غرابت است و گفتگوئى در اين باره خواهد آمد.
47- در تفسير علي بن ابراهيم (ص 427) بسندش از ابى بكر حضرمى، از امام ششم گويد: هشام بن عبد الملك كه بهمراه او ابرش كلبى بود بحج رفت و هر دو بامام ششم در مسجد الحرام برخوردند، هشام بابرش گفت: اين را ميشناسى؟ گفت: نه گفت همين است كه شيعه از فزونى علمش او را پيغمبرى پندارند، ابرش گفت البته از او مسألهاى پرسم كه پاسخش نتواند جز پيغمبر يا وصى پيغمبر، هشام بابرش گفت:
دوست دارم اين كار را بكنى، و ابرش نزد امام ششم رفت باو گفت يا ابا عبد اللَّه بمن گزارش بده از گفته خدا عز و جل «آيا ندانند آنان كه كافرند كه آسمانها و زمين بسته بودند و ما آنها را گشوديم» بسته بودنشان چه بود و گشودنشان چه بود؟ امام ششم فرمود: اى ابرش آن همچنانست كه خدا خود را ستوده «بود عرش او بر آب» و آب بر هوا، و هوا را مرزى نبود، و آن روز جز آن دو نبود، و آب آن روز شيرين و گوارا بود، و چون خدا خواست زمين را آفريند باد را فرمود تا بر آب زد و موج برآورد و كف كرد و بهم پيوست و يكى شد و آن را در مكان خانه كعبه گرد آورد و كوهى از كف ساخت و زمين را از زير آن كشيد، و آن است كه خدا فرمود: «راستى اول خانه كه براى مردم نهاده شد همانست كه در مكه است و با بركت است».
سپس خدا تعالى درنگ كرد تا ميخواست، و چون خواست آسمان را بيافريند باد را فرمود تا بر دريا وزيد و آنها را كف آلود كرد، و از آن ميان آن موج و كف دودى برآورد فرازان بىآتش و از آن آسمان را آفريد و در آن بروج و اختران و منازل خورشيد و ماه ساخت و آنها را بر چرخ روان كرد و آسمان سبز بود برنگ آب شيرين سبز و زمين هم سبز بود و برنگ آب، و هر دو بسته بودند و درهائى نداشتند و زمين بسته بود و درها كه گياه باشند نداشت و آسمان بر آن نميباريد تا گياه رويد و خدا آسمان را بباران گشود، و زمين را بگياه و اينست معنى قول خدا عز و جل «آيا ندانند آنان كه كافر شدند آسمانها و زمين بسته بودند و ما آنها را گشوديم» ابرش گفت: بخدا هيچ كس هرگز چنين حديثى بمن باز نگفته
دو باره برايم بگو، و بر او باز گفت: و ابرش ملحد بود و سه بار گفت: من گواهم كه تو زاده پيغمبرى.
48- و از همان «راستى پروردگار شما آنست كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريده» فرمود در شش وقت «سپس بر عرش استوار شده» يعنى برآمده بر عرش- تفسير علي بن ابراهيم (ص 219).
بيان: تاويل روزها بوقت يا براى اينست كه هنوز شب و روزى نبوده و روز باندازه آن گرفته شده يا مقصود از روز يك بار است و آفريدن هر چيزى در اسرع وقت شده و مجازاً آن را روز خوانده چنانچه گفته شده.
49- در عيون (ج 1 ص 240) بسند خود از امام رضا7از پدرانش فرمود:
علي7در جامع كوفه بود كه مردى شامي برابرش ايستاد و گفت بمن خبر ده از نخست چيزى كه خدا آفريده، فرمود: روشنى آفريده، گفت پس آسمانها را از چه آفريده فرمود: از بخار آب، گفت: زمين را از چه آفريده؟ فرمود: از كف آب گفت: كوهها را از چه آفريده؟ فرمود: از موجها «تا آخر خبر».
بيان: ممكن است مقصود از نور نور پيغمبر و ائمه7باشد چنانچه در بيشتر اخبار آمده.
50- در توحيد (ص 125) بسند خود از ابي الحسن الرضا7كه فرمود:
بدان، خدا خيرت آموزاد، كه خدا تبارك و تعالى قديم است و قدم وصفى است كه خردمند آن را دليل داند كه چيزى پيش از او و بهمراه او نبوده، و البته روشن است براى ما باعتراف عموم معجزه اين وصف كه چيزى پيش از خدا نبوده و چيزى با او پاينده نيست، و باطل است گفته كسى كه پنداشته پيش از او يا بهمراه او چيزى بوده، و اين براى آنست كه اگر چيزى از هميشه همراه او باشد نمىتواند كه آفريننده او باشد، چون هميشه با او بوده و چگونه آفريننده چيزيست كه هميشه با او بوده؟ و اگر پيش از او چيزى باشد مبدأ نخست او است نه اين، و نخست سزاوارتر است كه آفريننده دومي باشد.
در كافى از على بن محمّد بىسند از امام أبى الحسن الرضا مانند آن را آورد (ج 1 ص 120) بيان: اين خبر صريح است در حدوث جهان و ذكر علت در آن شده و شرحش در كتاب توحيد گذشته.
51- در توحيد (ص 236) و در عيون بسندش از ابى صلت هروى. گفت:
مأمون از ابى الحسن على بن موسى الرضا7تفسير قول خداى عز و جل «و او است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و عرشش بر آب بود تا بيازمايد كه كدام شما خوشرفتارتريد» پرسيد و در پاسخ فرمود: راستى كه خدا تبارك و تعالى عرش و آب و فرشتهها را پيش از آسمانها و زمين آفريد، و فرشتهها بخود و بعرش و آب دليل بر وجود خدا عز و جل آوردند، سپس عرش خود را بر آب نهاد تا بدان توانائيش بفرشتهها روشن شود و بدانند كه خدا بر هر چيز توانا است، سپس عرش را به توان خود برافراشت، و بر آورد و بالاى هفت آسمان نهاد.
سپس آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، و استوار بر عرش بود، مىتوانست همه را در يك چشم بهمزدن آفريند. ولى خدا عز و جل آنها را در شش روز آفريد تا بر فرشتهها روشن شود آنچه را خرده خرده مىآفريند و از آن دليل گيرند بر خدا تعالى ذكره پى در پى، و نيافريد عرش را براى آنكه نيازى بدو داشت زيرا خدا بىنياز است از عرش و از همه آفريدهها، وصف نشود كه بر عرش قرار دارد زيرا خدا جسم نيست و بسيار از صفت آفريدههايش برتر است.
و اما اينكه فرمود «تا بيازمايد كدام خوشرفتارتريد» خدا عز و جل خلقش را آفريد تا آنها را بفرمانبرى و پرستش خود بيازمايد اما نه براى تجربه و بازرسى زيرا او هميشه بهر چيز دانا است، مامون گفت: اى ابا الحسن عقده دلم را گشودى خدا بتو گشايش دهد.
52- در علل (ج 2 ص 295) بسندش از ابى اسحاق ليثى گفت: امام پنجم7بمن فرمود: اى ابراهيم راستى خدا تبارك و تعالى هميشه دانا بوده:
همه چيز را از ناچيز آفريده، و هر كه پندارد خدا چيزها را از چيزى آفريده
البته كافر است، زيرا اگر اين چيزى كه اشياء را از آن آفريده از قديم بهمراه او بوده بايد ازلى باشند، بلكه خدا همه چيز را از ناچيز آفريده، و از آنچه خدا آفريده زمين پاك است و چشمههاى گوارا و زلال از آن روان كرده، و ولايت ما خاندان را بر آن عرضه داشته، و آن آب را هفت روز بر آن روان ساخته تا آن را سراسر فرا گرفته و سپس در آن فرو رفته و از برگزيده آن گل گلى برگرفته و سرشت ائمه:را ساخته سپس از تهنشين آن گل برگرفته و از آن شيعيان ما را آفريده «تا آخر خبر».
53- در علل (ج 2 ص 156) در خبر ابن سلام است، گفت بمن خبر ده از نخست روز كه خدا عز و جل آفريده؟ پيغمبر6فرمود: روز يك شنبه گفت: چرا يك شنبه نام گرفت؟ فرمود: چون يكى بود و مشخص بود گفت: دوشنبه، فرمود آن روز دوم دنيا بود گفت: پس سه شنبه؟ فرمود آن روز سوم دنيا بود گفت: پس چهار شنبه فرمود آن روز چهارم دنيا بود گفت پس پنجشنبه؟ فرمود روز پنجم دنيا بود، و آن روز آرامش است، ابليس در آن لعن شده، و ادريس بالا رفته، گفت: پس جمعه؟ فرمود: روزيست كه در آن جمع شوند، و آن روزيست مشهود، و روز شاهد است و مشهود، گفت: پس شنبه؟ فرمود روز ساكتى است، و آنست قول خدا عز و جل در قرآن «و البته كه آفريديم آسمانها و زمين را و آنچه ميان آنها است در شش روز» و از يك شنبه تا جمعه شش روز است و شنبه تعطيل شد (تا آخر خبر).
بيان: در قاموس گفته: سبت آسايش و بريدنست، در نهايه گفته، گفتهاند:
روز شنبه ناميده شده زيرا خدا جهان را در شش روز آفريد كه پايانش جمعه بود، و از كار دست كشيد در روز شنبه و روز هفتم سبت ناميده شد 54- در احتجاج (ص 184- 188) از هشام بن حكم، گفت: زنديق از امام ششم پرسيد و گفت: خدا اشياء را از چه آفريده؟ فرمود: از ناچيز، گفت: چگونه از ناچيز چيزى برآيد امام فرمود: از اين بيرون نيست كه اشياء را از چيزى آفريده يا از ناچيز و اگر از چيزى آفريده باشد با او بوده است و آن چيز هم قديم است و قديم پديده نباشد و نيست
نشود و ديگرگون نگردد و نمىشود اين چيز جز يك جوهر باشد و يك رنگ پس اين رنگهاى گوناگون و جوهرهاى فراوان موجود در اين جهان از كجا آمدهاند بهر شكلى؟ و اگر آنچه اشياء را از آن آفريده زنده بوده مرگ از كجا آمده؟ و اگر مرده بوده زندگى از كجا آمده؟ و نشود كه آن چيز قديم زنده و مرده هر دو باشد و هر دو ازلى باشند، زيرا از زندهاى كه ازلى است مرده بر نيايد و نشايد كه مرده ازلى باشد با اينكه مرده است زيرا مرده توانائى ندارد و بقائى ندارد.
گفت پس از كجا گويند همه چيز ازلى است؟ فرمود: اين گفتار مردمى است كه مدبر اشياء را منكرند و رسولان خدا و گفتارشان را دروغ پندارند، و پيغمبران و آنچه پيغام آرند دروغ دانند و كتب آنها را افسانههاى ديرين نامند، و براى خود بنظر خويش كيشى ساختهاند و خوشش داشتهاند.
راستى همه چيز دليل است كه پديده است و تازه از چرخش چرخ بدان چه در آنست كه هفت چرخ است و از جنبش زمين و آنچه بر آنست و از دگرگونى زمانها و اختلاف وقتها و همه پديدههاى نو جهان از فزونى و كاستى و مرگ و گرفتارى، و ناچارى هر كس باينكه اقرار كند صانعى و مدبرى دارد، آيا نبينى شيرين ترش مىشود، و خوشمزه تلخ مىشود و نو كهنه ميگردد، و همه چيز دچار دگرگونى و نابوديست؟
و حديث را كشانده تا آنجا كه گويد: زنديق گفت: و كسى هست كه پنداشته، خدا هميشه بوده و بهمراهش سرشتى آزارگر هم بوده و خدا نتوانسته خود را از آن خلاص كند جز باينكه با آن آميخته و در آن در آمده، پس از آن سرشت اشياء را آفريده.
امام فرمود: سبحان اللَّه، وه چه درمانده خدائيست كه او را توانا ستايند و نتواند خود را از سرشتى و گلى بيجان رها كند، اگر آن سرشت زنده و ازلى باشد پس دو خداى قديمند كه بهم آميخته و جهان را از پيش خود تدبير كردهاند و اگر هر دو زنده بودند ديگر مرگ و نابودى از كجا آمدهاند، و اگر سرشت مرده و بيجان بوده، براى مرده در برابر ازلى قديم بقائى و مقاومتى نيست و از مرده زنده بر نيايد، اين گفته ديصانيه است كه بدترين زنديقانند، سپس در چند جاى اين خبر فرموده: اگر قديم
و ازلى باشد، از حالى بحالى دگرگون نشود و روزگار موجود ازلى را دگرگون نكند، و نابودى براى او نيايد.
بيان: «قديم حادث نشود» يعنى آنچه وجود ازلى دارد، پديده و معلول نيست پس واجب الوجود است و خود ساخته و ديگرگونى و نابودى در آن راه ندارد، و بسا بيكى از حكما نسبت داده شده كه گفته آفريننده نخست تنها صورتها را آفريده و هيولا پيوسته با آفريننده بوده، و حكماى ديگر، گفتهاند اگر هيولا ازلى و قديم باشد صورت پذير نباشد، و از حالى بحالى ديگر نشود، و پذيراى فعل ديگرى نگردد، زيرا ازلى بىتغيير است.
گفته او7«پس از كجا اين رنگهاى گوناگون آمدهاند» بسا اين اعتراض بر اساس اينست كه پنداشتند هر پديده بايد علتى داشته باشد كه مانند او باشد در ذات و صفات (گويند معلول وجود دوم علت خود است) و امام بر عقيده خودش او را وادار كرده، يا مقصود اينست كه احتياج بماده سابقه براى وجود اشياء اگر براى ناتوانى صانع باشد از پديد كردن چيزى كه نيست، پس بايد همه چيز با هر وصفى كه دارد در ماده باشد تا او را از آن بر آرد و اين محال است، چون مستلزم اينست كه ماده حقائق متباينه و متضاده داشته باشد و صفات متضاده در او باشد و اگر گويند برخى را دارد پس حكم كرديد باينكه برخى بىماده پديد شدند و بايد همه چنين باشند و چرا نباشند، و اگر گويند جوهر ماده بجواهر ديگر مىگردد و اوصافش باوصاف ديگرى لازم مىآيد ازلى نابود شود و اين محال است، و لازم مىآيد چيزى از ناچيز برآيد و همين مطلوب ما است.
و اما آنچه از زندگى و مرگ ياد كرده و برگشت آن بسخن ما است، و خلاصهاش اينست كه: ماده كل كه تصور شده يا بذات خود زنده است (مادهاى با نيرو) يا مرده است (ماده صامت) يا ماده اشياء دو تا است يكى زنده و يكى مرده، اين هم دو احتمال دارد اول آنكه هر چيزى، خود از زنده و مرده هر دو باشد و دوم اينكه زنده از زنده برگرفته شده و مرده از مرده، يكم را ابطال كرده كه گفته اگر مرده بالذات از زنده برآيد لازم
آيد كه حيات ازلى از اين جزء ماده برود و گذشت كه اين ممتنع است يا حقيقت دگرگون شود، زنده مرده گردد، اين هم بحكم ضرورتى عقل ممتنع است، و اگر گفته شود زنده رفته و مرده پديد شده، فساد قول بفناء ازلى را دارد و بعلاوه معترف شدهاند به مدعاى ما كه حدوث شىء از لا شىء است.
و بهمين دليل وجه دوم و سوم هم باطل مىشوند زيرا در جزء حى ماده همان دليل جاريست اگر مرده از آن باديد شود كه بدان اشارت كرده و فرمود «زيرا از زنده مرده بر نيايد» و اشاره بوجه چهارم كرده و فرموده «نمىشود چيز مرده قديم باشد» و با اين گفته: وجه دوم و سوم هم نيز باطل شوند، و تقريرش اينست كه ازلى بايد بذات خود واجد وجود باشد و بذات خود كامل و بىكاستى باشد، چون همه خردها گواهند نياز و كاستى از دلائل امكانند كه نياز بمؤثر و موجد آرند و نمىشود ازلى مرده (ماده فاقد نيرو باشد)، بسا كه كلمه زنده در اين خبر حمل شود بموجود و كلمه مرده بموجود اعتبارى و معدوم، و ظاهر اينست كه بيشتر سخن بر اساس مقدماتى است پذيرفته شده و مقبول نزد طرف، و تمام اين خبر با شرح اجمالى آن در مجلد چهارم گذشته.
55- در توحيد (ص 40) بسند خود از موسى بن جعفر7كه فرمود: او است نخست موجودى كه چيزى پيش از او نبوده، و آخر موجودى كه چيزى پس از او نباشد، و او است قديم و جز او پديد شده و آفريده، برتر است از اوصاف آفريدهها برترى شايانى.
56- در توحيد (ص 29) بسند خود از امير المؤمنين7كه در ضمن خطبهاى طولانى فرموده اشياء را از مايههاى ازلى نيافريده، و نه از موجودات نخستين كه پديده آمده بودند بلكه هر چيز را آفريده و محكم ساخته آفرينشش را، و پيكر بندى كرده هر پيكرى را و خوب ساخته پيكر او را «الخبر».
57- و از همان (ص 38) بسندش از امام ششم7كه هميشه مىفرمود: سپاس از آن خدا كه بود آنگه كه جز او نبود، و پديد آورد همه چيز را چنانى كه پديد آورد
و دانست آنچه را بود و آنچه را خواهد بود.
58- و از همان (ص 22) بسندش از امام پنجم7كه در دعائى نوشت.
اى آنكه بود بيش از هر چيز سپس آفريد هر چيز را «الخبر» 59- و از همان و در توحيد (ص 61) بسندش از ابى الحسن سوم (امام دهم)7فرمود: اى پسر دلف، راستى كه جسم پديد است و خدا پديدار آنست و جسم سازش «الخبر».
60- و از همان و در توحيد (ص 80) بسندش از مفضل از امام ششم، در ضمن گفتارى كه در آن وصف بارى تعالى است: چنين است هميشه بود و هميشه هست تا جاويد جاويدان، و چنين بود آنگه كه زمينى نبود و نه آسمانى «نه شبى و نه روزى نه خورشيدى و نه ماهى، نه اخترانى و نه ابرى و نه بارانى و نه بادها، سپس خدا (تبارك و تعالى) دوست داشت خلقى آفريند كه بزرگوارى او را بزرگ دارند، و كبريائيش با تكبير بستايند، و والائى او را والا شناسد پس فرمود: باشيد دو سايه: پس بودند، مىگويم: تمام خبر در باب جوامع توحيد است.
61- و از همان (و در توحيد ص 89) بسندش از جابر از امام پنجم فرمود:
راستى خدا تبارك و تعالى بود و چيزى جز او نبود «الخبر» 62- و از همان (و توحيد ص 92) بسندش از محمّد بن مسلم از امام پنجم7، گويد: شنيدم كه مىفرمود: بود و جز او چيز ديگر نبود، و هميشه خدا دانا بوده بدان چه بود ساخته، و دانستن او پيش از بودن آن چون دانستن او بوده پس از آنكه او را بود كرده.
63- و از همان (توحيد ص 13) بسندش از ابى هاشم جعفرى، گويد: نزد امام نهم7بودم، و مردى از او پرسيد و گفت: بمن بگو پروردگار تبارك و تعالى كه در كتابش قرآن نامها و وصفها دارد، نامها و اوصافش همان خود او هستند؟ امام7فرمود: اين سخن دو رو دارد، اگر مىگوئى «اينها خود اويند با همه كثرت و چندانى» پس خدا برتر است از آن. و اگر مىگوئى اين نامها و اوصاف هميشه بودند