بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 48

و دليل آوردى بر حدوث آنها و اگر همه چيز خرد ميماند از كجا دليل بر حدوث آنها را مى‌آوردى؟ عالم7فرمود. سخن ما در اين عالم ساخته شده موجود است و اگر آن را برداريم و عالم ديگر بجايش گذاريم، هيچ چيزى بهتر دلالت بر حدوثش ندارد از همين كه ما آن را برداشتيم و ديگرى بجايش گذاشتيم، ولى من از همان راهى كه تو در نظر گرفتى جوابت مى دهم و مى گويم: گو همه چيز خورد بماند باز هم در خاطر تو آيد كه اگر چيزى مانندش بدان پيوندد بزرگتر مى‌شود و همين روا بودن تغيير آن، دليل آنست كه قديم نيست چنانچه خود دگرگونى آن را حادث مى نمايد، در پس اين ديگر چيزى ندارى كه بگوئى اى عبد الكريم، پس سخنش قطع شد و زبون شد.

در كافى (ج 1 ص 76) و در احتجاج (ص 183) مانند آن را بى‌ذكر سند آورده، و در احتجاج گفته «و هرگز صفت حدوث و قدم در يك چيز فراهم نگردند».

بيان: اين خبر طولانى با شرحش در كتاب توحيد گذشته، و ابهامى دارد و محتمل است مقصود از آن حدوث و قدم ذاتى باشد يا زمانى و اگر اولى باشد منظور اثبات اينست كه همه اجسام ممكنة الوجود و ساخته و نيازمند سازنده‌اند كه آنها را بيافريند، و بر وجه دوم بر پايه آنست كه در اخبار بسيار گذشت كه قديم جز واجب الوجود نتواند بود و مخلوق جز حادث زمانى نيست و اين روشنتر است و صدوق عليه الرحمه هم همچنين فهميده و آن را در باب حدوث عالم آورده و بدنبالش ادله مشهور متكلمان را بحدوث جهان نقل كرده و گفته شده: حاصل استدلال امام يا بر ميگردد بدليل متكلمين كه گفتند دچار بودن به حوادث مستلزم حدوث است يا باينكه اگر جسم قديم باشد اين احوال دگرگون و نابود هم قديمند يا همه حادثند و هر دو محال است زيرا فرض اول براى آن محال است كه مقرر است نزد حكماء كه: هر چه قدمش ثابت شد عدمش ممتنع است، و اما فرض دوم براى اينكه تسلسل لازم آيد و تسلسل در امور دنبال هم محال است، و


صفحه 49

معنى اول روشنتر است.

33- در كافى (ج 1 ص 147) بسند خود از مالك جهني، گفت: پرسيدم از امام ششم از قول خدا عز و جل «آيا نداند انسان كه او را آفريديم و چيزى نبود»[1]گويد: فرمود: نه اندازه شده بود و نه هستى داشت. گفت: پرسيدمش از قول خدا عز و جل «آيا آمده است بر آدمى زمانى از روزگار كه در آن چيزى نبود نامبردار (1- الانسان) فرمود: اندازه شده بود و نامبردار نبود بيان- دلالت ظاهر دارد بر حدوث نوع انسان.

35- تفسير على بن ابراهيم: مكه را ام القرى ناميدند چون نخست بقعه زمين بود كه خدا آفريد، بدليل قول خدا (97- آل عمران) «راستى نخست خانه كه ساخته شد براى مردم هم آنست كه در مكه است و با بركت است» (تفسير على بن ابراهيم قمى ص 595).

36- در علل و در عيون (ج 1 ص 241) شامى از امير المؤمنين7پرسيد: چرا مكه را ام القرى ناميدند؟ فرمود: براى اينكه زمين از زير آن كشيده شد. و پرسيده شد از نخست بقعه‌اى كه ايام طوفان از زمين گشاده شد، فرمود جاى كعبه بود و يك دانه زبرجد سبز مى نمود.

بيان: شايد مقصود از ايام طوفان روزگار موج بردارى آب بوده و پريشانى آن پيش از آفرينش زمين نه ايام طوفان نوح.

37- در ارشاد القلوب: پرسش شد از امير المؤمنين7چرا مكه ناميده شد؟

فرمود: چون خدا زمين را از زير آن كشيد.

38- در مجالس صدوق و توحيد (ص 180) و كنز كراچكى و احتجاج (ص 182) بسندشان «در مناظره امام صادق7با ابن ابى العوجاء، فرمود: اين است كه خدا بدان بنده‌هايش را بپرستش خود خوانده- تا فرمود- خدا دو هزار سال‌

[1]آيه 63- مريم چنين است« آيا ياد آور نشود انسان كه ما او را پيش از اين آفريديم و نبود چيزى، رجوع بآيه شود


صفحه 50

پيش از كشش زمين آن را آفريده.

39- در علل (ج 2 ص 82) و عيون (ج 2 ص 90): در علل ابن سنان از حضرت رضا7كه فرمود: علت نهادن خانه خدا در ميان زمين اينست كه همان جا است كه زمين از زير آن كشيده شده و هر بادى در جهان وزد راستش از زير ركن شامى برجهد، آن نخست بقعه است كه در زمين نهاده شده، زيرا در ميانست و فريضه اهل مشرق و مغرب در باره آن يكسانست.

40- در علل (ج 2 ص 85) بسندش از ابى حمزه ثمالى، گفت: امام پنجم7فرمود: راستى آفرينش خانه خدا پيش از زمين بوده و خدا پس از آن زمين را از زيرش كشيد.

در كافى: بسند خود از ثمالى مانندش را آورده.

41- عياشى از حلبى، از امام ششم7فرمود: در سنگى از سنگهاى خانه كعبه نوشته: راستى منم خدا صاحب مكه آفريدمش روزى كه آفريدم آسمانها و زمين و روزى كه آفريدم خورشيد و ماه، و آن دو را بهفت فرشته بخوبي در ميان نهادم.

42- در كافى (ج 1 ص 44) بسندش از امام ششم7فرمود: خدا تبارك و تعالى فرمود: اى محمّد راستى كه من تو و على را نورى آفريدم- يعنى جانى بى‌تن- پيش از آنكه بيافرينم آسمانهايم را [و زمينم و عرشم را] و دريايم را «تا آخر خبر».

43- و بسند خود از محمّد بن سنان گويد: نزد امام نهم بودم و اختلاف شيعه را بميان كشيدم، فرمود: اى محمّد راستى خدا تبارك و تعالى هميشه يگانه بوده در يكتائيش، سپس آفريده محمّد و على و فاطمه را صلوات اللَّه عليهم اجمعين و هزار روزگار ماندند، سپس همه چيز را آفريد و آنها را گواه گرفت و فرمانبردارى ايشان را بر همه مجرى داشت «تا آخر حديث».

بيان: «هميشه يگانه بوده به يكتائيش» يعنى تنها بوده و چيزى با او نبوده‌


صفحه 51

يا آنكه باء سببيت است و مقصود اينست كه سبب يكتائيش از همه جهت يگانه بوده آنچه چنين است واجب بالذات است، و قدم بر او روا است بخلاف ديگرى، زيرا قدم با تكثر منافات دارد و هم با امكانى كه مستلزم آنست «آنها را گواه آفرينششان ساخت» يعنى در آفرينششان حاضر بودند و بچگونگى آن دانا- از اين رو خدا در باره ابليس و فرزندان ابليس و پيروانش فرمود (52- الكهف) «من گواه نساختم آنها را بر آفرينش آسمانها و زمين و نه بر آفرينش خودشان» و بعدش فرمود: «آيا شما برگيريد او را و فرزندانش را جز از من دوستان» و آن اشاره است باينكه شايسته ولايت و پيروى آن كسى است كه گواه آفريدن همه چيز بوده و دانا بحقايق آنها و كيفيات و صفات و نهاد و ناديدنى و فهميدنى آنهاست.

44- در توحيد (ص 32) بسند خود از جابر جعفي گفت: مردى از دانشمندان شام نزد امام پنجم7آمد و گفت من آمدم مسأله‌اى از شما بپرسم كه نيافتم كسى را كه آن را برايم توضيح دهد، و از سه دسته مردم آن را پرسيدم و هر دسته جواب ديگرى دادند، امام7فرمود: آن مسأله چيست؟ گفت از شما ميپرسيم نخست آفريده خدا چيست؟ از بعضى كه پرسيدم گفتند، توانائى است، و بعضى گفتند دانش است، و برخى ديگر گفتند: روح است امام پنجم فرمود: چيز درستى نگفتند من بتو ميگويم كه: خدا، علا ذكره؛ بود و جز او نبود، با عزت بود و عزت ديگرى نبود و اينست فرموده او (181- الصافات) «منزهست پروردگارت پروردگار عزت از آنچه وصف كنند» آفريننده بود و آفريده‌اى نبود[1]و سرآغاز آنچه آفريد چيزى بود كه همه چيزها از آن بود، و آن آبست، سائل گفت: [چيزى را] خدا از چيزى آفريد يا از ناچيز، فرمود: چيزى آفريد و چيزى پيش از آن نبود و اگر چيزى را از چيزى مى‌آفريد هرگز دنباله آن نميبريد، و خدا كه هميشه بوده‌

[1]خالق و عزيز از نظر مبدأ توانائى مطلق را ميرسانند كه صفت عينى خدا تعالى است ولى از نظر اطلاق وصفى از صفات فعليه‌اند و بآفرينش موجودات تحقق ذهنى پيدا مى‌كنند( شرح مترجم).


صفحه 52

چيزى با او بوده، ولى خدا بود و چيزى با او نبود، پس آفريد چيزى را كه همه چيز از آن بود شد، و آن آب است.

بيان- اين گفته او كه «برخى كسانى كه از او پرسيدم گفتند توانائى است» بسا اين پاسخگو پنداشته صفات خدا تعالى فزون بر ذات او است، و آفريد او است چنانچه عقيده جمعى از عامه است. و بروايت كلينى مى‌آيد كه نخست آفريده «قدر است» و بسا كه او گمان كرده تقدير خدا تعالى جوهر است، يا مقصودش از قدرت لوحى است كه خدا تقدير امور را در آن ثبت كرده، و همچنان گفتن اينكه نخست آفريده‌ها علم است بر بنياد قول به مخلوق بودن صفات است، در كافى بجاى آن قلم» آمده و آن موافق برخى اخبار است كه مى‌آيد، و ما وجه جمع ميان آنها و اخبار ديگر را ذكر خواهيم كرد.

گفته او7«لا نه كان قبل عزه» بسا مراد اينست كه خدا غالب و عزيز بود پيش از آنكه عزت و غلبه‌اش بر همه چيز نمايان شود بآفريدن آنها، از اين رو فرمود «رب العزة» زيرا فعليت عزت و نمايشش از آنست، و معنا اينست كه ديگرى عزت ندارد در برابر او، و مراد بعزت در آيه عزت مخلوقات است، و در كافى است كه «كسى پيش از عزت او نبوده» و اينست معنى گفته او «يعنى كسى پيش از او نبوده كه خدا باو عزيز باشد» و دليلش را قول خدا «رب العزة» آورده زيرا آن دلالت دارد كه خداى سبحان سبب هر عزتيست، و اگر عزتش بديگرى باشد آن ديگر رب العزه مى‌شود و اين خبر نص صريح است بر حدوث و هيچ تاويلى ندارد.

45- در احتجاج (ص 10) و تفسير امام ابى محمّد عسكرى: از پدرانش:، فرمود رسول خدا6بر دهريان حجت آورد و فرمود: چه كشانده و خوانده شما را بگفتن اينكه اشياء جهان را آغازى نيست، و آنها هميشه بودند و هميشه خواهند بود، گفتند چون ما قضاوت نكنيم مگر بدان چه مشاهده كنيم، و نيافتيم براى اشياء جهان پديد شدن و قضاوت كرديم كه هميشه بودند، و نيافتيم برايشان پايانى و فنائى و قضاوت كرديم كه هميشه خواهند بود، رسول خدا6فرمود: شما قديم بودن آنها را مشاهده‌


صفحه 53

كرديد يا ماندن جاويدشان را مشاهده كرديد؟ اگر بگوئيد كه شما يافتيد آن را، خود را وادار كرديد كه بگوئيد هميشه بوديد، بر اين وضع و خردى كه داريد بى‌پايان و هميشه چنين باشيد، و اگر چنين گوئيد منكر عيانيد و همه جهانيانى كه شما را مشاهده ميكنند شما را دروغگو ميشمارند.

گفتند: بلكه، نه قديم بودن آنها را مشاهده كرديم و نه ماندن جاويدان آنها را، رسول خدا6فرمود: پس چرا توجه كرديد كه قضاوت كنيد به بقاء و ابديت زيرا آن را مشاهده نكرديد و حكم بحدوث و پايان پذيرى آن سزاوارتر است به بى‌تميزي مانند شماها، پس بايد قضاوت كنيد به حدوث و پايان پذيرى و دنباله بريدن آن چون قدم و ابديت آن را مشاهده نكرديد، آيا شما ننگريد شب و روز را و اينكه يكى بدنبال ديگريست؟ گفتند: چرا، فرمود آيا ميدانيد كه هميشه بودند و هميشه باشند؟ گفتند: آرى، فرمود روا است نزد شما كه شب و روز با هم جمع شوند: گفتند نه فرمود: در اين صورت يكى از ديگرى بريده باشد و بناچار يكى پيش بوده و دومى پس از او آمده.

گفتند چنين باشد؛ فرمود شما قضاوت كرديد كه آنچه از شب و روز گذشته حادث است‌[1]با اينكه آنها را نديديد، پس منكر قدر خدا نباشيد! سپس فرمود:

آيا گوئيد آنچه شب و روز پيش از شما بوده پايان پذيرند يا بى‌پايانند، و اگر بگوئيد بى‌پايانند يك پايانى بشما رسيده كه آغازش پايان ندارد، و اگر بگوئيد پايانى پذيرند، بايد باشد كه هيچ كدام نبودند، گفتند آرى، بآنها فرمود:

ميگويند عالم قديم است و حادث نيست و شما عارفيد به معنى آنچه معترفيد و بمعنى آنچه منكريد؟ گفتند: آرى. رسول خدا6فرمود: آنچه را كه از اشياء مشاهده كنيم بهم نياز دارند، زيرا برخى را پايندگى نيست مگر بدان چه با او مربوط

[1]زيرا هر كدام از آنها پس از ديگر وجود پيدا كرده مسبوق بعدم است و حادث و آن ديگر هم كه بدنبال حادث آمده حادث است چون باز مسبوق بعدم شده است( شرح مترجم).


صفحه 54

است چنانچه بينى ساختمان در اجزاء خود بهم نياز دارند، و گر نه مرتب نباشند و استوار نگردند، و همچنين باشند سائر آنچه بنگريم، فرمود: اگر اين جهان كه هر جزء آن نيازمند است بجزء ديگر كه آن را نيرو دهد و تماميت بخشد قديم است، شما بمن بگوئيد: اگر حادث بود چگونه بود؟ و در آن صورت چه وصفى داشت؟

گويد: همه سرافكنده شدند و دانستند كه براى حادث هيچ وصفى نيابند كه بدانش شرح كنند جز آنكه موجود است در اين جهانى كه پنداشتند قديم است پس خاموش شدند و دم نزدند، و گفتند ما بنگريم در كار خود (تا آخر خبر).

بيان: دهريها گفته‌اند جهان قديم زمانى است و هميشه بوده، و گفتند همه چيز پيوسته هست، بلكه برخى پديده‌هاى شبانه روزى را منكرند و گويند هر چه عيان مى شود در درون جهان از ازل بوده تا قديم بودن پديده‌هاى شبانه روزى را هم تصحيح كند، و وجود آنچه را در حواس خمس (ديدن و شنيدن و بسيدن و بوئيدن و چشيدن) در نيايد منكرند و از اين رو وجود خداى صانع را منكرند، چون حواس او را درك نكنند، و گويند وجود موجودات از طبايع دنبال هم باشند كه پايان ندارند.

چون اين را ثابت نموديم بدان كه ظاهر حديث اثبات حدوث زمانى است، زيرا ظاهر لفظ «بدء» و آغاز بدء زمانى است، و مؤيد آنست قولش «و آنها هميشه بوده‌اند و هميشه باشند» و قول او «آيا يافتيد- تا قول او- آيا ميگوئيد آنچه از شب و روز پيش از شما بوده» براى ابطال گفته آنها است در انكار وجود آنچه بحواس درك نشود، و اثبات وجود ايمان به ناديده بحكم برهان، زيرا آنها حكم ميكنند به قدم جهان و بتقدم شب و روز بر هم در زمانهاى گذشته و بعدم اجتماع آنها با هم با اينكه هيچ كدام را نديده‌اند، و بر آنها لازم شود كه بناديده معترف باشند و بدان چه در حس آنها نگنجد، و محتمل است تا گفته او: «آيا شما شب و روز را مشاهده نكنيد» اثبات حدوث زمانى باشد از راه جدل، براى آنكه چون آنها حكم به قدم كنند بعلت اينكه حدوث را نديده‌اند بر آنها لازم آيد حكم بحدوث كنند چون‌


صفحه 55

قدم را هم نديده‌اند.

و بقيه كلام براى اثبات ايمان بغيب باشد يا براى اثبات حدوث بدليل معروف متكلمين كه جهان جدا از حوادث نيست و بايد حادث باشد، يا اينكه خود حدوث شب و روز كافى است در احتياج بصانع كه آنها را پديد كند و قدم طبيعت سودي ندارد، و اينكه فرمود:

«آيا ميگوئيد آنچه شبانه روز پيش از شما بوده» تا آنجا كه گويد «آيا گوئيد» براى اثبات انقطاع شب و روز است در زمان گذشته، چون بينهايت محال است، و اين خود دليل انقطاع زمانست و لازمه آن انقطاع حركات و حدوث اجسام است و اعراض قائمه بآنها، و از قول او «آيا گوئيد» اثبات امكان جهانست كه مستلزم وجود صانع تعالى است.

و بسا كه در احتجاج خود درجه بندى كرده و در آغاز آنها را از حال انكار بحال شك آورده سپس دليل آورده پس از آنجا كه فرموده «آيا ميگوئيد» تا آخر كلام يك دليل باشد و حاصلش اينكه يا زمان پايان پذير است يا نه و بنا بر اول اشياء نياز بصانع دارند چون حادثند پس فرموده او «پس باشد و هيچ كدام نباشند» يعنى صانع باشد پيش از وجود هر كدام آنها سپس دومى را باطل كرده باينكه شما قدم آنها را گفته‌ايد تا نياز بصانع نباشد و خرد حكم ميكند باينكه دليل حاجت بصانع در حادث و قديم يكى است، و بسا كه تا آخر كلام دو دليل باشد و ما در باره آن تفصيل سخن داديم در مجلد چهارم و اينجا دو باره تفصيل ندهيم، و دلالت حديث بر حدوث بهر وجه روشن است.

46- در تفسير على بن ابراهيم (ص 297) «و او است كه آفريده آسمانها و زمين را در شش روز و عرش او بر آب بوده» و اين در آغاز آفرينش است كه پروردگار تبارك و تعالى هوا را آفريد سپس قلم را و فرمانش داد كه روان شود و بنگارد، گفت پروردگارا چه بنگارم؟ فرمود: هر چه بود نيست، سپس تاريكى را از هوا برآورد، و روشنى‌