بودنشان با خداى سبحان دو خداى ديگر را لازم آورد بتقريبى كه گذشت و مؤيد معنى يكم است آنچه نيز در توحيد آورده از عاصم بن حميد از امام ششم7گويد: باو گفتم از ازل خدا مريد بوده؟ پس فرمود البته كه مريد نباشد جز همراه بامراد: بلكه از ازل دانا و توانا بوده سپس اراده كرده[1].
13- توحيد (ص 232) بسندش از سلمان، گفته: جاثليق از امير المؤمنين7پرسيد بمن بگو پروردگار در دنيا است يا در ديگر سرا؟ در پاسخش فرمود:
پروردگار ما ازلى است. پيش از دنيا بوده، او سرپرست دنيا و دانا بديگر سرا است.
14- و بسندش از امام ششم7كه فرمود: سپاس از خدا است كه بوده است پيش از آنكه بودى باشد، بودن ستايش او را نشايد، سپس فرمود: بود آنگاه كه هيچ نبود. و گويندهاى او را نميستود، بود آنگه كه بود شدن نبود. توحيد ص 28 15- نهج البلاغه (ج 1 ص 426) از نيروى جبار و ريزهكاريهاى شگفت او است كه از آب درياى جوشان در هم موج بر موج چيزى آفريد خشك و خوددار و از آن چند طبقه برآورد و بهفت آسمانش برگشود، پس از آنكه در هم و بسته بودند، و بفرمانش خود نگهدار شدند و بر مرزى كه او خواسته بودند برپا ماندند، ميكشد آنها را سبزه فامى بس ژرفناى و دريائى مسخر و بر آب، بفرمانش زبون شده و هيبت او را پذيرفته و از ترس حضرت او برجا مانده، و سرشت سنگهاى سخت و برآمدگيها و تپهها را بر پشت آن و كوههايش را و آنها را در لنگرگاه در افكند و در جايگاه خود چسبانيد، و سرهايشان تا فضا
[1]اراد تأثير فاعل مختار است بر فعلى كه انجام ميدهد و خود فعلى است نفسانى كه بدنبالش كار تحقق يابد كار فاعل مختار دو رويه دارد يكى در وجود فاعل و يكى در خارج: آنكه در وجود فاعل است اراده است و آنكه در خارج وجود خارجى آن فعل است و از اين رو تفكيك اراده از مراد محال است و نميشود اراده از صفات ذاتيه و عينيه خدا باشد.
بر آمد و بيخشان در آب نشست، و كوههايش را چون پستانى از دشتهاى آن بالا آورد، و پايههاى آنها را در گروه همه نواحيش فرو برد و در جايگاههاى مقرر خود واداشت و قلههاى آن كوهها بسيار بلند كرد و تپههايشان را دراز نمود، و آنها را ستون زمين ساخت و در آن چون ميخها پابرجا كرد و از جنبش باز ايستاد تا ساكنان خود را نلرزاند و آنچه بر دوش دارد فرو نكشد و از جا برنكند، منزه باد آن خدا كه نگهش داشت پس از تموج آبهايش و خشكش كرد پس از تر بودن همه جايش، و آن را بستر آسايش خلق خود نمود و آن را بستروار برگشود بر روى دريائى ژرف و ايستاده و بيجريان و برجا مانده و بىسريان، بموج مىآورد آن را بادهاى سخت و طوفانى و ميمكد آن را ابرهاى بارنده، راستى كه در اين عبرتى است براى كسى كه ميترسد.
بيان: و گفته او7«و برگشود آن را» اشاره است بقول خدا تعالى «آيا نبينند آنان كه كافرند البته آسمانها و زمين بسته بودند و ما آنها را گشوديم» و وجوه تفسيرش گذشت و اين تشريح مؤيد بعضى از آنها است كه گفتهاند آسمانها در هم بودند و خداوند آنها را بهفت آسمان برگشود از هم، و دلالت دارد بر حدوث آسمانها و بر اينكه نخست در حقيقت از هم جدا بودند و در ظاهر بهم پيوسته بودند و روى هم بودند و خدا آنها را از هم گشود و از هم دور كرد و هفت آسمان جدا گرديدند و ميان آنها فضائى عيان شد براى فرشتهها، قيام آسمانها بر مرز مقرر كنايه است از بر قرارى هر كدام در مكان خود باندازه و شكل و هيئت و طبيعت مشخص و خارج نشدن آنها از اين حد.
«مثعنجر» بصيغه اسم فاعل: آب يا اشك جارى و با فتح جيم ميانه دريا كه در سطح دريا مانندى ندارد فيروزآبادى چنين گفته و جزرى در ذكر حديث على7«يحملها الاخضر المثعنجر» گفته: آنجاى دريا كه از همه ژرفتر و پرآبتر است، و ميم و نونش زائدهاند و از اين معنا است حديث ابن عباس «دانش من بقرآن در برابر دانش على7مانند حوض كوچكى است در ژرف دريا». هر كه ميترسد» مقصود علما هستند چنانچه خداى سبحان فرموده.
«جز اين نيست كه ميترسند از خدا دانايان از بندههايش» و بسا كه تخصيص براى اينست كه نترسيدن مايه بىمبالاتى بعبرت انگيزها و توجه نكردن بآنها است.
16- در علل الشرائع (ج 1 ص 198) بسندش از معاذ بن جبل كه رسول خدا6فرمود: راستى خدا مرا و علي و فاطمه و حسن و حسين7را هفت هزار سال پيش از جهان آفريد، گفتم: يا رسول اللَّه كجا بوديد شما؟ فرمود جلو عرش، تسبيح خدا ميكرديم و سپاس او و بقدس و بزرگوارى او را ميستوديم، گفتيم: بر چه نمونه؟
گفت: دور نماهاي نور «تا آخر خبر».
17- در توحيد (ص 15 و در عيون ص 150) بسند خود از امام رضا7در خطبهاى طولانى فرموده: آغاز پرستش خدا شناخت او است، و بنياد شناخت خدا يگانه دانستن او، و رشته يگانهشناسى خدا نفى صفت از او است، زيرا خردها گواهند كه هر صفت و موصوفى آفريدهاند، و هر آفريده گواه است آفريدگارى دارد كه نه صفت است و نه موصوف، هر صفت و موصوفى گواهند كه دو قرينند و قرين بودن گواه حدوث است و حدوث گواه ناازلي بودنست كه ازلى از حدوث ممتنع است و بخودى خود وجود دارد تا گويد:
جدائى انداخت ميان آنها به پيش بودن و پس بودن تا دانسته شود كه او را نه پيش هست و نه پس- تا گويد بموقت ساختن آنها گزارش داد كه وقتگذارشان را وقتى نيست- تا گويد- او پروردگارى داشت آنگاه كه پرورششدهاى نبود، حقيقت الهيت را داشت گرچه پرستشكنندهاى نبود، داراى دانش بود آنگه كه دانسته شده نبود، و معنى آفريدگارى داشت آنگه كه آفريدهاى نبود، و حقيقت شنوائى بود و شنودهشدنى نبود، نه اين باشد كه از آنگه كه آفريد معني آفريدگارى را بايست شد، و نه اينكه به پديد كردن آفريدهها معنى پديد آرنده يافت، چگونه چنين باشد، با اينكه «از آنگاه» او را نهان نسازد، و از «اين گاه» او را نزديك نكند. و «شايد» پرده او نشود، و «ازكى؟» وقتى بدو نياورد، زمان او را در برنگيرد، و معيت ويرا همراهى
نياورد- تا گويد- هر آنچه در آفريده است در آفريدگارش يافت نشود، و هر چه در او شايد در صانعش نيايد، حركت و سكون در او روا نيست، و چگونه در او روا بود آنچه كه خود برآورده، يا بدو باز گردد آنچه خودش آفريده و پديد كرده، در اين صورت ذاتش گوناگون گردد، و كنهش تيكه تيكه شود، و حقيقتش از ازل ممتنع باشد. گفته محال و نشدنى حجت نشود و پرسش از آن پاسخ ندارد، و مقصود از آن بزرگداشت خدا نيست، جدا بودنش از آفريدهها در ازل ستم نيست؛ جز اينكه ازلى دوتا نتواند بود و آنچه آغازى ندارد آغازى نپذيرد «تا آخر خطبه».
در احتجاج (ص 217) بىذكر سند مانند آن را آورده و در مجالس ابن الشيخ هم بسند خود از امام رضا7مانند آن را آورده و در مجالس شيخ مفيد هم از حسن بن حمزه مانند آن را آورده.
بيان: در كتاب توحيد شرح اين خطبه گذشته، و البته دلالت دارد كه حدوث يعنى معلول بودن با ازليت منافات دارد، و تاويل ازلى به واجب الوجود با آنچه پس از او باشد بحدوث ذاتى سخن را بىفائده ميسازد، و دلالت جملههاى ديگر روشن است چنانچه در پيش شرح كرديم، و ظاهر بيشتر جملهها نفى زمانى بودن خداى سبحانست و همچنان گفته او7«جز اينكه ازلى دوتا نتواند بود» دلالت دارد بر امتناع تعدد قدماء و همچنين جمله دنبال آن.
18- در توحيد (ص 28) بسندش از امام ششم از پدرانش:كه رسول خدا6فرمود در برخى خطبههاى خود «سپاس از آن خدا است كه در ازل يگانه بوده- تا گويد- آغاز كرد آنچه بىسابقه آفريد، و پديد آورد آنچه آفريد بىنقشه و نمونه پيشين براى هيچ يك از آنچه آفريد، پروردگار ما قديم است، و بلطف پرورش و بدانش آگاهش برگشود دفتر هستى را، و بنيروى محكمش آفريد آنچه را آفريد «تا آخر خبر».
19- از همان: بسندش از جعفر بن محمّد7كه هميشه ميفرمود: سپاس از آن خدا است كه بود پيش از آنكه بودنى باشد و بود شدن در وصف او نيايد، بلكه خود
از نخست بوده، و بودكننده او را بود نكرده، والا است ستايش او، بلكه بود كرده همه چيز را پيش از بودنش و بوجود آمده چنانچه او بودش كرده، دانسته آنچه را بوده و آنچه را خواهد بود، بوده است آنگه كه چيزى نبوده و سخنى از آن نيامده، پس او بوده است آنگه كه بود شدن نبوده.
20- و همان بسندش از امام ششم7فرمود: در باره ربوبيت عظمى و الهيت كبرى «بود نسازد چيزى را از هيچ مگر خدا، و نگرداند چيزى را از گوهر خود بگوهر ديگر جز خدا و نگرداند چيزى را از هستى به نيستى جز خدا».
21- و در همان بسند خود از امام رضا7از پدرانش آورده كه امير المؤمنين7در مسجد كوفه براى مردم خطبه خواند و گفت: سپاس از آن خدا است كه نه خود از چيزى پديد شده و نه آنچه را پديد شده از چيزى آفريده، حدوث همه چيز را گواه ازلى بودن ساخته و آفرينش بىماده آنها را گواه بر قديم بودنش نموده «تا آخر خطبه».
22- و در همان بسند خود از منصور بن حازم كه گفت: گفتم: ببين آنچه بوده و آنچه خواهد بود تا روز قيامت آيا نبودند در علم خدا تعالى؟ گفت: در پاسخ فرمود:
چرا، پيش از آنكه آسمانها و زمين را بيافريند.
23- در همان بسندش از منصور بن حازم، گويد: پرسيدم از امام ششم7آيا امروز چيزى هست كه در علم خدا عز و جل نبوده؟ فرمود: نه، بلكه در علمش بوده پيش از آنكه برآورد آسمانها و زمين را.
24- در همان: بسند خود از ابى الحسن الرضا7، فرمود: راستى خدا دانا است بهمه چيز پيش از بودشان- تا گفت- هميشه دانش خداى عز و جل پيش است بر همه چيز، قديم است پيش از آنكه آنها را آفريند، مبارك باد پروردگار و برتر برترى بزرگى آفريد همه چيز را- و پيش از آنها همه را ميدانست- چنانچه خدا خواست همچنين هميشه پروردگار ما بسيار دانا و شنوا و بينا است.
25- و بهمين سند از ابن مسكان، گفت: از امام ششم پرسيدم از خدا تعالى كه
آيا ميدانست مكان را پيش از آنكه مكان را بيافريند يا دانستن آن همراه آفريدن آن بود و پس از آنها؟ فرمود: برتر است خدا، بلكه هميشه دانا بود بمكان پيش از پديد آوردنش چونان كه آن را دانست پس از آنكه پديدش آورد، و چنين است دانش او بهمه چيز چون دانشش بمكان.
26- در همان: بسندش از حسين بن خالد، گفت: گفتم بامام رضا7كه مردم مى گويند راستش خدا عز و جل پيوسته دانا بوده بدانش جدا از ذات خود، و توانا بوده بتوانائى، و زنده بوده بزندگى، و قديم بوده بقدم، و شنوا بوده به شنودن، و بينا بوده به بينائى؟ فرمود: هر كه چنين گويد و بدان معتقد باشد با خدا خدايانى ديگر برگرفته و از ولايت ما بدور است.
27- در توحيد (ص 318) و در عيون (ج 1 ص 169) گويد: عمران صابى بامام رضا7گفت: بمن گزارش بده از نخست موجود و از آنچه آفريد امام فرمود:
پرسيدى پس بفهم، اما خداي يكتا هميشه تنها بود و چيزى با او نبود، حدودى و نمودى نداشت او پيوسته چنين بود سپس آفريده آفريد بىنمونه و سابقه داراى نمودارها و حدود گوناگون نه بر چيزى آن را برپا داشت و نه بر مرزي واداشت و نه با چيزى برابرش نمود و نمونهگيرى كرد و ساخت از پس آن آفرينش برگزيده و برنگزيده و گوناگونى و هماهنگى و رنگها و چشش و مزهها نه براى نيازى كه بدانها داشت و نه بالا رفتن بپايهاى كه جز بدان نميداشت و در آنچه آفريد براى خود بيش و كمى نديد، اى عمران اين را ميفهمي؟ گفت آرى اى آقايم فرمود: بدان اى عمران اگر آنچه آفريده بود براى نيازى بود نيافريدى جز كسى را كه از او يارى خواستى، و بايستى چند برابر آنچه آفريد بيافريند چون هر چه يار بيش صاحبشان را نيرو بيش و برفع نياز اى عمران رسانيست زيرا هيچ پديد نكند جز آنكه نيازى ديگر پديد شود و از اينست كه ميگويم خلق را براى نياز نيافريده ولى خلق را بيكديگر نيازمند كرده و بر يك ديگر برترى داده و بدان كه برترش ساخته نيازى نداشته و آن را كه زبون كرده از او انتقام نكشيده و براي آنش نيافريده.
عمران گفت: اى آقايم بمن گزارش نميدهى از حدود آفريدههايش كه چگونه است؟ و چه معنا دارند؟ و چند جورند؟ فرمود: پرسيدى بفهم، راستى حدود آفريدههايش بر شش نوع است.
1- لمس پذير و وزن دار و چشمگير 2- آنچه نه وزن دارد و نه مزه چشيدنى و آن روح است 3- چشمگير و بىوزن لمس ناپذير و غير محسوس و بيرنگ 4- اندازهها چون صور و درازى و پهنى 5- اعراض قاره محسوسه چون رنگ و روشنى 6- اعراض گذرا و ناپايدار چون كار و حركتى كه مى سازد چيزها را و مى كند آنها را و ديگرگون ميكند آنها را از حالى بحالى و ميفزايد آنها را و ميكاهد، اما كردارها و جنبشها راستش كه از دست ميروند و ناپايدارند زيرا وقتى نخواهند بيش از آنچه بدانها نياز است و چون فراغت از چيزى حاصل شود حركت ساخت آن برود و اثر حاصل بماند و اين چون سخن گفتن است كه خودش ميرود و اثرش ميماند.
عمران باو گفت: اى آقايم آيا بمن گزارش نميدهى كه چون آفريننده تنها بود و چيزى با او نبود بآفرينش خلق ديگرگونى نيافت؟ امام رضا7فرمود: خدا عز و جل بآفرينش خلق ديگرگون نشد ولى خلق دچار ديگرگونى خويش است.
عمران گفت: اى آقايم، بمن نميگوئي كه خدا بحقيقت يگانه است يا وصف يگانگى دارد؟ فرمود: راستى خدا مبدئى است يگانه نخست هستى پيوسته يكتا بود و چيزى با او نبود تنها بود و دومى نداشت نه، معلوم بود نه مجهول نه محكم نه متشابه، نه در ياد و نه در فراموشى، نه داراى هيچ نامى و نه محدود بوقتى نه بر چيزى و نه بسوى چيزى، نه بچيزى پشت داده، و نه در چيزى جا گرفته، همه اينها نظر به پيش از آفرينش خلق است كه چيزى با او نبوده و اين واژهها كه برايش آوردم اوصاف محدثى است كه او را نشايد و نبايد ولى شرحي است براى فهم كسى كه بفهمد.
و بدان كه ابداع و مشيت و اراده سه نامند و يك معنا دارند و نخست پديده آنها حروف است كه خدا آنها را مايه هر چيزى ساخته و دليل هر چه درك شود و شارح هر مشكلى كه باشد و باين حروف هر چيزى ممتاز گردد از حق و باطل و فعل و مفعول و معنا
و جز معنا و سرچشمه همه امور باشند، حروف در مرحله ابداعشان معنائى جز خود ندارند، وجود مستقلى نباشند چون نمايش ابداع باشند و در اين مرحله نور نخست كار خدا است كه خود نور آسمانها و زمين است و حروف برآورده شده باين كارند آن حروفى كه سخن و عبارت همه بر پايه آنها است و خدا عز و جل آنها را بخلقش آموخته و آنها 33 حرفند كه 28 از آنها واژههاى عربى را دليل باشند و از اين 28 حرف 22 حرف زبان سرياني و عبراني را دليلند و پنج دگر بتحريف در زبان عجم اقاليم ديگر در آمده و اين پنج حرف از همان 28 حرف تحريف شده و همه حروف تلفظ 33 گرديده و آن پنج حرف جدا شده دليلى دارند كه ذكرشان بيش از آنچه گفتيم روا نباشد، سپس چون حروف آمار شدند و آماده شدند فعل از آنها ساخت چون گفته خدا عز و جل «كن- باش» فيكون- پس بود» و از «كن» ساخت و «آنچه بود شد» همان مصنوع بود و آفرينش نخست خدا عز و جل همان ابداع است كه نه وزن دارد نه جنبش نه شنودن نه رنگ نه حسّ و خلق دوم: حروف است كه نه وزن دارد و نه رنگ ولى شنودنى هستند و وصفشدنى و چشمگير نيستند و خلق سوّم انواع آفريدههايند كه همه محسوس و لمس پذير و چشيدنى و چشمگيرند و خدا تبارك و تعالى پيش از ابداع است زيرا پيش از او عز و جل چيزى نبوده و بهمراه او هم چيزى نبوده و ابداع پيش از حروف است و حروف بر جز خود دلالت ندارند.
مأمون گفت: چگونه بر جز خود دلالت ندارند؟ امام رضا7فرمود: براى اينكه خدا عز و جل آنها را بىمعنا تركيب نكند هرگز و چون تركيب كند از آنها حروفى چهار يا پنج يا شش يا بيشتر يا كمتر بىمعنا نباشد و معنى تازه پديد آيد كه پيش زمان نبوده.
عمران گفت: چگونه ما آن را بفهميم؟ امام رضا7فرمود: راهش اينست كه تو چون حروف را بشمارى جز خود آنها را در دل نيارى و تنها بزبان آرى و گوئى: ا، ب ت ث ج ح خ تا بآخر بشمارى و جز خودشان معنائى در نيابى و چون آنها را جمع كنى و چند تا را تركيب نمائى. نامى يا وصفى براى هر معنا كه خواهى بسازى و آن را