخلوقى نافرمانى كند، ريگ زمين آنها درّ است و ياقوت.

و كوههاشان طلا و نقره نه كشت كنند، و نه بدروند، و نه كارى كنند، درختى بر در خانه آنها است، برگهاى پهنى دارد كه جامه آنها است، و درختى بر در خانه آنها است ميوه‌اى دارد كه خوراك آنها است.


صفحه 269

43- از يكى پيشوايان كوفه گفت: چندى از ياران رسول خدا6ايستاده بودند، و آن حضرت بسوى آنها رفت و خاموش شدند، فرمود: چه ميگفتيد؟ گفتند:

نگاه بخورشيد كرديم، در انديشه شديم كه از كجا آيد و بكجا رود، در آفرينش خدا فكر كرديم، فرمود: چنين كنيد در آفرينش خدا بينديشيد، و در ذات خدا نينديشيد، البته براى خدا تعالى پشت مغرب، زمين درخشانيست كه درخشندگى و نورش تا مسافت چهل روز سير خورشيد است و خدا در آن خلقى دارد كه يك چشم بهمزدن او را نافرمانى نكرده‌اند، گفته شد: اى پيغمبر خدا، آنان فرزندان آدمند؟

فرمود: ندانند آدم آفريده شده يا نه، گفته شد: اى پيغمبر خدا، ابليس از آنها در كجا است؟ فرمود ندانند ابليس آفريده شده يا نه.

44- از ابن عباس (ج 6 ص 141، الدر المنثور) گفت: در مسجد جوقه جوقه نشسته بوديم كه رسول خدا6وارد شد، و بما فرمود: در چه بوديد شماها؟ گفتيم:

در انديشه خورشيد كه چگونه برآيد و چگونه فرو شود، فرمود: خوب كرديد، چنين باشيد در باره مخلوق انديشه كنيد، و در خالق نينديشيد، زيرا خدا آفريده هر چه خواهد براى هر چه خواسته، و شما از آن در شگفتيد، راستى كه در پشت قاف هفت دريا است، هر دريا پانصد سال راه است، پشت آن هفت زمين است كه نورشان بدرخشد براى اهل آنها، و از پس آن هفتاد هزار امت است بمانند پرنده‌ها كه با جوجه خود در هوا باشند و از يك تسبيح گفتن سستى نكنند.

و از پس آن هفتاد هزار امت كه از باد آفريده شدند، خوراكشان باد است، و نوشابه‌شان باد، جامه‌شان باد، ظرفهاشان از باد، و دابه‌هايشان از باد، سم جانوران آنها تا روز قيامت بزمين استوار نشود، چشمه‌هاشان در سينه آنها است. چون يكى از آنها يك بار بخوابد و بيدار شود روزى او نزد سر او آماده است در پس آن سايه عرش است، و در سايه عرش هفتاد هزار امت كه ندانند خدا آدم را آفريد و فرزندان آدم را، و نه ابليس و نه فرزندان ابليس و آن قول خدا است «و آفريند آنچه ندانيد، 8- النحل».


صفحه 270

45- و از ابن عباس در قول خدا تعالى «و زمين را براى انام نهاد، 11- الرحمن» فرمود: انام هزار امتند، ششصد در دريا و چهار صد در بيابان.

گويم: اخبار بسيارى از اين باب در جلد هفتم آوردم در باب اينكه آنها حجت بر همه عوالم و همه مخلوقاتند.

46- كفعمى و برسى در فضيلت دعاء معروف بجوشن كبير بسند خود از امام هفتم از پدرانش7روايت كردند كه پيغمبر6فرمود: جبرئيلش گفت:

بدان كه تو را براستى به پيغمبرى فرستاده در پس مغرب زمينى است درخشان و در آن خلقى است از آفريده‌هاى خدا كه او را بپرستند و نافرمانى نكنند، و البته گوشت چهره‌شان از گريه آب شده، خدا بآنها وحى كرد چرا گريه كنيد با اينكه يك چشم بهمزدن نافرمانى من نكرديد، گفتند: ميترسيم خدا بر ما خشم كند و ما را بدوزخ عذاب كند.

گفت على7: يا رسول اللَّه در آنجا ابليس يا يك آدميزاده نيست، فرمود:

بدان كه مرا براستى به پيغمبرى فرستاده نميدانند كه خدا آدم و ابليس را آفريده و شمار آنها را جز خدا نميداند، خورشيد در بلاد آنها چهل روز سير كند نخورند و نياشامند.[1]

(دنباله‌ايست) [در باره عالم مثال‌]

بدان كه اخبار اين باب غريب هستند و برخى سند معتبر ندارند چون روايات برسى و جامع الاخبار و كتاب قديم، و برخى از اصول قدماء است، و مطالب آنها از قدرت خدا دور نيست‌[2]، و «جابلقا» و «جابرسا» را اهل لغت بوجه ديگرى‌

[1]برخى دانشمندان عصر اين زمين را تطبيق به( فلكان) نمودند كه اخيراً كشف شده چون نزديكترين كواكب است بخورشيد و 2 روز يك بار دور آن ميچرخد و يك سال خورشيدى چهل روز آنست ولى درست نيست زيرا روايت يك روز آن را چهل روز خورشيد دانسته و بعلاوه گرماى آن بحديست كه موجود زنده تاب آن را ندارد مگر خلقش فرشته باشند كه فرمود خوردن و نوشيدن ندارند.( خلاصه ترجمه ص 349)

[2]از مجموع اين اخبار از با اعتبار و بى‌اعتبار چند مطلب استفاده مى‌شود.

1- آفريده مادى و مكلف خدا منحصر بآدم نبوده و آدميان بسيارى مانند او آفريده شدند و باز هم ميشوند.

2- جز منظومه شمسى ما خورشيد و ماهها و زمينش منظومه‌هاى ديگرى مانند آن وجود دارد و در آنها هم مخلوقات زنده و خدا پرست وجود دارند و اظهار اين حقيقت يكى از كرامات مذهب شيعه و دليل عصمت ائمه هدى است كه در آن دوره تاريك بيان شده و در گنجينه اخبار شيعه مانده تا آنكه اكتشافات علمى امروزه آن را تأييد كرده و بر حق دانسته.

3- در پس اين جهان ماده عوالم معنوى ديگريست كه حواس ما و دانش ما بدان رسا نيست و آن عوالم بدين عالم محيطند و در باطن آنند، و در آنند و جز آنند و ديده اولياء و ائمه هدى ميتواند آنها را مشاهده كند و اين عوالم اشرف و الطف از عالم ماده‌اند گرچه داراى اندازه و برخى عوارض جسمى هستند، و نحوه‌اى از عالم مثال بحساب آيند ولى نه بآن معنا كه شارح مقاصد گفته و مؤلف باو خرده گرفته( خلاصه ترجمه پاورقى ص 350- 351).


صفحه 271

تفسير كردند.

فيروزآبادى گفته: جابلص- بفتح باء و لام يا سكون آن شهريست در مغرب و از پس آن آدمى نيست، و جابلق شهرى است در مشرق (ج 2 قاموس ص 297 و ج 3 ص 217) پايان (1).

و گفته شده كه در هر دو يا يكيشان ياران قائم7باشند، صوفيه و حكماء الهى بيشتر اين اخبار را بعالم مثال تفسير كردند.

شارح مقاصد گفته: برخى حكماء الهى بانسبت بقدماء گفته: ميان دو عالم محسوس و معقول يك عالم ميانه است بنام عالم نمونه‌ها كه نه مجرد كامل است و نه مادى كامل و در آن براى هر چيزى از مجرد و جسم و عرض و حركت و سكون و وضع و هيئت و طعم و بو نمونه‌ايست خوددار كه ماده و جا ندارد، و بكمك مظهرى چون آئينه و خيال و آب و هوا و مانند آنها محسوس گردد، و بسا كه از مظهرى جابجا شود، و بسا كه محو شود چنانچه آئينه يا خيال تباه شوند، يا برابرى و تخيل از ميان بروند.

و خلاصه آن جهانى است بسيار پهناور و نامتناهى و چون عالم حسى افلاك مثالى‌


صفحه 272

آن هميشه در حركتند و عناصر و مواليدش اثر حركات افلاك و اشراقات عالم عقلى مناسب آنست، و اين همانست كه قدماء گفتند عالمى هست جز عالم حسى، اندازه دارد و نامتناهى است عجائب آن و شهرهايش فزون از شمار است.

و از آنها است جابلقا و جابرسا كه دو شهر بزرگند و هر كدام هزار در دارند و خلائق آنها شماره ندارند، و از اين عالم است آنجا كه فرشته‌هايند و جن و شياطين و غولها چون همه نمونه‌اند و يا نفوس ناطقه بى‌پيكر كه در آن نمونه‌ها آشكارند، و بوسيله نمونه‌هاى مثالى مجردات گوناگون جلوه‌گرند، زيبا و زشت لطيف يا زمخت، يا طور ديگر طبق آمادگى قابل و فاعل و معاد جسمانى را هم بر اين پايه نهادند، زيرا پيكر مثالى كه روح بدان تعلق گيرد چون بدن حسى است و حواس ظاهره و باطنه دارد، و خوشى و ناخوشى و دردهاى جسمى را دريابد، و صور معلقه نورانى دارد كه براى سعداء نعمت‌بارند و ظلمانى كه براى اشقياء عذاب آرند.

و همچنين است خوابها كه بينند و بسيارى از ادراكات ديگر، زيرا آنچه در خواب ديده شود يا در خيال آيد ببيدارى يا در مرض و ترس بديده آيد همه صورتهاى اندازه‌داريست كه در عالم حس نيستند و از عالم مثالند، و همچنين بسيارى از امور غريبه و خارق عادت، چنانچه حكايت شده يكى از اولياء اللَّه با اينكه در شهر خود بوده در ايام حج در مسجد الحرام ديده شده يا اينكه از ديوار و در بسته و روزنه بيرون آمده يا شخصى را و ميوه‌اى را از مسافت دور در اندك زمانى حاضر كرده و جز اينها.

و دليل يك دسته معتقدان باين عالم مكاشفه و آزمايش درست است و يك دسته ديگر گويند آنچه از اين صور جزئيه مشاهده مى‌شود نيست محض نيست و از عالم ماده هم نيست و از عالم عقل هم نيست چون اندازه دارد، و نقشى نيست در درون مغز چون نقش بزرگ در كوچك ممتنع است پس بايد اينها از عالم مثال باشند و چون دعوى بلند پايه است و شبهه‌ها ياوه چنانچه پيش گفتيم محققان از حكماء و متكلمين بدانها توجه نكردند (پايان)