و گفتهاند: او را بتسبيح متعارف تسبيح گويند و بر نعمتش سپاس كنند «و او را باور دارند» و بيگانگيش معترفند، و آمرزش خواهند از خدا براى مؤمنان زمين يعنى يگانگى خدا را باور دارند و بالهيّتش معترفند و بدان چه اعتراف بايد.
در (ج 10 ص 346 مجمع) گفته: در تفسير قول خدا تعالى «و برميدارند عرش پروردگارت را بر دوش خود» يعنى بالاى سر مردم و آن روز روز قيامت است «هشت كس» از فرشتهها، از ابن زيد روايت شده، و از پيغمبر6هم روايت شده كه حاملان عرش امروز چهارند و روز قيامت به چهار ديگر كمك شوند و هشت گردند، و گفتهاند مقصود هشت رده از فرشتهها است كه شمارهشان را جز خدا نداند، از ابن عباس.
و رازى در (ج 8 ص 284) تفسيرش بنقل از حسن گفته: نمىدانم هشت كسند يا هشت هزار در صف، و حملش بر هشت كس بهتر است چون روايت شده كه آنها هشت فرشتهاند پاهايشان درون زمين هفتم است و عرش بر روى سر آنها است مىچرخند و تسبيح مىگويند، و گفتهاند برخى بصورت آدمند، و برخى بصورت شير، و برخى بصورت گاو نر، و برخى بصورت كركس، و روايتشده هشت فرشتهاند بصورت گوزن كه از سم تا زانويشان هفتاد سال راه است و از شهر بن حوشب است كه چهارشان مىگويند: منزّهى بار خدايا، بسپاست اندريم، سپاس تو راست بر بخششت پس از توانائيت، و چهار مىگويند: منزّهى بار خدايا بسپاست اندريم سپاس تورا است ببردباريت پس از دانشت.
[روايات]
1- در خصال و معانى الاخبار (333) و در المنثور (ج 1 ص 328) ضمن حديث ابى ذر است از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: اى أبا ذر، هفت آسمان در برابر كرسى نيستند جز حلقهاى افتاده در زمين بيابان پهناور، و فضل و فزونى عرش بر كرسى چون فزونى بيابان پهناور است بر آن حلقه.
2- در فقيه: (ج 2 ص 201) و در علل (ج 2 ص 88) و در مجالس صدوق از امام صادق7روايت شده كه از او پرسيدند چرا كعبه را كعبه نام شد؟
فرمود: چون چهار گوش است، گفته شد چرا چهار گوش شده؟ فرمود: چون برابر بيت المعمور است كه چهار گوش است، و گفته شد: چرا بيت المعمور چهار گوش است؟ فرمود: چون در برابر عرش است كه چهار گوش است، گفته شد؟
چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمود: چون مسلمانى بر چهار كلمه سازمان شده، سبحان، و الحمد للَّه، و لا إله إلّا اللَّه، و اللَّه أكبر.
بيان و نقل تأويلى نادرست، سيد داماد- ره- در حاشيه «خود بر فقيه گفته: عرش همان فلك الافلاك است و آن را مربع خوانده بچند وجه 1- چون تعين فلك بحركت منطقه آنست و دو قطبش و بوسيله دو دائره عظيمه چهار بخش مىشود، و عرش كه آخرين فلك است و كرسى كه همان فلك ثوابت است بوسيله دائره معدل النهار و منطقة البروج و دائره ديگر كه به قطبهاشان گذرد چهار بخش ميشوند.
2- دائره افق در سطح فلك الافلاك با دائره نصف النهار، هم را قطع كنند و آن را بچهار بخش كنند، و چهار نقطه جنوب و شمال و مشرق و مغرب را پديد سازند، و حكماء فلك را چون آدمى بر پشت خوابيده دانند كه سرش بر شمال است و پاهاش بجنوب، و دست راستش بمغرب و دست چپش بسوى مشرق.
3- روشنترين اشكال دائره چهار بخشى و شش بخشى است چنانچه در جاى خود بيان شده زيرا دائره با دو قطر متقاطع بر زاويه قائمه بچهار بخش مىشود و يك نيم قطر او وتر يك ششم آنست و بعلاوه يك چهارم دائره قوس تمام است و كمترش متمم آنست.
4- فلك اقصى ماده دارد و صورت و عقل كه عقل اول است و نفس كه نفس كلّ است و اين هم مىشود چهار كه در نظام هستى مربع نخست است.
در اينجا وجوه ديگر هم هست كه شرحشان در گنجايش مقام نيست پايان.
و نهان نيست كه اين توجيهات نه موافق قوانين شرع است و نه زبان شارع، و سخن در آن بيايد و برخى انتقادهاى آن گذشته.
4- در اقبال (273) از امام صادق7در دعاء روز عرفه آمده است:
و از تو خواهم بهر نامى كه تو دارى و هر خواستى تا برسد بنام اعظم اعظمت اكبر اكبرت بلند و برتر آنكه بدان بر عرشت استوار شدى، و بر كرسيت پايدار.
5- در عقايد صدوق: اعتقاد ما در عرش اينست كه آن همه و همه آفريدههاست، و بوجه ديگر همان دانش است، و از امام صادق7پرسش شد از قول خدا عزّ و جلّ «بخشاينده بر عرش استوار است» فرمود: استوار است بر هر چيز و چيزى بدو نزديكتر از چيزى نيست، و اما عرشى كه همه آفريدهها است هشت فرشته آن را برداشتهاند و هر كدام هشت چشم دارند و هر چشمى برابر دنيا يكى بصورت آدمى است و از خدا تعالى براى آدميزادهها روزى خواهد، و يكى بصورت نره گاو است و از خدا تعالى روزى همه بهائم را خواستار است، و يكى بصورت شير است و از خدا تعالى روزى همه درندهها را خواهد، و يكى بصورت خروس است و از خدا تعالى روزى پرندهها را خواهد، آنها امروزه همين چهارند و چون روز قيامت شود هشت گردند.
و اما عرش بمعنى دانش را هم چهار از پيشينيان بر دوش داشتهاند و چهار از آخرين، اما آن چهار نخست نوح، ابراهيم، موسى و عيسى بودند7و اما چهار آخر محمّد، على، حسن و حسين7بسندهاى درست از ائمه:در باره عرش و حاملانش چنين روايت شده، و همانا اينان حاملان عرش علم شدند زيرا همه پيغمبران پيش از پيغمبر ما محمّد6بر چهار شريعت چهار پيغمبر پيشين بودند: نوح ابراهيم، موسى و عيسى7و دانش از اين چهار بدانها رسيد، و همچنان دانش پس از محمّد6و على و حسن و حسين بامامان پس از حسين7رسيد.
گويم: شيخ مفيد- ره- گفته عرش در لغت پادشاهى است، شاعر گفته
چون كه زادگان مروان را عرش ويران شد
چنانچه اياد و حمير نابود شدند
مقصودش اينست كه پادشاهى زادگان مروان نابود شد و از ميان رفتند.
و ديگرى گفته: گمان برى عرش تو نابود نشود و دگرگون نگردد، يعنى پادشاهى تو.
و خدا تعالى گزارش وصفكننده ملكه سباء را داده است كه: هر چيز باو داده شده و عرش بزرگى دارد (23- النمل) يعنى پادشاهى بزرگى دارد، و عرش خدا هم ملك او است و استوارى بر آن استيلاء بر آنست و عرب استيلاء را استوارى گويد، و شاعر گفته:
استوار شد بشر بر عراق
بىشمشير و خونريزى
يعنى مستولى شد بر عراق، و اما عرشى كه ملائكه برداشتهاند برخى از ملك خدا است و خدا آن را در آسمان هفتم آفريد، و فرشتهها را به برداشت آن به عبادت و تعظيم واداشته چنانچه در زمين خانهاى آفريده و آدمى را بتوجه بدان و زيارت و حج و تعظيمش بپرستش كشانيده، و در حديث آمده كه خدا تعالى خانهاى زير عرش آفريده، و بيت المعمور نامش كرده، و فرشتهها هر سال بدان حج كنند.
و در آسمان چهارم خانهاى بنام ضراح آفريده و فرشتهها را بحج و تعظيم و طواف گرد آن بعبادت گرفته، و خانه كعبه را در زمين برابرش ساخته و از امام صادق7روايت شده كه فرمود: اگر سنگى از عرش فروافتد بر پشت بيت المعمور آيد و اگر از بيت المعمور فروافتد بر پشت بام خانه كعبه آيد، خدا براى خود عرشى نيافريده كه وطن خود سازد، خدا برتر است از آن، ولى عرشى آفريده و بخود وابسته براى گرامى بودن و بزرگ داشتنش، و فرشتهها را به حملش بعبادت واداشته، چنانچه در زمين خانهاى آفريده، نه براى خود براى نشيمن خود تعالى اللَّه عن ذلك، بلكه آن را براى خلقش آفريده و بخود وابسته تا گرامى شود و بزرگ باشد و مردم را بزيارت و حج بر آن بعبادت گرفته.
و اما عرش بمعنى علم بحسب لغت مجاز است نه حقيقت، و وجهى ندارد كه قول خدا تعالىالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىمعنى كنيم كه علم را در بر دارد، و
صحيح آنست كه ما پيش داشتيم، و رواياتى كه در وصف فرشتههاى حامل عرش آمده همه آحادند و روايتهاى منفرد، و موجب قطع نيستند و عمل بر آنها روا نيست و بايد در باره آنها توقف كرد، و مقطوع همين است كه عرش بمعنى ملك است و عرش محمول بر فرشتهها هم جزئى است از ملك خدا كه حمل آن عبادت فرشتهها است چنانچه ما پيش داشتيم.
6- در عقايد است كه اعتقاد ما در باره كرسى اينست كه دعاء همه آفريدهها است از عرش و سماوات و زمين و هر چه خدا آفريده در آنند، و در وجه ديگر كرسى هم علم خدا است، و البته از امام صادق7پرسش شده از قول خدا عز و جل «فرا گرفته كرسى او آسمانها و زمين را» فرموده: مقصود علم او است.
7- در توحيد (232) بسندش از سلمان فارسى كه جاثليق بامير المؤمنين7گفت بمن بگو: پروردگارت برميدارد يا برداشته مىشود؟ فرمود:
پروردگار ما جل جلاله بر مىدارد و برداشته نمىشود نصرانى گفت: چطور مىشود با اينكه ما در انجيل مىخوانيم «برميدارند عرش پروردگارت را در فراز خود آن روز هشت تا» على7فرمود: فرشتهها عرش را برميدارند و چنان نيست كه تو گمان دارى بمانند تخت باشد براى خدا، بلكه آن چيزى است محدود و آفريده و كارگزارى شده، و پروردگارت عز و جل مالك آن است نه اينكه مانند چيزى بر روى آنست، و خدا بفرشتهها فرموده آن را بردارند، و آنها عرش را به نيروى خداداد خود بر ميدارند، نصرانى گفت راست گفتى خدايت رحمت كناد.
8- در كافى (ج 1 ص 129) بسند خودش آورده كه جاثليق از امير المؤمنين7پرسيد بمن بگو خدا عز و جل عرش را برميدارد؟ يا عرش او را برميدارد؟ فرمود:
خدا عز و جل حامل عرش و آسمانها و زمين است و آنچه در آنها است و ميان آنها است و اينست قول خدا عز و جل «راستى خدا نگه مىدارد آسمانها و زمين را كه از جا در نشوند و اگر در شوند هيچ كس نگهدارشان نيست پس از او، راستى كه خدا بردبار و آمرزنده است 41- الفاطر».
گفت: بمن بگو از قول او «و برميدارند عرش پروردگار را آن روز هشتا» اين چگونه مىشود با اينكه گفتى خدا عرش و آسمانها و زمين را برميدارد؟ امير المؤمنين فرمود: راستى خدا تبارك و تعالى عرش را از چهار نور آفريده، نور سرخ كه سرخى از آنست، و نور سبز كه سبزى از آنست، و نور زرد كه زردى از آنست، و نور سفيد كه سفيدى از آنست و آنست دانشى كه خدا به حاملان داده، و آن از نور عظمت اوست كه بعظمت و نورش دلهاى مؤمنان را بينا كرده و نادانان بعظمت و نورش او را دشمن دارند.
و بعظمت و نورش همه آفريدهها در آسمان و زمين به كارهاى گوناگون بدو وسيله جويند و هم به كيشهاى مشتبه (و پراكنده خ ب) و هر چيزى برداشته شده است و خدا بنور و عظمت و قدرتش او را دارد، و براى خويش تواناى زيان و سود و نه مرگ و زندگى و نه زنده شدن ندارند همه چيز برداشته شده است و خدا تبارك و تعالى نگهدار آن دو است كه از جا بدر نشوند، و آنها را فرا دارد از هر چيز، و زندگى هر چيز است، و روشنى هر چيز، منزه است و برتر از آنچه گويند برترى والائى.
باو گفت: بمن بگو: خدا عز و جل كجا است؟ فرمود: اينجا، آنجا، بالا پائين، فراگيرنده بما و بهمراه ما و اينست قول او «نيست رازگوئى سه كس جز آنكه او چهارم آنها است و نه پنج كس جز آنكه او ششمى آنها است، و نه كمتر از آن و نه بيشتر جز آنكه او بهمراه آنها است هر كجا باشند 70- المجادله» و كرسى محيط است بآسمانها و زمين و آنچه ميان آنها است و آنچه زير زمين است، و اگر آواز كنى راستش كه او ميداند نهان و نهانتر را، و اينست قول خدا تعالى «فرا دارد كرسيش آسمانها و زمين را و ناتوان نكند نگهداريشان او را و اوست والا و بزرگ، 257- البقره» و آنان كه عرش را بر دوش دارند همان دانشمندانند كه خدا دانشش را بآنها داده و از اين چهار چيزى بدر نيست كه خدايش در ملكوت خود آفريده، آن
ملكوتى كه ببرگزيدههايش نموده، و بخليل خود وانموده و فرموده: «و همچنين نموديم بابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را تا باشد از موقنان، 75- الانعام» چگونه حاملان عرش خدا را بردارند با اينكه او دلشان را زنده كرده و بمعرفتش آنها را رهبرى نموده.
توضيح: جاثليق لقب رئيس نصارى بوده در بلاد اسلام و در شهر بغداد فيروزآبادى گفته است «تا از جا بدر نشوند» يعنى نخواست كه نابود و باطل شوند، و يا آنها را نگهداشت از اين كه نابود شوند، و اين دليل است كه بقاء ممكن نياز دارد به مؤثر ... «به من بگو از قول او» شايد توهّم منافات كرده از دو راه:
1- حاملان عرش هشتند و تو گوئى خدا تنها حامل آنست.
2- چون آن هشت عرش خدا را بردارند و او را هم برداشتهاند زيرا او بر عرش است و گفتى او است حامل هر چه جز خود. «خدا آن را از چهار نور آفريده» افهام در معنى اين انوار كه از رازهاى پيچيدهاند سرگردانند و چند توجيه كردهاند:
1- مقصود جواهر قدسيه عقليهاند كه وسائط فيض خدايند، و رنگهاشان كنايه از سبب اختلافهاى رباعى اين جهانست كه محسوس است چون عناصر، اخلاط و اجناس جانداران يعنى انسان، بهائم، درندهها و طيور و مراتب وجود انسان كه طبع، نفس حساس، نفس متخيّله و عقل است، اجناس مولدات كه معدن، گياه حيوان و انسانست.
2- اين انوار براى بيان قرب و بعد از نور الانوار است، نور سپيد نزديكتر است، نور سبز دورتر كه گويا تيرگى دارد و سرخ ميانه است و ميان هر دو نورى از اين چهار نورهاى ديگر است چون رنگ صبح و شفق كه اختلافشان براى نزديكى و دورى بخورشيد است.
3- انوار رمز صفات خدا است، سبز قدرت اوست بر آفرينش و فيض بخشى ارواح كه چشمههاى زندگى و منابع سبزيند و سرخ خشم و قهر او است بعذاب و نابود
كردن، سپيد رحمت و لطف اوست كه فرموده: آنان كه رو سپيدند در رحمت خدايند.
4- از همه بهتر آنچه از پدر علامه خود شنيدم، خدا مقامش را در بهشت بلند كند، و خلاصهاش اين است كه هر چيزى يك نمونه رؤيائى دارد كه ارواح درك كنند نه حس، و اين نمونههايى رؤيائى بر هر كس در پايه كمال او پديدار شوند و برخى نمونه نزديكتر دريابند و برخى دورتر، و معبر كامل خواب كسى است كه بحسب حال خواب بيننده بدان منتقل شود، و از اين رو اطلاع كامل مخصوص انبياء و اوصياء است كه مراتب استعداد اشخاص را خوب مىدانند و فزون و كم آنها را ميفهمند، نور زرد رمز عبادت و صورت رؤيائى آنست و بتجربه رسيده كه چون عارف زردى در خواب بيند توفيق عبادت يابد و در چهره شب زنده داران هم روشن است و در خبر هم آمده كه خدا بدانها از نور خود بپوشاند چون با او خلوت كنند نور سپيد رمز دانش است، چنانچه بتجربه رسيده هر كه شير يا آب زلال در خواب بيند علم پاك از شك و شبهه بدو افاضه شود، و نور سرخ محبّت است و در چهره شيفتهها ديده مىشود، و در رؤيا تجربه شده، و نور سبز معرفت است كه علم بخدا باشد و در رؤيا مجربست.
و روايت امام رضا7هم بدان اشارت دارد كه پرسش شد از اين روايت كه محمّد6پروردگار خود را در صورت جوان موفقى در خواب ديد كه سى ساله مينمود و دو پايش در سبزى بود و امام فرمود: چون رسول خدا6عظمت پروردگار خود را دريافت در سن جوانى موفق و سى ساله بود، راوى گفت: قربانت دو پاى كى در سبزى بود؟ فرمود: آن محمّد بود كه با دل بپروردگارش نگران بود و خدايش در نور حجب نهاد تا آنچه در حجب است بر او روشن شود، نور خدا سبز دارد و سرخ و سپيد و جز آن (تا تمام خبر) زيرا آن حضرت در اين هنگام در درجه كامل عرفان بود و غرقه درياهاى معرفت خداى منّان، و دو پايش در نورى سبز بودند، و در مقامى از معرفت بود كه